آخرین مطالبدختر خونبسرمان های کاملصفحه اصلیلیست کامل رمان ها

رمان دختر خونبس جلد اول

4 (80%) 15 vote[s]

رمان دختر خونبس جلد اول

پارت. 1

پارت2

پارت3

پارت4

پارت5

پارت6

پارت7

پارت8

پارت9

پارت10

پارت11

پارت12

پارت13

پارت14

پارت اخر

جلد دوم تا ساعاتی دیگر

نویسنده:فاطمه

قسمتی از رمان:

کنار پنجره وايستاده بودم داشتم به قطره هاي بارون که ميباريد نگاه ميکردم روزاي آخرسال بود ومن سال جديدم
رو بايد با زندگي جديدم شروع کنم يکم دلم گرفته !به خاطر اين سرنوشت شومم. من فاطمم اين بهمن رفتم تو 16سالگي خانواده متوسطي دارم .زندگيمم يه زندگي عاديه تمام فکر وذکرم درسمه اما16سال پيش با تولدم برام فکرایی کردن وبا اون فکرا زندگي من خراب شد !بايد با کسي که ازش از همون بچگي ميترسيدم ،پسر خاندان ميرزائي کيارش ميرزائي ازش ميترسم ولي بايد باهاش ازدواج کنم. تا قبل از اون دعوا شايد زندگيم باش خوب ميشد ولي با يه جنگ کوچک و کشته شدن عموش که هم دوستش بود هم عموي عزيزش بايد با زندگي خوش
خداحافظي کنم ،خودش گفت زندگي خوش برام نمي سازه به قول خودش پامو که بزارم تو خونش جهنم برام به راه ميکنه. ميترسم از اين جهنمي که در انتظارمه و از شکنجه گري که دوساله با فکر انتقام منتظر منه…
کيميا:فاطمه فاطمه دختر بيدارشو ديگه چقد ميخوابي عزيزم! ؟
_واي کيميا بزار بخوابم خدايش خستم ديشب خوابم نبرد!
_باش بخواب ولي وقتي داداشم اومد سراغت از من گله نکني يا !!!نفهميدم چه جوري بيدار شدم عين قرقي سرجام سيخ نشستم.
_من که بيدار شدم عزيزم _ اخي اگه ميدونستم به داداشم انقد ارادت داري زود تر بيدارت ميکردم عزيزم!
_واي کيميا از دست تو چرا انقد منو حرص ميدي ؟؟؟ها!؟؟
_خب عزيزم خواهر شوهرما ،خواهرشوهر! شما هم عروس تشريف دارين.. حالا پاشو ،پاشو بايد بريم آرايشگاه که آمادت کنن همه منتظر همچين روزي هستيم بلند شو دختر.
_باشه ای آروم زير لب گفتم
خوبه عروس خون بس هستم انقد خوش حاليد اگه عروس عادي بودم که خدا ميدونه چه حالي داشتين اما از شانس بدم کيميا شنيد!
_عزيزم براي من وپدر ومادرم اين چيزا مهم نيست اگه بود بابا انقد اصرار نميکرد که زودتر شماها ازدواج کنيد و يه عروسي،باشکوه هم نميگرفتن حالا پاشو اماده شو صبحونه بخوريم راه بيوفتيم که تو يه عالمه کارداري…
بلند شدم رفتم دستشوي پس از عمليات مربوط و شستن دست و صورت ،مسواک زدن اومدم بيرون و پيش مامان
گلم که صبحونه درست کرده بود اشتها نداشتم ولي يکم خوردم که حالم بد نشه رفتم .آماده شدم و رفتم بيرون آقاي خوش اخلاق دم در منتظر واستاده بود تا بيام همچين اخم کرده انگار حقشو خوردم!
زير لب يه سلام دادم که پسر بي ادب جواب نداد.
_يه دوسه ساعت ديگه تشريف مياوردين من عجله نداشتم!
_خب به من چه خواب بودم!
_ساعت يازده ،وقت خوابه ؟
_ديشب تا صبح بيدار بودم واس همون خواب موندم.
چپکي نگام کرد و گفت بتمرگ که من عجله دارم
رفتم بشينم پشت که کيميا خانم نشسته بود و يه لبخند مليح به من ميزد منم از ناچاري جلو نشستم اخه چندتا جعبه
کنار خودش گذاشته بود جا نبود کنارش توماشين که نشستم هنوز درو نبسته بودم که ماشين حرکت کرد پسر خل !ماشين تو سکوت بود جز صداي موزيک چيزي به گوش نميرسيد دم در آرايشگاه ایستاد .پياده شدم درو بستم
هرچي منتظر شدم کيميا خانم تکون نخورد داشتن باهم حرف ميزدن بعد ده دقيقه کيميا اومد جعبه ها رو هم دونه دونه ورداشت سه تا داد دست من چهارتارو خودش برداشت.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن