آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت 39

4.5 (90%) 4 votes

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

ریلکس تر سمت در رفتم و لحظه ی اخر ایستادم…

حس میکردم یه پارچه ی قرمزم و فرد رو به روم…

لبخندم رو فرو خوردم…
شیطون نگاهش کردم .. جدا کم مونده بود سکته کنه…

– این کلاسی که اینجاست کلاس شما نیست ، شما فقط یه استادی که واسه کاری که میکنه هم خدا تومن پول میگیره ..

لبخند پررنگ تری زدم…

– این کلاس برا این دانشجوهاست…

دندونامو روی هم فشردم و در مقابل چشمای بهت زدش دوباره پوزخند زدم

– بدون این دانشجو ها شما هیچی نیستی اقا … هیچیی…

اینو گفتم و زدم بیرون…
حس می کردم از یه مسابقه ی مارتون بیرون پریدم…

نفس حبس شدمو بیرون فرستادم و حس کردم سرم داره از درد منفجر میشه…

چطور میتونست انقدر بی شخصیت و بی شعور باشه؟

بغض کرده بودم … فین فینی کردم و خودمو به یه درخت رسوندم ….

نگاه تک و توک دانشجویی که داخل کلاس نبودن و میتونستم حس کنم…..

چطور باید سر میکردم اینجا؟؟؟

دلم می خواست برگردم یه داد بزرگ و بلندم سرش بکشم…

جلوی اون همه ادم چرا باهام اونکارو کرد؟،

قطره اشک لعنتی روی صورتم و محکم پاک کردم…

حسابی دلم گریه می خواست

– حالا چیکار کنم این دو ساعتو؟

واقعا دلم می خواست بلند بزنم زیر گریه … کاش حافظم بود

به بدبختی خودمو به یه داروخونه رسوندم و مسئولش با دیدن حال بدم خودش یه مسکن خیلی قوی داد دستم…

نمی تونستم با این حال با حافظ تماس بگیرم …

مطمئن بودم از ترس سکته می کرد..

برگشتم و داخل یه پارکی نشستم…

نمه اشکی هنوز گوشه چشمم بود….
واقعا چطور می خواستم با این وضعیت به ارزوم برسم؟

گوشیم رو در اوردم و بلاخره باهاش تماس گرفتم…

– کجایی حافظ

– عزیزم ارسلان رو سوار کردم داریم بر میگردیم ، چیزی شده؟؟

– میشه بیای دنبالم؟؟؟ سرم یکم درد میکنه نمیتونم اینجا بمونم

– چیشده چرا؟؟ حالت خوبه؟؟؟

– خوبم حافظ فقط سریع بیا…من تو پارک کنار دانشگاهم

– تو پارک چ…

قطع کردم ، جدا عصبی شده بودم وگرنه این رفتار از من بعید بود…

هنوزم باورم نمیشد روز اولی این مرتیکه داستان بشه برام..

واقعا دلم یه کتک کاری حسابی می خواست…
گریه می خواست….
اغوش حافظ و می خواست…

خدایا ارسلان چی؟؟؟ ارسلان و چه کنم؟

مشکل بود که از هر طرفی میریخت برام

کاش مامان و بابا بودن…. کاش همیشه برای همه باشن…

بی کسی این چیزارو داره..
واقعا میترسیدم راجب این مردک به اون دوتا قلدر بگم

قطعا دک و پوز براش نمیذاشتن کصافطه عوضی رو…

حیف که دلم رحم بودم..

نفس عمیقی کشیدم که دستی رو شونم نشست…

از ترس سیخ نشستم..

حافظ انقدر سریع خودش رو رسونده بود یعنی؟؟

میترسیدم برگردم..

نفس عمیقی کشیدم و یهو از جا پریدم..
با اخم چرخیدم و با دیدن صورت خندون لیلا چشمام گرد شد

– تو اینجا چیکار می کنی دختر؟؟چطوری از کلاس اون دیو سه سر اومدی بیرون؟؟؟

بادی به غبغبش انداخت

– عزیزم رفیقتو دست کم گرفتی… تو که رفتی تا چند دیقه فقط زل زده بود به در حیف اون قیافه که خدا به این بیشعور داده واقعا…

– جدا واسه من پاشدی اومدی بیرون؟؟؟ بهزاد چیشد؟؟ یارو چیکار کرد؟؟

چونش و خاروند و نیشش باز شد

– هیچی دیگه قیافش شبیه این گاوای مسابقه شده بود .. دود میزد از سر و کلش بیرونا…
قرمززززز ،
عین تام شده بود تو کارتون تام و جری…

به حرکاتش خندیدم

– اره خلاصه…
منم دیدم همچین کرد از جا پریدم داد زدم نفسس کشش…
اون حرفا چی بود زدی به رفیق من؟. من دیگه تو این خراب شده نمی مونم…

زدم رو پیشونیم و زدم زیر خنده
دیوونه بود… دیوونه

– بهزاد چیکار کرد؟؟

– باو لحظه ی اخر دستمو دراز کردم سمتش گفتم بهزااااااد بیا بریمممم…
گفت نه نمیام تو برو من میمونم سرشونو گرم میکنم…

با تعجب نگاهش کردم..

– چیزی زدی لیلا؟؟

شونه بالا انداخت و دوباره با ذوق و شوق قیافه گرفت که ادامشو بگه…

– بعدش من گفتم که نهههههه من بدون تو هیچ جا نمیرم…
یهو وسطش بهزاد جوگیر شد خواست بپره بغلم کنه که استاد از گوشم گرفت با یه تیپا پرتممم کرد بیرون..

لبخند بزرگی زدم و سمت بهزاد برگشتم که در ادامه حرفای خانومش گفت:

– غلط کرده مرتیکه مفنگی به خانوم من دست بزنه..

چرخید و دستشو انداخت دور گردن لیلا و یه ماچم رو پیشونیش کاشت

– چرا اومدی بیرون ایناز؟ کل محوطه رو گشتیم دنبالت

ورقه قرص تو دستم و نشونشو دادم و اشاره کردم بشینن

– اومدم اینو بگیرم دیدم هوا خوبه و بچه ها دارن بازی میکنن .. گفتم بیام اینجا بشینم…
– استاد کلاس و کنسل کرد… واقعا انگار داشت دیوونه میشد.
تاحالا اینجوری ندیده بودمش..
چشم غره ای برای لیلا که کلی خالی بسته بود رفتم

– اصلا هنگ کردم از رفتارش ..باورم نمیشد واسه یه گوشی جواب دادن اونطوری کنه..
خودشم فهمیده بود تازه واردما ولی باز بی تذکر یهو پرید بهمون
– اره خب خیلی عصبیه… با کوچکترین حرکتی عصبی و خل میشه ولی خب بچه ها رعایت میکنن…
پوفی کشیدم
– زنگ زدم حافظ بیاد دنبالم.. نمیتونم واقعا اینجارو تحمل کنم..

لیلا خم شد و خیلی بامزه صورتم رو ناز کرد که خندیدم و نوک انگشتشو گاز گرفتم
– اع نکن وحشیییی … محبتم بهش نیومده
بهزاد نیگاش کننن

– خوب کاری کردی … تصمیم با خودته ولی بنظرم راجب این قضیه چیزی به نامزدت نگو

لبم و به دندون گرفتم و با استرس مشغول جویدن پوستش شدم

– اره خودمم تو همین فکر بودم… شمام چیزی نگید بهش خیلی از برخوردشون میترسم..

– پسر عموتم هست؟؟

نفس عمیقی کشیدم

– اره امروز برگشت … مثلا رفته بود یکی دو هفته دیگه برگرده.. یه روزم نگذشت

– تا بیان پاشید بریم یه چیزی بدم جیگرتون حال بیاد

پرو برگشتم سمتش

– من بستنی میخوام

لیلا زد تو بازوم

– هو پرو خانوم مگه قرار نبود همه چیز و تو حساب کنی؟؟

ابرو بالا انداختم

– نوچ … من الان ضربه روحی خوردم نمیتونم …

چشم غره ای بهش رفت

– بهزاد دوتا ام معجون بگیر

– ای بچشم لیدی های عزیز… فقط تا برمیگردم سعی کنید نپیچونید جایی برید

لیلا لوس شد براش

– بهزادی به من میاد اژ اون دختلای بد باشم؟؟؟

ایشی گفتم و قیافم و کج کردم براش که زبونشو برام در اورد بیرون و سرشو برگردوند سمت راهی که بهزاد رفته بود…

– شوهر ذلیل بدبخت

– خودتی

زل زده بودم به سرسره ی رنگی رو به روم…

یه بار امیر از اون بالا هولم داد…

سرسره ی اهنی بزرگی بود و جز من و امیر و ارسلان کسی نبود…

ارسلان دوید سمتم….

پیشونیم پر از خون بود و امیر با ترس فرار کرده بود…

یادمه ارسلان کولم کرد و مسافت زیادی رو دوید..

یادمه اون موقع ها یکم خپلی بودم ولی با این حال ارسلان فسقلی بدون مکث کل راهو دوید…
اسیب بدی ندیده بودم ولی وقتی دیدم جلو چشمم ارسلان همه چیز و گردن گرفت بهت زده شدم…

دختر بی زبونی نبودم…
ولی نگاه پر از التماسش واسه سکوت عصبانیم کرد…

تا چند ماه باهاش حرف نزدم ولی ارسلان بعد از اشتی کردنمون هزار بار اون کار و تکرار کرد…

هر کاری امیر میکرد گردن میگرفت…
همه چیز و براش درست میکرد…
همهدی کارای اشتباهشو ماستمالی میکرد و من کاری از دستم بر نمی اومد..

هوفی کشیدم

– تو فکری؟

– یاد گذشته ها افتادم…خیل غم انگیز شده خاطره هام

دستش رو روی شونم گذاشت
دوباره خودشو لوس کرد

– اجه قول بدی نالاحت نباشی قول میدم بشتنیمو یکیشو بدم بهت باشهههه؟؟

خندیدم و سرمو رو دستش گذاشتم و فشردم

– اخ وحشییییی …غلط کنم بهت محبت کنم من…

بعدم خودشو عقب کشید و نشست سر صندلی

به قهر بامزش خندیدم…
بهزاد از دور با دست پر داشت میومد..

دوباره یاد امیر افتادم…
اخم و بغض همزمان تو وجودم خودشونو نشون دادن

امیر وحشی بود… وحشی و غیر قابل کنترل..
هیچ وقت نفهمیدم ارسلان چرا اونقدر نگرانش بود وبا پشیمونی نگاهش میکرد…

انگار تقصیر اون بود که امیر یه پسر وحشیه نفهمه عصبی بود…

– بفرمایید خانوما. .

تشکر کردم… برای منم معجون گرفته بود

– دستت درد نکنه بهزاد خیلی هوس کرده بودم

– خب چرا بهم نگفتی؟

چرخیدم سمت حافظ

با لبخند و به احترامشون از جا بلند شدیم. ..

– بشینید بچه ها… چیزی شده ایناز؟؟؟

نوچی گفتم و الکی الکی چشم غره پر ملاتی واسه ارسلان که با نیش باز نگاهم میکرد رفتم

– زهر مار …نیشتو ببند بیشعور
چه خوش خوشانشم هست اقا بی خبر گذاشته رفته..

نیشس باز تر شد و صدا دار خندید.
اومد سمتم و دستشو دورم حلقه کرد

– اخییی عزیزم… دلت تنگ شده بود؟؟،

ایشی گفتم و پسش زدم

– برو گمشو ایکبیری… تازه خوش خوشانمم بود دلتنگی خره چیه؟،

حس کردم نیشخند زد

– بله متوجهم.. شما دوسال دوسالم مارو نبینی دلت تنگ نمیشه این یه روز که چیزی نیست…

کنایه زد؟،
برعکس خودش که نامحسوس کنایه زد اشکار پوزخند صدا داری زدم

– بلاخره تاثیر داره محبت رو ادما ….مثلا تورو دوسالم نبینم ککم نمیگزه ولی حافظ و دو هفته نبینم یه چشمم اشک میشه یه چشمم خون
دلیلشم واضحه…

سرمو جلو بردم و ادامه دادم

– اخه طرفم گندکاری نمیکنه …ادمه…احساسات حالیشه
در مقابل یه دختر یتیم مسئوله
میفهمی که چی میگم؟

حس کردم سرخ شد از خجالت.
خودمم بغض کردم

میدونم نباید اون حرفارو میزدم.. نباید جلوی بقیه کوچیکش میکردم ولی حقش بود…

من هنوز همه چیز یادم بود و ارسلان ظبق معمول همه چیزو فراموش کرده بود…

حافظ سرفه ی بلندی کرد که نیشخندی زدم و برگشتم سمت بهزاد و لیلایی که هاج و واج نگاهم می کردن

– مرسی عزیزم ممنون پیشم بودین .. فردا میبینمتون بچه ها…

خیلی هم سریع چرخیدم و به حالت دو ازشون دور شدم..
حتی نیم نگاهم خرج ارسلانی که سر به زیر و شرمنده بود نکردم..

شرمنده بود ولی جای جبران دو قورت و نیمش هی باقی میموند…

صدای قدمای حافظ و میشنیدم که پشتم میومد. .

در ماشین و برام زد و من بلافاصله نشستم. .

ارسلان باید میدونست من هنوز یادم نرفته….

….

تو راه پر از بغض بودم و ساکت.. نیاز داشتم بخوابم.

اون همه فعالیت اون همه جنگ اعصاب واقعا داشت دیوونم میکرد…

تا رسیدیم خودم و به اتاق رسوندم و حبس شدم اونجا..

باید چیکار میکردم؟،، این همه بغض و کینه و اعصبانیت داشت دیوونم میکرد

سعی کردم خودمو به خواب بسپرم…

به دنیای شیرین رویاهام ، با تموم وجود سعی کردم از این جهان و خستگی های جسمیم فاصله بگیرم…

هرطوری هم بود میخواستم رها باشم.. .

صداشون رو میشنیدم و میفهمیدم هردو مثل من ناراحت و عصبین..

با این حال نمی خواستم بشنوم
احساس سنگینی میکردم…

بازم خداروشکر بابا علی نبود وگرنه ولم نمیکرد…

خوب این دوت چغلی کن رو هم میشناختم
اگه بود یه داستان عظیم داشتم و حالا خر بیار و باقالی بار کن…

حالا که فکرشو میکنم من چقدر چیز های مخفی دارم. .

چقدر راز دارم تو زندگیم..

کاش میتونستم همشونو باز بزنم ببرم بریزم یه جای دور…
از این همه مخفی کاری و درک نشدن و بدبختی خسته بودم…..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن