آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت 37

4.3 (86.67%) 3 vote[s]

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

تازه به خودم اومدم ،
سریع دستم و از دستش بیرون کشیدم و سر چرخوندم سمت حافظ..

در ماشین و باز کرده بود و یه پاش بیرون بود یه پاش تو..

نگران لب زد خوبی؟!

لبخند گرمی زدم..و با سر تائید کردم ، چرخیدم سمت مرد جذاب رو به روم..

– متاسفم حواسم پرت شد..

نگاه خیره و عمیقی به چشمام انداخت

– خواهش میکنم ، مشکلی نیست ، حالتون خوبه؟!

نفس عمیقی کشیدم و تشکر کردم..

خوبه ای گفت و کیف سامسونت تو دستشو جا به جا کرد

سری براش تکون دادم و با لبخند ازش گذشتم..
حس کردم چرخید و نگاهم کرد اما توجهی نکردم..

با نگاهم دنبال اثری از بهزاد و یا لیلا بودم اما خبری نبود..

هوفی کشیدم و یکم تعجب کردم چون یه سریا داشتن با تعجب نگاهم میکردن..

دانشگاه بزرگی بود و مشخصا همرو نمیشناختن..
مطمئنا این نگاه برای چیز دیگه ای بود..

شونه ای بالا انداختم و توجهی نکردم ، به خودم مطمئن بودم..

به بیلبرد مراجعه کردم و دنبال کلاسم گشتم..

– طبقه ی سوم کلاس 109 استاد مدرس_روانشناسی

هومی کشیدم ، به نظر درس خوبی بود واسه روز اول و کلاس اول..

در کلاس باز بود ، تک و توک دانشجو نشسته بودمن و کلاس هنوز پر نشده بود..

وارد شدم و نگاه کلی به کلاس انداختم..
با دیدن لیلا و بهزاد تو بغل هم که داشتن بال بال میزدن لبخند زدم و رفتم سمتشون..

– سلاممممی دوباره ، خوبین دوستان؟!

بهزاد لبخند زد

– خوبیم تو خوبی آیناز خانوم؟!

با لبخند براش سری تکون دادم و کولم و روی میز گذاشتم

– مرسی خوبم ، شما خوبین؟! لیلا جون چطوری؟!

پشت چشمی نازک کرد

– خوبم از احوال پرسیای شما

– خو خودت زنگ میزدی ، من انقدر درگیر بودم که نگو و نپرس ، حالا میگم برات
چقدر مونده تا کلاس شروع بشه؟!

خندید

– تازه اولشی میفهمی ، این استاد ، استاده دیر اومدنه سرکلاسش نیای ام نیومدی..

دستامو بهم کوبیدم

– چقدر خوب ، میشه کلاسشو پیچوند ، درس زیاد سختیم نیست

– اره خیلی خوبه خدارو شکر موقعیت خوبیه..

دوباره نشستیم به برنامه ریختن ، تقریبا نیم ساعت گذشته بود که یه مرد سی ساله ی قد بلند دراز لاغر که میخور سی سالش باشه با عجله وارد شد..

بقیه خیلی عادی سلام دادن و تک و توک به احترامش از جاشون پاشدن و نشستن…

من با چشمای گرد داشتم نگاهش میکرد که سلام سر سری کرد و کیفشو پرت کرد رو میز..

از جیبش یه ماژیک در اورد و یه بسم الله اون بالا نوشت..

– شرمنده دیر کردم رفقا خیلی سریع میریم سر اصل مطلب

میتونم بگم حال کردم باهاش ، یعنی ته همه استادای خوب بود…

کوتاه مختصر مفید ، یه جوری تدریس کرد تو اون مدت کم که واقعا انگشت به دهن مونده بودم…

از اونا بود که کلاس پر انرژی رو اداره میکرد و بلد بود تدریس و را اومدن با دانشجو رو..

خیلی کیف کردم ، هیچکس موقع تدریسش جیکش در نیومد..
خودش خیلی شلوغ کار میکرد و از این ور میپرید اون ور و همه تلاشش و میکرد تا ما متوجه موضوع بشیم. ولی واقعا هیچکس صداشم در نمیومد..

زدم به بازوی لیلا که داشت قربون صدقه نامزدش میرفت

– میگم لیلا چرا کسی موقع تدریسش حرف نمی زد؟!

زیپ کولشو بست و گوشیشو از رو میز برداشت

– خودش می خواد ، همون اولین بار به همه فهموند موقع تدریس چشم به تخته و گوش به فرمانش باشیم..
گفت بد تا کنیم باهامون بدتا میکنه..
ما دفعه ی اول جدیش نگرفتیم ولی وقتی با یکی دوبار حرف زدن بچه ها یه ترم کامل همرو انداخت فهمیدیم این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست..

– کمک بهزاد کن ،
چقدر خوب ، یعنی استاد به این خوبی نوبره ، جدا کلاساشو از دست نمیدم

دست بهزاد و گرفت و خندید

– خوبه همین قبل کلاس داشتیم برنامه می ریختیم برا پیچوندنا..

بینیم خارش گرفته بود ،
چشمامو ریز کردم و کمی خاروندمش که بدتر شد..

– بابا فکر نمیکردم انقدر عالی باشه ،واقعا حرفه ای مسلط بود

– اره همه دوسش دارن

– تا کلاس بعدی چقدر وقت داریم؟!

نگاهی به ساعت و برنامش کرد

– برنامتو داری؟!

اوهومی گفتم و برنامه رو از کولم بیرون کشیدم..

سرکی کشید و نیشس باز شد..

-کلاسای امروزمون باهمه ولی فردا فقط دوتا تایم باهم داریم..

– همینم قنیمته ، چقدر وقت هست؟!

بهزاد غر زد

– جای وقت وقت کردن بریم سلف دارم میمیرم از گشنگی..

من خندیدم
– مادر زنت دوست داره ها ، اتفاقا الان داشتم به غذا فکر میکردم..

– خب بریم دیگه ، من مصدومم باید زیاد بخورم..

صدای لیلا در اومد :

– بهزاد داری شکم در میاری چقد میخوری اخه؟!

برگشت و پیشونیشو ماچ کرد.
از ذوقم خندیدم

– فردا سرت عزیزم میرم ورزش میکنم ابش میکم برات..

بلند خندیدم و جلوتر راه افتادم ، بهزاد و شوت کرد سمت فست فود و برا خودمون دوتا نودل سفارش داد

– یعنی تورو نداشتم بای چیکار میکردم لعنتی؟!

چشمکی زد و خم شد نودلارو برداشت

– میومدی میرفتی ساندویچ میخوردی

– والا راست میگی ، خوب شد حافظ با بهزاد کتک کاری کرد واقعا

چشم غره ای بهم رفت

– اره زدین نامزدم و ناکار کردین..

– عوضش تو این گرونی بهتون ناهار دادیم..

کصافطی گفت و خندید ، بامزه میخندید..

مشغول خوردن بودم که پرسید:

– راستی نگفتی اون دوتا چه نسبتی باهات داشتن..

لبخندم کمرنگ شد و چنگال تو دستمو محکم فشار دادم

– یکیش پسر عموم بود..اونی که دیر اومد ، اونیم که با بهزاد دعواش شد حافظ بود ، رفیق صمیمی ارسلان و تقریبا نامزد من

صدای جیغش گوشم و کر کرد و نگاه بقیرو سمتمون کشوند..

– دختره ی کصاااااافط تو نامزد داشتی و نگفتی؟!

– هیس دیوونه چتهــ

حرصش در اومده بود ، چنگال و گرفت سمتم

– نخند بیشعور همینو میکنم تو چشمتا..

– خب خب ، اروم باش بشین ابرومونو بردی دیوونه..
هنوز رسمی نشده ، بین خودمونه فقط
حالا بعدا برات تعریف میکنم که چه اتفاقایی برام افتاده ولی الان وقتش نیست..

– چرا؟!

سری تکون دادم و اشاره کردم بخوره ، نمی خواستم انقدر سریع همه چیزمو بهش بگم..
نباید انقدر زود این همه اعتماد میکردم و حس میکردم دارم راه درستو میرم..

– میگم تو چرا اومدی پزشکی؟!

– نتونستن یکی که برام عزیز بود و نجات بدن دکترا ، اون موقع خیلی کوچیک بودم..
با خودم عهد کردم وقتی بزرگ شدم دکتر بشم و تمام تلاشم و بکنم تا هیچ خانواده ای رو بی بزرگتر نکنم..
نذارم هیچ مادری غم فرزند ببینه و تنها کسایی که برای ادما موندن و نجات بدم..

دستاشو فشردم

– متاسفم عزیزم ، تو خیلی با اراده ای لیلا ، میدونم که میتونی..

– خودت چی؟! تو چرا هوس دکتر شدن کردی؟!

– از بچگی بهش علاقه داشتم ، پدر و مادرم جفتشونم دکتر بودن..
اونم همیشه ازم میپرسید ، من همیشه میگفتن میخوام دکتر بشم که پول در بیارم ،
مامانم کلی بهم میخندید ، بزرگتر که شدم ازش پرسیدم خودت چرا دکتر شدی؟!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن