آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت 45

5 (100%) 1 vote[s]

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

رفتم بیرون
دلم میخواست با عباس حرف بزنم ، بعد از پیدا شدنم دیگه ندیده بودمش و دلم براش تنگ شده بود
حافظ و اری میگفتن قراره بیاد پیشمون ولی اصلا خبرب نبود
نمیدونستم از این قضایا باخبره یا نه ولی عباس همیشه بیشتر از ارسلان رو این موضوعا حساس بود
عباس همیشه وقتی ارسلان کارای امیر و میپوشوند ارومم می کرد
دلم زیادی واسه اون دوستی پاک و ساده دوران کوچیکیمون تنگ شده ..
قرار بود کلی توضیح بدم بهش راجب این زندگی ولی نیومده بود..

روی تاب نشستم و دوباره رفتم به خاطرات قدیمی..
من و ارسلان و امیر…
من روی تاب نشسته بودم و موز میخوردم ، امیر محکم پس گردنم میزنه و من تا مرز خفگی میرم..
خندم میگیره
حتی تو مسائل عادی هم اذیتم میکرد ..
براب اولین بار ارسلان باهاش برخورد میکنه و امیر غرغرکنان ترکمون میکنه..

ارسلان جای ضربه رو میبوسه و من یادم میره چیشد و چی بود و کی زد..
میخندم و ارسلان برام نازنین مریم میخونه.
صداش به خاطر بلوع دورگه شده و من هی ریز ریز میخندم..

وقتی سرمو میبرم پشتت دادش به هوا میره…

– نکن ایناز تعادلت بهم میخوره میفتی
نگرانمه ، من خوشحالم امروز ازم طرفداری کرده
-اری همیه وقتی امیر اذیت میکنه کمک کن خب؟؟؟من خیلی ناراحت میشم وقتی میری
غمگین میخنده..
صورت کشیده و استخونیش و دماغی که به خاطر بلوغ بزرگتر از حد معمولشه توهم میپیچه
زشت هست زشت تر میشه..
همیشه به جوشاش دست میزد ، به منم یاد داده بود..
زن عمو ولی دعوا میکرد..
میگفت جاش میمونه ، راست میگفت ، حافظ جوش کنار گوشش و از ته کند و اون هنوزم که هنوزه واسه خودش هی در میاد هی پاک میشه..
میخواستیم واسه جوشش اسمم بذاریم..
امیر میگفت کنه..
من هولش دادم و بهش گفتم اسمشو بزار امیر ، اخه مثل اون مردم آزاره..

اهی میکشم و از اون خاطرات پرت میشم بیرون
– اخرش این شد ایناز خانوم
این شد…
تلخ میخندم و بلند میشم که برگردم تو ، کلی کار هست که انجام بدم
یکیش پیدا کردن عباسه و حرف زدن باهاش
واقعت دلم میخواست ببینمش
زیادی مدیونش بودم..

– امروز دانشگاه نداری؟
کیفمو زیر و رو می کنم ولی گوشیم نیست که نیست..
خداروشکر اون روز با این که از دستم افتاد ولی چیزیش نشد..
وگرنه میشه گوشی خرید این روزا مگه؟
قیمت خون باباشونو میخوان از ادم..
– دنبال چی میگردی دختر؟
دوباره جواب نمیدم ، میدونم حرص میخوره ولی کرم دارم دیگه چه کنم واقعا؟
– حافظ جان صبر کن یکم
اینو میگم چشم غره میرم ، صدای هوف کلافشو و منی که با کفش میزنم تو زانوش
– ای خدااا زن ذلیلای این کره ی خاکی رو محو کن از روی زمین..
آمینی میگم که گوشم و میکشه و من میخندم
– امروز کلاس ندارم ولی خرید دارم
ابروهاش میپره بالا
– جون بابا میخوایم بریم گردش؟

اوهومی میگم که مثل مگس دستاشو بهم میماله..
لب میگزم تا صدای قهقهم بلند نشه این جدیه جدیه ولی وقتی دلقک بشه خوب دلقکی میشه..
میشه روش حساب باز کرد..

– نکن دیوونه دستت درد میگیره
چشمی میگه…
– نکن دیوونه دستت درد میگیره
چشمی میگه و از رو عسای سوئیچ و مدارکشو بر میداره
– چیز دیگه ای لازم نداری؟
هوفی میکشم
– گوشیم پیدا نشد که نشد ، چیکار کنم اخه؟
-مهمه مگه حالا اخه؟
از نگاهم خودش میفهمه سوالش مسخره بوده و گوشیشو در میاره باهام تماس بگیره..
صدای زنگ‌گوشیم که بلند میشه متلجب سر میچرخونم
– حافظ جلل عجیب صدا هست تصویر نیست ، چه خبره اینجا؟
درحالی که میخنده دستشو پشت کمرم میذاره و سمت اشپزخونه میره
قبلا گفته بودم زیادی حرفه ای عمل میکنه تو این زمینه ها؟؟
حسای لعنتیش همشون عالین
چشم نخوره البته ایشالله ، چشم حسوداش کور بچم..
وارد اشپزخونه که میشیم روی میز میبینمش..
چشمام چهارتا میشه
– حاضرم قسم بخورم تو اشپزخونه همراه گوشی اصلا وارد نشدم
هوفی میکشه و قطع میکنه
– واسه همینه میگم به این اداما نمیشه اعتماد کرد..
بیشتریاشون تیغ زنن عزیز من

سری از روی تاسف تکون میدم که میخنده و تا رسیدن به ماشین همراهم میشه..
در و که باز میکنه چشمکی بهش میزنم و اون میبوستم..
بوسه بغل ماشین‌ دوس
راه میفته و یکم با گوشیش ور میره
– یکم جاده هارو تغیر دادن ، میترسم راه گم کنم دیر بشه
– کلی وقت ازاد داریم بابا نترس بشر
میخنده و دکمه ی ضبط و فشار میده…

– نداریم عزیزم نداریم ، اوردمت بیرون چون علاوه بر خرید کلی قراره خوش بگذرونیم
حالا صبر کن و ببین..
ته دلم ذوق میکنم

– شهربازی ام میبریم حافظ؟
میخنده و لپمو میکشه ، مپ مارو میرسونه به پاساژ مورد نظر و واقعا هم کاربرد داره
حقیقتا یه ساعت دور خودمون نچرخیدیم واسه پیدا کردنش..
یه راست اومدیم سراغش و اینم از این

وارد که میشم از ذوق نمیدونم چیکار کنم ،حافظ دست به جیب و خندان کنارم راه میاد و من نگاهارو حس میکنم روش
اون واقعا جذابه
– نمیشه یکم زشت میشدی تو؟
این دفعه جای خنده قهقه میزنه ، میپرم باله و جلوی دهنشو میگیرم
– دختره ی دیوونه این چه حرفیه؟ واسه چی زشت میشدم؟

لب ورمیچینم که جلو میاد و دستشو دور بازوم حلقه میکنه
– اگه زشت بودی الان دیگه کسی نگات نمی کرد چرا باید همش انقدر خوشگل باشی..
مگه تو بازیگری؟ خواننده ای؟
زشت شو دیگه
میخنده و چشمی میگه..
حس میکنم دستم انداخته که با نیشگون از خجالتش در میام و اون بازم میخنده..
چقدر دوس دارم خنده هاشو

احتمالا میدونه مرگ‌میشم با این نوع خنده اینجوری میکنه

خلاصه بعد از کلی گشتن تونستم یه چند نوع لباس و کفش جدید بخرم که از دیدنشونم ذوق میکردم چه برسه ب پوشیدنشون..
سلیقمو دوست داشتم..

وقتی چیزی که انتخاب میکردم رو هم همزمان حافظ نشون می داد بهم انقدر خر ذوق میشدم که حد نداشت..
این یعنی تفاهم
دوست داشتم که فهمیدم سلیقه هامون تقریبا هماهنگه..
بعدش بهم اب طالبی داد و اونقدر خنک بود که جیگرم حال اومد..
براش کت و شلوار خریدم و یه گردنبد پلاتین..
بهم میگفت خرپول با این حال همشو خودش حساب کرد..
و این است یکی از مزایای تور کردن همسر پولدار..

کلی خرید داشتم و همرو انجام دادم
به قول خودش می خواستیم امروز کلی خوش بگذرونیم
بعد از خرید سوار ماشین شدیم و رفتین بستنی فروشی ، خیلی گشنم بود چون سر میز تقریبا اصلا هیچی نخورده بودم
البته به لطف آقا حافظ
خودش برام یه معجون بزرگ میخره و وقتی بهش تعارف میکنم صورتشو درهم می کنه
-میدونی که چیز شیرین دوست ندارم
قاشق و میزارم تو دهنم و خیره خیره نگاش میکنم ، خندش میگیره
– نه نمی دونستم
چشم غرش میخندونتم
-خب دیگه بدتر ، خانوم نباید بدونه سلیقه اقاش چیه؟
دوباره پرو پرو نوچی میگم..
این دفعه میخنده
برای خودش فالوده خریده ، از اونا که مزش ادمو تا مرز بی هوشی میبره..
خم میشم روشو یکم از فالودش میدزدم که دست میکشه رو سرم
انگار بچشم
– حافظ نمی خوای عباس و دعوت کنی بیاد؟
-چیکار با عباس داری تو؟
– وا خب دوستمه ، اولا نگرانشم ، دوما هوامو داشته یکم باهاش حرف دارم ، سوما دلتنگ دوست دوران کوچیکیمم..

– عزیزم دوست دوران کوچیکیت الان دیگه کوچیک نیست ، کلی مشغله داره ، من می دونم اون الان چقدر سرش شلوغه
بعدشم بهم میخنده
چشم غره ای بهش میرم ، مسخره کرد کوچیکی گفتنمو بچه ی بی ادب..
– اون وقت عباس کلی زحمت میکشه تو و ارسلانم میکشین ، مثلا قراره شراکت کنین؟ اصلا سر میزنین به اون باغتون؟
لبخند میزنه
– شما میدونی اقاتون چقدر داره زحمت میکشه واسه همون باغ؟؟؟؟من نیمی از سرمایمو گذاشتم واسه اونجا..
اون فقط یه باغ کوچیک با چهارتا محصول میوه نیست.
قراره مستقیم عرضه کنیم به بازار..
حتی میتونیم یه شرکت بزنیم و صادرش کنیم محصولمونو..
می خوایم بهترین محصولو داشته باشیم..
من کلی برنامه دارم واسش..
نیشم تا بناگوش باز میشه
-جون بابا من اقای کاری دوست دارما ، عباسم میخواد شریک بشه؟

یکم دیگه از فالودش برمی دارم
– چرا اتفاقا ولی نه تو باغ ، گفته فعلا اونقدری وسعش نمیرسه که باهامون باشه
اما قول شراکت تو شرکتو بهش دادیم
یه شراکت سه نفره ی درست حسابی

– فکرشم نمی کردم انقدر برنامه داشته باشین واسه کارتون
فکر میکردم فوقش یه باغ جمع و جوره که اخرشم ازش استفاده خانوادگی میکنیم ازش..قهقش هوا میره و من چشم غره میرم بهش- هیچ میدونی اصلا اون زمین چقدر می ارزه؟؟؟ میدونی چقدر بزرگه؟بینیمو بالا میکشم و اخرین قاشقو هم میذارم دهنم واقعا دوست ندارم بدونم ، مخم میهنگه همش نیمه خالی لیوانو میبینما..بهم میخنده..
خودشم فالودشو تموم کرد و استارت زد
– پیش به سوی شهربازی نه؟؟با ذوق دستامو بهم میکوبم
– وای ارههه بریم دیگهههههههه
چشمی میگه و حرکت میکنه ، تو راه اونقدر ورجه وورجه کردم که کلافه شد
با یه دستش منو نگه داشته بود و فقط با یه دست رانندگی می کرد
– حافظ ولم کن دیگه ، قرم میاد خیلی نایسه..
– اینقدر ورجه وورجه نکن بچه
– بابا الان میریم اونجام میگی شلوغه ورجه وورجه نکن ، میریم خونه میگی شلوغ نکن غریبه هست..تو ماشینیم میگی تمرکز ندارم ، تنهاییم میگی..
حرفم و قط کرد و خودش ادامش داد
– میگم اونقد برقص و قر بده که من سیر بشم از دیدنت.. که البته نمیشم
سعی میکنم لبخندی که تا پشت لبم اومده رو فرو بخورم
– اره الکی ، به جون آیناز اگه اینجوری بگی اخم بدی بهم کرد و دستمو که تو دستش بود فشرد..لبم رو فشردم
سعی کردم اداش و در بیارم
– ایناز عزیزم خانومی میدونم دوست داری برقصی اما من خستم خیلی کار کردم
ایناز عزیزم کم کن صدای ضبط و سرم درد میکنه ، ایناز ال ، ایناز بل، ایناز بتمرگ ، ایناز بمیر…
-اینا ازصداش محکم بود ولی نترسوندتم..چشم غره ای بهش رفتم
-من قول میدم نگم عزیزم ، تنهایی دوست داری یا بگم بیان بقیه هم؟
– نه بابا اولین گردشمونه ها ، کی بیاد؟
اویزون بازوش شدم و دلم قش رفت واسه نگاه زیر زیرکیش و لبخندش
– این دفعه اولمونه باهم میایم گردشا ، خدا از این گردشا زیاد کنه مگه نه؟
– اره ایشالله دسته جمعی بیایم..من تو دخترمون..عین خر ذوق میکنم ولی سعی میکنم عادی باشم..واقعا جلف تر از من دختر نیست تو این دنیا..

بعد از رسیدنمون باهم پیاده شدیم
یکم زیادی شلوغ بود واسه همین خیالم راحت تر شده بود
میترسیدم اون یارو پیداش بشه یهو
اول بردتم و یه پشمک طرح دار بزرگ خرید برامکلی ذوق کردم و حالا دیگه فهمیده بودم از چیزای شیرین خوشش نمیاد..خنده های یه وریش واقعا دوست داشتنی بوددلم انگار فقط واسه همین یه تیکه از بدنش رفته بود…
باید چیزای بیشتری ازش میفهمیدم
نمیخواستم ازش کم بیارم ، حافظ داشت همه ی تلاشش و می کرد تا منو بشناسه و منم می خواستم بشناسمش ،
حتی بیشتر از خودش…باید بهش میگفتم ترس از ارتفاع دارم؟؟
داشت یه راست میرفت سراغ اون خطریاشمن ب همین کشتی صبا و ماشین بازیم راضی بودم خدایی
– اهم ، میگم حافظی میشه از اونا سوار نشیم؟؟
دستمو فشرد و با تعجب برگشت سمتم
-چرا عزیزم ، مگه واسه اینا نیومدیم؟
چرا پیشش لوس میشدم؟؟؟چرا ضعیف میشدم؟؟چرا خنگ میشدم؟؟
عین بچه های لوس که برای مامانشون بغض میکنن شدم
– خب اونا ترسناکن
دستمو چرخوندم سمت اون بی خطراش و نیشم و باز کردم
– من از اینا دوست دارم
اگه سینما چند بعدیم داره پایه ام ، عامممم بازی های سرزمین عجایبمدوست دارمممنگاه مهربونش قند تو دلم اب کرد و چه خوب که اومده بود تو زندگیم..
این روزا رو باید واسه هر ادمی آرزو کرد ، حس بودن کنار کسی که دوسش دار و دوست داره..از این بهترم نمیشه اگه طرفت یه با شعوره مهربون عاشق باشه..
مثله همینی که لپمو کشید و بی هوا یه بوسه رو لبم گذاشت..
بین اون همه ادم و او کشیدنشون و نگاهشون رنگ به رنگ شدم و حافظ قربون صدقم رفت..
قبل از این اون کارایی که می کردمم اسمش زندگی بود؟؟؟اگه اونم زندگی کردن بود پس این چیه؟؟
– تو جون بخواه که فسقلی
دستمو تو دستای بزرگش فشرد
– اول میریم ماشین سوار میشیم ، بعدش میبرمت سینما..
بعدش شام و در اخر سرزمین عجایب..
-هووووم خوبه ، دوست دارم برنامه ریزیای یهوییتو..
خندید و اومد بزنتم که در رفتم و اون تجدید کنان قدم تند کرد تا برسه بهم..
– وایستا پدر سوخته ، وایستا اگه عرضه داری
الکی ادای کسایی که صدایی نمیشنون رو در اوردم
– چی میگی عزیزم؟؟ نمیشنوما
سرشو تکون میداد برام
بعد از کلی بدو بدو رفتیم و ماشین سوار شدیم..

اونقدر ذوق داشتم ک حد نداشت
تقریبا سه سال بود رنگ همچین خوش گذرونی رو به روح و روانم نشون نداده بودن و اونا حالا هیجان زده بودن..
خیلی زیاد
اونقدر بهش کوبوندم ماشینمو که اخر تسلیم شد..
براش شرط کولی گرفتن لب ساحل گرفتم و اون قبول کرد
– ایول حافظ ، دمت گرمه پسرررر

با خنده از گردنم گرفت و با اون یکی دستش موهامو بهم ریخت..
انگار اونم با دیدن این روی شاد و کیوتم به وجد اومده بود
پا به پام می دوید و میخندید و خوش میگذروند..

سر یکی از وسایلا توی صف ایستاده بودیم
یکم گلوم خشک شده بود برای همین رفت واسم اب میوه بگیره..
بنظرم زیاد ترسناک نمیومد ، ترسناکم اگه میبود فوقش سرمو میکردم تو سینه حافظ تا تموم بشه..
دستش که رو شونم نشست با لبخند برگشتم
– خانومی تنهایی اینجا اومدن جیزه ها.
چند لحظه با تعجب به دستی که دست حافظ نبود نگاه کردم..
سکوت کرده بودم و فقط داشتم تحلیل میکردم ببینم چیشده دقیقا..
رد دستش که رو شونم بود و گرفتم و به صورت خندوندش رسیدم
چهره ی معقولی داشت ، تقریبا خوشتیپم بود اگه ابروهایی که خیلی ضایع برداشته بود رو فاکتور میگرفتی خوب بنظر می رسید..
دستش هنوز رو شونم بود.

انگار از سکوتم تعجب کرده بود
– بهت هشدار می دم دستتو برداری وگرنه تضمین نمیدم سالم از این منطقه بیرون بری..
صدای قهقه خودش و دوستاش بلند شد..
دستشو بیشتر فشرد و من نیشخند زدم…
زبونم و با لبم خیس کردم..
یاد وقتی افتادم که بهزاد نشسته بود کنارم و من حتی نفهمیدم که حافظ چطور دیده بودتش و عین باد اومده بود گرفته بودتش به کتک
– شمارش معووس جواب میده؟؟
نگاهش پر از تمسخر بود
– سه ، دو ،..
یکم و نگفته شونه بالا انداختم که دستش به عقب متمایل شد و تو چند ثانیه رخ داد..
دست حافظی که دور گردنش حلقه شد و مثل پره کاه بلندش کرد..
نگاه پر از ترس و تعجب پسر و فریاد رفیقاش..
حافظ نه گذاشت نه برداشت هولش داد رو زمین و نشست رو شکمش..
حالا چه بزن بزنی بود..
به معنی واقعی کلمه داشت طرفو میکشت..
– بی ناموس اشغال میکشمت..
یدونه با زانوش محکم یه جایی از یارو زد که من دردم اومد..
دوستاش بنده خداها جرئت نمیکردن بیان جلو..
چندنفر اومدن تا جداش کنن که با فریادش رو به رو شدن..

من بهش هشدار داده بودم ولی..
با چشمایی سرد و پیروز جلو رفتم و دستمو روی شونه هاش گذاشتم
– بس نیست عزیزم؟؟
پسره با دماغ خونی و چشمای ملتمس نگاهم کرد
– من که بهت گفتم..
حافظ با اخم به هردومون نگاه می کرد..
از بازوش گرفتم و بلندش کردم..
بیخیال بازی شدم ،
برگشتم سمت نیمکتایی که از وسیله ها دورتر بود اما قبلش چرخید و رو به پسره یه چیزی گفت و دوباره برگشت..
هوفی کشیدم و تقریبا چپ چپ نگاهش کردم
پرو پرو شونه بالا انداخت و یه چیه ی کشیده تحویلم داد
عین دخترا شده بود ، درواقع حس می کردم می خواد این جو سنگین و از بین ببره..
– الا باید خوشحال باشم یا ناراحت؟؟؟
حق به جانب نگاهم می کرد
– صد در صد خوشحال ، اقاتون رفع مزاحمت کرد برات
– اقامون می تونست یکم اروم تر رفع کنه مشکلو مگه نه؟؟
طرفو درب و داغون کردی واسه یه حرف؟؟
سریع اخم کرد
– نخیر فقط یه حرف نبود ، دیدم دستشم رو شونته..
بعدم بی خیال دست به جیب شد و سوت زنان جلو تر رفت
– خدا منو بکشه از دست تو حافظ..
ایستاد و چپ چپ نگاهم کرد
– نشونم دیگه..
سرمو به دو طرف تکون دادم ، نمیدونستم این روحیه جنگجو و خوی زیادی وحشی و یکم بیخیالَش رو به عنوان شخصیت اصلیش بپذیرم یا اون روی فوق مسئولیت پذیر و نیمه جدیش رو..
هوفی کشیدم و باهاش همقدم شدم…

– ولی مطمئن بودم میایا..
سرش کج شد و از اون خنده ها برام کرد
چطور میتونستم عاشقش نباشم؟
هیچ وقت فکر نمی کردم میتونم این همه نسبت به کسی حس داشته باشم که حتی لبخندشم به وجد بیارتم..
ولی نتونستم طاقت بیارم و چرخیدم سمتش..
دستام خودکار دور گردنش حلقه شد و وارد آغوشش شدمم..
نیاز داشتم بهش ، خیلی نیاز داشتم
صداش بهت زده بود و کمی شاد
– میگفتین زودتر در خدمت میبودیم خانوم دکتر..
خندیدم و یکمم فین فین کردم
– گریه میکنی آیناز؟
صدام گرفته بود
– نه ، خوشحالم
از این که تو زندگیمی خوشحالم ، حس می کنم اون همه سختی کشیدم تا تورو ببینم
حتی اگه هزار بار بمیرم و زنده بشم
بازم راهی که تهش برسه به امشب و انتخاب می کنم..

صدای تپش قلبش زیر گوشم ارومم می کرد..
حس می کردم صداش دورگه شده
– فکر نمیکنی مکان مناسبی واسه دلبری انتخاب نکردی؟

خندمو فرو خوردم و یکم عقب کشیدم ، همچنان تو آغوشش بودم ولی حالا می تونستم ببینمش
– خو معلومه که مکان مناسبیه ، اگه خونه بودیم که تو تاالان منو تموم کرده بودی بی حیا..
باباعلیم گفته تا وقتی رسمی نشه ،،، نچ نچ
خندید و به خودش فشردتم
– ولی یه بار دیگه کسی رو اون طوری اذیت ونی با خودم طرفی ها
خیلی بد زدیش گناه داشت…
چشم غره ای بهم رفت
– به خدا که حقش بود ..بی ناموس …..()
لب گزیدم و دوباره شونه بالا انداخت
چیکار می کردم با این بی خیالِ بی تربیت من؟؟
قصد برگشت کردیم..
جایی که ازش رد میشدیم نزدیک جنگل بود..
انقد دوست داشتم
مثل فیلم و سریالای امریکایی شده بود زندگیم
همش تو این جنگل منگلا..
– حافظ میگم بعد ازدواج اینجا میمونیم؟؟
به رو به رو نگاه می کرد
– هر جایی که تو دوست داری زندگی میکنیم عزیزم
– من اینجارو خیلی دوست دارم ، دلم نمی خواد دیگه برگردم تهران..
همینجا باشیم
لبخند مهربونی زد و دستش دور شونم حلقه شد..
دستم بب اراده سمت پهلوش رفت و می دونستم یکم قلقلکی..
فریادش هوا رفت و با اخماش درهم و لبی کج نگاهم کرد..
حتی این ژستشم کشنده بود این مرتیکه جذاب

بهش خندیدم که چشم غره نثارم کرد و حرکت کرد ..
داشتم بهش میخندیدم که متوجه لبخند مرموزش شدم..
ابروهام بالا پرید و رد نگاهشو گرفتم..
با دیدن دوتا دختری که روی یه نیمکتی نشسته و حواسشون جمعه حافظ بود خونم به جوش اومد..
پا تند کردم و ازس جلو زدم..
نیشخندم ضایع بود
– اگه می خوای تا چند ماه اینده از دیدنم محروم بشی بیشتز نگاه کن و اگه می خوای کنسلش کنم همین حالا جلوی اون دوتا عجوزه ببوسم..
چند لحظه بهت زده نگاهم کرد و یهو صدای قهقه اش سر به فلک کشید..
عصبی دست به کمر شدم ، سنگینی نگاه اون دوتا رو به خوبی حس میکردم
-حافظ
– آی آی حسودی؟ همین حالا شما نبودی با یه سو استفاده از نقطه ضعفم شوتم کردی اونور؟
حق به جانب ایستادم و یه تای ابروم و بالا فرستادم..
– اینم چیزیه که ازم بر میاد ، میتونم ..انجام میدم..
حالا اگه تو میتونی نگاه کن..
با دستم سمت اونا اشاره کردم ، حس میکردم داره خندش میگیره..

یهو خم شد رو صورتم و لبمو محکم بوسید
– من از دست تو فسقلی چیکار کنم؟ مگه داریم کسی از این که یه نفر زندگیشو بهم ریخته خوشحال باشه؟؟؟
– خیلیم دلت بخواد ، از جلو اون دوتا عنتر خانومم رد میشیم نگاشون کنی حسابتو میرسم..
فکر کردی خودت فقط غیرت داری؟
اونم ابروهاش و بالا انداخت و صاف ایستاد، تا چند لحظه ی پیش کلی خم شده بود تا هم قد بشیم
– من غلط بکنم اصلا ..
شما بیا دستمو بگیر ببر منو ، من کورم

خندیدم و خدانکنه ای گفتم
با لبخند دستشو گرفتم و حواسم بود که همه ی حواسش فقط به خود من بود..
غرق لذت و غرور سینه جلو دادم و از جلوی دید اون دوتا هیز رد شدیم..
از رو ام نمیرفتن کثافطا
خیلی خسته شده بودم ولی خوش گذشته بود
سوار ماشین شدیم و حافظ مشغول درست کردن اینه شد
– کی به این اینه دست زد اخه؟؟؟
خندم گرفت
– واقعا فکر کردی من دست زدمم؟؟؟؟ اخه من چیکارش دارم؟
یکم چرخید سمتم و با انگشت اشاره کرد به اینه
– بر حسب اتفاق تو به اینه دست نزدی ، توام اون اویز کوچولو رو برنداشتی نه؟؟
لبخندم از رو لبم محو شد
حس کردم الانه که دوباره سکته بزنم.. چیکازم داشتن؟؟
کی بودن؟؟ چی میخواستن
– چیشد عزیزم؟؟؟ ،ایناز؟؟؟؟ اینازم؟؟؟
دستاش نشست روی شونه هام و با همه وجودش تکونم داد..
به خودم اومدم و چشمای غرق در اشکمو بهش دوختم
– کی تموم میشه این بلاها؟؟
– چیشده ایناز؟؟چرا نمیگی چیشده؟؟ درد گرفت جاییت؟؟
ناراحت شدی عزیزدلم؟؟
نگاهش که چرخید سمت اینه انگار فهمید فگقضیه چیه..
چشماش و محکم بهم فشرد و دستاشو کامل باز کرد سمتم
– بیا اینجا کوچولو ، بیا اینجا اخه دردت به جونم؟ چرا این رنگی شدی؟؟چرا انقدر ترسیدی خانومی؟
مگه من اینجا نیستم اخه؟؟
بغضم و فرو خوردم اما هنوزم چشمام میسوخت و حس میکردم لبام ورچیده شده.. خود به خود و دیگه از روی عادت
– از همین میترسم ، از همین میترسم که رنگم میپره و جون تو تنم نمیمونه..
چشماش رنگ تعجب گرفت
– یعنی چی؟؟ از من میترسی؟؟
با پشت دست بینیمو پاک کردم و باعث لبخند زدنش شدم
دلم اروم گرفت
– نه ، نخیر از تو نمیترسم
میترسم یه وقتی تو باشی پیشم اون بیاد..
اون بیاد و تورو اذیت کنه
فکر کردی طاقت دارم ببینم

تا حالا دیدین چشمای کسی زنگ عشق بگیره؟؟ دیدین وقتی مردای عاشق دلشون میره برا معشوقشون چه شکلی میشن؟؟
حافظ انگار مرد برام و من بودم که جون گرفتم ازش…
– چرا دیوونم میکنی هر لحظه؟؟
بی هوا کشیدتم جلو که کاملا بین بازوهاش محو شدم
– چرا انقدر دلبری میکنی اخه؟؟
از کجا اینارو یاد گرفتی تو بچه؟؟؟؟
بینیمو به لباسش کشیدم و زدم به بازوش
– اخه دلبری چیه حافظ؟؟؟من نگرانم ، خیلی نگرانم
دوباره بغض چنگ زد به گلوم
– اگه اذیتت کنن؟؟ اگه تورو جای من زخمی کنن؟ اگه به خاطر من بلا سرت بیاد؟؟
د اخه من چه خاکی به سرم بریزم؟؟؟
بی حرف فقط داشت میچلوندتم

– اگه یه روزی کسی بهم گفت بهترین روز عمرت کدوم روز بود امروزو میگم براش..
حس خوبیه ببینی کسی که عاشقشی دیوونه وار نگرانته..
یادت باشه منم دیوونه وار نگرانتم و چون تو میترسی نمیزارم چیزیم بشه..
هیچیم نمیشه و جوری حساب اون عوضی رو میرسم که مرغای اسمون به حالش زار برسن..

لبخندم جون دار شد تازه
منم محکم بغلش کردم و به خودم فشردمش
– همینو میخوام ، این که قول بدی چیزیت نشه ، این که سالم کنارم بمونی تا همیشه…
اع ،
عقب کشید و جونمی گفت
– حافظ گشنمه..
زیر لب لعنتی به اون یارو فرستاد و پیشونیم رو یه بوسه مهمون کرد
– لعنت به اون عوضی که شبم و خراب کرد
نمیزارم چیزی بشه که ، الان میریم یه رستوران عالی
هومی کشیدم و سرمو تکیه دادم به شیشه..
گوشیش زنگ خورد و من توجهی نکردم
خودش ولی خم شد و جواب داد
– بیرونیم.. اره داداش شما بخورید
اگه چیزی نیست بخرم بیارم از بیرون..
باشه باشه قربونت برم..
اتفاق؟؟
دیدم که یه لحظه سرش چرخید سمتم اما ندید گرفتمش
– چیزی نیست ، میام خونه صحبت میکنیم.. فقط حواست باشه به خونه و اهالی
به نگهبونام بگو چارچشمی همه جارو بپان
بی زحمت یه زنگم به سرهنگ بزن بگو تو این ادرس بودیم و انگاری اونم اینجا بوده

نمیشنیدم ارسلان چی میگه اما معلوم بود نگران شده..
حافظ سعی کرد ارومش کنه
– به جون داداش هیچی نیست ، خوبیم
شما حواست باشه به خانواده و خونه تا بیایم
اره داداش ، نگران نباش
قربونت ، خداحافظ..

تا وقتی برسیم حرفی بینمون رد و بدل نشد
جلوی یه رستوران بزرگ نگه داشت و هردو پیاده شدیم
محکم دستارم رو گرفته بود و حواسش بود چیزیم نشه..
لبخند قشنگی بهش زدم
اونم از اون لبخندای خوبش بهم زد و من نمیدونم چرا انقدر ترسیده و نگران بودم
این مرد انگاز قوق ترین مرد روی زمین بود با این نگاه وحشی و مغزور
چطور کسی میخواست بهش اسیب بزنه اخه؟

نیشم باز شد.. رستوران خوب و خلوتی بود من برگ سفارش دادم و حافظ قیمه..
خندم و که دیدم شونه بالا انداخت و باخنده دستی کشید به شکشمش
– این لعنتی حوس کرده دیگه چه کنم اخه؟؟؟
– باشه ولی به منم باید بدی ها
– معلومه که میدم اصلا همش برا تو
خندیدم
– ولی چیز خوبی میشه ، تو که انگار جوجه ای
فقط توک میزنی به غذا
همشو خودم میخورم اونوقت چاق میشم ، چله میشم..
شیطنتم گل میکنه
– جوون تو فقط چاق شو که..
میخنده بهم و با چشم و ابرو یه قر ریزی میاد..
قهقه ام هوا میره..
نگاه چند نفر و حس میکنم و هیس پز از خنده ی حافظ
غذاش خوشمزه بود ، خیلی زیاد
حافظ گفت توک میزنم ولی درواقع همشو خوردم
خیلی هم زیاد بود ولی تقریبا چیزی رو میز نداشتم بمونه
از زیتون و سالاد و نوشابه بگیر تا خوده اون ریحون کنار بشقابو بلعیدم..
حافظ با دهن باز نگاهم میکرد و من بعد یه غذای حسابی خوردن گشنم شده بود
– میخوای از قیمه ام؟؟
چشمام و ریز کردم و سعی کردم با قیمه ارتباط برقرار کنم
– بوش داره دیوونم میکنه
– هنوز جایی ام داری واسه خوردن فسقلی؟؟
ابرو بالا انداختم براش
– من به غذام توک میزنم؟
چشماش گرد شد و خودشو جلو کشید.. از مچ دستم گرفت
– نگو که از لج من اون همرو خوردی
– وا ؟ برا چی لج کنم؟؟ گشنم بود خو..ناهارم که نخورده بودم خیر سرم
صدای شکمم و نمیشنیدی؟؟
فقط لبخند زد و دستم و ول کرد
نمیدونم چرا ولی بازم گشنم بود ، یکم روم نمیشد
– اهم ، میگما
حافظی میشه یه چیز دیگم سفارش بدم
با مهربونی خندیر و بعد از صدا کردن گارسون منو رو داد دستم..
– اصلا دوتا انتخاب کن شما..
هرچی میخوای بگو ، از قیمه هم اگه میخوای برات بکشم..
نوچی گفتم و بعداز گفتن سفارش به گارسون دستامو زیر چونم حلقه کردم و زل زدم به غدا خوردن
اروم میخورد ، با حوصله میجوید و خیلی خوب اداب غذا خوردن رو میدونست..

بدون این که نگاهم کنه یا حتی سرشو بلند کنه یه لیوان اب ریخت و خورد
– فکر میکنی این نگاهای خیر و سنگینتو بلدا تلافی نمیکنم؟؟
لب ورچیدم اما کم نیاوردم.
– چیکار کردم مگه؟؟ شوهرمی ، مال خودمی… میخوام بشینم هی نگات کنم..
دوست دارم اصلا..
یه نیم نگاه بهم انداخت که تو همون نیم نگاهم متوجه برق چشماش شدم
– ولی یادت نره این همه دلبری کردنم عوارض داره..
حالا هی به بابا علی قول میدی ازم دور باشی و حواست باشه ولی من نمیزارم..
اینجوری دلبری میکنی هر ده دیقه یه بار و میخوای سالمم بمونی؟؟
ریز خندیدم
– فعلا که خرت هنو رو پله ، عرضه داری شلوغ پلوغ کن ببین چیکارت میکنم..
قیافش و خبیث کرد
– ایناز منو سر لج ننداز دختر ، ننداز..
میدونستم یه کاری میکنه
اب دهنم و قورت دادم و رو گرفتم که صدای خندش بلند شد
قشنگم میخندیدا نه؟؟؟
گارسونه میز و چید و موقع رفتن یه نگاه بامزه بهم انداخت که خندم گرفت..
واقعا این من بودم؟؟؟
با این حال عقب ننشستم و شرو کردم به خوردن
– وای حافظ خیلی خوشمزسسس
همیشه بیایم اینجا باشه؟؟
دستش جلو اومد و موهامو بهم ریخت
– حیف دست و بالم بستش دختر ، وگرنه برای این همه خوشمزگیت اونقدر گازت میگرفتم که تموم بشی..
فوشق یه زامبی ، ادم خاری چیزی میشدم دیگه..
ولی در عوض تورو دیگه همیشه تو خودم داشتم..
خندیدم و کوبوندم رو دستش
– انقدر دیوونه بازی در نیار پسر ، همه چی به وقتش..
– جووووون بابا یعنی شمام بعله؟؟
پشت چشمی نازک کردم و دلم رفت واسه نگاه شیفتش..
این نگاه شیفته باید برای من میموند ، تا همیشه..
****

ریموت و زد و در رو قفل کرد ، ساعت یازده شب بود
خیلی خسته شدخ بودم و خوابم میومد
– حافظی میخوای بزاری فردا راجب موضوع امشب با ارسلان صحبت کنی؟؟
فکر میکنم خوابه..
اومد نزدیکم و دستشو دور کمرم حلقه کرد
– اگه شما اجازه بدی امشبو مهمون اتاقت بشم چرا که نه‌….
با اخطار صداش کردم که مثل بچه ها دستم و گرفت و کشید
– قول میدم پسر خوبی باشم ، خب؟؟؟
ابرو بالا انداختم که انگار یادش رفت یه لحظه کیه و چیه
دستاشو بالا اورد و شروع کرد به شمردن
– اذیتت نمیکنم ، سرو صدا نمیکنم ، صبح قبل این که بقیه بیدار بشن میرم..
شلوغ پلوغ نمیکنم
تحریکت نمیکنم ، به لباس زیراااآت دستتتت
اینو میزنم..
دوس ندارم بغلم باشی با لباسا..

چشمام و درشت کردم براش و محکم زدم به بازوش
– چقد تو بی حیایی حافظ
پرو پرو اومد دنبالم و سرشو اورد نزدیک گوشم
– خو راست میگم دیگه ، قول بده بیای بغلما خب؟؟؟
تازه مگه چیه؟؟ چی هست پنهون کنی؟؟؟
قیافش پر از غرور شد و بدجنسی
– همشو دیدم دیگه ، فکر کن بخوای واسه شوهرت چادر بپوشی..
لبشو بین دندونش گرفت و چهرش بامزه شد
– عیبه به خدا دختر ، مردم چی میگن؟؟
بی حرف و خندون راه افتادم سمت خونه
– باشه؟؟ بیام پیشت؟؟
قول میدم بچه خوبی باشما؟؟ بیام؟؟؟
چشم غره ای بهش رفتم و با چشم به خونه اشاره کردم
صداشو اورد پایین
– خب دیگه حله میام ..از راه به درم نکنیا
میرم دوش بگیرم..
با خنده بدرقش کردم..
تند تر از من رفت سمت پله ها و قبل چرخید سمتم
انگشتسو برای تهدید چرخوند طرفم
– ورپریده نری تو اتاقت واسه از راه به در کردنم نقشه بکشیا..
زودی میام
بچه خوبی باش و فقط لباس خوشگل بپوش تا بیام
باشه؟؟؟
اومدم دهن باز کنم که سریع چرخید و فرار کرد
دلم میخواست شکمم و بگیرم و بشینم یه دل سیر بخندم از دستش
اون واقعا بامزه بود
چطور میتونستم دوستش نداشته باشم چطور؟؟؟

هی یادش میفتادم خندم میگرفت..
زیاد خورده بودم ولی هنوزم دلم درد نکرده بود
شکمم حتی یه ثانتم بالا نرفته بود
واقعا نمیدونم کجا رفته بودن اون همه غذا؟؟
سمت اشپزخونه رفتم تا یه شیشه اب بالا ببرم..
خیلی خسته بودم
وارد که شدم با دیدن کسی روی صندلی دهنم باز شد جیغ بزنم که شخص تکونی خورد
– اری تویی؟؟
– نه منم
با تعجب سعی کردم ببینم طرف کیه
قلبم تند تند میزد..
این که زن بود..
– منم ایناز خانوم..
صداش اشنا بود ، اها پرستو..
هوفی کشیدم و دستم و گذاشتم روی سینم
– ترسیدم عزیزم چرا تو تاریکی نشستی؟؟
صدای نیشخندش و شنیدم
واقعا فکر میکردم من از اون دختر مهربونام که خرم و فلان؟؟
نمیدونست من از اون سلیطه هام انگاری..
خودم خندم گرفت از گفتن اون کلمه
– حالت خوبه؟؟
– خوش گذشت؟؟؟؟
زبونم و با لبم خیس کردم
لازم بود اون رومو بهش نشون بدم؟؟
قبل از این که دهن باز کنم هوفی کشید و چیزی زیر لب نثارم کرد…
وقت زیاد بود واسه کم کردن روی این فسقله
شب بخیری گفت و بعد از زدن یه تنه بهم بیرون رفت..
داشتم کم کم سگ میشدم..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن