آخرین مطالبعشق بازی

رمان عشق بازی پارت 26

Rate this post

رمان عشق بازی

نویسنده:رها

زمان پارت گذاری هر هفته

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق بازی وارد شوید

دستمو بردم جلو و روبوسی کردیم.
+خاله کاش یکم بیشتر میموندی!
– یه روز دیگه ایشالا با اجازه خدا نگه دار.
+خداحافظت دخترم.

حتما باید یه روزی دوباره میومدم سر میزدم تا شاید ماهگل رو اینجا ببینم،نمیتونستم پامو عمارت خاتون بزارم،اصلا نمیخاستم برم…
رفتم سمت ماشین،یکی از بادیگاردا پیاده شد و در ماشین رو برام باز کرد.
با عصبانیت خودم رو روی صندلی ماشین کوبوندم و نشستم.

سیاوش سرشو خم کرد و بهم زل زد.

بدون اینکه بهش نگاه کنم.یکم صدامو بردم بالا.
-چیه سیاوش چرا اونجوری نگاه میکنی اه !!
سرشو برگردوند سمت پنجره‌ی ماشین و بیرون رو نگاه کرد. بدون هیچ حرف و سوالی.

تنها کسی بود که‌ میتونسم راحت حرفامو بهش بزنم و درد و دل کنم.

سرمو روی شونه‌ش گذاشتم که سریع صورتشو برگردوند سمتم.
خیلی آروم بوسه‌ای روی سرم نشوند.
کمی از عصبانیتم خوابید.بوسه‌ی آرامش بخشی بود.
#ماهگل
روی تخت دراز کشیده بودم،استراحت میکردم که صدای دعوا از سالن پذیرایی میومد.

پتو رو کنار زدم و در اتاق رو باز کردم.
گوش وایسادم ببینم قضیه از چه قراره!

صدای داد زدنای آریا رو فقط میشنیدم.نمیدونستم طرف مقابلی که باهاش بحث میکنه کیه؟
یعنی با خاتون داشت جرو بحث میکرد؟

با اینکه دوست نداشتم آریا رو ببینم،ولی برای اینکه همسرش بودم باید به وظیفم عمل میکردم.
خیلی استرس داشتم که سر چی باید اینجوری داد و فریاد راه بندازه داخل عمارت.
دوست داشتم سریع تر برسم کنارش باشم،پله ها رو دوتا یکی پایین میرفتم…

اصلا نفهمیدم چیشد؟؟

چشمام نیمه باز بود و آریا بالا سرم وایساده نگام میکنه.
با فشار دستام توی دستاش سعی کردم چشامو کامل باز کنم.
با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:
-من کجام؟!

صدای داد و فریاد آریا فقط تو سرم میپیچید.
دردی رو زیر دلم احساس میکردم.جیغ بلندی کشیدم.
آریا با استرس به صورتم نزدیک شد و گفت:
+چیشد ؟
صورتمو رو به اون سمت کردم و از درد پاهامو جمع کردم داخل.
داد زدم:

-آریا دلمممم!

دستمو با دستاش مالش میداد و زیر لب زمزمه میکرد:
+آروم باش عزیزم.الان دکتر میاد‌…

یکم که درد دلم خوابید.به صورت آریا نگاه کردم و تو فکر رفتم.
چرا اینجام؟
صداش زدم.
-آریا؟
+جان!میخوای استراحت‌کنی تا دکتر بیاد؟

چرا نمیفهمید باید بهم بگه چیشده؟

-چرا من بیمارستانم؟چم شد یدفه؟

سری به تاسف تکون داد و یکم وُلوم صداشو برد بالا..
+مگه من صد بار بهت نگفتم پله هارو مراقب باش ها؟
مگه دکتر نگفته بود به خودت استرس نده؟

صحنه‌ی از پله ها پرت شدنم از جلوی چشام رد شد.
اشک تو چشام جمع شد.
با التماس دست آریا رو فشردم.
-بچم؟!
آریا بچم خوبه؟
جون ماهگل بگو خوبه؟!

بدنم داشت میلرزید،عرق سرد کرده بودم.
آریا با حرص دستی روی چونه‌ش کشید و تو چشام زل زد.
+همین که خودت برام هستی!خداروشکر…

از طرفی احساسم میگفت اگر حامله نبودی خیالت راحت بود با مشکلی که داری یه بچه به دنیا نمیاد که بدبخت بشه…
از طرفی دلم میگرفت،من داشتم به بودنش عادت میکردم،یعنی الان وضعیت بچم چجوریه
حالش خوبه؟
اشک از چشام سرازیر شد و تار میدیدم.
خانومی با روپوش سفید داخل اتاق شد.

دکتر:سلام..بهتری؟

آریا رو به دکتر با صدایی که میلرزید گفت:
+من نتونستم بهش بگم..روحیه‌ی خوبی نداره.

دکتر به آریا اشاره کرد که از اتاق خارج شه.
نمیدونم چرا ولی دست خودم نبود ،دست آریا رو فشردم.
دکتر حرفی نزد و مثل اینکه متوجه شده بود که باید کنارم بمونه…

+عزیزم من دکتر زنان هستم،میدونم حال روحیه خوبی نداری به گفته‌ی همسرتون..ولی حق شماست که اطلاع داشته باشید.شما دیگه باردار نیستید..
تعداد پله هایی که ازش پرت شدید زیاد بوده و شما با برخورد به دیوار و بعد اینکه از بالای پله ها به زمین پرت شدید،به شکم شما فشار دارد شده و جنین شما سقط شده‌.

اشک شوق داخل چشام جمع شد.
به آریا نگاه کردم و احساس کردم باری از روی دوش جفتمون برداشته شد.

ولی آریا چهره‌ش درهم بود و میدونستم از این اتفاق خیلی خیلی ناراحته.
دکتر یادداشت هایی که نیاز داشت نوشت و روبه آریا گفت:
*میگم پرستار سُرُم آرامبخش وصل کنه.

+ممنون خانوم دکتر لطف کردید.
*خواهش میکنم،ایشالا زودتر مریضتون بهبود پیدا کنه.

آریا خیلی دستپاچه منتظر بود حرفی بهم بزنه.
من هم خیلی مشتاق بودم،ولی از طرفی میترسیدم…
اگر حرفایی بزنه که بیشتر باعث بشه ازش فاصله بگیرم و به جدایی ختم بشه چی؟
همش تو دلم خدا رو صدا میزدم که کمکمون کنه.

بهم نگاه معنا داری کرد و با آرامش خاصی گفت:
+سرم که تموم شد میریم خونه یکم دیگه تحمل کن.

پرستاری که داشت سرم وصل میکرد گفت:
*آقا بیمارتون باید تا حداقل یک هفته بستری باشن.

آریا با عصبانیت به پرستار نگاه کرد.
+من با دکتر هماهنگ کردم که خانومم داخل عمارت ازشون مراقبت بشه.اینجا روحیه‌ی خوبی نداره.

از کلمه‌ی خانومم خیلی هیجان زده شدم،دقیقا مثل بچه ۲ ساله‌ای که آبنبات چوبی به دستش بدن.

با لبخندی که دست خودم نبود به آریا نگاه میکردم.
اما آریا وقتی داشت از اتاق خارج میشد احساس کردم با خجالت تمام بهم نگاه کرد.

هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود که آریا منو به عمارت برد.
خیلی بهم توجه میکرد حتی بیشتر از قبل که هنوز باردار بودم.

داخل عمارت که شدیم،خاتون نزدیک آریا شد.
*پسرم حال ماهگل چطوره؟

در تعجب بودم که چجوری آریا تونست مادرشو کنار بزنه و بهش بگه:
+مامان برو کنار لطفا.هیچی نپرس‌…

آریا اومد نزدیکم و به خدمتکاری که دستم رو گرفته بود تا بتونم روی پام وایسم اشاره کرد که بره به کارش برسه..

به پله ها رسیدیم ولی هیچ چیزی یادم نمیومد،هنوز تو شک بودم.

درد کوچیکی زیر دلم احساس کردم و آخ آرومی گفتم.
صورت آریا خیلی نزدیک به صورتم بود بعد یه مدت اولین بار بود که اینقدر به هم نزدیک بودیم‌.

+یه لحظه طاقت بیار..
منظورشو نفهمیدم ولی در یک لحظه برام روشن کرد که منظورش چی بود و یه دستش رو زیر پام و دست دیگه‌ش رو زیر کمرم گرفته بود و منو تو آغوشش پنهون کرد.
از پله ها به آرومی میرفت بالا ولی هر قدمی که برمیداشت به دلیل فشاری که به کمرم میورد و بدنم کوفته بو،درده سختی رو تحمل میکروم.
به آخر پله ها رسیدیم و هنوز من تو بغلش بودم.
در اتاق نیمه باز بود و با پاش کوبید به در تا کاملا باز شه.
با تکونی که خوردم ترسیدم بیفتم،سریع دوتا دستام رو دور گردنش قفل کردم.

خیلی آروم اول پاهامو روی تخت گذاشت و بعد کمرم.
دوست داشتم بشینه کنارم و باهام حرف بزنه.
اما فقط گفت:
+یکم استراحت کن عزیزم.

پتو رو کشید روم،مثل پرستارا مراقبم بود.
میخواست بره اما دستشو گرفتم.
-بمون حرف بزن!
برگشت نگام کرد.
+مطمئنی دوست داری الان بشنوی؟!
دلهوره به دلم افتاده ولی خیلی شجاع و با منطق گفتم:
-آره مطمئنم.

کاناپه‌ای که بغل تخت بود رو کشید جلو تر که بهم نزدیک باشه.
دستاشو قفل هم کرد.
هر وقت میخواست صحبت کنه باید تو چشمام زل میزد و من هم باید به چشماش نگاه میکردم.
اما وقتی به چشاش نگا میکردم،متوجه حرفاش نمیشدم…یه چیزی منو میبرد تو عمق چشاش و از حرفاش دورم میکرد.

از لحظه ای برام گفت که داشت با اون دختر صحبت میکرد درباره‌ی اینکه من نباید خیلی چیزا رو بدونم.

+با جدیت و محکم گفت:
+ماهگل من یه جمله فقط دارم بهت بگم.
اون چیزی که فکر میکنی بین منو اون دختر نیست و تو باید باور کنی.
جون خودت که برام خیلی خیلی عزیزی رابطه‌ی مخفیانه ای بین منو اون دختر نیست.

سعی داشتم باور کنم اما باید بهم ثابت میشد.
با اخم و عصبانیت تو چشماش زل زدم.
-آریا تو نمیتونی منو درک کنی چه حسی دارم؟
وظیفت اینه بهم ثابت کنی حرفی که زدی.چجوری میتونم خیلی راحت به حرفت اعتماد‌ کنم؟
اصلا اون دختر کیه؟ از کجا اومد یه دفعه تو زندگیمون؟
داشتم پشت سر هم حرف میزدم و جمله ها و سوالاتی که توی مغزم میپیچید و دیوونم میکرد به زبون میوردم.

انگشت اشارشو روی لبم گذاشت.
+هیشششش،آروم تر…
چشامو بستم و اجازه ندادم اشکام سرازیر شه.
بلند شد .سرمو گرفت تو بغلش و روی سینش قرار داد.

در گوشم گفت:
+باااور کن چیزی بین منو اون دختر نیست،ماهگل جون هرکی دوسش داری باور کن اون چیزی که فکر میکنی‌ نیست…
با دستام حولش دادم و گفتم:
– برو بیرون ،میخام تنها باشم.

با فشاری که بهم اومد درد خفیفی بهم وارد شد و احساس کردم زیرم خیس شده…
جیغ زدم.
-آااااییییی…
آریا از اتاق خارج نشده بود برگشت سمتم و دستمو گرفت،گفت:
+بهت گفتم وقتش نیست الان میدونستم باور نمیکنی آخه چرا گوش نمیدی.

آریا بدون توجه به اینک من حالم بده و درد زیادی دارم،از زیر کمرم بلندم کرد.

من رو گذاشت روی کاناپه‌ی کنار تخت.
چشام به تخت افتاد که ملافه‌ی سفید پر از خون شده بود.

با صدای بلند یکی ای خدمتکار ها رو صدا زد.
با عصبانیت و عجله شروع کرد به دستور دادن…
+سریع این ملافه رو بردار بنداز آشغالی…خیلی سریع انجام بدید حال ماهگل خوب نیست.

اومد سمتم.
خیلی خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم.
نمیدونم از این بود که این افتضاح به خاطر من به بار اومده؟
یا از اینکه شاید داشتم واقعا قضاوتش میکردم؟!

نیم نگاهی بهش انداختم.
پیشو نیش پر شده بود از قطره های عرقی که داشت به سمت چونش میریخت.

دلم سوخت براش..خیلی بهم توجه میکرد اصلا انگار احساسی رو داشت که تا حالا درون هیچ انسانی ندیده بودم.

+ماهگل منو ببین!
عزیزم یه کوچولو دیگه تحمل کن تا آمبولانس برسه باشه؟؟

فقط یذره دیگه تحمل کن!

خیلی درد داشتم، با ناله گفتم :
-آریا نمیتووونم تروخدا یه کاری کن!
مثل دردی بود که گوشتتو قیچی کرده باشن و تو به هوش باشی.

اصلا نمیتونستم تکون بخورم فقط خم میشدم و زیر دلم رو میگرفتم.
آریا که این حال منو میدید.با داد خفیفی که گفت :
+پس این آمبولانس چیشد؟

دست آریا که روی دستام بود رو فشردم و چنگ زدم.
دست خودم نبود.
چشام جون نداشت که باز بمونن.

چشامو باز کردم دیدم داخل بیمارستانم.
اون دردی که کشیده بودم هیچ وقت از یادم نمیرفت.
بازم تنها کسی که کنارم بود و از حالم خبر داشت آریا بود…
چشام نیمه باز بود دوست داشتم فقط بخوابم اما درد عمیقی داشتم.

آریا سرش روی دستم بود و دستم توی دستش.
میدونستم خیلی ناز نازو شدم.ولی واقعا درد فجیهی داشتم.
چشامو بستم و سعی کردم خوابم ببره،خیالم راحت بود که آریا کنارمه.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن