آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 40

4.2 (83.33%) 6 vote[s]

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_داداش
سیاوش سرش رو با تاسف تکون داد به سمت من اومد دستم رو گرفت و به سمت طبقه بالا برد با خشم بهم خیره شد و گفت:
_حالت خوبه!؟
_سیاوش این چه کاری بود انجام دادی خواهرت فکر میکنه من پرت کردم و بیشتر ازم متنفر میشه!
سیاوش عصبی دستش رو لای موهاش کشید و غرید:
_به جهنم هر فکری دوست داشت بکنه فکر کرده برام مهمه اصلا ، اون دختر باید دست از کاراش برداره زیادی پرو شده ای مدت معلوم نیست چه مرگشه
با نارحتی به سیاوش خیره شدم که دوباره صداش بلند شد:
_تو هم بهتره فکر طلاق رو از سرت بندازی بیرون من طلاق بده نیستم!
_اما …
_هیش ساکت باش ستایش الان به اندازه کافی عصبی هستم!
ساکت بهش خیره شدم که خودش دوباره ادامه داد:
_من هیچوقت طلاقت نمیدم پس فکرش رو از سرت بنداز بیرون
سیاوش بعد از تموم شدن حرف هاش بلند شد از اتاق رفت بیرون ، قلبم داشت درد میکرد هجم این اتفاقات برای قلب شکسته ام کافی نبود! بهتر بود میرفتم پیش مامان باهاش حرف میزدم از سرجام بلند شدم و از اتاق خارج شدم که با خواهر سیاوش روبرو شدم با خشم داشت بهم نگاه میکرد سرم رو پایین انداختم تا برم که صداش بلند شد:
_کجا بسلامتی چیه خجالت کشیدی!؟
_نمیخوام باهات بحث کنم پس تمومش کن لطفا!
شروع کرد به خندیدن وقتی خنده اش تموم شد گفت:
_مطمئن باش هیچوقت به خواسته ات نمیرسی حداقل من نمیزارم فکر نکن تونستی رابطه ی من و داداشم رو بهم بزنی
با خونسردی بهش خیره شدم و گفتم:
_حرفات تموم شد!؟

با تنفر بهم خیره شد و عصبی داد زد:
_پشیمون میشی تو هیچوقت نمیتونی داداشم رو عاشق خودت کنی ، کاری میکنم زیر دست و پای داداشم له بشی!
خیلی سرد بهش خیره شده بودم اصلا حتی ذره ای از شنیدن حرف هاش ناراحت نمیشدم چون اون رو خیلی خوب میشناختم ، میدونستم باهام مشکل داره و میخواد من ناراحت بشم اما من اصلا آدمی نبودم با شنیدن این حرف ها حتی ناراحت بشم شاید هم ناراحت میشدم اما انقدر دل شکسته بودم که شنیدن این حرف ها دیگه نمیتونست من رو ناراحت کنه.
به سمت خونه مامان اینا حرکت کردم وقتی رسیدم در رو باز کردم و داخل شدم که صدای غر غر مامان داشت میومد:
_ستاره تو کی میخوای بزرگ بشی آخه!؟
صدای خاله هم پشت بندش بلند شد:
_چقدر غر میزنی چیکار کردم مگه!؟
مامان خواست بهش چیزی بگه که نگاهش به من افتاد ، با دیدن من ساکت شد چشمهاش برق زد
_ستایش!
با شنیدن اسم من خاله به سمتم برگشت و با خوشحالی بهم خیره شد که لبخندی زدم و گفتم:
_جانم
_حالت خوبه!؟
_آره
صدای مامان بلند شد:
_بیا بشین
رفتم روی زمین کنار خاله نشستم ، مامان هم اومد کنارم نشست به صورتم خیره شد و با خوشحالی گفت:
_خوب عجب از تو که اومدی بیرون و یاد مادرت افتادی
با دلخوری بهش خیره شدم
_مامان!
لبخندی بهم زد و گفت:
_باشه چیزی نمیگم حالا اخم نکن بگو ببینم چخبره.
_هیچی داشتم میومدم اینجا خواهر سیاوش صدتا حرف بار من کرد
صدای عصبی ستاره بلند شد:
_غلط کرده دختره ی عوضی!

به خاله خیره شدم و گفتم:
_اما هیچکدوم از حرف هاش من رو ناراحت نکرد ، چون به همشون عادت کردم حرف های تکراریش تهدیدهاش!
صدای ناراحت مامان بلند شد:
_معذرت میخوام ستایش!
با شنیدن این حرف مامان ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_شما چرا معذرت خواهی میکنید!؟
_نتونستم ازت مواظبت کنم.
با حرص اسمش رو صدا زدم:
_مامان
_جانم
_لطفا بازم شروع نکن!
مامان آهی کشید و سرش رو تکون داد که صدای خاله بلند شد:
_اون پسره که اذیتت نمیکنه!؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_کدوم پسره!؟
_سیاوش!
_نه اون اصلا من رو اذیت نمیکنه!
مامان لبخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_امشب شام و اینجا بمون
سری تکون دادم و گفتم:
_باشه

* * * * *
شب شده بود و همه مشغول بودیم که صدای در اتاق اومد مامان بلند شد در رو باز کرد طولی نکشید که سیاوش اومد داخل اتاق
_سلام!
خاله خیلی اروم جوابش رو داد من هم همینطور که صدای مامان بلند شد:
_ستایش یادت رفت به شوهرت خبر بدی امشب اینجایی!

شب خیلی خوبی همراه مامان اینا داشتیم با سیاوش مثل دامادشون رفتار کردند و هیچکدوم اصلا نیش و کنایه ای نزدند بابت این موضوع خیلی خوشحال شدم اصلا دوست نداشتم سیاوش بخاطر اینا ناراحت بشه و عذاب وجدان بگیره!
میدونستم سیاوش به اندازه کافی حالش خراب و سعی داره جبران کنه پس نیازی نیست من و خانواده هم اون رو ناراحت کنیم این درستش بود
_ستایش!؟
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم
لبخندی زد و گفت:
_خوشحال شدی بابت امشب!؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_آره بابت امشب خیلی خوشحال شدم هیچوقت مثل امشب همچین حس خوبی نداشتم!
_دوست دارم مثل قبل بشی
_سیاوش
_جانم
ایستادم اون هم ایستاد به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_بابت همه چیز ممنونم سیاوش
_من هیچ کاری برات انجام ندادم چرا از من تشکر میکنی!؟
_تو داری سعی میکنی جبران کنی و همین برای من خیلی ارزش داره من بخشیدمت سیاوش اگه بخوای طلاق بگیریم هم من ….
_هیس!
با شنیدن این حرفش ساکت شدم و با چشمهای غمگین بهش خیره شدم
_من نمیخوام ازت جدا بشم و هیچوقت هم طلاقت نمیدم پس هی تکرارش نکن
_من بخاطر خودت میگم وگرنه من که ….
ساکت شدم نتونستن ادامه بدم
_ستایش به من نگاه کن
به چشمهاش خیره شدم که صدای خشک و سردش بلند شد:
_دوست ندارم ناراحت باشی و به این چرندیات فکر کنی فهمیدی!؟
_آره اما ….
حرفم رو قطع کرد:
_اما و اگر نداریم …

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن