آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 38

2 (40%) 3 votes

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

ساکت بهم خیره شد و با صدای گرفته ای گفت:
_من نمیخواستم اینجوری بشه قصد نداشتم بهت تجاوز کنم ستایش و مطمئن باش هر کاری میکنم تا اون روز رو فراموش کنی قصدم اذیت کردن تو نیست با این ازدواج پس از من نترس.
بعد تموم شدن حرف هاش گذاشت رفت با رفتنش روی زمین نشستم و اجازه دادم اشکام جاری بشند واقعا خیلی سخت بود
نمیتونستم لحظه ای که بهم تجاوز شد رو فراموش کنم همه چیز رو خیلی خوب یادمه و این برای من خیلی سخت و دشوار بود نمیدونستم سیاوش میخواست چیکار کنه ، اما این رو هم خوب میدونستم هر کاری انجام بده نمیتونه اون شب رو از ذهن من پاک کنه اون شب شوم و نفرت انگیز

* * * * *
_عین بختک چسپیدی به زندگی داداشم میدونم قصد و نیت امثال شماها چیه اما اینو خوب بدون اون گوری که بالا سرش داری ….
سرم رو بلند کردم به چشمهاش خیره شدم و حرفش رو قطع کردم:
_گمشو بیرون
با شنیدن این حرف من متعجب شد شاید توقع نداشت باهاش اینجوری حرف بزنم اما این دختر ذره ای شعور نداشت ، من باید از داداش نامردش گله میکردم اما اون اومده بود داشت به من افترا میزد
خواست چیزی بگه که در اتاق باز شد و سیاوش اومد داخل با دیدن چهره ی عصبی من و خواهرش متعجب گفت:
_اینجا چخبره!؟
پوزخندی بهش زدم و گفتم
_خواهرت داشت میگفت خودم رو انداختم بهت
سیاوش عصبی گفت:
_چی!؟
_از خواهرت بپرس اون خوب داشت حرف میزد

سیاوش به سمت خواهرش برگشت و گفت:
_حرف های ستایش درسته!؟
خواهرش با همون نیش تلخش ادامه داد:
_آره درسته این دختره خودش رو انداخته بهت چرا نمیخواد دست از سرت برداره چی از جون تو میخواد
چشمهام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم:
_هی من ساکتم هیچی بهت نمیگم پرو میشی من نمیخواستم با داداشت ازدواج کنم میفهمی یا نه!؟
پوزخندی زد و گفت:
_تو گفتی و منم باور کردم
_میخوای باور کن میخوای باور نکن برام مهم نیست!
صدای سیاوش بلند شد
_بسه!
جفتمون ساکت شدیم ، سیاوش عصبی رو به خواهرش کرد و گفت:
_دفعه ی آخرت باشه همچین حرف هایی میزنی فهمیدی الانم برو بیرون
بهت زده گفت:
_داداش
_بیرون
با نفرت نگاهی به من انداخت از اتاق رفت بیرون سیاوش به سمتم برگشت که سریع گفتم:
_من هیچ کاری انجام ندادم همش تقصیر خواهرت
_دیگه نمیخواد باهاش همکلام بشی فهمیدی!؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم:
_آره فهمیدم
خوبه ای گفت و گذاشت رفت نفسم رو پر حرص بیرون دادم نمیدونستم در جواب این رفتارش بهش چی بگم خواهر و برادر پرو بودند.
* * * * *
داخل اتاق نشسته بودم که صدای در اتاق اومد با صدای گرفته ای گفتم:
_بیا داخل
در اتاق باز شد و مادرم اومد داخل اتاق با دیدنش لبخندی زدم و گفتم:
_سلام مامان بی وفا
با چشمهای پر از اشک بهم خیره شد
_ببخشید
بلند شدم به سمتش رفتم و گفتم
_چرا باید ببخشم مگه شما کار بدی انجام دادید
ساکت بهم خیره شده بود فقط محکم بغلش کردم و گفتم:
_خیلی دلم برات تنگ شده بود مامان
_منم همینطور
ازش جدا شدم و گفتم:
_بیا بشین
مامان اومد روی تخت نشست منم کنارش نشستم و بهش خیره شدم که صدای گرفته اش بلند شد
_اذیتت نمیکنه درسته!؟
لبخند تلخی بهش زدم و گفتم:
_نه اذیت نمیکنه
_پس چرا انقدر ناراحتی
_برای خراب شدن زندگیم مامان منم مثل هر دختری ارزو داشتم با عشق ازدواج کنم نه این شکلی!
_شاید عاشق سیاوش شدی
_غیر ممکن عاشق سیاوش بشم مامان!

_اما سیاوش پسر خوبیه تموم این مدت سعی داشت حال تو رو خوب کنه میخواست کاری که در حقت کرد رو جبران کنه!
_نمیشه جبران کنه من دلم شکسته روحم زخمیه اون صحنه ی تجاوز کابوس هر شب منه
مامان نفسش رو با آه بیرون داد و با غصه به صورتم خیره شد دوست نداشتم اینجوری ببینمش بنابراین لبخندی زدم و گفتم:
_مامان از خاله ستاره چخبر کجاست؟!
_رفته سر کار مثل همیشه این روزا خیلی بیشتر خودش رو تو کار غرق کرده یه چیزی داره اذیتش میکنه اما نمیدونم چی!
لبخندی زدم و گفتم:
_نکنه عاشق شده
_اون فقط یکبار عاشق شد که بدترین ضربه ی عمرش رو خورد!
متعجب گفتم:
_یعنی چی خاله عاشق کی شد مگه!؟
_عاشق برادر پدرت.
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم و گفتم
_چی!؟
_خیلی عاشقش بود منتها اشکان ستاره رو برای هوس و خوشگذرونی میخواست ستاره یه مدت بستری بود تا حالش بهتر شد!
_باورم نمیشه مامان
_کاش میشد برگشت به گذشته
پوزخندی زدم و گفتم:
_اون وقت چیکار میکردید!؟
_اون شب که اون زن بهم پیشنهاد رحم اجاره ای داد رو قبول نمیکردم
_مامان
_جانم!؟
_از اینکه من دخترت هستم ناراضی هستی!؟
_نه
_پس چرا اینجوری میگی!؟
_شاید این همه مشکل برای شما پیش نمیومد همه ی اینا تقصیر منه که نتونستم از شماها مواظبت کنم
محکم بغلش کردم اصلا دوست نداشتم مامان همچین فکر هایی پیش خودش بکنه
_مامان انقدر بخاطر گذشته خودت رو ناراحت نکن!

دوباره میخواستم از نو خودم رو بسازم میخواستم با تجاوزی که بهم شد کنار بیام فقط بخاطر مادرم دوست نداشتم مادرم رو تا این حد درمونده بودم اون بخاطر من داشت به هر دری چنگ میزد فقط میخواست حال من خوب بشه منم میخواستم خوب بشم تا حال مادرم خوب بشه تا حال دلم خوب بشه!
با باز شدن در اتاق از افکارم خارج شدم سیاوش بود نگاهی به من انداخت و گفت:
_شام خوردی!؟
_نه
_پس بریم پایین میز شام حاضره
_باشه
میتونستم تو چشمهاش ببینم متعجب شده از من که انقدر آروم جوابش رو دادم و امروز برای اولین بار میخوام از اتاق خارج بشم ، اما من به خودم قول داده بودم که خوب بشم همراه سیاوش به سمت پایین رفتیم همه سر میز شام نشسته بودند
_سلام
با شنیدن صدام به جز خواهر سیاوش مامان و بابای سیاوش و سامان با خوشحالی ازم استقبال کردند
_ستایش حالت خوبه دخترم
لبخندی زدم و گفتم
_ممنون بابا
صدای خواهر سیاوش بلند شد
_شاید از اولش حالش بد نبود که بخواد خوب بشه.
صدای عصبی سامان بلند شد
_درست صحبت کن باهاش
عصبی به سمت سامان برگشت و گفت:
_چرا مگه حرف من کجاش مشکل داره!؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن