آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 39

3 (60%) 1 vote[s]

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

قبل از اینکه کسی بخواد حرفی بزنه دخالت کردم:
_تو با من مشکل داری ، دوست نداشتی همسر سیاوش بشم نه من نه سیاوش دلمون نمیخواست این اتفاق بیفته حالا که افتاده خودمون به اندازه کافی روزای سختی رو داریم میگذرونیم مرهم زخم هیچکدوممون که نیستی حداقل نمک نپاش فکر نمیکنم خواسته ی زیادی باشه!
عصبی بهم خیره شد و گفت:
_تو به چه حقی با من اینجوری حرف میزنی هان!؟
_من فقط واقعیت هارو گفتم نه حوصله ی دعوا با تو رو دارم نه قصدش رو!
تا خواست چیزی بگه صدای خشک و بم سیاوش بلند شد:
_بهتره این بحث تموم بشه!
خیلی جدی داشت به خواهرش اخطار میداد خواهرش با عصبانیت بلند شد و میز رو ترک کرد با رفتنش به سیاوش خیره شدم و گفتم:
_بهتره با خواهرت بهتر حرف بزنی اینجوری فکر میکنه من دارم همتون رو ازش میگیرم
صدای مادر سیاوش بلند شد:
_ببخشید دخترم نمیدونم چش شده از وقتی برگشته اخلاقش به کل عوض شده
_شاید یه چیزی داره اذیتش کنه اینجوری شده!
صدای سامان بلند شد:
_چیزی اذیتش کرده باشه باید به بقیه نیش بزنه این درسته اصلا
شونه ای بالا انداختم و از سر سفره بلند شدم که صدای سیاوش بلند شد
_چیزی نخوردی!؟
_ممنون من سیر شدم
خواستم به سمت اتاقم برم که صدای سیاوش بلند شد:
_ستایش واستا بریم داخل حیاط!
ایستادم با تعجب بهش خیره شدم اون میدونست من اصلا دوست ندارم از اتاق برم بیرون الان این حرفش جلوی بقیه چی بود آخه با حرص بهش خیره شده بودم که به سمتم اومد و گفت:
_بریم
با حرص بهش خیره شدم و آروم گفتم:
_من نمیام
لبخند حرص دراری زد و دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت:
_بریم خانومم
و خودش حرکت کرد ناچار دنبالش حرکت کردم ….

وقتی از عمارت خارج شدیم با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
_چرا من رو آوردی بیرون میدونی که دوست ندارم از اتاق بیام بیرون
با خونسردی تمام بهم خیره شد و گفت:
_تا ابد نمیتونی خودت رو داخل اتاق حبس کنی به فکر بقیه باش که بخاطر تو انقدر ناراحت هستند میفهمی چی دارم میگم بهت!؟
با شنیدن این حرف سیاوش بغض کردم من تموم کار هام غیر عمد بود اصلا نمیخواستم کسی رو ناراحت کنم ، صدای عصبی سیاوش بلند شد:
_بغض نکن!
به چشمهاش خیره شدم
_من قصد ناراحت کردن هیچکس رو ندارم اما هیچ کششی ندارم دوست ندارم از اتاق خارج بشم میفهمی!؟
_تا کی میخوای داخل اتاق خودت رو حبس کنی هان!؟
با گریه فریاد زدم:
_تا موقعی که اون صحنه ی لعنتی یادم بره
_با زندونی کردن خودت با عذاب دادن بقیه یادت نمیره اینجوری فقط داری خودت رو نابود میکنی و تو اصلا هواست نیست!
_خوب بزار نابود بشم
_پس مادرت چی به مادرت فکر کردی!؟
_بسه سیاوش تمومش کن نمیخوام دیگه صحبت کنم
_بهتره با خودت کنار بیای ستایش داری خودت زندگی خودت رو نابود میکنی دوباره!

_من نمیخوام اینجوری افسرده باشم نمیخوام تا آخر عمرم تو اتاق زندگی کنم و مادرم همیشه با غصه خوردن به زندگی من زندگی کنه ، اما هر موقع که میخوام دوباره خوب بشم یاد تجاوز تو میفتم تموم وجودم پر از ترس میشه میفهمی!؟
_با هم درستش میکنیم ستایش بهت قول میدم
اشک تو چشمهام شده بود
_چجوری درست میشه این ترس رو چجوری از خودم دور کنم تو هیچ میفهمی چی داری میگی!؟
سیاوش به چشمهام خیره شد و گفت:
_بهم اعتماد کن ستایش ناامیدت نمیکنم
_میترسم سیاوش خیلی زیاد
_از هیچی نترس بهت قول میدم همونطوری که خرابش کردم همونطوری درستش کنم.
هنوز بهش خیره شده بودم که صدای سامان من رو از جا پروند
_دارید چیکار میکنید شیطونا
صدای عصبی سیاوش بلند شد:
_سامان
سامان ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چته باز آب روغن قاطی کردی
سیاوش خواست به سمتش بره که دستاش رو بالا برد و گفت:
_من تسلیم!
_چه خودش رو مظلوم کرده داری میبینی!؟
سیاوش عصبی نفسش رو بیرون فرستاد و گفت:
_این عادتشه همیشه خروس بی محل باشه
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن که صدای سامان بلند شد
_چی به این ور وره گفتی که اینجوری داره میخنده!؟
_ببند سامان دهنت و
_خوب باشه!
صدای مامان از پشت سرم اومد:
_ستایش
با خنده ای که روی لبهام بود به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم
با دیدن لبخند روی لبهای من چشمهاش برق زد و با شادی گفت:
_امروز غذای مورد علاقه ات رو درست کردم
_ممنون مامان
_خدا بده شانس منم میخوام
سیاوش با حرص بهش خیره شد و گفت:
_من امروز حساب تو یکی رو میرسم مطمئن باش!
صدای مامان بلند شد
_سامان چیکار کردی سیاوش انقدر عصبیه!؟
_من کاری نکردم این خودش سیماش اتصالی داره
سیاوش افتاد دنبالش که صدای قهقه ی من و مامان بلند شد ..

روی مبل نشسته بودم و داشتم کانال های تلویزیون رو بالا پایین میکردم که صدای قهقه ی خواهر سیاوش همراه چند تا دختر بلند شد تلویزیون رو خاموش کردم و بلند شدم که به سمت اتاق خودم و سیاوش برم داشتم از کنارشون رد میشدم که صدای خواهر سیاوش باعث شد باایستم
_این همون دختره اش که خودش رو به داداشم قالب کرد!
صدای یکی از دخترا بلند شد:
_دختر خدمتکارتون!؟
_آره بابا یه شب که داداشم مست کرده بود رفت تو اتاقش بعدش باهاش رابطه برقرار کرد آخرش ادا دراورد ک بهش تجاوز شده و فلان تا داداشم بگیرتش
_عجب آدم هایی پیدا میشند!
سرم رو بلند کردم که چشمهای اشکیم به سامان افتاد بدون توجه بهش به سمت اتاق خودمون رفتم من چجوری میتونستم اینجا زندگی کنم من بدون سیاوش هم میتونستم خوب بشم من اصلا نمیخواستم خودم رو قالب کنم به کسی!
حتما سیاوش هم همینجوری فکر میکنه باید باهاش حرف بزنم

* * * * *
_سیاوش
_جانم
_میخوام باهات صحبت کنم
نشست و بهم خیره شد و گفت:
_بگو میشنوم
_من حالا که میخوام حالم بهتر بشه اون اتفاقات رو فراموش کنم نمیخوام تو فکر کنی خودم رو بهت قالب کردم من میخوام طلاق بگیرم من ….
اخماش بشدت تو هم رفت
_چ قالبی کی بهت این چرندیات رو گفته!؟
_هیچکس به من چیزی نگفته اما ….
سیاوش عصبی بلند شد و از اتاق خارج شد که دنبالش حرکت کردم و اسمش رو صدا زدم
_سیاوش وایستا کجا داری میری
سیاوش رفت پایین و وسط سالن داد زد:
_امروز کدومتون به ستایش چرت و پرت گفته هان!؟
صدای پدر سیاوش بلند شد:
_اینجا چخبره!؟
سیاوش عصبی گفت:
_منم دارم همینو میپرسم پدر من اینجا چخبره!؟کی در نبود من همسرم رو پر میکنه چرت و پرت بهش میگه

صدای سامان بلند شد:
_خواهرمون!
با شنیدن این حرف سامان چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم ، نمیخواستم سیاوش بفهمه و دعوا راه بندازه همینجوریش هم به اندازه کافی خواهرش با من لج بود و ازم متنفر بود!دیگه با شنیدن اینا نور علی نور میشه
_چی!؟
_خواهرمون داشت بهشت چرت و پرت میگفت
سیاوش عصبی اسمش رو خواهرش فریاد زد طولی نکشید که خواهرش اومد متعجب به سیاوش خیره شد و گفت:
_چیشده داداش؟!
سیاوش با خشم بهش خیره شد و گفت:
_تو به ستایش چی گفتی!؟
خواهرش به سمت من برگشت با پوزخند نگاهی بهم انداخت و گفت:
_من اصلا باهاش حرفی نزدم!
سیاوش عصبی به سمت سامان برگشت که صدای سامان بلند شد:
_داشت به دوستاش کسشعر میگفت درمورد ستایش
سیاوش با عصبانیت گفت:
_واقعا همچین کاری کردی؟!
خواهرش با خونسردی بهش خیره شد و گفت:
_من هیچ دروغی نگفتم که بخوام بترسم
سیاوش عصبی فریاد زد:
_تو خیلی غلط میکنی همچین حرف هایی میزنی فهمیدی!؟
_اون لیاقتش همین حرف هاست
صدای پدرشون بلند شد:
_واقعا متاسف شدم برات دخترم چجوری میتونی همچین حرف هایی بزنی تو چ مشکلی با ستایش داری !؟
_من هیچ مشکلی باهاش ندارم ، اما اون دختر یه خدمتکار و خودش رو به داداش من انداخته اون لیاقت داداش من رو ….
هنوز حرفش تموم نشده بود که سیاوش سیلی محکمی بهش زد ساکت شد بهت زده به سیاوش خیره شده بود
سیاوش دستش رو به نشونه ی تهدید جلوش گرفت و تکون داد گفت:
_دفعه ی آخرت باشه به خودت همچین جرئتی میدی فهمیدی تو حق نداری تو زندگی من دخالت کنی و نظری بدی!
_داداش
سیاوش عربده زد:
_به من نگو داداش تو امروز من رو له کردی!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن