آخرین مطالبدیازپام

رمان دیازپام پارت 33

Rate this post

رمان دیازپام پارت 33

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

لبخند ملایمی لبهاش رو از هم باز کرد.

-نمیخواد نگران اون قسمتش باشی، من تا تو رو عروس نکنم ازدواج نمی کنم.

احساس کردم ته دلم خالی شد.

نگاهمو گنگ بهش دوختم و با تن صدایی که لرزش داشت رو کردم بهش.

-شاید من اصلاً نخوام ازدواج کنم!

آروم زد نوک دماغم. -اما من عروست می کنم!

حالام برو بخواب.

و بدون اینکه اجازه ی صحبت بهم بده پشت کرد و سمت ساختمون خودشون رفت.

قامت بلندش تو تاریکی شب مثل یه سایه محو شد. نمیدونستم ویهان کجای زندگیمه اما از اینکه بود خوشحال بودم.

از محبتهای زیرپوستیش و از توجهش به منی که هیچ کس و نداشتم، وجودش نعمت بود.

چند روزی از عقد فرانک میگذشت.

باید تکلیفم و روشن می کردم.

بدون در زدن وارد اتاق پیرمرد شدم.

با دیدنم عینکش و جابجا کرد.

-بهت در زدن یاد ندادن؟

-اگر منظورت به دختر خودت و مادر منه، چرا، خیلیم خوب بهم یاد داده اما به وقتش و به جاش! قرار بود من تا مدتی که حال آرین خوب میشه اونجا بمونم و بعدش از هم جدا بشیم؛ قرار ما این نبود!

از پشت میز بلند شد و اومد این طرفش.

-ببین دختر جون، روز اولم بهت گفتم، اجازه نمیدم با آبروی من بازی کنی بعدش بهتر از آریا نمیتونی پیدا کنی. اگر فکر می کنی میتونی نوه ی ارشد من و گول بزنی و باهاش ازدواج کنی کور خوندی!

باورم نمی شد این مرد پدر مادرم باشه. مگه یه پدر چقدر می تونه سنگدل باشه؟

از شدت عصبانیت قهقهه ای زدم.

-شما فکر می کنی من چشم به کدوم نوه ی عزیزت دارم؟

اومد جلو و کاملاًرو به روم قرار گرفت.

عصای تمام چوبش و بالا آورد و آروم روی شونه ام چند ضربه زد

-ببین دختر جون، من این موها رو توی آسیاب سفید نکردم.

همه میدونن بعد از مرگ من تمام اموالم به ویهان می رسه و تو هم از این موضوع مطلع هستی و میخوای هر طور شده خودت رو به ویهان بچسبونی.

اگر میبینی بهت توجه می کنه چون زیادی دل رحمه.

اون حتی به گربه ی سر کوچه پناه میده تو که یه آدمی و جای خود داری!

هر کلمه ای که از دهانش خارج می شد احساس می کردم مثل تیری توی قلبم فرو میره.

بغض گلوم رو چنگ زده بود.

هوای اتاق بوی تعفن می داد، بوی سنگدلی.

نگاهم و به پیرمرده رو به روم دوختم. به مردی که نمی شناختمش.

-بهتره هر چی زودتر وسایلتو جمع کنی و به خونه ی آریا برگردی … فکر طلاقم از سرت بیرون کن! اجازه نمیدم یه الف بچه با آبروی من بازی کنه.

با صدای لرزونی که به سختی از حنجره ام خارج شد لب زدم: -باورم نمیشه تو یه پدر باشی … حداقل پدر مادر من! آدم به سنگدلی تو ندیده ام.

من خودم بالغم و خوب و بدم رو تشخیص میدم.

از اتاق بیرون اومدم و در و محکم پشت سرم بستم. بالاخره اشکهام راه خودشون و پیدا کردن و گونه هام خیس شدن.

باید می رفتم.

تا عصر توی اتاقم موندم.

با صدای در اتاق به خودم اومدم. -کیه؟ -میتونم بیام تو؟ دستی به موهام کشیدم.

-بیا. در اتاق باز شد و ویهان وارد شد و در و بست.

لباس بیرون تنش بود. اومد جلو و کنارم روی تخت نشست.

نگاهش و به صورتم دوخت.

-گریه کردی؟ حرف های زهرآلود پیرمرد توی سرم اکو شد.

بغضم دوباره می خواست سر باز کنه اما گریه بس بود. لبخند کم جونی زدم.

نمیدونم اصلاً شبیه لبخند شد یا فقط لبهام به سختی کش اومد؟ از روی تخت بلند شدم و در تراس و باز کردم.

هوای آزاد و کامل بلعیدم تا بغضم فروکش کنه.

با صدای خش داری گفتم: -نه، گریه برای چی؟ -حتماً دلیل پف چشمهاتم خواب زیاده! دستی روی شونه ام نشست و آروم مجبورم کرد برگردم سمتش.

به ناچار به عقب برگشتم.

نگاهمو از رو شونه اش رد کردم و به پشت سرش دوختم اما دست بردار نبود.

دستش روی چونه ام نشست و سرم و بالا آورد.

-به من نگاه کن اسپاکو.

نگاهم توی صورتش چرخید و آروم بالا اومد و روی چشمهاش نشست.

همینطور که دستش هنوز زیر چونه ام بود نگاهش و بهم دوخت.

-تا حالا کسی بهت گفته اصلاً دروغگوی خوبی نیستی؟ لبمو به دندون کشیدم.

-کسی حرفی زده؟ چیزی شده که تو این بلا رو سر چشمهات آوردی؟ گامی به عقب برداشتم.

دستش از چونه ام جدا شد.

-نه کسی حرفی زده و نه چیزی شده.

-داری دروغ میگی.

-کاری داشتی اومدی اتاقم؟ پوزخندی زد.

-نمیخوای دلیل قرمزی چشمهات و بگی؟

-نه! سری تکون داد.

-مجبورم برای چند روز برم مأموریت.

ازت دوستانه خواهش می کنم این مدتی که نیستم دوباره یه تصمیم جدید نگیری.

صبر کن بیام خودم همه چیز و درست می کنم.

از اینکه تنها همدم و دوستم توی این خونه داشت می رفت دلم گرفت اما سکوت کردم.

-قول بده اسپاکو تا اومدنم هیچ کار عجولانه ای نکنی، باشه؟ سری تکون دادم.

-باشه. طره ای از موهامو پشت گوشم زد.

آفرین دختر خوب. تابر می گردم مراقب خودت باش. کلافه بهش پشت کردم.

-بچه که نیستم انقدر داری تاکید می کنی که حواسم به همه چی باشه!

-خودت نمیدونی اما بچه ای! عصبی چرخیدم سمتش.

-این بچه الان بالغ شده … ۲۵ سالشه! خودش می تونه تصمیم بگیره.

بازوهامو توی هر دو دستش گرفت.

-باشه، آروم باش.

به عنوان یه دوست ازت میخوام هیچ کاری رو بدون مشورت با من نکنی، باشه؟ سرم و پایین انداختم و سکوت کردم

لحظه ای احساس کردم بهم برق وصل کردن. شوکه پاهام به زمین قفل شدن. لبهای گرم ویهان هنوز وسط پیشونیم بود. انگار از لبهاش آتیش ساطع می شد. آروم و نرم پیشونیمو بوسید.

-مراقب خودت باش دوستم! و سریع اتاق رو ترک کرد

. نگاهم به جای خالیش بود. گنگ دستم و روی پیشونی که هنوز احساس می کردم لبهای داغ ویهان روش هست گذاشتم.

قلبم بی امان به قفسه ی سینه ام می کوبید. بوی عطرش هنوز تو اتاق بود. بدن بی جونم و کشیدم و روی تخت نشستم.

دوباره حرف های پیرمرد تو سرم مرور شد. “تو نمی تونی نوه ی منو گول بزنی” عصبی شقیقه هامو توی دستم گرفتم. لعنتی، لعنتی، ساکت شو.

بعد از اون روز و رفتن ویهان سعی می کردم با پیرمرد رو به رو نشم.

جای خالی ویهان تو خونه عجیب تو ذوق می زد.

توی تراس نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد.

شماره ی آریا بود.

دکمه ی اتصال رو زدم و صداش توی گوشی پخش شد.

-سلام.

-سلام، خوبی؟

-آره.

-من تصمیممو گرفتم اسپاکو.

-چه تصمیمی؟

-اینکه نمیخوام طلاقت بدم! فردا میام دنبالت.

مثل برق گرفته ها از روی صندلی بلند شدم چی ؟

ازت میخوام یه فرصت به هر دومون بدی.

-اصلاًمیدونی داری چی میگی؟ قرار ما این نبود!

-آره نبود اما همه چیز اونجوری که ما می خواستیم پیش نرفت. تو قرار نبود بیای و ملکه ی قلبم بشی!

-اما …

-هیسس … یه فرصت بهم بده. من طلاقت نمیدم اسپاکو

چون تو مال منی و مال منم میمونی. فردا میام دنبالت

. اجازه صحبت نداد و گوشی رو قطع کرد.

عصبی گوشی رو کف تراس کوبیدم. همین یکی رو کم داشتم! لعنت به همتون، لعنت!

میدونستم اگه فردا آریا بیاد این پیر خرفت من و به زور همراهش میفرسته پس باید یه کاری می کردم.

چمدون کوچیکی برداشتم و تعدادی لباس توش گذاشتم. یه دست لباس پوشیدم.

هوا رو به تاریک شدن می رفت که از ویلا بیرون اومدم. ماشین گرفتم و آدرس خونه ی دائی رو دادم

فکرم مشغول بود. نمی تونستم اسیر خودخواهی آدمهای اطرافم بشم اما اگر خونه ی دائی می رفتم شاید می فهمیدن و برای اونا هم دردسر می شد.

به ناچار کنار مسافرخونه ای پیاده شدم اما یه زن تنها رو راه نمیدادن.

هوا کاملاً تاریک شده بود. این موقع شب روستا هم ماشین نداشت تا برم.

شماره ی هاویر رو گرفتم؛ در دسترس نبود. وارد رستورانی شدم و غذا سفارش دادم.

سعی کردم تا وقت کشی کنم اما بعد از تقریبا‌ یکساعت و نیم مدیر رستوران ازم خواست تا رستوران رو ترک کنم چون می خواستن تعطیل کنن.

ناچار از رستوران بیرون اومدم. شب از نیمه گذشته بود. دسته ی چمدون کوچیکمو توی دستم فشردم و بی هدف تو پیاده رو شروع به حرکت کردم.

خیابون ها خلوت بودن و تک و توک مغازه ها باز بودن. ماشین ها با سرعت به سمت مقصدشون می روندن.

نگاهم به پارک کوچیکی افتاد. راهم رو سمتش کج کردم و وارد پارک شدم. خلوت بود. میشه گفت اصلاً کسی نبود.

مجبور شدم شب رو تا روشن شدن هوا توی همین پارک سر کنم. روی نیمکت نشستم و چمدون رو جلوی پام گذاشتم.

گوشیمو از جیب کتم درآوردم. صفحه ی شکسته اش بدجور تو ذوق می زد اما هنوز می شد ازش استفاده کرد.

چندین تماس بی پاسخ از فرانک و فرانگیز حای دو تا تماس از خونه ی پیرمرد داشتم.

گوشی رو خاموش کردم و توی جیبم برگردوندم. سرم و به نیمکت تکیه دادم و نگاهمو به آسمون سیاه دوختم.

چهره ی مامان جلوی چشمهام نقش بست. اگر زنده بود الان اینطور آواره نبودم!

توی نیمکت جمع شدم و چشمهام رو بستم. تازه گرم خواب شده بودم که صدایی باعث شد چشمهام رو باز کنم.

#پارت_254

با دیدن دو پسر بالای سرم روی نیمکت نشستم. یکی از پسرها پوزخندی زد.

-از خونه فرار کردی؟

کوله ام رو روی شونه ام جابجا کردم.

-برو پی کارت!

-پس بار اولته تو پارک می خوابی که انقدر زبون درازی!

-گفتم برو پی کارت!

-ناز نکن دختر جون … خونه داریم، بیا با ما بریم.

از روی نیمکت بلند شدم. با اینکه ترسیده بودم اما نمی خواستم پی به ترسم ببرن.

-آفرین دختر خوب، بیا.

دستش اومد جلو تا دستمو بگیره. پامو بردم بالا و زدم وسط پاش. اون یکی اومد جلو بازومو کشید.

-دختره ی خراب، روی ما دست بلند می کنی؟ الان بهت نشون میدم.

با آرنجم کوبیدم به سینه اش. دادی زد و عقب رفت. از فرصت استفاده کردم و سریع چمدونم رو برداشتم و سمت در خروجی پارک دویدم.

قلبم انگار تو دهنم اومده بود و بی وقفه می کوبید. صدای قدمهاشون رو پشت سرم می شنیدم.

همین که از پارک پریدم بیرون، ماشینی اون سمت خیابون دیدم. نفس زنان رو کردم به مرد.

-آقا دربست؟

مرد نگاهی بهم انداخت.

-کجا؟

-بهشت زهرا.

-این وقت شب؟

-آقا خواهش می کنم، چیزی تا روشن شدن هوا نمونده.

-گرون میشه ها!

-عیب نداره.

-بشین.

پسرها هنوز اون سمت خیابون ایستاده بودن. انگار منتظر بودن تا مرد جواب رد بده تا بیان سمتم.

با نشستن تو ماشین نفسم و از سر آسودگی از سینه خارج کردم. راننده که مرد میانسالی بود از آینه جلو نگاهم کرد.

-اونا دنبالت بودن؟

حرفی نزدم که ادامه داد:

-دختر این موقع شب از خونه بیرون نیا. یه اتاقک داشته باشی اما از خودت باشه، مردهای جامعه گرگ شدن.

نگاهمو از شیشه به سیاهی شب دوختم. از تصور اینکه اگر همین یکم رزمی رو بلد نبودم الان معلوم نبود چه بلایی سرم بیارن به خودم لرزیدم.

با پشت دست اشک روی گونه هامو پاک کردم. هوا هنوز تاریک بود

به بهشت زهرا رسیدیم. از ماشین پیاده شدم و کرایه ی مرد رو حساب کردم.

با گامهایی که به سختی وزنم رو تحمل می کردن وارد قبرستون شدم.

سکوت وهم انگیزی همه جا رو گرفته بود. ترس رعشه به تنم انداخت. انگار وارد شهر مردگان شده بودم.

با هراس به اطرافم نگاه کردم. لحظه ای از ترس چشمهام رو بستم. با برخورد چیزی به پام از ته دل فریادی کشیدم و چشمهام رو باز کردم.

سنگی جلوی پام بود. دستم و روی قلبم گذاشتم و نفسی از سر آسودگی کشیدم. زیر لب آروم زمزمه کردم: -مامان من اومدم خونه ات، میشه یه امشب و پناهم بدی؟ جائی امن تر از کنار تو بودن پیدا نکردم.

اشک صورتمو خیس کرد. بالاخره قبرش رو پیدا کردم. آرامش عجیبی به قلبم سرازیر شد. پایین سنگ قبر نشستم.

-سلام مامانم، من اومدم … دختر بی پناهت اومده … جز خونه ی تو جای دیگه ای برای رفتن نداشتم … چقدر دلم برات تنگ شده … نگفتی من و دست کی می سپری که بی من رفتی؟ من که یه سر پناه ندارم، یه حامی ندارم … خیلی غریب و بی کس موندم مامان! سرم و روی سنگ سرد گذاشتم و صدای هق هقم سکوت خواب رفته ی گورستان رو شکست.

دستمو دور سنگ سرد حلقه کردم. صورتم روی سنگ بود، دقیقاً کنار سر مامان! -میدونی مامانی، میگن سنگ سرده اما چرا رفتنت سردم نکرد؟ میدونم الان کنارمی و داری نوازشم می کنی.

یکسال شد رفتی … میدونی چی عقده شده برام؟ … چی حسرت شده برام؟ … اینکه نبوسیدمت و باهات خداحافظی نکردم … برای آخرین بار صدای پر مهرت رو نشنیدم … اینا همه شدن بغض … حسرت … نبودت داره عذابم میده مامان، چرا تو خوابم نمیای؟

بیا منم ببر … تو رو خدا ببرم. چشمهام از گریه ی زیاد می سوخت. چشمهام رو روی هم گذاشتم و با تصور اینکه الان بغل مامانم لبخند تلخی روی لبهام نشست

چشمهام گرم خواب بود. صدای مامان توی گوشم نشست. -من تو خونه منتظرتم.

هراسون بلند شدم. هوا گرگ و میش بود. نگاهی به اطرافم انداختم اما کسی نبود.

تمام تنم درد می کرد. بوسه ای روی سنگ قبر زدم. -میرم تا انتقامتو از همشون بگیرم!

چمدونم و برداشتم و از قبرستون بیرون اومدم. پرنده پر نمی زد. ناچار بودم قسمتی از راه رو پیاده برم. نگاهم به کیوسک تلفن افتاد.

باید با هاویرصحبت می کردم. توی کیفم دنبال کارت شارژم گشتم. خدا خدا می کردم تا همراهم آورده باشمش. با دیدن کارت انگار دنیا رو بهم دادن.

چشمهام برقی زد و سریع شماره ی هاویر رو گرفتم. بعد از چند بوق داشتم ناامید می شدم که صدای خواب آلودش تو گوشی پیچید.

-بله؟ -سلام هاویر. انگار با شنیدن صدام هوشیار شد. -اسپاکو خودتی؟ -آره. -دختر کجائی تو؟ آخر ما رو دق میدی! -من حالم خوبه، اونجا چه خبره؟ -بابا در به در دنبالت می گرده. از عمارت زنگ زدن گفتن بی خبر رفتی. همه دنبالتن!

-به کسی نمیگی من بهت زنگ زدما! -چرا نیومدی اینجا؟ اصلاً تو الان کجائی؟ از کجا زنگ می زنی؟

-من خوبم. نمیخوام اتفاقی برای شما بیوفته، می فهمی؟ هاویر، تو رو به جون دائی قسم میدم حرفی به کسی نزنی! -داری چیکار می کنی؟

-مجبور بودم این کار و کنم. آریا گفت طلاقت نمیدم، پیرمرد هم گفت باید برگردم که آبروشو نبرم.

-غلط کردن! مگه شهر هرته که یکی دیگه به جای تو تصمیم بگیره؟ بیا اینجا بابا نگرانته.

-بهش بگو حالم خوبه، خیلی خوبم. خودم بهتون زنگ میزنم، نگران نباشید.

اسپاکو؟

با شنیدن اسمم از دهن هاویر چونه ام لرزید. با صدای مرتعشی پشت گوشی نالیدم: -جانم؟

-بیا خونه خواهری.

-نمی تونم هاویر، تو اونا رو نمی شناسی. خیلی زود بهت خبر میدم.

مراقب خودت و دائی باش.

نذاشتم تا ادامه بده و گوشی رو قطع کردم. هوا کاملاً روشن شده بود

توی اتوبوس نشستم و گوشیم و کامل خاموش کردم. سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم. ترمینال شلوغ بود.

یه حال عجیب داشتم. تو دوراهی بدی مونده بودم که این راهی که دارم میرم درسته یا نه!

اما باید می رفتم. باید انتقام مادرم و از تمام اونهایی که ازم گرفتنش می گرفتم.

اتوبوس تو دل جاده با سرعت حرکت می کرد. هرچی به روستا نزدیک تر می شدیم کوهها بیشتر می شد و دیگه از شلوغی شهر خبری نبود.

ماشین توی روستا نگهداشت. باید از اینجا تا روستای خودمون با مینی بوس می رفتم. بعد از یک شبانه روز بالاخره به روستای خودمون رسیدم.

میدونستم با این تیپ کسی منو نمی شناسه اما بازم ترسی توی قلبم مثل یه مار چنبره زده بود. در حیاط و باز کردم و وارد شدم.

خاطرات گذشته مثل یه فیلم جلوی چشمهام رژه رفتن. کودکی خوبی تو این خونه داشتم.

همیشه برام سؤال بود چرا هیچ فامیلی نداشتیم. چرا همیشه تنها بودیم. حتی نمیدونستم سنگ قبر پدرم کجاست.

چرا هیچ وقت از مامان نپرسیدم؟! چرا، یه بار پرسیدم و مامان گفت هیچ وقت جسدش رو پیدا نکردن.

خسته، چمدون و گوشه ی سالن گذاشتم. مواد خوراکی که همراهم آورده بودم تو یخچال چیدم و یخچال و به برق زدم.

وارد تنها اتاق خونه شدم. روی تخت قدیمی که همیشه با مامان می خوابیدیم دراز کشیدم.

غرق خواب بودم که با ریخته شدن آب سرد روی سرم هراسون توی تخت نشستم.

گنگ و ترسیده به اطراف نگاه کردم. قلبم تو سینه ام محکم می کوبید.

-سلام خانوم کوچولو!

نگاهم به گرشا افتاد. به دیوار اتاق تکیه داده بود. این اینجا چیکار می کرد؟! از دیوار فاصله گرفت و اومد سمتم.

-بالاخره خود آهو دم به تله داد! دیگه داشتی ناامیدمون می کردی.

بریده بریده گفتم:

-تو اینجا چی می خوای؟

چهره اش به حالت تمسخر آمیزی توی هم بود. -اووم، چی می خوام؟ یهو خم شد روی صورتم. -جونتو!

موهای خیسم به سر و صورتم چسبیده بود. دستش اومد سمت صورتم و طره ای از موهای خیسم رو بین دو انگشتش گرفت.

-آخی، موهات خیس شدن! محکم کشید.

صدای آخم بلند شد.

-درد داشت؟ ازم فاصله گرفت.

-تو توی خونه ی ما چی می خوای؟

-خونه ی شما؟ قهقهه ای زد. -تمام این روستا و اون یکی روستا مال منه! پس این خونه هم مال منه چون خان منم. یکسال تمام دنبالت بودم.

دیگه داشتی ناامیدم می کردی! گفتم شاید مرده باشی اما همیشه یه حسی بهم می گفت زنده ای.

-تو باعث فوت مادرم شدی؟

دستهاش و خونسرد توی جیب شلوارش فرو برد.

-منفجر شدن اون ماشین نقشه ی من نبود.

-داری دروغ میگی. شونه بالا داد.

-تو فکر کن دارم دروغ میگم چون اصلاً فکرات برام مهم نیست. راستی، چطوره برگشتنت رو جشن بگیریم؟ بنویسیم “دختر بی خانمان به خانه برگشت” … ، من باید برم؛ آها، فکر فرار نزنه به سرت چون تو جائی برای رفتن نداری.

دو تا بادیگارد جلوی در گذاشتم. فردا میام دنبالت. از اتاق بیرون رفت.

با بسته شدن در حیاط سریع از تخت پایین اومدم و از پنجره نگاهی به حیاط انداختم.

با دیدن دو مرد قوی هیکل عصبی پرده ی حریر و توی دستم مشت کردم. لعنت به این شانس! تو بد تله ای افتاده بودم.

اما برام جای سؤال داشت چرا فقط دو تا بادیگارد گذاشته بود و رفته بود.

تمام شب خواب به چشمهام نیومد. ترس از روشن شدن هوا و فردای نامعلوم داشتم.

روی مبل به حالت آماده باش خوابم برده .

با صدای افتادن مبل و درد توی تنم چشم باز کردم.

گرشا بالای سرم ایستاده بود. کمی خم شد سمتم .

-خواب بسه خوابالو، پاشو که کلی کار داریم. اینبار نمی تونی از دستم قسر در بری

-برای چی دنبال منی؟

بازومو گرفت و از زمین بلندم کرد.

-به زودی اونشم می فهمی! راه بیوفت.

بی رحمانه بازومو کشید و دنبال خودش از خونه بیرون اومدیم. رو صندلی عقب انداختم و سمت عمارت خان حرکت کرد.

ترس داشت توی دلم جا باز می کرد. ترس از اینکه این مرد خیلی خطرناک تر از همه ی مردهای اطرافم بود.

ماشین داخل باغ ایستاد. مردی در و باز کرد و کشیدم بیرون. عمارت انگار اون عمارت یکسال پیش که رفته بودم نبود.

خان از ساختمون بیرون اومد.

-آوردینش؟

-بله.

با گامهایی آروم اومد سمتم و نگاهی دقیق به سر تا پام انداخت.

-پس تو دختر خسرو هستی!

با نفرت نگاهم و به چشمهاش دوختم.

-آره، دختر همون مردی که به کشتن دادیش!

-کی این خزعبلات و تو گوشت فرو کرده؟

-اونش دیگه به خودم مربوطه.

-خیلی گنده تر از دهنت داری حرف میزنی … حیف دختر خسرو هستی وگرنه آدمت می کردم. بیارش داخل عمارت.

-ولم کنید … چی از جونم می خواین؟ ها؟ پدر و مادرم و کشتین بس نبود؟

برگشت.

-مادرت؟! کسی به مادر تو کاری نداشت. اگر می خواستم مادرت و بکشم خیلی وقت پیش این کار و می کردم. مادرت اگه حرف منو گوش می داد الان سینه ی قبرستون نبود!

-مادر من با قاتل پدرم هیچ صنمی نداشت.

پوزخندی زد.

-شاید داشت؛ مگه مادرت همه چیز و به تو می گفت؟

عصبیدندون قروچه ای کردم. خواستم حمله کنم سمتش که هر دو دستم و گرفتن. وارد عمارت شد و منم وارد کردن.

گرشا: ببریدش تو اتاقش.

پرتم کردن تو اتاقی و در و پشت سرم بستن. با قفل شدن در اتاق عصبی به در کوبیدم.

-باز کنین این در لعنتی رو … با شماااام …

اما انگار کسی توی عمارت نبود. خسته به در تکیه دادم. مردیکه ی احمق، مادر من با تو هیچ ارتباطی نداشت

موهامو چنگ زدم و روی تخت نشستم. “لعنتیا … لعنتیا … “ از داد و فریاد دست کشیدم و منتظر نشستم تا ببینم چی از جونم میخوان.

در اتاق باز شد و زن خان وارد شد. از اینکه اومده بود تعجب کردم. اومد جلو و نگاهی بهم انداخت.

-پس تو دختر کوچولوی ماهنو هستی؟

از روی تخت بلند شدم.

-شما مامان منو از کجا میشناسی؟

نگاهی به در اتاق انداخت. اومد جلوتر.

-برای چی برگشتی؟ مادرت بخاطر تو از این روستا رفت.

-اون مرده.

با تأثر سر تکون داد.

-میدونم.

-اینجا چه خبره؟ شما مامان منو می شناسی؟

-آروم باش، به زودی خیلی چیزها متوجه میشی اما نباید بر می گشتی … اینا به برادر خودشون رحم نکردن.

-منظورتون چیه؟ چرا واضح صحبت نمی کنین؟

-خیلی چیزا هست که تو نمی دونی.

صدای دخترونه ای اومد.

-مامان …

در و باز کرد. سوتیام، دختر زانیار خان بود.

-عه مامان، اینجائی؟

وارد اتاق شد.

-من تو رو قبلاً جایی ندیدم؟!

زن خان بازوی سوتیام رو گرفت.

-همراه من بیا.

-بذار حداقل اسمش و بپرسم.

-وقت زیاده؛ تو مگه قرار نیست مهمونی بری؟ دیرت میشه.

با هم از اتاق بیرون رفتن. روی تخت نشستم. این عمارت برام خاطرات تلخ و شیرینی داشت.

حمایتهای همیشگی ویهان. یعنی الان خونه برگشته؟ کاش پیدام کنه!

-مثل اینکه اینجا بهت خوش گذشته!

با نفرت نگاهش کردم.

-اونطوری نگاه نکن … چشمهات سگ داره، نکنه پاچمونو بگیره!

قهقهه ای زد. مردک نفرت انگیز!

-پاشو بریم نهار.

-من نیازی به غذاهای شما ندارم.

بازومو گرفت.

-انگار متوجه نیستی! ازت خواهش نکردم، دستور دادم. یالا راه بیوفت.

-دستتو بکش.

-نخوام بکشمچه اتفاقی می افته؟

نگاهم و بهش دوختم.

-نمیخوای که برای همیشه عقیم بشی؟

پوزخندی زد.

-جرأت این کارا رو نداری!

#پارت_261

-حالام راه بیوفت.

با پشت پام آروم زدم وسط پاش. آخی گفت و دستمو ول کرد.

-دیدی که بلدم … یه روزی بادیگاردت بودم!

از پشت موهای بلندم رو گرفت و کشید.

-دختره ی احمق، خودم حسابتو می رسم … حیف الان وقتش نیست.

از اتاق بیرون آوردم. همه دور میز نهارخوری جمع بودن. زانیار خان با دیدنم گفت:

-باید به اینجا عادت کنی!

-من اینجا نمی مونم که بخوام عادت کنم.

-تو قراره عروس این خانواده بشی پس طبیعیه عادت کنی.

از حرفش شوکه شدم. نگاهم تو صورت تک تک اعضای خانوادشون چرخید.

-چی؟

به صندلی تکیه داد.

-گوشاتم انگار سنگینه! این همه سال نذاشتم بزرگ شی که بذارم بری. مامانت قول داده بود وقتی بزرگ شدی با گرشا ازدواج کنی.

-مادرم از تو متنفر بود … تو قاتل پدرمی … هیچ وقت همچین قولی به آدمی مثل تو نداده!

عصبی از پشت میز بلند شد.

-نذار دستم روت بلند بشه!

-تو هیچ کاره ی منی، فهمیدی؟ به زودی دائیم میاد دنبالم.

قهقهه ای زد.

-دختر کوچولو منو از بزرگترش می ترسونه. انگار تو از هیچ چیز خبر نداری. من، زانیار خان، وارث کل سرمایه ی پدرم، عموی توام.

حس کردم سالن دور سرم چرخید. ناباور قدمی به عقب برداشتم. لبهام از هم باز بود.

زبونم توی دهنم نمی چرخید تا حرف بزنم. چنگ زدم به گلوم. نفسم بالا نمی اومد.

اشک توی چشمهام حلقه زد. سرم و با شوک تکون دادم. صدام از ته گلوم بلند شد.

-داری دروغ میگی … همتون دروغ میگین …

دستامو روی گوشهام گذاشتم و سمت اتاقم دویدم

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن