آخرین مطالبعشق بازی

رمان عشق بازی پارت 25

Rate this post

رمان عشق بازی

نویسنده:رها

زمان پارت گذاری هر هفته

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق بازی وارد شوید

سریع بلند شد و خواست بره جلوش وایستادم‌.
– مگه تو میدونی کار کیه!؟
+ ی حدسایی میزنم.
با التماس گفتم:

-سیاوش نرو توروخدا من تنها میمونم باز میان.
دستاش صورتمو احاطه کرد و گفت:

+عزیزم، یکیو میزارم حواسش بهت باشه!
تن تن سرمو تکون دادمو گفتم:

-نمیخوام فقط خودت باش.
غیره ارادی سریع بغلش کردم دستشو روی موهام کشید و بوسه ای روی سرم زد و گفت:

+ باشه عزیزم. اروم باش. بیا الان دراز بکش روی تختت قشنگ استراحت کن.

سری تکون دادم و روی تخت دراز کشیدم. سیاوشم بغل دستم با فاصله دراز کشید.

نمیدونم چرا وجودش انقد ارامش داشت. ولی ازش میترسیدم.
خیلی خوابم میومد ولی میترسیدم بره برای همین دستشو گرفتم و چشامو بستم

چشمام نیمه باز بود،فکرم پیش سیاوش بود احساس میکردم دیگه دستش تو دستم نیست دلم لرزید.
در جا بلند شدم نشستم،با خودم گفتم اون از پس خودش برمیاد ولی بازم دلواپس بودم.

رفتم دستشویی دست و صورتمو شستم.
از دستشویی که اومدم بیرون در اتاق به آرومی باز شد..
از ترس اینکه نکنه اون آدم باشه یه هین بلندی کشیدم،تا اینکه صورت سیاوشو دیدم..اومد بغلم کرد دم گوشم گفت:

+آروم باش دختر… منم نترس.
بوسه‌ی آرومی بر روی پیشونیم زد و در گوشم زمزمه کرد
+تا منو داری از هیچ چی نترس.
از این حرفش دلم قرص شد،احساس خوبی بهم دست داد.

دستامو حلقه کردم دور کمرش و سفت بغلش کردم.
با لحن خاصی گفت:
+هیششش آروم تر..
دستمو گرفت و نشوند روی تخت.
+نغمه میخام چند کلام حرف بزنم
_میشنوم.

+تو دختر محکمی هستی عزیزم اینو خودت خیلی بهتر از من میدونی ،تا الان اونقدری بهت سخت و دردناک گذشته و از آدمای اطرافت حتی من خیلی ضربه های شدیدی خوردی.
تو فکر فرو رفتم و با خودم گفتم:
چه به روز دلم میاری؟

با صدای سیاوش به خودم اومدم.
+نغمه؟..نغمه؟
دستپاچه گفتم:
_جانم.
با جدیت گفت:
+حواست به حرفایی که زدم بود؟
شرمنده گفتم:
_نه ببخشید ولی ادامه بده.
سری تکون داد و گفت:
+خلاصه میکنم برات مثل اینکه حالت آنچنان خوب نیست، میخام مال من باشی!
با این حرفش جرقه‌ی بزرگی تو ذهنم خورد،مات و مبهود مونده بودم.
با ترس گفتم”
_الان باید چی بگم؟!من حالم زیاد خوش نیست میشه بعدا حرف بزنیم.
میخواستم از دستش فرار کنم.از زیر نگاهش حرفاش…
بلند شدم از اتاق خارج شم،که گفت:
+آخه مثل تو پیدا نمیشه!
دست خودم نبود اما با جدیت تمام گفتم:
+پس تلاش کن.
در حال خارج شدن از اتاق بودم که یادم به اون اتفاق ناگهانی افتاد.
_راستی اون آدم کی بود؟
سیاوش قیافه‌ی حق به جانی به خودش گرفت و از روی تخت بلند شد روبه روم ایستاد.
+حسابشو گذاشتم کف دستش دیگه جرعت نمیکنه به خودم وخانوادم نزدیک بشه.
تو چشام زل زده بود،از خجالت گونه هام سرخ شد و به سرعت از اتاق خارج شدم.

گوشه کلبه کز کردم و نفهمیدم کی خوابم برد با احساس دستی که روی موهام کشیده میشد.
متوجه شدم دست آریاس که داره نوازشم میکنه و اخمام توهم رفت.

سرم رو کمی تکون دادم تا متوجه بیدار شدنم بشه.
دستشو دور کمرم حلقه و بوسه ای روی گردنم زد. انقدر فکرم بهم ریخته بود که احساساتش برام مهم نبود.فقط تو فکرم نمیگنجید که تا این حد بی ارزش شده باشم.
چطور میتونستم بچه‌ی بی گناهی که حمل میکردم به دنیا بیارم وقتی روزگار باهام اینطوری تا کرد.
دستش رو پس زدم دلم نمیخواست اصلا کنارم باشه.
با صدای خشنی که از ته گلوش بیرون میومد و اما طرز عجیبی مظلومانه گفت:

+خواهش میکنم تنهام نزار.اون چیزی که فکر میکنی نیست.
از یه طرف دلم براش میسوخت اما از طرفی دیگه…
بوی تنش،
نگاهش،
از صداش،صداش،صداش
حالم بهم میخورد…
برای مدتی میخواستم فقط نبینمش.
تو چشماش زل زدم و با عصبانیت گفتم:
-دیگه به هیچ عنوان سمت منو بچه‌م نیا.

به وضوح جمع شدن اشک رو توی چشماش میدیدم،اما وا نمیدادم.
ته دلم آرزو میکردم ای کاش اون چیزی که فکر میکنم به قول خودش واقعیت نداشته باشه.

مات تو چشمای هم زل زده بودیم.هیچ کدوم نمیدونستیم چی باید بگیم.
انگار اصلا آریا رو نمیشناختم.با اون حال دستشو گرفتم تو دستم..با التماس گفتم:
-میشه خواااهش کنم یه مدت از هم دور باشیم؟!
با نا امیدی سری تکون داد.
+چشم.هرچی تو بخای.

اوج عصبانیت و بغض توی چهرش موج میزد.
دستاشو رها کردم و به سمت حموم عمارت رفتم.بدنم خیلی خسته بود احتیاج به یه دوش آب سرد داشتم که سر حال بشم.

آب سرد که از سرم سرازیر شد،برای یک لحظه سرم گیج رفت دستم رو تکیه بر دیوار کردم.
به زور و با صلوات یه دوش ساده گرفتم .در حموم رو باز کردم با تن لخت آریا مواجه شدم.
دلم برای بغلش تنگ شده بود.به سرم زد برم بغلش کنم و باهاش صحبت کنم.

حوله‌‌ی بدن و سرم رو پیچیدم و رفتم سمت کمد انگار که اصلا من کسی رو داخل اتاق ندیدم‌‌.

سرم گرم انتخاب کردن لباس و شلوار راحتی بود،که با عصبانیت و خیلی خشن لباسی که روی تخت انداخته بود رو تنش کرد و با قدم های بلند از اتاق خارج شد…
خیلی بهش برخورده بود که گفتم از هم دور باشیم !!
نفس خیلی عمیقی کشیدم و با حال پکر با خودم گفتم خب شاید اینجوری بهتره برای هر دومون.

رو مبل وسط پذیرایی نشسته بودم سریال ایرانی تماشا میکردم.
ولی در عین تماشا کردن فیلم از خوشحالی زیاد،چشام تلویزیون رو میدید و فکرم پیش سیاوش بود.

اون حرفا رو از کجا آورده بود؟
دلیل اونقد اهمیت چی بود؟
چرا منو انتخاب کرده؟

خیلی سوال ها تو ذهنم بود ولی…
پاسخ هیچ کدوم رو نمیدونستم.

تصمیم گرفته بودم در یک فرصت مناسب خیلی جدی باهاش صحبت کنم چون اون خیلی دیوونس و طاقت زیادی نداره.

برای یک لحظه اتفاقی،یاد ماهگل از سرم گذشت و با خودم گفتم خب یه سر برم پیشش باهم درد و دل کنیم و کنارش به چایی بخوریم.

به دلیل وجود خاتون در عمارت لازم بود ،که سیاوش و چند تا بادیگارد من رو همراهی کنند.

پله ها رو دوتا یکی گذروندم تا به اتاق رسیدم.
داخل اتاق شدم دیدم سیاوش روی تخت دراز کشیده و دستش رو به صورت ۹۰ درجه روی پیشونیش گذاشته بود.

رفتم کنار تخت دیدم چشماش بسته‌س با خودم گفتم حتما خسته‌س یکم استراحت کنه، وقت زیاده برای این‌که من رو ببره پیش ماهگل.
برگشتم سمت کمد که مانتو ، رو سری و شلوار آماده کنم و وقت رفتن سریع بپوشم و حرکت کنیم.

میدونستم با اینکه چشماش بسته بود ولی نخوابیده.
صدای جیر جیر کردن تخت که اومد برگشتم نگاهی به سیاوش بندازم،فرصت نگاه کردن رو بهم نداد…

چشمامو به آرومی بستم و سعی کردم از بودن تو بغلش لذت ببرم…جوری سفت دستاشو دور کمرم فشار میداد‌ که احساس کردم تک تک مهره‌های کمرم داره خورد میشه…با کمی ناله گفتم:
+آخ سیاوش ی..و‌..ا..ش

مهلت نمیداد من کلمه هارو واضح بگم.
دستاشو شل کرد و به صورتم خیره شد.

چشماش سرخ بود نمیدونستم اون لحظه باید چیکار میکردم که از اون وضعیت خارج شیم.
دستامو دور صورتش حصار کردم.
+حالت خوبه؟!

نیشخند تلخی زد.
-مگه کوری نمیبینی؟

جرعت نداشتم زل بزنم تو چشاش اونقد که داغون بود، چطوری ما میتونستیم در کنار هم یک خانواده باشیم وقتی میترسیدم تو اوج عصبانیتش تو چشماش زل بزنم.

با صدای تقریبا بلند ولی مهربون گفت:
-به من نگاه کن..
سرمو آوردم بالا،ثانیه ای نگذشته بود که داغی لب هاش رو روی لبام احساس کردم!

دلم نمیخواست لبام رو از لباش جدا کنم،مطمئن بودم اون هم همینو میخاست.
اما الان وقتش نبود.
به آرومی دستامو روی سینه‌ش گذاشتم و کمی فشار دادم تا متوجه بشه و کنار بکشه.
دستاشو از دور کمرم برداشت و مثل بچه کوچولو هایی که خجالت کشیدن،سریع از اتاق رفت‌.
لبخند از روی لبم نمیرفت.
لباسامو عوض کردم،کیفم رو برداشتم.
رفتم پذیرایی تا سیاوش رو پیدا کنم و بهش بگم من رو ببره پیش ماهگل.
اصلا تو اتاق که بودیم فرصت نداد حرف بزنم.

داخل پذیرایی روی مبل دراز کشیده بود و با انگشتای دستش بازی میکرد.

آروم دستمو روی شونه‌ش گذاشتم که شوکه نشه.
+سیاوش؟

جوری از روی مبل پرید نشست‌.
چشماش گرد شده بود.
-جان جان!
با تعجب داشتم به صورتش نگاه کردم به ثانیه نکشید، زدم زیر خنده…
-وا چته دختر؟!
توی جوابی که میخواستم بهش بدم صدای خندم مانع میشد درست حرف بزنم.
+خو…آخه…چه طرز…بلند شدنه! تو چته؟

خودشم خندش گرفت.هنوز چهره‌ش تو حالت خجالت و تعجب اِستُپ شده بود.
+ببخشید…

-خواهش میکنم.
اجازه میدی حرفمو بزنم دیر شد.؟
+بفرما عزیزم
میخای بری جایی؟

-آره میشه لطفا ببریم پیش ماهگل؟
سیاوش از روی مبل بلند شد روبه روم با چهره‌ی متعجب وایساد‌.
+ماهگل کیه؟!
-دوستمه یه سر بهش بزنم.
+باشه عزیزم بیا بریم.
دستمو گرفت تو دستش و به سمت باغ حرکت کردیم.
دو تا از مراقب ها در ماشین رو برامون باز کردن و با ما همراه شدن.
داخل ماشین هیچ صحبتی با هم نداشتیم.
رسیدیم جلوی در ماهگل اینا.
زنگ در و زدم که مادر ماهگل اومد جلوی در،خیلی مهربون و صمیمانه از من استقبال میکرد.

+سلام عزیز دلم خوبی نغمه جان؟
-سلام خاله جون ممنون به خوبیه شما.چه خبر ماهگل خوبه؟
+سلامتیت دختر گلم. چه عجب از این طرفا ،کجا بودی این همه وقت یه سر نمیزدی؟
والا ماهگل خونه‌ی شوهرشه دیگه.

دست و پام مور مور شد تا کلمه‌ی شوهر به گوشم خورد،یعنی ماهگل ازدواج کرده؟؟
با صدای بلند تکرار کردم.
-ماهگل ازدواج کرده؟؟

چهره‌ی خاله در هم شد،مثل اینکه خیلی ناراحته و اتفاق تلخی رخ داده بود.
آه خیلی کوتاهی کشید.
+هعی چی بگم !مگه خبر نداری؟
دخترمون رو عروس خاتون کردیم.

اصلا همچین چیزی برای من غیر ممکن به نظر میومد ولی میدونستم پشت این ازدواج اتفاقی وجود داشته…

-راستش نه خیلی وقته باهم صحبتی نداشتیم.
+خب بفرما داخل یه چایی،شربتی ،یکم صحبت کنیم و از خودت برامون بگو..

تو رو در واسی قرار گرفته بودم نمیدونستم چجوری میتونم از اونجا برم.
فقط دلم میخواست دیگه اونجا واینسم.

-نه دیگه زحمت نمیدم.با اجازه یه وقت دیگه سر میزنم که ماهگل جان خونه باشن.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن