آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت 38

5 (100%) 2 vote[s]

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

اون موقع بهم لبخند زد ، دستامو فشرد و من هنوز گرمای دستای لطیفشو رو دستام حس میکنم..
بهم گفت من واسطه ام ، گفت حس میکنم از طرف خدا مامور شدم تا بقیه رو نجات بدم..

من کلی خندیدم ، یه جمله ی کوتاه بود
به بقیه حرفاش گوش نکردم ولی یادمه هنوز اون جملشو وقتی گفت
– هیچ وقت یادت نره تو میتونی باعث نابودی یه زندگی یا پر از عشق شدنش باشی…

من بزرگ شدم و به چشم دیدم چطور میشه که یه دکتر باعث نابودی یه زندگی میشه..

– خوبی عزیزم

واقعا نیاز داشتم به یکی توضیح بدم اینارو ، خیلی وقت بود نتونسته بودم از نبودشون بگم..
نبودشون بدترین دردی بود که حس میکردم و داشتم..

این که عطر تن مادرت و حس نکنی بدترین حس دنیاست..
این که صدای پدرتو نشنوی یعنی ته مردگی..

من نداشتمشون و زنده مونده بودم تا نذارم هیچ دختر ۱۱ ساله ی کوچولوی دیگه ای تجربه ی تلخ از دست دادن پدر و مادرو حس کنه..

– کیو از دست دادی که متوجهش شدی ایناز؟!

ظرف نودل و پس زدم و زل زدم تو چشماش ، می خواستم ببینم ترحم میکنه یا نه

– خانوادمو..

بلافاصله چشماش گرد شد ، بعد غمگین شد ، بعد صورتش بهم ریخت..

خندم گرفت ، به جایی که بهم نگاه بندازه اشکش پایین ریخت و خط ریملش به دنبالش..

– هی دختر بیخیال ، چته؟!

– بمیرم برات الهی اجییییی!!!

یه حس خوب ، یه خنکی زیادی ت قلبم حس کردم و بی اراده چرخیدم و محکم بغلش کردم

– میگم لیلا

فین فینی کرد که عقب کشیدم و با خنده زل زدم با صورتش

– جان لیلا؟!

– جونت بی بلا خانوم گل ، نمی خواد گریه کنی فقط از این به بعد بهم بگو اجی که مردم از ذوق..

چشاش درخشان شد

– جدیی!؟ واقعا دوست داری؟! من سه چهارتا خواهر دارم میخوای بدمشون بهت!

– خدای من ، سه چهاااااار تا؟! ماشالله به مامان بابات.

جفتمون خندیدیم..

– یادم نمیره تو حساب کردیا ، دفعه ی بعد نوبت منه

پشت چشمی نازک کرد

– پس چی؟! فکر کردی هر روز با منه؟! من بدبخت باید پول جمع کنم جهازیه بخرم عزیزم
اولین و اخرین بارت بود از این ولخرجیا دیدی ازم..

خندیدم و زدم به بازوش

– دیوونه ، باشه قبول با من همش فقط تو بگو بم اجی

نیششو باز کرد

– جان خودم از همین امروز انقدر بهت میگم اجی تو فقط ناهار و تامین کن..

قبول کردم و باهم از سلف بیرون زدیم لیلا گوشیشو بیرون کشید و غر زد

– باز ولش کردم گم و گور شد ، خدایا از دست این بشر

– حرص نخور شیرت خشک میشه..

– میزنم تو سرتا ایناز ، ببین نیست باز ، مگه همین پنج دیقه پیش نبود اونجا مگه؟!

دستشو کشیدم ، باید کلی وقت میزاشتم واسش وگرنه سرم و می خورد

– تو بیا بریم خودش میاد

همون موقع وصل شد ، بهت زده نگاهش میکردم که داشت به بهزاو فحشای رکیک میداد و اونم می خندید..

تازه اخرشم یه ای جونم بد دهن من نثارش کرد..

– لیلا

گفت ها و چرخید و با نگاهش اطرافو گشت

– ناراحت نمیشه از این فوشا بهش میدی؟!

– نه بابا غلط کرده ، از اولش همین بوده دیگه نمیشه کاریش کرد

بهزاد و پیدا کرد و یکم گوششو پیچوند که باعث شد کلی بخندیم…

وارد کلاس که شدم از جمعیت موجود داخل کلاس یکم شکه شدم

– لیلا چه خبره تو این دانشگاه؟

خندید و کشوندم و کوبوندتم رو صندلی که اخی گفتم

– اخ واقعی رو وقتی استاد اومد میگی عزیزم

بهزاد با اعتراض صدا کرد که خندید و لپشو کشید

– ای خدااا ولی هیچکس فینگیل مینگل خودم نمیشه

سرمو گذاشتم رو میز و خندیدم

– بهزاد این لیلا مامانته یا خانومت بلاخره

اونقدر با محبت نگاه لیلا کرد که دلم رفت

– این لعنتی عشق منه

لبخند زدم و نیشگونی از پاش گرفتم که اخی گفت

– وحشیییییی نکن

– همینه که هست ، بگو چرا میگم اخ؟این بهزاد چرا یهو همچی کرد

زیر زیرکی نگاه بهزاد که سرگرم گوشی بود کرد و سرشو نزدیکم اورد

– یه بیست دیقه یه ربع دیگه یه جیگر همچین وحشی وارد این کلاس میشه که اخت در میاد

لبم و گاز گرفتم نخندم…

– زهرمااار خجالت بکش دیوونه

– گمشو منحرف ، به من چه تو هی برا حافظ اخ اخ میکنی هر اخی رو اون اخ میدونی …

– کصافط

قیافه ای گرفت و با نیش باز چرخید سمت بهزاد

گوشیم رو از جیبم بیرون اوردم و نگاهی بهش انداختم .

لبخند زیبایی زدم و در جواب پیامش که میخواست مطمئن بشه حالم خوبه یه استیکر خاک برسری بغل بغلی فرستادم..

ارسلان هم پیام داده بود که جواب ندادم.
باید باهاش صحبت می کردم .. اما نه پشت تلفن…
اینجوری فقط اوضاعمون پیچیده تر میشد..

نفس عمیقی کشیدم .. یهو همهمه ها خاموش شد …با تعجب به بقیه نگاه کردم که همشون خیلی اروم و بی صدا زل زده بودن به رو به رو…

با تعجب چرخیدم و با دیدن شخص رو به روم ابروهام بالا پرید..

همون اقای جذابی که صبح بهش برخوردم بود؟؟؟

با جدیت نگاه همه کرد ، رو من کمی مکث داشت اما نگاه واقعا عادی بود…

شونه ای بالا انداختم .

سلام رسا و بلندی کرد و یه ماژیک از تو کیفی که صبحم دستش بود بیرون کشید

_ امیدوام امروزم مثل بقیه ی روزا جو ارومی داشته باشه کلاس ، کسی اعتراضی داره؟؟

به معنی واقعی کلمه هن؟؟

این دیگه چی داشت میگفت؟

از تو کولم دفتر بزرگ و خوشگلم که کلی برا انتخابش وقت گذاشته بودم رو در اوردم و مشغول شدم.

بااعتماد به نفس بود ، مسلط بود ، ارامش داشت ، خوب درس می داد … واقعا وحشی بود..

این و وقتی فهمیدم که یهو صدای زنگ گوشیم تو کلاس پیچید و انگار کسی مرتکب قتلی شد..

چرخید و با نیشخند نگاهم کرد…

نگاه یه سریا پر از پوزخند بود و بقیه با ترس نگاهم می کردن

توجهی نکردم … گوشیمو در اوردم و با دیدن اسم حافظ لبخند زدم …

از جا بلند شدم و با اجازه ای گفتم و از در بیرون رفتم ..
انگار خشکش زده بود ولی این مثل یه ارامش قبل از ظوفان بود…

– جانم عزیزم؟؟

صداش شاد بود ..

– عزیزت فدات بشه که ، کس تایم کلاسات تمومه؟

نگاهی به ساعتم انذاختم و لب ورچیدم

– باورم نمیشه هنوز دوساعت هست ،جایی کار داری عزیزم؟؟

– مشکلی نیست فداتشم . میخواستم برم ارسلان و بیارم ترسیدم دیر بشه…

نفس عمیقی کشیدم ، چطور باید به ارسلان می گفتم؟؟؟

– باشه ، جفتتون و میبنم … تموم شد تماس میگیرم..

– باشه عزیزم فعلا

نفس عمیقی کشیدم و گوشی و تو کیفم انداختم…

سمت در کلاس برگشتم و بعد از تقه ای به در وارد شدم…

دوباره دست از نوشتن برداشت
سری براش تکون دادم و خواستم برم سر جام که صداش عصبی بلند شد…

مثل غرش شیر بود

– کی گفت اجازه داری بشینی؟؟؟

با من بود؟؟

با تعجب به لیلا و بهزاد که نگران نگاهم می کردن انداختم…

روی پاشنه ی پام چرخیدم و اطرافو نگاه کردم..

واقعا به معنی واقعی کلمه وحشی بود…
به خودم اشاره کردم

– ببخشید با من بودین؟؟؟؟

نیشخند زد و دستاشو از هم باز کرد ،
داشت مسخرم می کرد؟

– کس دیگه ای نظم کلاس و بهم ریخته؟؟

دندون رو هم ساییدم … چه وضع حرف زدن بود؟؟؟

– متوجه نمیشم ، دقیقا چیکار کردم که باعث بهم خوردن نظم کلاستون شده؟؟

اخماش درهم شد

من میتونستم با یه معذرت خواهی قائله رو ختم به خیر کنم اما واقعا این چه طرز صحبت کردن بود؟؟؟

– خانوم شما چطور می تونین وقتی قوانین یه کلاس و نمیدونین بشینید سر اون کلاس؟؟؟؟

پوزخندی زدم و یه قدم جلو رفتم

– فکر می کنم مودبانه ترم میتونستین این حرف رو بهم بزنین دیگه نه؟

– اینو شما مشخص نمی کنید

قیافش داشت ترسناک میشد ، ولی بازم نترسیدم..
از این که زور بشنوم متنفر بودم..
من دوسال از زندگیم رو سر همین زور نشنیدن تباه کرده بودم…

حالا این یارو چی می گفت این وسط مثلا؟؟؟

– اتفاقا تنها چیزی که من مشخص می کنم همینه ، شما وظیفت تدریسه.. نه بی احترامی به یه دانشجو مخصوصا یه خانوم…

نیخشندش دیوونم کرد و زمزمه زیرلبیش عصبیم

– هه خانوم !!

– فکر نمیکنم جای من دیگه اینجا باشه … من ترجیح میدم تو کلاسی باشم که استادش واسه دانشجو و اللخصوص خودش احترام قائل باشه ، شما مستثنایی از ترجیحی که میدم…..

عصبی شدنش ارومم کرد

– حتی اگه میخواستین هم نمیتونستین بمونید

دستاش میلرزید .. محکم ماژیک رو روی میز کوبید

– از کلاس من برید بیرون…

خنده ی پر از تمسخرم قرمزی چشمشو بیشتر کرد…

چرخیدم و ریلکس سمت کوله و وسایلم رفتم

نگاه سنگین بقیه پر از بهت بود … به من چه طرف وحشیه واقعا؟؟؟

یعنی اینا اینطوری باهاشون رفتار میشده و سکوت میکردن؟؟
چه دانشگاه عجیب غریبی ،، چه دانشجوهای عجیب غریب تری…..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن