آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

دانلود رمان دلبر کوچک با لینک مستقیم

4.2 (83.55%) 124 vote[s]

دانلود رمان دلبر کوچک با لینک مستقیم

رمان دلبرکوچک

نویسنده : زهراپورخانی

ژانر:عاشقانه

خلاصه:

عشق،عشق است.
نه اختیاریست و نه اجباری.
نه میشود بر سر اختیار کسی را انتخاب کرد و عاشق شد.
نه میشود بر سر اجبار کسی را انتخاب کرد و عاشق کرد.
عشق،عشق است.
نه شروع دارد و نه پایان.
نه میشود در زمان شروع آن را در تقویمی مشخص کرد.
نه میشود در زمان پایان آن را در تقویمی مشخص کرد.
و عشق هچیگاه:
برای افسانه ها نیست.
برای داستان ها نیست.
برای آدم های بزرگ نیست.
گاهی در گوشه ای،در خلوتی،در نگاهی،در صدایی، قلبی میلرزد برای قلبی دیگر و شروع میشود سرنوشت عاشقانه ای که نه میدانند از کجا شروع شد و نه میدانند به کجاها ادامه دارد…..

قسمتی از رمان:

به سمت ماشینم رفت و روشنش کردم و از خونه بیرون زدم.
طوبا خانوم یه جورایی مثل مادرم بود،من هشت سالم بود و سامیار چهار سالش که مادرم ما رو تنها گذاشت و رفت زیر یه خروار خاک.
پدرمم دیگه زن نگرفت و از همون موقع طوبا خانوم شد هم مسئول تربیت ما و هم مسئول رسیدگی به اون عمارت بزرگ.
ولی گاهی اوقات بیشتر از حدش فضولی میکرد و باید جلوش وایمسادی ولی تا جایی که سعی داشتم بهش بی احترامی نمیکردم.
گوشیم زنگ خورد،نگاهی به صفحش انداختم که دیدم پدرمه،ریجکتش کردم و انداختم روی صندلی سمت شاگرد و صدای ضبطو و بردم بالا.

ساعت ها پشت هم میگذشت و خبر از اومدن نیما نبود،امکان نداشت من و توی خونه تنها بزاره و بره و دیر وقت بیاد خونه.
نگرانش بودم و نمیدونستم چیکار کنم، بارون میزد و صدای رعد و برق رعشه مینداخت به دلم.
چادر گل گلیمو سرم کردم و چترمو و گرفتم و از خونه بیرون رفتم.
در خونه همسایه بغلیمون که پسرش رفیق صمیمی نیما بود و زدم و منتظر موندم که در و باز کنه،در باز شد و خود پسره که اسمش علی بود اومد بیرون:

+ سلام آقا علی،ببخشید این موقع شب مزاحم شدم،شرمنده.

– سلام آبجی،خواهش میکنم،بفرمایید داخل.

+ نه مرسی،راستش….

– آبجی بیا داخل،بارون میزنه،هوا سرده،بیا تو.

به ناچار رفتم داخل و زیر شیرونی نشستم و گفتم:

‌+ حاج آقا و جاج خانوم نیستن؟

– شام رفتن خونه دامادم اینا،الاناست دیگه برسن،چرا اینجا نشستید بفرمایید داخل. نیما کجاست؟

+ یعنی شما هم نمیدونید کجاست؟

– نه!
مگه خونه نیومد؟

+ نه.

‌- وا مگه میشه؟
نیما هر کجا هم که بود شب خودشو خونه میرسوند اگرم دیر میکرد به ما میگفت،تا حواسمون بهت باشه.

+ نگرانم.

علی یکم توی حیاط زیر بارون راه رفت بعد سریع رفت توی خونه و بارونیش و تنش کرد و چترشو برداشت و گفت:

– آبجی تو برو بالا،الان زنگ میزنم مامانم اینا زود بیان،منم میرم دنبال نیما.

+ نه ممنون بیشتر از این مزاحم نمیشم،میرم خونه خودمون منتظرش میمونم.

– ناموس رفیق مثل ناموس خود آدمه،برو بالا حرف اضافه هم نباشه،نمیشه بری توی اون خونه و تنها بمونی تا صبح.اگه نیما اومد برو خونه.

باشه ای زیر لب گفتم رفتم توی خونه و از پشت پنجره به دروازه نگاه کردم تا که شاید خبری از برادرم بشه ولی هیچی به هیچی.حاج آقا و حاج خانوم هم اومدن ولی خبری از پسرشون نشد.
ساعت حدودا دو نصف شب بود که دورازه صدا کرد،زود از رخت خوابی که حاج خانوم برام پهن کرده بود که بخوابم بلند شدم و از خونه بیرون رفتم

جهت خواندن این رمان کلیک کنید

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن