آخرین مطالبرمان های حمایتی

رمان متجاوز دوست داشتنی من

3.4 (68.57%) 7 vote[s]

رمان متجاوز دوست داشتنی من

نویسنده:فرزانه-fp,ماه پیشونی

قسمتی از رمان:

فصل اول

صدای فریاد پر از دردم میون شلوغی بیرون از اتاق گم شد.
– تروخدا ولم کن. به من دست نزن من دخترم! لعنتی می شنوی چی میگم؟ با تمام قدرت به سینه پهن و عضله ایش مشت می زدم.
– مارتین تروخدا نکن!
بی توجه به التماسای من زیر گوشمو مک زد و گفت:
– هر چی بیشتر وول بخوری حریص تر می شم.
گاز محکمی از لاله گوشم گرفت:
– آخ…
مارتین- جــون… دردت اومد عزیزم؟! تازه اولشه ماهکم!
درحالی ک گردنمو مک می زد با دست آزادش زیپ پیراهنم رو پایین کشید و لباس از روی تنم سر خورد.
– لعنت به تو مارتین.
دوباره از ته دل جیغ زدم:
– یکی به من کمک کنه…
مارتین- هیچی نگو و لذت ببر هیشکی نیست نجاتت بده.
التماس کردم ضجه زدم:
– مارتین تو رو به کسی که می پرستی. من اینجوری نمی خوام.
دستشو با فشار زیاد رو دهنم گذاشت:
– گفتم خفه شو. یا همراهیم کن و لذت ببر یا خفه شو.
اشکام هنوز جاری بود. روی تخت هلم داد و روم خیمه زد. اینجا آخر راه بود.
****
با درد شدید زیر شکمم چشمامو باز کردم:
– آی…
با تعجب به سینه پهن و گردنی که جلوم بود خیره شدم و خودمو عقب کشیدم:
– مارتین؟
از وحشت زیاد چشمام گرد شد و هلش دادم.
مارتین- وول نخور ماهک.
– من اینجا چیکار می کنم! چیکار کردی باهام؟!
تمام اتفاقات دیشب تو ذهنم مرور شد. رقص… مارتین… دستمو کشید… اتاق تاریک… خیمه زد روم… نه نه امکان نداشت. اشکام سرازیر شد و با عجز گفتم:
– لعنت به تو مارتین؛ لعنت بهت! چه بلایی سرم آوردی؟!
با مشتایی ک بخاطر تقلای دیشب هیچ جونی نداشت کوبیدم تخت سینش و جیغ زدم:
– چرا لعنتی چرا؟!
مارتین مچ دستامو گرفت و روم خیمه زد:
– هیس هیس عزیزم هیس! می خوامت ماهکم… تو مال منی… باید مال من می شدی… عزیزم گریه نکن.
من رو به خودش فشار داد و نوازشگونه دستش رو به سرم کشید:
– درد داری؟ واسه همین گریه می کنی؟
– ازت متنفرم مارتین! متنفرم! بدبختم کردی لعنتی…
ناخونامو تو گوشت کمرش فرو کردم:
– لعنتی درد دارم… بدنم درد… آی
بلندتر از قبل زدم زیر گریه و سعی کردم از بغلش بیام بیرون:
– ولم کن… به من دست نزن…
جیغ زدم. زار زدم. گریه کردم. سرشو کنار گوشم برد و گفت:
– می خوای خودم خوبت کنم؟
هلش دادم و آروم از رو تخت بلند شدم. خونابه زیادی از لای پام راه افتاده بود. حس می کردم زیر شکمم داره خالی می شه. سلانه سلانه به طرف حموم رفتم. همونطور که وایستاده بودم شیر آب رو باز کردم تا وان پر بشه، ناگهان دستی دور شکمم حلقه شد. صداش توی گوشم پیچید:
– ماهم بی من حموم می کنی؟ دلت میاد؟
حالم داشت بهم می خورد. زودتر از من رفت توی وان. نگاهش کردم. دستمو کشید؛ بی درنگ توی بغلش افتادم بلندم کرد و منو روبروی خودش گذاشت. می لرزیدم، لباشو روی لبام قفل کرد. دستش روی برجستگی های بدنم می رقصید. آروم منو تو بغلش چرخوند. وقتی پشت بهش ایستادم منو به سمت پایین کشید و با هم کف وان نشستیم. زیر شکمم درد می کرد. دستش همچنان رو تنم می چرخید. نوک سینه هامو محکم فشار می داد طوری که کل تنم به لرزه می افتاد. نفس های گرمش لاله گوشم رو می سوزوند.
– مال من شدی. مال من… فقط مال من. دیگه اون بچه نابالغ هم نمی تونه تصاحبت کنه.
بغض کردم. انگار فهمید. فشار انگشت شصت و سبابه اش رو بیشتر کرد. چونه ام می لرزید.
– گریه نکن. تو باید خوشحال باشی… دستتو بذار روی دستم.

پارت1

پارت2

پارت3

پارت4

پارت5

پارت6

پارت7

پارت8

پارت9

پارت10

پارت آخر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن