آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت 36

5 (100%) 1 vote[s]

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

رنگم

پرید

– خیلی خب خیلی خب دو دیقه هیچی نگو..

– زود تند سریع عذر بخواه

چشم غره ای براش رفتم

– ببخشید

– چی؟” نشنیدم

– گفتم ببخشید..

خندید و خودشو انداخت رو تخت

– باباعلی رفته گلخونه کلی تنهاییم..

نیششو برام باز کرد که محکم زدم تو بازوش

– خیلی بدی حافظ..

چشمکی زد ، اومدم کنارش بزنم که دستم و گرفت و کشیدــ

کاملا یهویی شد و من از همه جا بی خبر جیغی کشیدم و پهن شدم رو بدنش

با شیطتنت نگاهم کرد

– حس میکنم یه چیزی این وسط اضافیه..

– چی اونوقت؟!

– لباسای من…

نیشخندی زدم و سعی کردم پسش بزنم.. خندید و محکم تر به خودش فشردم..

نمیخواستم وا بدم ، من لمسشو میخواستم ، اغوششو.. یکی شدنمون رو

ولی نه حالا ، نه الان که میدونستم تو چه دردسرایی افتادیم و باید از چه موانعی عبور کنیم..

ولی حافظ شیطنت میکرد..

– نکن حافظ

– زنمی دست دارم بکنم..

سعی کردم نخندم ، دستش پتو رو کنار زد..

– دلم میخواد مثل جک بشینم یه گوشه و این بدن و نقاشی کنم..

خندیدم

– کثافط برو عقب الان باباعلی میاد

– گفتم که نمیاد ، تازه رفت گلخونه..

– حافظ کلی کار دارم ، امروز اولین روزمه نمخوام دیر برسم

– خودم نوکرتم ، شوفرتم ، نگران چی هستی؟!

– نگران اینم که شما خدایی نکرده ولم نکنی ، سابقه داشته اخه..

– خب حق دارم اخه ، کی از این بدن میگذره؟!

خودمو لوس کردمـ..

– پس یعنی منو واسه این بدن میخوای؟! هوم؟! اینه رسمش؟!

اخم کرد

– با این چیزا شوخی نکن ، خوب میدونی که همه وجودتو میخوام ،

پشت چشمی نازک کردم که سر جلو اورد و واسم هجی کرد

– همه … همه ی … وجود … همه ی وجودت رو میخوام

لبخندی زدم و بلند شدم ، این بار مانع نشد و فقط نگاه کرد

یکم معذب بودم

– ایناز

– هوم؟!

– هوم چیه دختر؟! باید به یار بگی جانم؟!

خندیدم و سعی کردم ریلکس باشم و به نگاه داغش توجهی نکنمــ
کشیده جواب دادم:

– خب جانـــــــــم؟!

– جونت بی بلا ، حواقل یه بوس نمیدی؟! دلم میشکنه ها/!

برگشتم سمتش

– همه اتفاقای بزرگ از همین جاها شروع میشه..

قهقه ای زد و یهو پاشد ، ترسیدم و عقب رفتم که خودشو بهم رسید و محکم از کمرم گرفت و کوبوندم به دیوار پشت سرم..

اخی گفتم و با چشمای درشت شده نگاهش کردم..

– چطور میتونی وقتی اینقدر دلبری اینجوری وایستی جلوم؟!
از من بترس کوچولو ، من گرگ درنده ای ام که هیچ وقت ازت نمیگذرم

اب دهنم و قورت دادم

– اهم ، خب حالا هرچی ، خودت نشسته بودی نگاه میکردی ، به من چه؟”

لبخند شیرینی زد و سرشو جلو اورد

– نگو به من چه ارومم کن..

بدنش رو کاملا بهم چسبوند و لبش محکم رو لبم قرار گرفتـ.

اونقدر محکم می بوسیدم که یه لحظه احساس ضعف کردم..

دستش محکم روی تنم بالا پایین میرفت و ضربان قلبش هر لحظه بالاتر میرفت..

از اخرین رابطمون خیلی گذشته بود و حافظ واقعا داشت دیوونم میکرد..

با این حال هنوزم نمی خواستم ادامه بده ، میدونستم اخرش به جای خوبی نمیریسیم و ممکنه بد تموم بشه

اونقدر عمیق میبوسید که داشتم وا میدادم..

نفسی کشیدم و یکم هولش دادم

خمار نگاهم کردم و خواست دوباره سمتم بیاد که دست روی سینه هاش گذاشتم

– الان وقتش نیست حافظ

– دیرت نمیشه عزیزم ، قول میدم..

زل زدم تو چشماش ،

واقعا مصمم بودم و نمی خواستم فراتر از این بریم

– حافظ جان من هم خودمو میشناسم هم تورو ، تا همینجاشم کافیه باشه؟!

لبخندی زد ، یکم خم شد و پیشونیم و بوسید

– ببخشید عزیزم کنترلم و از دست دادم ، حق با توعه

اینو گفت و عقب عقب از اتاق بیرون رفتـ.

تازه اون موقع تونستم نفس حبس شدمو بیرون بفرستم

– خدایا این چه وضعشه دیگه؟!

قبل از این که دوباره بیاد سریع لباسامو پوشیدم و ارایش ساده ای کردمـ..

کولم و چنگ زدم و بیرون رفتم.

نشسته بود روی کاناپه و سیگاری دستش بود

– حافظ

از جا بلند شد ،

– سیگار نه ، اینو هزار بار نگفتم؟!

– یه بار گفتی از مردای سیگاری خوشم میاد.ـ

چشم غره ای بهش رفتم و دستش و گرفتم و کشیدم

– اشتباه شنیدی ، گفتم از مردای سیگاری خوشم نمیاد ، پس نکش..

چشمی گفت و دوباره پیشونیم و بوسید

یکم استرس داشتم
سوار ماشین شدیم و حافظ بعد از پلی کردن موزیک پاشو گذاشت رو گاز

تا برسیم کلی راه بود ولی اصلا حرف نمی زد..
حس کردم واسه این که پسش زدم ناراحت شده ولی حق داشتم..

میدونستم خوب درکم میکنه فقط یکم حالش گرفتس..
احتمالا باز به تریج قباش برخورده و حس میکنه منم باید از خدا خواسته همراهیش میکردم..

الکی الکی پشت چشمی براش نازک کردم
خودم برا خودم دوخته و بریده و تنش کرده بودم

– ساکتی حافظ!!

– چی بگم خانوم؟! یکم نگرانم!!

مسئله قبلی فراموشم شد

– چرا نگرانی حافظ ، اتفاقی افتاده؟!

نرم خندید و دنده عوض کرده ، نزدیک بود و خداروشکر یه رب زودتر رسیده بودم

– نه عزیز دلم ، جدا از اتفاقایی که قراره بیفته و من و تو باید باهاشون مقابله کنیم یکم نگران دانشگاهتم..
میترسم اونجا برات مشکل بیاد و من نباشم..
یا هر چیز دیگه..

لبخند شیرینی زدم ، دستشو که روی دنده بود گرفتم و فشردم

– بهم اعتماد کنم عزیزم ، حواس به همه چی هست…همشو باهم پشت هم میذاریم..

ابرو بالا انداخت و نیم نگاه بامزه ای بهم کرد

– اعتماد دارم عزیزم ، مگه میشه نداشه باشم ؟! از باباعلی اجازه گرفتم بعد از کلاسات میام دنبالت بریم شهر و بگردیم و خوش بگذرونیم باشه؟!

– چه بهونه ای اوردی گذاشت؟!

بادی به غبغبش انداخت که باعث خندم شد

– اون دیگه بین من و باباعلیه ، بعدا میگه بهت خودش.ـ

– بگووووو حافظـــ

– بهش گفتم میریم یکم باهم حرف بزنیم بیشتر اشنا بشیم..

پقی زدم زیر خنده که خودشم خندید

– اون همه مدت زندگی باهم واسه اشنایی بس نبود؟!

خوشحال و شاد قیافه ای گرفت

– خب باباعلی که نمیدونه

– اینم حرفیه..

ترمز کرد و خم شد گونم و بوسید

– برو عزیزم فقط یه رب ، نیم ساعت قبل از تموم شدن کارات تماس بگیر بیام باشه؟!!

کیفم و برداشتم و مغنعمو درست کردم تو اینه..

– باشه چشم ، نگرانم نباش بهزاد و لیلا هم هستن …
نمیدونم چرا انقدر بهشون اعتماد کردم و ازشون خوشم اومده..

هومی گفت
– بنظر بچه های خوبی می اومدن ولی باز حواست باشه

نگاه به چشمای خوشگلش کردم و دلم رفت..
نمیتونستم برم پایین و ولش کنم..

با خنده خم شد و در و باز کرد

– تا پنج دیقه دیگه نری پام میره رو گاز و میبرمت جایی که..

قبل از تموم کردن جملش سریع پیاده شدم و در و هم محکم بستم..

صدای خندش تا وقتی کامل دور بشم و میشنیدم..

دم در ورودی نفس عمیقی کشیدم و برگشتم یه نگاه به حافظ کردم..
بوقی زد..

برگشتم و قبل از این که نگاهم به ساختمون بیفته محکم به چیزی برخوردم..

د حال سقوط بودم که دستی مچمو گرفت..

ترسیده سر بلند کردم..

با دیدن پسر قد بلند و خوش پوشی که دستم و گرفته بود به سکسکه افتادم..

موهای جو گندمیش اونقد به صورت سفیدش جذابیت و جدیت داده بود که حد نداشت..
حتی چشم و ابرو مشکیشم کاملا خاصش کرده بود..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن