آخرین مطالبرمان های حمایتی

رمان حکم اجباری

Rate this post

رمان حکم اجباری

نویسنده:افسانه روح پرور

قسمتی ازرمان حکم اجباری:

عادی میشه!

عادت میکنی!

به همه چیز؛ به نبودنا،

عوض شدنا، جایِ خالیا، نخندیدنا، نخوابیدنا…

ولی مهم اینه چه جور عادت میکنی…

عادت میکنی بعد از هزار باری که صداش زدی و بعد یادت افتاده که دیگه نیست تا جوابتو بده…

عادت میکنی بعد از دوستت دارمی که گفتی و بغض کردی از اینکه از لباش دوستت دارم در نیومده مثلِ قبل…

عادت میکنی به صندلی خالی رو به روت، به شب بخیر نشنیدن،

به فاصله بین انگشتات که خالیه…

عادت میکنی به درد کردنِ خنده هات،

به یادِ حرفاش افتادن وسطِ گریه و کشیده شدنِ لبات و بیشتر شدنِ اشکات…

عادت میکنی به تا صبح زل زدن به سقف و

مرور کردنِ همه چیز از اول و نفهمیدن اینکه چیشد که تهش اینجور شد…

عادت میکنیم!

ولی به چه قیمتی؟؟

 

#پارت1

دانای کل)سوم شخص(

 

به قبرها می نگرد. بی کسی و سردی گورستان، در نظرش چند برابر می شود .

با بهت، به تک تک مزارها خیره می شود. دختران و پسران ناکام. پیر و جوان. چقدر بی جان های عزیز روی دستش فراوان بود.

فکر ها هجوم آورده بودند. این که چرا و چگونه پس از مرگ، بدترین و خائن ترین افراد، عزیز و محترم می شوند.

کجای این همه سنگلاخ و سوال و جواب بود؟ چرا جایگاهش را نمی فهمید. چرا کسی او را نمی فهمید. چقدر گله داشت! چقدر بهت! چقدر نا آرامی!

هیچ کس به فکرش نبود! برای دیگران، چشم های خیانت دیده اش، کمترین اهمیت را دارا بود!

کمی دور تر ،یلدا هم بود! دوست و همراز. شاید… شاید که نه! حتما نزدیک تر از خواهر! 

یلدا بود و هزاران فکر نارس در سرش. دل کوچکش طاقت نا مهربانی دنیا را نداشت. دلش برای دوستش پر می زد. برای دوستی که عشق و خیانت و مرگ را با هم تجربه کرده و از سر گذرانده بود!

ذهنش پر بود از سوالات بی جواب. دلش راه حلی می خواست برای آرام کردن دوستش اما هیچ چیزی یافت نمی شد.

 

#پارت2

)یلدا(

 

صدای جیغ و گریه و زاری اطرافیانم، عصبی ام کرده بود.

  • این پسر لیاقت گریه کردن شما رو داره؟

بالای قبرش ایستاده بودم و با خونسردی تمام، به اسم روی مزار زل زده بودم .

مرحوم راشادمهران فر.

مثلا من نامزدش بودم و کسی دیگه داشت خودش رو هلاک می کرد.

 

به قیافه ی پانید نگاهی انداختم.

صورت کشیده ای داشت با لب های برجسته و بینی کوچک.

موهاش بلوند و تقریبا تنها شباهت بینمون بود!

 

چقدر سخت بود باور این که دوست صمیمیت با نامزدت رابطه داشته باشه!

چقدر سخته باور این که، دوست صمیمیت عشق اول نامزدت بوده!

 

دوباره به قبرش نگاهی انداختم.

تمام خاطرات با هم هجوم آوردن به ذهنم

  • راشاد برات بمیره؛ نبینم ناراحت باشی! خودم سه سوته برات یه غذای خوشمزه درست می کنم.

  • یلدا، عمرم، حاضرشو برات یه سورپرایز دارم.

  • می دونستی خیلی دوست دارم؟ رفت لبه بام و با تمام نیروش فریاد کشیدیلدا عاشقتم!

  • چی شدی راشاد؟ چرا زخمی شدی؟راشاد: به خاطر این که تو رو داشته باشم با خانوادم دعوام شد!

 

یعنی همش دروغ بود؟ کسی که می گفت دیوانه وار عاشقمه، حالا عاشق یکی دیگه شده بود؟ دوست چندسالم که می گفت دلم می خواد همیشه با راشاد خوشبخت باشی، باهاش درارتباط بوده؟

 

این ها همه آه از ته دل داره، گریه و داد و فریاد داره، پس چراساکتم؟ چرا انقدر خونسرد به قبرش زل زدم؟ با قرار گرفتن دستی روی شونم برگشتم.

 

لبخند بی جونی زدم که گفتعزیزدلم، بیایکم تو ماشین من بشین استراحت کن. از صبح همین جوری سرپا ایستادی.

 

دستم روگذاشتم روی شونه اش وگفتم: خوبم.

 

قدرت حرف زدن هم نداشتم.

متینافشارت میوفته این جوری. ببین رنگ به روت نیست دختر.

 

لبخند دیگه ای زدم دکی جون، خوبم بخدا!

اما آروم نگرفت و من رو برد و نشوند توی ماشینش.

با اومدن چند تا ون وماشینای ناشناسِ دیگه به روبه روم خیره شدم که…

 

#پارت3

 

 ماشین های روبه روم رو با کنجکاوی نگاه می کردم. 

 

ازداخل ون چند زن و مرد پیاده شدن و گریه کنان به سمت مزار راشاد رفتن.

با خودم گفتم حتما از فامیل هاشون باشن.

من که حتی پدر و مادرش رو هم ندیدم.

سرم و به پشت صندلی تکیه دادم که بعد چند دقیقه ای صدای متینا رو شنیدم.

  • یلدا، اون جا رو نگاه کن.

چشم هام رو باز و سمتی که صدای جیغ و داد می اومد رو نگاه کردم.

 

چند نفری که جلوم ایستاده بودن مانع دیدم می شدن . با کلافگی رو کردم به متینا

  • چیزی نیست، فک و فامیل غربتیش دارن براش گریه می کنن.

 

  • یلدا، صدای داد و فریاد پانیده. گریه چیه؟

 

پوفی کشیدم و با حرص رو برگردوندم.

  • باشه، پاشو بریم ببینیم چی شده.

 

من خونسرد و متینا با هیجان از ماشین پیاده شد.

 

رفتیم جلو، به حدی که بتونم پانید رو ببینم.

پانیدیعنی چی؟ حق اینکار رو ندارین، اون عاشق من بود، نمی تونین این کاروبکنین!

 

اخم هام رو در هم کشیدم و با کنجکاوی به اطراف نگاهی انداختم.

پانید به محض دیدن من، به سمتم دوید. آستین مانتوم رو گرفت 

  • یلدا، حق دوستیو به جا بیار، تو یه چیزی بهشون بگو.

 

نتونستم خودم رو کنترل کنم و پوزخند صداداری زدم. پانید تنها نارفیق من بود.

  • دوستی؟ ازچی حرف می زنی؟

به چشم های خالی از احساسم نگاهی انداخت و وقتی دیدکاری نمی کنم، به متینا که کنارم ایستاده بود، نزدیک شد.

  • متینا، تو یه کاری کن. ما با هم خیلی وقته که دوستیم.

 

متینا به عقب هولش داد و انگشت اشاره اش رو به نشونه ی تهدید تکون داد.

  • اگه یکبار دیگه دستای کثیفتو به من بزنی، حرمت جمعو نگه نمی دارم و میزنمت. برو گمشو اون ور!

 

صدای مردی اومد. از پانید چشم برداشتم و نگاهم رو به اون سمت کشیدم. کسی رو نمی دیدم.

  • پانید خانوم، ایشون به اندازه کافی درگیر هستن. بهتره تلاش بی خودی نکنید.

 

صداش پر از جذبه بود. اخمام رو تو هم کردم .- کی بود؟ بیا بیرون ببینم چی می گی؟ چه درگیری؟

 

مردی از پشت جمع، که مثل مانع به هم چسبیده بودند، بیرون اومد.

کت و شلوار مشکی باپیراهن مشکی، پوشیده بود. کفش های مشکی واکس خورده، تیپش رو کامل کرده بود.

به صورتش نگاهی انداختم. در یک کلام جذاب!

جلو اومد. چشم هاش رو به من دوخت و صدای خش دارش توی گوشم پر شد.

  • دفعه ی دیگه نبینم با من این طوری حرف بزنی. باشه خانوم کوچولو؟

 

دوباره پوزخندی زدم. دلم می خواست جلوی همین جماعتی که لال شده بودند، حالش رو جا بیارم.

  • شما؟!

 

هیاهوی جمع رو شنیدم و کمی جمع شدنشون رو دیدم. نمی دونم، شاید هم ترسیده بودن!

اخم هام رو بیشتر به هم دوختم و رو به جمع صدام رو بلند کردم.

-مگه این کیه؟ قدمی به سمتم برداشت.

  • شما باید همراه ما تشریف بیاری، دیگه جات این جا نیست.

 

دلم هری ریخت پایین. این مردک با من چه کار داشت؟

_چی می گی تو؟ اصلا کی هستی؟ یک قدم دیگه به سمتم برداشت.

  • این که من کی هستم به تو ربطی نداره، وسایلتو جمع می کنی، شب میان می برنت به جایی که بهش تعلق داری.

جهت خواندن این رمان کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن