آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار پارت 44

4.8 (96%) 5 votes

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

تا رسیدم اتاق نشستم و مشغول جمع کردن وسیله هام شدم..
خیلی سریع کارم تموم شد و با دیدن دوتا چمدونی که جمع شد دهنم باز موند..
این همه وسیله داشتم و بی خبر بودم؟؟
صدای پچ پچ ارسلان و باباعلی از تو پذیرایی میومد.. می دونستم داره راجب ما باهاش صحبت می کنه..
ساعت دوازده و نیم بود اما دیدم باباعلی تلقن و برداشت و از خونه زد بیرون..
سرکی کشیدم و دویدم سمت اتاق مشترکش با ارسلان
– اری؟؟؟؟
سرشو کج کرد و با دیدنم از جا بلند شد
– چرا عین دزدا میای تو دختر؟!
چیشده چرا اینجوری حرف میزنی؟
– باباعلی داشت چی میگفت بهت؟
خندید
– فضول شدیا ، هیچی داشت می گفت چه تصمیمی گرفته برای تو و حافظ ، مبارکه دختر عمو..
لبخند تلخی زدم..
لحنش عادی بود و کمی شاد ، اما غم چشماشو حس کردم…
نفس عمیقی کشیدم و تشکر کردم
– رفت زنگ بزنه به عمو؟!
چهرش درهم شد
– اره ، بهم گفت میره بهش بگه ، ایشالله که خیره
وسیله های باباعلی رو هم جمع کردم ، تو نگران نباش برو یه چیزی بخور
چشمی گفتم و چرخیدم.. امیدوار بودم ارسلان خیلی زود فراموشم کنه
بعد از بردن وسیله ها به بیرون دیدم حافظ داره میاد..
نصف شب شده بود اما چراغای روشن عمارت مشکلی برامون پیش نمیاورد..
باباعلی هنوز برنگشته بود
تارسید بهم چشم غره رفت
– وا چیکار کردم مگه؟!

اشاره کرد به چمدونایی که بیرون اورده بودم
– اینارو تا اینجا تو اوردی؟!
اوهومی گفتم که دوباره چشم غره رفت
– حافظ باید باهم صحب کنیم خب؟!
لبخند زد و یهو دستشو گذاشت کنار سرم و پیشونیم و اروم بوسید
– انقدر ناز نباش ، باشه بریم اونجا حرف می زنیم…
لبخندی زدم
– خبر خیلی خوبیم هست
ابروهاش بالا پرید ، همون موقع باباعلی از پشت درختا بیرون اومد و حافظ پرسید کجا رفته بوده
– راجب همین میخواستیم حرف بزنیم دیگه
ابروهاش و دوباره بالا انداخت
– اع؟!
چشمکی زدم و گفت: اره..
خندید و همون موقع باباعلی رسید بهمون چهره یکم درهم بود
– باباجان شما برید من با ارسلان یکم حرف دارم ، سریع میایم..
حافظ چشمی گفت و من متعجب نگاهش کردم تازه مگه حرف نزده بودن؟
حافظ وسیله های منو برداشت و من به باباعلی گفتم زود بیان دیر وقته..
یکم رفته بودم تو فکر ، ارسلان اونقدر بد بود که سیگار می کشید..
حافظ دلداریش می داد و باباعلی بعد حرف زدن با عمو نگران شده بود
اینجا چه خبر بود دوباره؟
برگشتم و به نیم رخش نگاه کردم..
اخماش درهم بود و مثل من رفته بود تو فکر..
هوفی کشیدم که توجهش بهم جلب شد
– نمی خوای بگی باباعلی به کی زنگ زده بود؟
– چرا میگم ، زنگ زد عمو گفت می خواد بینمون صیغه محرمیت بخونه ، البته نمیدونه هنوز ضیغه قبلی تموم نشده…
روم نشد بهش بگم خودت میگی؟

لبخند خوشحالی زد

– خیلی هم که عالی ، اره عزیزم خودم میگم ولی تماس چی بود؟
– باباعلی زنگ زد هم موضوع این یارو قاتلرو به عمو بگه هم من و تورو..
حس کردم رنگش پرید ، بیشتر نگران شدم و دندونامو بهم فشردم
– حافظ؟!
برگشت نگاهم کرد
– جانه حافظ؟
– اتفاقی افتاده می خواین از من پنهون کنید؟!
چرا از وقتی ارسلان رفت بیرون از اتاق سرهنگه حالش عوض شد؟
تو چرا دلداری می دادی؟
در عمارت و باز کرد و وارد شدیم..
– بریم بالا صحبت می کنیم ، اتاق تو و من بالاس..
به خنده ی شیطانیش نگاه کردم و محکم زدم به بازوش
از پله ها بالا رفتیم و در اتاقی رو باز کرد..
– بفرمایید عزیزم
با لبخند وارد شدم و خودشم پشتم اومد..
چمدونام و روی زمین گذاشت
– دوس داری؟ همه جای عمارت از اینجا مشخصه
لبخند زدم
– اره خوبه ، خب داشتی میگفتی ، چیزی شده؟
اوند کنارم و دستم و گرفت ، کنارش مثل یه بچه ی کوچولو بودم..
لبخند گرمی زد و دستمو فشرد
– عزیزم لازم نیست نگران باشی ، امیدوارم نخوای جیغ جیغ راه بندازی خب؟
لب ورچیدم و حس کردم چشمام پر شد
– چیشده اخه؟!
اخماش درهم شد و من واقعا از حافظه عصبانی میترسیدم..
– خوبه دارم بهت میگم هیچی نشده ، واسه چی یهو عین کوچولوها میزنی زیر گریه؟! چندسالته اخه کوچولو؟
ببخشیدی گفتم که از شونه هام گرفت و به اغوشم کشید
– هیچ چیزی نیست ، فقط عمو جان یکم برای کلیه هاش مشکل پیش اومده رفتن بیمارستان ، حالشم خیلی خوبه و فردا مرخص میشه..
بغضم ترکید..

فین فینی کردم که به شوخی زد به پشتم

– ای دختر جون دستمال اگه بخوای بهت میدما ، این کارا چیه واسه چی دماغیم میکنی؟

خندم گرفت و بین گریه خندیدم

– حالش خوبه حافظ؟

– اره عزیزم خوبه خوبه ، فقط یکم درد داشته رفتن ببینن چه دردی هست..

خداروشکری گفتم که بیشتر تو بغلش به خودش فشردم..

– تورو نداشتم چیکار می کردم کوچولو؟

لبخندی زدم و با خیال راحت تو بغلش پنهان شدم..

– یکم استراحت کن من برم حاج بابا و ارسلان و راهنمایی کنم باشه؟؟

باشه ای گفتم که بلند شد و بعد از مرتب کردن ملحفه ی روم گونم رو بوسید و بیرون رفت..

زل زده بودم به سقف و منتظر بودم خوابم ببره ، خیلی خوابم میومد ولی میترسیدم..

حس میکردم یکی داره نگاهم میکنه ، حتی از صدای بادی ام که می اومد ترسیده بودم…

بغضم گرفته بود دوباره ، از این همه ترسو بودنم دیگه داشتم خسته میشدم..

حتی دیگه روم نمیشد برم پیش حافظ
میترسیدم خسته بشه ازم..

از جا بلند شدم و با ترس و لرز سمت پنجره رفتم..

شکمم صدا می داد..

کاش به حرف ارسلان گوش میدادم و یه چیزی می خوردم…

صبر کردم یه ساعتی بگذره ، امیدوار بودم خوابیده باشن..

در و باز کردم و بیرون رفتم
رو پنجه های پا داشتم می رفتم پایین..
حواسم بود کسی نباشه

امیدوار بودم یه غذایی پیدا کنم و بخورم تا سیر بشم..

همه جا تاریکه تاریک بود..

اروم وارد اشپزخونه شدم و بعد از پیدا کردن یخچال با خوشحالی سمتش رفتم..

تا درشو باز کردم دقیقا رو به روم یه شیشه بزرگ سالاد دیدم..

خندیدم

اونقدر خوشحال شدم که از ذوق خندیدم و بعد از برداشتن سس برگشتم عقب وسیله هارو روی میز گذاشتم و دنبال چنگال گشتم..

به محض پیدا کردنش نشستم و مشغول خوردن شدم ، جوری غذا می خوردم انگار من تاحالا تو عمرم هیج غذایی نخوردم
واقعا خنده دار شده بودم..

سرم پایین بود و داشتم با لذت اون همه سالادی که تو دهنم جا داده بودم میجویدم که یهو برق روشن شد و با ترس از جا پریدم..

با دیدن حافظ اخمو چشمام گرد شد..
انگار اونم تعجب کرد..

– آیناز؟

دهنم پره پر بود ، اومدم قورتشون بدم که یهو یه تیکه کاهو پرید تو گلوم ، به سرفه افتادم و نزدیک بود خفه بشم که عاقا تازه به خودش اومد…

– چیکار می کنی دختر خفه میشی الان

چندتا زد پشتم که راه تنفسیم باز شد
برام یکم اب اورد که همرو یهو کشیدم بالا ، حس میکردم خندش گرفته

– بخندی پوستتو میکنم باهاش برا خودم پالتو درست میکنم گفته باشم..

سعی کرد نخنده به جاش دستاشو دورم حلقه کرد..

– جوووووووون که ، به یکی اینو بگو که دلش نخواد گرمت کنه..

سرشو تو گردنم برد و زیر گوشم و بوسید..لب گزیدم

– هوم؟! راست نمیگم خانوم کوچولو؟

چشم غره ای بهش رفتم که حس کردم چشمام چپ شد و اون به خنده افتاد.
– وقتی گشنت بود چرا صدام نکردی؟

سرمو پایین انداختم و مشغول ور رفتن با انگشتام شدم..

– هم ترسیده بودم ، هم روم نمیشد..
اخم کرد و ازم جدا شد..
کنارم ایستاد و از شونه هام گرفت و برم گردوند سمت خودش..
– به این چشما نگاه کن..

سرمو بیشتر پایین بردم که خودش از چونم گرفت و مجبورم کرد نگاهش کنم..

– خیلی دلت میخواد اذیتم کنی؟ چطور میتونی این حرفارو بهم بزنی..

آیناز!!!

اونقدر با عجز صدام کرد که دلم رفت واسش

– تو خوده منی ، همه ی وجود من.. من ،،، من تاحالا همچین احساسی نداشتم میفهمی؟
نمیتونم ، واقعا نمیتونم توصیفش کنم ولی من با هر ناراحتیت ، با هر اشکت میمیرم..میفهمی؟

اونقدر احساساتی شدم که جلو رفتم و دستم و حلقه کردم دور کمرش

بهم خندید و بیشتر به خودش فشردم..

– تو نمیدونی من دلم میخواد چیکارا کنم ، تو نمیدونی وقتی میخندی ، وقتی ناز میکنی ، وقتی شیطونی میکنی دلم میخواد باهات چیکار کنم لعنتی..

سرمو کامل تو سینش فشردم که بیشتر خندید..

– دور دهنت کلا سسی بودا ، امشب هرجی داری میمالی بهم جز..

هینی گفتم و عقب کشیدم

– خیلیییی بی تربیتییییی

خندید و گونم رو بوسید ،

– اگه بدونی چطور جلوی خودمو میگیرم ، اگه بدونی چطوری دلم میخواد برا خودم کنمت ، اینجوری نمیکردی…

شونه بالا انداختم که مجبورم کرد بشینم رو صندلی

– بشین بخور ،

باشه ای گفتم و دوباره مشغول شدم..
خودشم صندلی بغلیم رو عقب کشید و نشست کنارم

– کی میشه همیشه پیشم باشی؟

اهی کشیدم

– هروقت همه ی این بلاها تموم شد..

دستاش مشت شد و اخم کرد
– فقط کافیه اون آشغال و پیدا کنم ، بیچارش میکنم.. زندگی رو براش حروم می کنم..
دست از خوردن کشیدم و دستمو روی دستش گذاشتم و فشردم..
– باهم دیگه پیداش می کنیم ، تا وقتی بهم نرسیدیم نمیذارم بلایی سرم بیاد..

لبخند زد
– چه بهم برسیم چه نرسیم ، چه قبلش چه بعدش..
همیشه این منم که نمی ذارم کسی بهت آسیبی برسونه ، حتی اگه یه دیوونه ی زنجیره ای باشه..
بهت قول میدم دختر..
با عشق نگاهش کردم که اشاره کرد بخورم..
یکم دیگه خوردم و بلند شدم وسیله هارو جمع کردم..
– تو شام خوردی حافظ؟
سرشو تکون داد
– وقتی اومدم اتاقارو اماده کنیم یه چیزی خوردم ، زیادی گشنم نبود..
خوبه ای گفتم..
بعد از کشیدن خمیازه از جا بلند شد و دستم و گرفت
– نمی خواد ظرف بشوری ، بیا بریم بخواب
سرمو تکیه دادم به بازوش
حسابی دیگه خوابم میومد ، شکمم سنگین شده بود و دقیقا مثه یه بازاری شده بودم..
از اونایی که شکماشونو میدن جلو بعد از خوردن غذا و میشینن یه خلالم می کنن دهنشون..
به فکرم خندیدم ..
حافظ برقو خاموش کرد و تا اتاقم همراهیم کرد..
نشستم رو تخت و کش موهام رو باز کردم..
نگاه خیرشو حس میکردم
– نمیخوای بری بخوابی جناب؟ ساعت داره سه میشه..
بی توجه ملحفه رو دوباره مرتب کرد و نشست کنارم..
زل زد تو چشمام
– فدا سرت فسقلی ، یکم کمتر بخوابم یه روز ، نمیمیرم که..
ریز خندیدم ..
بی هوا جلو اومد و هولم داد عقب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
نفس عمیقی از روی شهوت کشیدم و بی هوا و یه دفعه ای وار*دش کردم..
جیغ بلندی کشید و دیگه تکون نخورد..
با مستی خندیدم..
انگار ناامید شده بود که دیگه کاری نمیکرد..

– ولی قبلش ازت میخوام یکم شارژم کنی ، قبل خواب میچسبه..
اومدم هولش بدم که کاملا خودشو انداخت رومو و مَشغول بوسیدنم شد..
لبخند زدم و همراهیش کردم..
نفسی گرفت و سرشو کج کرد

– نمیشه ادامه بدیم؟
لب ورچیدم
– متاسفم حافظ ولی به باباعلی قول دادم دست از پا خطا نکنم..
لبخند ارومی زد و پاشد..
پیشونیم و بوسید و چرخید سمت در..
– ولی یادت باشه اینروزارو ها ، بعد ازدواج اونقدری به خدمت میرسم که حسابی پشیمون بشی..
ابرو بالا انداختم براش..
– حالا ببین..
خندیدم که بوسی رو هوا برام فرستاد ، برقو خاموش کرد و رفت..
*

از سر و صدای زیادی که اون بیرون میومد بیدار شدم..

غرغری کردم و به زحمت بلند شدم
واقعا چی می خواستن از جونمون؟
بدون این که نگاهی به خودم بندازم بیرون رفتم و از نرده ها خم شدم..
یکم نگاه کردم و با دیدن خدمتکارا وسط خونه شونه بالا انداختم..
احتمالا عادی بود دیگه نه؟
سر چرخوندم دنبال حافظ که عمو رو دیدم
خندم گرفت
احتمالا خواب بودم هنوز
یکم صاف شدم و چشمام رو مالش دادم
دوباره که نگاه کردم چشمام واقعا درشت شد ، خودش بود ، عمو بود
زن عمو با چهره ای نگران سمتش رفت و چیزی گفت..
بلند صداشون کردم
– عمو جون؟ زن عمو؟
– اومدی دورت بگردم؟ صبحت بخیر عزیز دلم ،خوبی ؟

متعجب پایین رفتم با عمو دست دادم و ببخشیدی گفتم
– شرمنده عمو جون زیادی شوکه شدم..هنوز صورتم و نشستم..
یهو زن عمو بازومو گرفت و کشید
– فداسرت عزیزم بیا بغلم ببینم
با خنده رفتم بغلش که بعدش گونم و بوسید برگشتم سمت عمو
– عموجون حالتون خوبه؟ بیمارستان بودین؟ پس چرا اومدین اینجا؟ دلم براتون تنگ شده بود..
عمو گونم رو بوسید
– عزیزم خوبم یکم مشکل داشتم و حالا خوبه خوبم..این یهویی اومدنمونم برای شماست،تو و حافظ
سرخ شدم از خجالت..
– عموجون میشه صحبت کنیم باهم؟
– البته که میشه ، برو اماده شو بیا پایین تا بشینیم صحبت کنیم ، قبل از اونم برم یه صحبتی با حافظ داشته باشم..
چشمی گفتم
دستشو پشت کمرم گذاشت و راهیم کرد سمت پله ها
سریع لباس پوشیدم و بعد از مرتب کردن خودم بدو خودمو به پایین رسوندم..
ارسلان و که دیدم پریدم سمتش

– اری چطوری؟؟؟؟عمو جون و دیدی؟ زن عموام اومده ، وای حالا چیکار کنیم؟
خندشو که دیدم زدم به بازوش ، نیششو برام باز کرد

– اروم باش نفس عمیق بکش دختر ، همون دیشب که باباعلی با بابا تماس گرفت بعد از مرخص شدنش راه افتادن اومدن اینجا ، ترسیدن تو و حافظ گناه کنین..
خودش خندید ولی من حس کردم طعنشو ، غمشو می دونستم اون می دونست من با حافظ رابطه داشتم و این زیادی سنگین بود..

– اها اره راست میگی
لبخندی زدم و از کنارش رد شدم ، این دیگه واقعا سنگین بود
چه گیری افتاده بودما

متعجب پایین رفتم با عمو دست دادم و ببخشیدی گفتم
– شرمنده عمو جون زیادی شوکه شدم..هنوز صورتم و نشستم..
یهو زن عمو بازومو گرفت و کشید
– فداسرت عزیزم بیا بغلم ببینم
با خنده رفتم بغلش که بعدش گونم و بوسید برگشتم سمت عمو
– عموجون حالتون خوبه؟ بیمارستان بودین؟ پس چرا اومدین اینجا؟ دلم براتون تنگ شده بود..
عمو گونم رو بوسید
– عزیزم خوبم یکم مشکل داشتم و حالا خوبه خوبم..این یهویی اومدنمونم برای شماست،تو و حافظ
سرخ شدم از خجالت..
– عموجون میشه صحبت کنیم باهم؟
– البته که میشه ، برو اماده شو بیا پایین تا بشینیم صحبت کنیم ، قبل از اونم برم یه صحبتی با حافظ داشته باشم..
چشمی گفتم
دستشو پشت کمرم گذاشت و راهیم کرد سمت پله ها
سریع لباس پوشیدم و بعد از مرتب کردن خودم بدو خودمو به پایین رسوندم..
ارسلان و که دیدم پریدم سمتش

– اری چطوری؟؟؟؟عمو جون و دیدی؟ زن عموام اومده ، وای حالا چیکار کنیم؟
خندشو که دیدم زدم به بازوش ، نیششو برام باز کرد

– اروم باش نفس عمیق بکش دختر ، همون دیشب که باباعلی با بابا تماس گرفت بعد از مرخص شدنش راه افتادن اومدن اینجا ، ترسیدن تو و حافظ گناه کنین..
خودش خندید ولی من حس کردم طعنشو ، غمشو می دونستم اون می دونست من با حافظ رابطه داشتم و این زیادی سنگین بود..

– اها اره راست میگی
لبخندی زدم و از کنارش رد شدم ، این دیگه واقعا سنگین بود
چه گیری افتاده بودما

دنبال نسترن میگشتم ، از وقتی اومده بودیم ندیده بودم..
بابا علی گفته بود هنوزم اینجان ولی ندیده بودمش …
نسترن و داداشش دوست دوران کودکیم بودن ، دلم جدا براشون تنگ شده بود
با دیدن حافظ پا تند کردم سمتش ، حواسش بهم نبود و داشت با همراهش صحبت می کرد
– بله عمه جان ، درست میفرمایید..
عمه من میدونم که چقدر دوسم داری ، این تنها خواستمه..
میدونم چقدر دلت پاکه عزیز دلم…

با دیدنم چیزی اروم به عمش گفت و اشاره کرد منتظرش بایستم
بعدم چرخید رفت یکم اونور تر..
خندم گرفت
پسره ی خنگ مثلا می خواست نفهمم چی میگه به عمش؟
موهامو پشت گوشم فرستادم و سر کج کردم و خیره ی هیکلش شدم..
خوب چیزی تور کرده بودما ، لعنتی همونی بود که همیشه ارزوشو داشتم..
نیشم باز شد از این افکار خبیثم..

– عزیزم معذرت می خوام ، خوبی؟؟؟ زیاد که منتظرت نذاشتم؟
خوب خوابیدی؟ نمی خوام ناراحت بشی ولی نمی خواستم اگه چیزی گفت ناراحت بشی ، متوجهی؟

اروم نگاهش کردم و پلک زدم
– لازم نیست توضیح بدی پسر کوچولو ، فقط یه سوال داشتم
بله خیلی خوبم ، خیلی هم خوب خوابیدم ، منتظرت موندنم قشنگه برام
ناراحتم نشدم چون نمیخوام اذیت بشی
فقط نسترن کجاست؟
لبخند شیرینی زد و بعد از گذاشتن گوشی تو جیبش اومد سمتم و کلی خم شد تا گونم و ببوسه
سریع سرخ شدم و با چشمام اطرافو کاویدم..یه دونم مشت نثار بازوش کردم
– دیوونه اگه کسی ببینه چی؟؟

چشمکی زد
– نترس فسقلی حواسم جمعه ، نسترن یه مدتی نیست عزیزم
با خانوادش رفتن مشهد ، فکر میکنم یکم طول میکشه تا برگردن
ابروهام بالا پرید ، دستمو تکیه گاه چونم کردم
-اما باباعلی گفت اینجان هنوز!!!

-بعله هستن ، فقط برای حل یه مشکلی رفتن ، میدونی که اهل همونجان و همه خانوادشون اونجا زندگی میکنن درسته؟
اهانی گفتم و بعد از یه بررسی کامل گونش و بوسیدم..
خندید و من برگشتم تا زن عمو رو پیدا کنم ، احتمالا الان تو اشپزخونه بود ، یه جا نمی تونست بشینه که

– زن عمو جون کجایی؟
سرشو از اشپزخونه اورد بیرون
– بیا اینجام مادر ، اومدم کمک این بنده خداها ، بیاعزیزم ، بیا باهاشون اشنات کنم..
متعجب وارد شدم
یه خانوم تقریبا جا افتاده اما فرز اون وسط ایستاده بود و خیره نگاهم میکرد
چندتام دختر تقریبل جوون بودن و یه دو سه تا خانومی که فکر میکردم متاهلن..
– عاممم سلام ، خوبین؟

-سلام به روی ماهت خانوم جان ، شمایی مهمون اقا؟ دیشب اقا گفتن اتاقارو اماده کنیم بریم وگرنه میموندیم سلام عرض می کردیم خدمتتون
لبخند زدم به لحجش ، دستاشو باز کردم و من بغلش کردم
– دستتون درد نکنه ، همه چیز خیلی عالی بود
زن عمو به بقیه اشاره کرد

– مادر جان تو مرجان خانوم و نمیشناسی و یادت نمیاد ، ایشون خیلی وقته همراهه اقا حافظه تو این خونه
شما سنت کم بود ولی من خوب یادمه ایشونو

مرجام خانوم شونه ی زن عمو رو بوسید ، دوتا دختری که چهره ی ساده و معصومی داشتن رو بهم معرفی کرد و گفت دختراشن.
بامزه بودن و لحجه قشنگی داشتن..
بقیشونم کمکی اومده بودن از بیرون ، به علاوه یه خانوم سی ساله که به همراه دختر بود و یکم سر سنگین باهام رفتار کردن
همین معذبم کرد..

– کمک نمی خواین مرجان جون؟ من خیلی حوصلم سر رفته..
رو به همون دختری که یکم باهام سنگین بود کرد
– پرستو جان مادر کمک خانوم کن باهم سالاد درست کنین ، اقا گفتن امروز نباید چیزی کم و کسر باشه
لبمو با زبون خیس کردم و اروم از زن عمو پرسیدم
– میگن اقا ، حافظ رو میگن؟
زن عمو جفت چشماشو واسم باز و بسته کرد و بامزه خندید..
خندم گرفت ازش..
پرستو خیار و گوجه هارو گذاشت رو به روم..
– اقا حافظ سالاد شیرازی خیلی دوست دارن ، ما وقتی مهمونم بیاد براشون درست می کنیم..

خوشحال شدم و با لبخند چاقو رو ازش گرفتم
– فقط لطفا زیاد ریزش نکنید ، دوست ندارن خانومِ؟ ببخشید من اسمتونو نمیدونم

قبل از این که من چیزی بگم مرجان خانوم که گرم صحبت با زن عمو بود چرخید سمتمون..
– پرستون جان ایناز خانومن ایشون ، همون خانوم صداشون کنیم برای ما بهتره ، درست نمیگم دخترم؟
حس کردم دختره عصبی شد
دلم براش سوخت ، با لبخند چرخیدم سمت مرجان

– ن مرجان جون ، مشکلی نیست ، همون ایناز صدام کن عزیزم..
مرجان جون یه هرچی صلاحه گفت و چرخید دوباره سمت زن عمو
اما دیدم پرستو نیشخند زد و مادرش وقتی داشت رد میشد جعبه ی نمک رو کوبوند روی میز کنارم..

یکم ترسیدم و از جا پریدم ، چشون بود؟
مشغول کارم بودم که حافظ اومد تو ، تا دیدمش نیشم باز شد
حواسش به من نبود
– زن عمو جان ایناز و ندیدین؟ هرچی میگردم نمیبینمش
زن عمو با چشم و ابرو منو بهش نشون داد و من بهش چشمک زدم

– اع ایناز اینجایی؟ چیکار می کنی؟
مرجان خانوم دخالت کرد

– اقاجان ایناز خانوم حوصلشون سر رفته بود من بهشون گفتم این کارو انجام بدن..
حس کردم حافظ ناراحت شد

– مرجان خانوم مثل این که صحبتای دیشبم رو فراموش کردین
ایناز جان عزیزم لازم نیست کار کنی اینجا پاشو..

جدا متعجب شدم !! چرا اینجوری کرد؟

اخمام درهم شد ، امروز شاد بودم ، مهربون بودم اگه این حافظ میذاشت..
– نیازی نیست حافظ جان ، حوصلم سر رفته بود و مرجان جون لطف کردن گذاشتن کمک کنم نیازی نیست همچین رفتاری..
اخم غلیظی هم بهش کردم
سرفه ای کرد و اومد سمتم ..زن عمو نگران نگاهم می کرد
خم شد سمتم و سرشو نزدیک گوشم اورد
دیدم دست پرستو مشت شد و بهم اخم کرد
– عزیزم این چه رفتاریه؟ میشه بیای بریم بیرون صحبت کنیم؟
دندون روهم ساییدم
– نخیر نمیشه ، ممنون میشم بری و اجازه بدی کارمو انجام بدم..
متاسفم ولی فکر نکنم امروز بتونی از سالاد شیرازی مورد علاقت بخوری چون من دارم درستش میکنم..

حس کردم فکر میکنه من دچار سو تفاهم شدم
– اونجور که فکر میکنی نیست ایناز ، لطفا بلند شو بریم..

نفس عمیقی کشیدم
– ممنون میشم بری تا بیشتر از این عصبانی نشدم حافظ
اخماش حسابی درهم شد
صاف ایستاد و دست به جیب شد
نیشخند معروفشو نثار اهالیه اشپز خونه کرد و بیرون رفت..
زن عمو سریع اومد سمتم

– مادر جان باهاش میرفتی ، شنیدم از عموت بینتون چه خبره ، نمیخوام زیاد دخالت کنم ، ارزوم بود عروسم بشی ولی حالا که اینخ انتخابت باید بدونی اون یه خانزادس عزیزم
رفتارش با زیر دستاش همینه
دست خودش هم نیست چون اینجوری تربیت شده..

دستم رو مشت کردم
– زن عمو جون شرمنده ولی دوسال منم یه زیر دست بودم
نیازی نیست بگین چون میدونم یه خانزاده اصیل چه رفتاری داره و چطور تربیت میشه
ولی قصی القلب بودن ادما به خودشون بستگی داره..

نفس عمیقی کشیدم و برگشتم و مشغول کارم شدم..
حس کردم پرستو مشکل داره باهام و از اون همه حرصش یه حدسایی زدم
بعد از اتمام کار کمک کردم و میز ناهار و چیدیم..
یکی از دخترا رفت تا اقایونو بیاره و همه نشستیم..
کنار زن عمو نشسته بودم که حافظ وارد شد.. با دیدنم لبخند زد و اومد سمتم بشینه که از جا بلند شدم و میز و دور زدم..

– عموجونی کجا میخوای بشینی؟ مهمون نمیخوای؟
عمو خندید و برام صندلی عقب کشید
برای یه لحظه چهره ی درهم حافظ و دیدم و زن عمویی که نگران نگاهم می کرد ، اگه این بود اون مرد رویاهام نمی خواستم باهاش کنار بیام
یا درست میشد یا هیچی..
ارسلانم که اومد سمت دیگم نیشست ، مشت شدن دستشو حس کردم
سالادی که درست کرده بودم رو برای همه ریختم جز حافظ ، کاسش رو هم یه کم ازش دور گذاشتم و بعد از نشستن چشم غره ای هم بهش رفتم
حس کردم خندش گرفته
– باباعلی امروز برمیگردیم خونه؟ حتما باید اینجا بمونیم؟
حس کردم بقیه هم فهمیدن یه اتفاقی افتاده
ارسلان جوابم و داد

– برای شما اومدیم اینجاها دخترجون ، وقتی ما نیستیم این خونه شلوغه تو امنیتی
چرا فکر کردی فقط واسه یه شب باید کلی چمدون جمع کنیم بیایم و مزاحم حافظ بشیم؟؟؟

حافظ با اعتراض اسمشو صدا کرد و من نیشخند زدم
– اما اینطور که مشخصه زیادی از حضورمون راضی نیستن صاحبخونه
دستاش مشت شد و اخماش درهم ، یکم ترسیدم
-ایناز خانوم میشه بگی چه خطایی از من سر زده؟
حاج بابا جام شرمنده ولی انگاز نوتون قابل نمیدونن مهمون این خونه باشن

-اره دقیقا همینه ، مزاحم باید شرشو کم کنه..

رو کردم به عمو
– عمو جون ممنون میشم واسم تو شهر و نزدیک دانشگاهم یه خونه بگیرین..
نمیخوام مزاحم هیچکس دیگه ای بشم..

صداش یکم زیادی بلند بود
– ایناز

توجهی نکردم ، باباعلی بهم اخم کرد
– هر طور مایلی عزیزم ، ولی میدونی که اجازه نمیدم تا وقتی این یارو اذیتت میکنه تنهات نمیذاریم..

شونه بالا انداختم
– ازخدامه عمو

از جام بلند شدم
– با اجازه من میرم وسیله هام رو جمع کنم ممنون مرجان جون خیلی خوشمزه بود
البته اگه اینطوری میز رو ترک کردن نشونه زیر دست و غیر اصیل بودنم نیست..
قشنگ داشتم میسوزوندمش..
باباعلی سکوت کرده بود و ارسلان مبهوت بود ، ای میرفتم از لج حافظ زن همین میشدما
برگشتم و از پله ها بالا رفتم
صدای حافظ و شنیدم که گفت میخوام باهاش صحبت کنم و از باباعلی و عمو اجازه گرفت
اهاااان همینو می خواستم
رفتم تو اتاق و چمدونمو برداشتم ، مسواکی ازش خارج کرده بودم و توش گذاشتم و دوتا لباس راحتی بیرون بود و تا کردم تا بذارم داخلش..
در که باز شد نیم نگاهی انداختم و سریع رو گرفتم
– ایناز خانوم میشه بگین این رفتاز یعنی چی؟
جوابشو ندادم
– با شما صحبت می کنم خانوم نادری
-معذرت میخوام جناب ایزدی بزرگ ، نمیدونستم مجبورم بشینم و باهاتون صحبت کنم

چشماش رو از حرص بست و من نیشم و باز کردم
– ایناز چرا باهام اینکارو میکنی؟ اون رفتارت یعنی چی؟ فکر کردی تو موقعیتی هستیم که لجبازی کنی؟
ما با یه قاتل طرفیم..
شونه بالا انداختم
– ترسناک تر از یه قاتل یه زندگی که یه دختر و مجبور میکنه از خونه زندگیش جدا بسه فرار کنه بره کلفتی مردم و کنه..
اونم خونه اصیل زاده ها
اصیل زاده هام یکم سخت گیر بار میان ، با عالم و ادم مثل سنگ رفتار میکنن
میدونی که چی میگم..
– ایناز جان من منظورم تو نبودی…

-دیگه بدتر ، کاش با من تند صحبت میکردی ولی با اون زنی که بیست ساله تو خونتون زندگی میکنه و داره براتون با تموم وجود کار میکنه نه..
واقعا فکر کردی کی هستی؟
– ایناز ایناز ، من مرجان جون و دوست دارم ، ایشون جای مادر من هستن
من ناراحت شدم اونجایی چون ادمای غریبه اونجا بودن..
دستام مشت شد
– چون غریبه اونجا بود با یه زنی که جای مادرته اونطوری صحبت کردی؟
طرز ایستادنشم با اقتدار بود
اومد جلو و کنارم نشست.
چمدون رو هل داد کنار
-بیا بشینیم صحبت کنیم عزیز من ، اشتباه متوجه شدی
من اونقدرا که فکر میکنی بد نیستم ، خواهش میکنم تمومش کن آیناز باشه؟

– حافظ من بچه نیستم که ، خیلی ازت ناراحت شدم اونجوری کردی
مشغول ور رفتن با انگشتای دستم شدم
– من دوسال همین وضعو داشتم
خیلیا کوچیکم کردن ، واسه یه لقمه نون هزاران بار سرکوفت خوردم ، هزاران بار تنبیه شدم
من دوسال زیر دست بودم
منی که لای پر قو بزرگ شده بودم لوس بودم بچه سوسول بودم..
ولی سختی کشیدم ، درک میکنم حالشونو
از تو انتظار همچین رفتاری رو نداشتم
اونم با بزرگترت..
نگاه مهربونش و دستای بزرگش
دستاشو دورم حلقه کرد و من تو آغوشش محو شدم..
یاد اون روزا ، اون تحقیرا
وقتی هیچکسی نبود به دادم برسه…
فکر میکردم دنیا به اخر رسیده
فکر میکردم دیگه هیچ ادم خوبی نمونده و همه باید از هم فرار کنن
اما بعد از دیدت حافظ …
اهی کشیدم و بغضم ترکید..
دستش اروم دورم حلقه شد
– شنیدم به زن عمو گفتی تربیت ربطی به قلب ادم نداره
درست میگی ، دلم نمیخواد هیچ وقت ادم بدی باشم ، ولی گاهی شرایط ایجاب میکنه که اینطور باشم
نصف ادمایی که اونجا بودن غریبه بودن و من نسبت بهشون بی اعتمادم..
سابقه خوبی هم نداشتن اما به اصرار مرجان نگهشون داشتم..
برای همینه که باهاشوت سخت رفتار میکنم
اشکمو پاک کردم که دستاش صورتم و قاب گرفت
– دیگه گریه نکنی واسه این مسائل کوچیکا ، دیوونه بازیم در نیار الان اگه عموت برداره ببزه تورو من چیکار کنم..

شونه بالا انداختم فین فین کردم
– میخواستی از اول بهم بگی ، من خیلی ناراحت شدم خیلی دلم سوخت براشون..
-قربون فسقلیه دل نازکم بشم ، ببخشی منو باشه؟ با عموجون و حاج باباهم صحبت کردم
قرار شد همون صیغه بینمون باشه تا بیایم خدمتتون واسه خواستگاری رسمی..

یکم خوشحال شدم
– واقعا؟ عمو قبول کرد؟
– بله که قبول کرد ، اونم حرفای حاج بابا رو تایید کرد ولی گفت که پشتمونن ، هردوشون..
با خوشحالی برگشتم سمتشو محکم بغلش کردم..
به پشت افتاد رو زمین و صدای خندش تو گوشم پیچید
– خوشبختی یعنی همین لحظه دیگه مگه نه؟
سرش جلو اومد و اروم لبمو بوسید
– خوشبختی یعنی دقیقا همین لحظه

صلح که برقرار شد سلانه سلانه و خوشحال رفتیم پایین
عمو زیر چشمی نگاهم کرد و خندید که خجالت زده یکم خودمو پشت حافظ پنهان کردم
نگاه پرستو همچنان دوستانه نبود
مشغول پذیرایی ازمون بودن و میدیدم نگاهش به حافظ که کنارم بود چطور عاشقانه بود ، یکم عصبی بودم ولی به خاطر ارامش جفتمون و در نیاوردن بیشعور بازی و صد البته این که بهش اعتماد داشتم سعی کردم نادیده بگیرم اون دختر رو..
– عمو جان میدونم حالتون زیاد خوش نیست ، گفتم بچه ها اتاق براتون اماده کنن
خودتون خوب میدونین این خونه پر از اتاقای بدون استفادست..
بهترینشو براتون اماده کردیم بتونین استراحت کنین..

– دستت درد نکنه پسرم ، ارسلان بابا یه کمکی میکنی؟
من سریع نیم خیز شدم و ارسلانم اومد سمتمون
با کمک هم عمو رو بردیم سمت اتاقی که اون پایین بود و بعد از نشوندنش رو تخت اومدیم کنار
– حالم خوبه عزیزم ، دیدی که صبی هم خوب میتونستم حرکت کنم ، اما یهو درد میگیره و مجبورم کمک بخوام
بغضمو فرو خوردم و لبخند الکی تحویلش دادم
– مشکلی نیست عمو جون ایشالله زوده زود خوب میشین
لبخندی به روم پاشید ، حس کردم اری از این که پدرشو تو این وضعیت میبینه یکم ناخوشه..
سعی کردم تنهاش بذارم ، میدونستم حضورم بهش کمکی نمیکنه
از بچگی همین بود ، هیچ وقت دلش نمی خواست وقتی ناخوشه کسی کنارش باشه…
حافظ با دیدنم از جا بلند شد و زن عمو دوباره رفت پیش مرجان جون..
باباعلی نشسته بود و تو رفته بود تو فکر
– پسرم اون محافظایی که سرهنگ گفته بودن اومدن؟
حافظ صاف نشست
– بله حاج بابا ، جای خوبیم براشون درست کردیم
یه چندتا دوربینم این اطراف گفتم بذارن بچه ها تا بتونیم کنترل کنیم اطرافو
فقط مشکل دانشگاه میمونه که قراره یه روز در میون که کلاس داره من یا ارسلان باهاش بریم و با خودمون برش گردونیم..
– خوبه باباجان تصیمیم خوبی گرفتین ، میدونم مزاحمیم اما چاره نداریم ، ایشالله جبران کنم برات

حافظ اخم کرد و باباعلی بهش خندید
– حاج بابا نداشتیما..
باباعلی بلند شد نگاهی به من که ساکت نگاهشون میکردم انداخت
– با عموت صحبت کردیم ایناز جان ، فعلا این صیغه بینتون هست تا همه چیز رسمی بشه ، باباجان حرفام یادت نره باشه؟

دوباره کبود شدم و باباعلی خندید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن