آخرین مطالبصفحه اصلیلیست کامل رمان ها

جلد دوم رمان دختر خونبس

4.7 (94.81%) 27 vote[s]

جلد دوم رمان دختر خونبس

نویسنده:فاطمه

قسمتی از رمان:

جلد اول از اینجا وارد شوید

جلد دوم پارت 1

جلد دوم پارت 2

جلد دوم پارت 3

جلد دوم پارت 4

جلد دوم پارت 5

جلد دوم پارت 6

جلد دوم پارت 7

جلد دوم پارت 8

جلد دوم پارت 9

جلد دوم پارت 10

جلد دوم پارت 11

جلد دوم پارت آخر

کیارش رسید بهم در رو کامل باز کرد که عرشیا تو چهار چوب در کامل نمایان شد
دلم می خواست مثل اون موقعه ها که از ماموریت میومد جیغ بزنم وبپرم بغلش
از قیافه کیارش معلوم بود که نمی شناسه منتظره یه عکس العمل از منه ، منم انگار خشکم زده بود قدرت هیچ کاری رو نداشتم
یهو به خودم اومدم نمی دونم چه جوری خودمو تو بغل بهترین وخشن ترین برادر دنیا جا کردم
نمی دونستم از خوشحالی گریه کنم یا بخندم اما چرا بغلش انقدر سرد بود چرا مثل قبل دستاش دور کمرم حلقه نشد
چرا منو دور خودش نچرخوند چرا صدای از درنیومد اصلا چرا اینجوری شده خودمو عقب کشیدم و به چشمای همیشه یخیش نگاه گردم ولی چرا انقدر خشک چرا نمی خنده چرا خنثی داره نگام میکنه من: داداش؟؟؟؟
عرشیا: هیس !!! نمی دونم چرا فقط اومدم ببینم حال روزت چه جوریه مثل اینکه خوبه خوبه
بعد این حرف به کیارش اشاره کرد
عرشیا: فقط بقیه رو از پا در آوردی همین مگه نه من:ن نه به خدا داداش تو بیا تو
عرشیا: نیومدم خونت مهمونی فقط یه خبرای به گوشم رسید اومدم ببینم درستن یانه که گه درسته دستت رو بگیرم باخودم ببرم که از این لبخندها و شوخی هاتون این وضع معلومه غلطه خداحافظ

من: عرشیا عرشیا

عقب گرد کرد و بی توجه به من از پله ها رفت پایین
برگشتم سمت کیارش و باگریه وزاری بهش التماس میکردم بره دنبالش من: تو راخدا کیارش توراخدا جلوش رو بگیر نزار بره توراخدا
اما اون گیج وبا تعجب داشت نگام میکرد انگار هنوز تو هنگ بود حتی یه حرکتم نمی کرد گریم شدت گرفت
چادرم رو چنگ زدم و در آپارتمان رو باز کردم رفتم بیرون پشت سر هم عرشیا رو صدا میکردم هرچی دکمه آسان سر رو می زدم نمیومد ولش کردم واز پله ها رفتم پایین چند بار نزدیک بود پرت بشم
اما انگار برام مهم نبود مهم داداشم بود که هفت ماه بود ندیده بودمش حتی صداشم نشنیده بودم
مهم برادرم بود که به خاطر ازدواجم باهم قهر بود اما بعد هفت ماه اومد در خونم اومد دنبال من
همش سرم گیج میرفت اما مهم نبود داداشم مهم تر بود
نمی دونستم هفده تا طبقه رو چه جوری اومدم پایین تو لاوی که رسیدم یک راست رفتم سمت در
داشتم از در خارج می شدم که یکی صدام کردصدای کیارش بود
برگشتم نگاش کردم چشمام از زور اشک تار میدید کیارش بود که داشت میومد سمتم
می خواستم برگردم برم بیرون که یکی پشت سر کیارش داشت میومد سمتم عرشیا بود وای خدا شکرت نرفته بود
پاهام دیگه سست شده بودن سرمم به شدت گیج می رفت دلم داشت یه جوری می شد انگار داشتم ضعف میکرد
کیارش که بهم رسید فقط تونستم دستش رو چنگ بزنم و بعدش نشستم

سرم داشت ناجور گیج می رفت عرشیا که این حالم رو دید پاگرد کرد وتندتر اومد سمتم
کیارش انگار فهمید چم شده بود به یکی همون جا گفت آب بیارن بعدشم منو کامل تو بغلش گرفت
عرشیا که بهم رسید دیگه نفهمیدم چی شد که چشمام تار شدن
وقتی رو صورتم آب ریخته شد یکم حالم بهتر شدم اما باز هم بی جون رو دستای کیارش افتاده بودم
صدا هارو گنگ می شنیدم اما جون اینو نداشتم که چشمام رو باز کنم حتی نمی تونستم دستم رو بلندکنم
خیالم راحت بود که تو بغل کیارش هستم واسه همین سعی برای بلند شدن نمی کردم
کم کم صداها بیشتر شدن وقتی چشمام رو باز کردم دور و برم خیلی شلوغ بود این باعث می شد معذب بشم
واسه همون به هر فلاکتی بود به پیرهن کیارش چنگ زدم وسرمو تو سینش پنهان کردم
میخواستم بهش بگم کمکم کنه بلند بشم اما انگار اون خودش فهمیده بود واسه همون زیر بازوهامو گرفت و کمکم کرد بلند بشم
اما پاهای من انقدر سست و بی جون بودن که نمی تونستم سر پا وایستم ضعف شدید داشتم انگار قرار الان بی افتم
که دستی زیر زانوهام رفت و با یه حرکت بلندم کرد صدای چند نفر رو گنگ می شنیدم که حرف میزدن اما نمی تونستم چشمام رو باز کنم کم کم بی حال تر شدم که کامل بی هوش شدم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن