آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت 46

4.5 (90%) 2 vote[s]

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

اب و برداشتم و برگشتم بالا
وارد اتاقم شدم و بعد از زدن گوشیم به شارژ دراز کشیدم رو تخت
اصلا این خاطره ها رو باید اتیش زد
یاد اون شبی افتادم که واسه گرفتن شارژر پیش حافظ رفتم..
اخر شب و اون اتفاقا..
از خودم خجالت میکشیدم ، چطور اون کارارو انجام داده بودم؟؟؟
هوفی کشیدم که یهو در باز شد و حافظ لخت و عوری با یه شورتک اومد تو اتاق..
– سلام عزیزم..
شیطون نگاهم میکرد..
از همون نگاها ، از همون نگاها که فهمیده بود خیلی وقتی عصبانیم به کار میبرم سمتش پرت کردم که سرفه ای کرد
– چیه خو مگه؟؟ گرممه
– تو این هوا گرمته؟؟؟
نیشش و باز کرد و بعد از بستن و قفل کردن در پشت سرش اومد و خودش و پرت کرد رو تخت
– حافظ؟؟؟؟؟
بطری که من اورده بودم رو برداشت و یکم ازش خورد
– جونه دله حافظ
قند تو دل اب می شود..
خندمو خوردم
– زهر مار ، نمیخوای ادم بشی؟؟ یکی ببینتت اینجوری ابروم میره پسره ی بی حیا
بی توجه به حرفام از شونم گرفت خوابوندم کنارش..
کلی دست و پا زدم ولی نذاشت ازش جدا بشم..
صداش خش دار و خمار شده بود
– بخواب بچه خستم
با صدای تقریبا بلندی گفتم
– نمیخوااام ، ولم کن خفم کردییی..
لبشو زیر دندونش گرفته بود و سعی میکرد محارم کنه..
دیگه واقعا داشت خندم میگرفت..
– هرکی چیزی گفت اصلا خودم گردن میگیرم..بخواب سر جدت..
چشم غره ای بهش رفتم و نفسمو بیرون فرستادم..
زل زدم به سقف
چیکار باید میکردم از دست این پسری که نمیدونستم جدیه یا شوخ مهربونه یا سنگدل؟؟
لبامو بهم فشردم و محکم با پام کوبیدم تو زانوش که دادش رفت هوا
– ای دختررر ای ، تو اخر منو میکشی
– خوووب میکنم
خفم کردی حافظ پاتو از رو شیکمم و دستای درازتو از دورم بردار..
نوچی گفت و بیشتر خودشو چسبوند بهم….
چیزی شبیه به ناله از دهنم خارج شد
چیکار کنم از دستش خداااا
دوباره اومدم بزنمش که این دفعه جا خالی داد..
حس میکردم تو تابوتم
جرئتم نمیکردم همچین چیزی و بهش بگم چون نزدیکش بودم میزد یهو دهنم و سرویس میکرد..
پوفی کشیدم و به زحمت سرمو بالا بردم
نیشش تا ته باز بود و با یه چشم باز داشت نگاهم میکرد
– خجالت نمیکشی؟؟
– نوچ..
– بنظرت کسی مارو تو این وضع ببینه چه فکری میکنه.؟
یهو نگاهش از صورتم کنده شد
زل زده به پنجره ای که اون سمت اتاق بود و همونجوری خیره گفت
– فکرای خوووب..
اون خوب کشیدش دیگه طاقتم و طاق کرد و نتونستم جلوی خودمو بگیرم..
وگرنه نمیخواستم از سینش اونم اونقد محکم گاز بگیرم که..

صداش دادش اونقدر بلند نبود که به پایینیا برسه ولی باعث شد دوباره و این دفعه از بازوش محکم گاز بگیرم
– ای دختر تو کی انقدر وحشی شدی اخه؟؟؟ خدا لعنتت نکنه کسی ببینه چی؟؟
شونه بالا میندازم و سعی میکنم با فوت خودمو خنک کنم
اون همه تقلا و زیر دستش بودن باعث شده بود حسابی عرق کنم و چقد از این حس بدم میومد، قبل از خواب یه دوش لازم داشتم
– به من چه؟؟؟؟؟میخواسی اینطوری لخت نیای رو تخت من
با خنده فقط به حرکاتم نگاه می کرد
ناله ای از بیچارگی کردم و سعی کردم گریه نکنم
– حافظ خفه شدم یکم باز کن دستتو
نگاهش مهربون شد
– چشم ، ولی نری که بد میبینی
برو بابایی گفتم و تا دستاشو شل کرد خودمو از دستش راحت کردم ولی عوضش با باسن افتادم رو زمین
دوباره قهقه خندش هوا شد..
لب ورچیدم و چپ چپ نگاهش کردم که دستاشو از دو طرف باز کرد به معنی به من چه؟؟من چیکار کردم؟؟
هوفی کشیدم و موهای خیس و عرق کردم و کنار زدم..
– من میرم حموم شلوغ نکن فهمیدی؟؟
دستشو گذاشت زیر سرش
– منم بیام؟
– نخیر
– بیام دیگه
– گفتم نه
– میام
***

دلم نمیخواست از جام بلند بشم
چشم چرخوندم تو اتاق اما حافظ و ندیدم
لبخند نشست رو لبم
احتمالا طبق قولی که بهم داده بود همون افتاب نزده رفته بود
خمیازه ای کشیدم و به زحمت از جا بلند شدم
باید امروز میرفتم دانشگاه
نمیخواستم دست اون یارو آتو بدم که باز جنگی بینمون پیش بیاد
مرتیکه واقعا یه تختش کم بود
ادمای خوشگل باید اخلاقشونم خوشگل باشه دیگه
چه وضعش بود اون؟؟عین سگ پاچه میگرفت
حیف اون قیافه
کارامو انجام دادم و شاد و سرحال رفتم پایین
ساعت نزدیک ده صبح بود
– سلام عمو جون..
نشسته بود کنار زن عمو و دستش دور گردنش حلقه شده بود..
لبخندی زدم
– خوش میگذره؟؟؟
روزنامه رو که با یه دست نگه داشته بود روی میز گذاشت و چاییشو برداشت
مثل خودم با چشم و ابرو به زن عمو اشاره کرد
– میبینی که عمو جان ، چرا نگذره؟؟
خندیدم
– صبحونه خوردین؟؟؟
زن عمو خواست بلند بشه که عمو نذاشت
– اع بشین خانوم کجا اول صبحی؟
ایناز جان تو اشپزخونه هست برات…

خندیدم
– بشین زن عمو جون خودم میرم میخورم
حافظ و ندیدین؟؟
– با ارسلان و بابا تو حیاطن
سری تکون دادم و برگشتم سمت اشپزخونه..کسی نبود و این باعث تعجبم شد
پس ناهار چی میشد؟؟
روی میز چیزی نبود ، دیشب یکم کیک و شیرکاکائو دیدم تو یخچال
با ذوق در یخچال و باز کردم و خواستم برشون دارم که صدای پرستورو شنیدم
– چیکار میکنی؟؟؟
با تعجب برگشتم سمتش
احساس میکردم فکر میکنه از اونام که بی زبونن و بی دست و پا
باید نشون میدادم چه خری هستم؟؟؟
اخه این همه توهین به خودم؟؟واقعا لطف داشتم به خودم
– نمیبینی؟؟؟
دست از کمرش جدا کرد و جدی اومد سمتم
– از وقت صبحونه گذشته..
در یخچال و بستم و بی توجه بهش وسیله هارو روی میز گذاشتم
دستی روی بینیم گذاشتم و خندیدم
– حکومت نظامیه یا اردوگاه ارتشی؟؟؟
ابرو بالا داد
– این خونه تا وقتی تصمیم گیرنده ای مثل من داره از اون دوجا بدتره
سلیطه شدنم و کسی دیده تاحالا؟؟؟
– میخوام تصمیم گیرنده نباشی خو
– کی اونوقت میخواد تصمیم بگیره؟؟
نیشخند زدم و موهای ریخته شده جلوی صورتم و کنار زدم
جدی نگاهش میکردم نه مهربون و بی آزار
– منی که قراره تا چند وقت دیگه خانوم این خونه باشم..
تا وقتی سرت تو کار خودت باشه من کاریت ندارم دختر جون
ولی نپیچ به من که بد میبینی
خندید ، با تمسخر و طولانی ..
از تو چشماش نفرت چکه میکرد نسبت بهم
– اون وقت کی گفته تو خانوم این خونه میشی؟؟
دیگه داشتم واقعا عصبانی میشدم
– نرو رو عصاب من دختر جون
راتو بکش برو
اینو گفتم و نشستم پشت میز تا کیک و شیرکاکائوی عزیزم و بخورم..
– فکر کردی میزارم نوه ی یتیمه سرایدار بیاد و چیزی که برای منه رو صاحب بشه؟؟

– چی گفتی؟؟؟
زل زد تو چشمام و گفت
– گفتم توئه یتیم نمیتونی اونو ازم بگیری.
دندون روی هم ساییدم
عین یه دیوونه
درست شبیه به یه دیوونه یهو از جام پریدم و با پام محکم کوبیدم به میز..
تکونی خورد و وسیله های روش پایین ریخت
– بهت گفتم چی گفتی اشغالل
انگار ترسید ازم..

نفس نفس میزدم و حس میکردم الانه که برم بگیرم اون گیسای شرابیشو از ته بکنم
با دستام محکم میز و هول دادم که برعکس شد
چشماش گرد شده بود
یقشو گرفتم
– جرئت داری یه بار دیگه تکرار کن عوضی… بگو تا همینجا چالت کنم
عمو و زن عمو که وارد شدن با شنیدن صدای جیغ زن عمو سرشو سمت اونا چرخوند..
صدای در ورودی رو هم شنیدم اما بی توجه از چونش گرفتم و سرشو برگردوندم سمت خودم
– یه بار دیگه تکرار کن چه زری زدی نسناس.‌
– ایناز؟؟؟؟
صدای متعجب و پر از بهت حافظ بود
حتی نگاهشم نکردم
به خاطر اون بهم گفته بود یتیم.. یتیم ینی بی پدر.. بی خانواده
اونی که بی خانوادس چه انگی بهش میزنن؟؟
یتیم ینی چی؟؟
ینی….
بغضمو فرو خوردم و یه بار دیگه تکونش دادم
– بهم بگو چی گفتی.. یه بار دیگه بگو زنیکه خراب..
احساس میکردم داره میلرزه..
دلم میخواست بزنمش
دستاش بلاخره اومدن بالا و خواست خودشو جدا کنه
– ولم کن ، چی از جونم میخوای؟؟؟
فکر کردی اینجا شهر هرته؟؟واسه چی بهم تهمت میزنی خانوم؟؟
هوفی کشیدم و بی توجه به اشکی تمساحی که میریخت یکم هولش دادم و چسبوندمش به دیوار
انگار همشون از دیدن این روی من تعجب کرده بودن ک قدم از قدم برنمیداشتن
– خانوم به چه جرمی اینکار و باهم میکنید؟؟چون زیردستم؟؟چون..
هق هقی کرد
میدونستم این شگردو ، بلد بودم.. خیلی دیده بودم اینکارو کنن..
واسه نارو زدن خوب روشی بود..
دستم بالا رفت و دهن باز کردم هرچی از دهنم در میاد و لایقش هست و نثارش کنم که دستی محکم از بازوهام گرفت
– چیکار میکنی ایناز ؟چرا اینجوری شدی؟؟
همون موقع مامان پرستو و اری و باباعلی ام اومدن..
دهناشون باز مونده بود
پرستو داشت هق هق میکرد که مامانش اومد تو
وایستاد رو به روش
– چیشده عزیزم؟؟چه خبره اینجا؟؟
نگاه پرستو بالا اومد
– مامان
اینو با گریه گفت و هق هق کنان نشست رو زمین..
همچین برزخی چرخید سمتم که گفتم الان میزنه ناکارم میکنه..
حافظ هنوز محکم بازومو گرفته بود
– اقا چیشده اینجا؟؟ از اسب افتادیم از اصل که نیفتادیم
خودتون یادتونه یه زمانی چه برو و بیایی داشتیم..
این کار درسته با غرور یه ادم میکنید؟؟

کاش گوشام کر میشد صدای حافظ و نمیشنیدم..

– خانوم رضایی نمیدونم چیشده ، بله حق با شماست اشتباه کردیم..
نمیدونم چیشده ولی قول میدم حلش کنم..
دخترتو..
ارسلان بلند گفت چیشده حافظ؟؟
من حس کردم گوشام مشکل پیدا کرده
دستام هنوز بین دستاش بود..
دلم می خواست بی حرف فقط بزارم برم..

اری جلو اومد و دستای حافظ و از دور بازوم باز کرد
برگشتم سمتش..
زل زدم به چشماش ،، طلبکار و اخمو نگاهم میکرد
عصبانی بود..
صدای هق هقه پرستو هنوز میومد..
انگار از سکوتم تعجب کرده بودن که همشون ساکت نگاهم میکردن فقط..
– این چه کاری بود کردی با اون ایناز؟؟؟خجالت نکشیدی؟؟؟
با ارامش چشمام و باز و بسته کردم
– حافظ بزار اول ببینیم چیشده اخه؟؟؟ ایناز عزیزم چیشده؟؟ واسه چی زدیش؟
اگه این بچه بازی بود من بچه ی خیلی بدی بودم
برگشتم سمت عمو
– عمو میدونم حس میکنید خیلی بچم ، فکر میکنید خیلی احمقم که هی نظرم عوض میشه..
میدونم از دستم ناراحت عصبی و دلخور میشید ..
اما ازتون یه درخواستی دارم..
عمو با تعجب نگاهم کرد…
– بگو عمو جان ، چیشده عزیزم ؟؟چرا اینه حال و روزت دردت به جونم؟؟
دستش و گذاشته بود روی قلبش
نفس عمیقی کشیدم و برگشتم سمت حافظ
خیلی جدی بودم خیلی زیاد..
– اگه اجازه بدین من نامزدیم و با اقا حافظ بهم بزنم..
فکر میکردم علاقه مهمترین چیزه ولی اشتباه فکر میکردم…
حافظ فقط داشت نگاهم میکرد
طبق معمول میخواست بدونه مشکل چیه؟؟
مشکل خودش بود واقعا
خودش که نمیدونست چه رفتاری و کجا باید داشته باشه..
انگار گیج بود
مثل همون روز سر میز ناهار
حس میکردم این اخرین حرفی بود که باید میزدم
عمو اما اخم کرد
– همه ی اون حرفات درسته
دلخور شدم ‘ عصبانیم.. فکر میکنم یه بچه ی کوچیکی اما دلیلش چیه..
باید بیای تا بریم بشینیم باهم صحبت کنیم‌.

دستم و محکم از دستش بیرون کشیدم و پشت عمو و باباعلی بیرون رفتم
عمو شکه بود
– بشین ایناز
باباجان اجازه میدین من باها حرف بزنم اول؟؟
باباعلی سر تکون داد
همه نشستیم
زن عمو اما موند پیش اون دوتا
– میخوام توضیح بدی چرا این رفتار رو داری؟؟لازمه بهم بگی چرا هی نظرت عوض میشه..
حافظ درست رو به روم نشسته بود و در سکوت گوش میداد..
زل زدم تو چشم هاش
– اگه اجازه میدین سکوت کنم ، فکر میکنم دیگه جای حرف زدن نیست

– زندگی بچه بازی نیست ایناز ،
میری و بعد دوسال میای با گریه میگی اگه اجازه بدین سکوت کنم
میری و خود به خود ازدواج میکنی و میگی اگه اجازه بدین سکوت کنم..
سر هر بحث کوچیکی با نامزدت قهر میکنی و میگی میخوام سکوت کنم
فکر کردی این زندگی چیه؟؟بازی؟؟
بی حرف فقط نگاه دوختم به زمین
– باباجان اینازم ، بگو دخترم
چیشده ؟ چرا میخوای اینکارو کنی؟؟؟؟
حرفی نزدم
– اگه اون موقع ازت میخواستم دلیل رفتنت و بگی حالا اینجوری نمیشد..
به ارسلان نگاه کردم که سر به زیر بود
چرا هرچی میشد تهش میرسیدم به ارسلان و کاری که کرده بود؟؟
تصمیم خودم بود ، رفتن تصمیم خودم بود
از بیچارگی پناه بردن و صیغش شدن تصمیم خودم بود
چرا همش به اون نگاه میکردم تا شرمنده بشه؟؟
یه صدایی از درونم گفت شاید دلت نمیخواد باور کنی اشتباه بودن کارات..
اما این اشتباه بود که نخواستم عمو حالش بد بشه و روابط خانوادگیشون از بین بره؟؟
اهی کشیدم
تنها کاری که تونستم انجام بدم سر به زیر شدن بود..
میتونستم حس کنم هاج و واج موندن حافظ رو
نشسته بود کنار باباعلی و بهت زده نگاهم میکرد..
طبق معمول دنبال این بود که بدونه چیشده؟؟چمه؟؟
چشمام رو مالش دادم و سعی کردم به روی خودم نیارم که معده درد دارم..
– عمو قول میدم دیگه هیچ وقت همچین کاری نکنم ، فقط میخوام اینبارم بهم اعتماد کنید..
عمو سکوت کرده بود
– ایناز
نگاهش نکردم
– میشه باهم صحبت کنیم؟؟؟
بی حرف نگاهش کردم
– عموجان اجازه میدین؟؟
اوضاع خوبی نبود
نفس عمیقی کشیدم
– حافظ نمیدونم حسی بهم داری یا نه ، دیگه برام مهم نیست این تربیت خانوادگیته یا بی فکریت..
نمیخوام دیگه ادامه بدم باهات..
داشت عصبانی میشد

– میشه به جای این بچه بازیا بلند بشی بیای بریم باهم صحبت کنیم؟؟
بقیه سکوت کرده بودن
بی حرف بلند شدم و اونم بعد از من راه افتاد
رفتم سمت پله ها
شاید لازم بود تو تنهایی صحبت کنیم..
من پشتیبان میخواستم
همراه میخواستم
تنهایی رو ترجیج میدادم به این که هر روز نسبت به رفتاراش واکنش نشون بدم
من بهش اعتماد داشتم
بحث من همین بود
اون منو نمیشناخت ، انگار دوستم نداشت..چیزی راجبم نمیدونست..
در و بست و من روی تخت نشستم..
سنگینی نگاهش رو حس میکردم ولی نمیخواستم باهاش چشم تو چشم بشم..
– این کارا چیه ایناز؟؟بچه شدی؟؟
نفس عمیقی کشید
-چرا باهام حرف نمیزنی؟؟؟اصلا دوستم داری؟؟؟
بهم برخورد..
من دوستش داشتم..من ونقدر دوستش داشتم که دلم میخواست رهاش کنم تا هیچ کدوممون عذاب نکشیم..
تا این همه دردسر نداشته باشه..
ولی اون چی؟؟
بهم اعتماد داشت؟؟من باید میپرسیدم ..
واقعا دوستم داشت؟؟؟
– این بچه بازی که تو داری ازش حرف میزنی واسم گرون تموم میشه..
تباه میشم میفهمی؟؟
فکر این که یه روز نبینمت..یه روز صداتو نشنونم منو دیوونه میکنی میفهمی؟؟
دست به کمر شد و اخم کرد
چرا انقدر دوستش داشتم؟؟؟

– من نمیفهممت ایناز ، اخه چطور میتونی انقدر سریع رنگ عوض کنی؟
کدوم حرفتو باور کنم؟؟اصلا نمیدونم مشکل چیه؟؟
چیو باید حل کنم؟؟هر چی میشه میگی تربیت خانوادیم..
من خیلی از لذت ها و داشتن خانواده محروم بودم ولی کودن نیستم..
میفهمی؟؟
نفس عمیقی کشیدم
یکم بهش حق دادم ، بدون این که بهش بگم مشکل از کجاست ازش انتظار چی داشتم؟؟
واقعا حرکتم بچگانه بود
میدونستم زیاده روی نکردم تو تصمیمم ولی این که نگفتم مشکل از کجاست واقعا احمقانه بوده
– اره درست میگی ، باید میگفتم مشکل کجاست..
مشکل من اینه نمیدونم تو چی میخوای..
میدونم دوستم داری
اینکه بهم میگی نمیدونم دوستم داری واسم درد داره..
وقتی بهم اعتماد نداری دیوونه میشم..
دوست داشتن اصلا یعنی چی حافظ
دوستم داری و بهم اعتماد نداری؟؟میشه همچین چیزی؟؟
کلافه چشماهاشو بست و دست کرد بین موهاش
رو برگردوندم و زل زدم به باغی که پشت این پنجره بود
سکوتش عذابم میداد
– عزیز دل من ، چون بهت گفتم نمیدونم دوستم داری یا نه اینکارو میکنی؟؟؟
چشم غره ای بهش رفتم
– یعنی چی؟؟؟؟ انقدر بچم؟؟
خندش گرفت
– به خدا که هستی ، تو به عموت گفتی میخوای باهم بهم بزنیم..انقدر بی فکر؟؟
نیشخند زدم و بلند شدم رو به روش ایستادم
– چون دارم خیلی عادی باهات صحبت میکنم و ارومم فکر کردی نظرم عوض شده؟؟؟
میدونی وقتی تا حد مرگ به یه نفر اعتماد داری دیگه چیزی برات مهم نیست..
خودتو میسپری به زمان و مکان و هر کوفتی که هست..
تو برای من اینی..
کسی که عاشقشم و اونقدر بهش اعتماد دارم که به خاطر وجودت از هیچی نمیترسم..
اما تو چی؟

دستاش دور بازوم حلقه شد و یکم خم شد سمتم..
کاملا زل زد تو چشمام
– منظورت چیه؟؟ چرا فکر میکنی بهت اعتماد ندارم؟؟؟
– حافظ وقتی اون پایین دیدی من دارم با اون زن دعوا میکنم و کنترلم و از دست دادم چی به زبونت اوردی؟؟
چشماش گرد شد
– من ؟ من که حرفی نزدم
– تو چی گفتی به مادرش؟؟؟؟؟؟؟؟؟
انگار تعجب کرده بود ، نمیدونست منظورم چیه؟؟؟
– خب بهش گفتم متاسفم واسه این اتفاق ، چیز بدی گفتم؟؟
داشت عصبیم میکرد
هولش دادم عقب و با دست محکم سرمو فشردم
– چرا باید ازش عذرخواهی میکردی؟؟؟؟
میشه بگی وقتی نمیدونی قضیه چیه چرا باید عذرخواهی کنی؟؟؟؟
– یعنی چی که نمیدونم چیه؟؟تو داشتی میزدیش.
دندوم روی هم ساییدم و به خنده ی عصبیش نگاه کردم..
– که من دیوونم؟؟
صداش رفت بالا ، عصبی شد مثل من
– ایناز ، ایناز ، ایناز
کی بهت گفت دیوونه ای؟؟کی گفتم دیوونه ای؟؟
واقعا دیوونه شدم
– همین الان بهم گفتی دیوونه ، گفتی دیوونه چون فقط از دست یه ادم دیوونه این وحشی بازیا بر میاد..
این که یهو بی دلیل و بی جهت بپری به یه نفر دیوونگیه نه؟؟؟
از صدای بلندم تعجب کرد..
همون موقع در باز شد و همه ریختن تو..
از عصبانیت زیاد نفس نفس میزدم
– بهم میگع دیوونه..
شاهد باش اری ، بهم میگه دیوونه..
گریم گرفت و هق هق کنان رفتم سمتش..
همشون بهت زده فقط نگاهم میکردن
احساس میکردم واقعا دیوونه شدم ولی حق داشتم..
کی حق نداره سر این موضوع؟؟
دوسال تو تنهایی و خفت بودم و هر چیزی بهم نصبت داده شده بود‌‌
یتیم هرزه میشه ، دختر تنها فاحشس..
دختر بی خانواده..
نشستم رو زمین..
ارسلانم کنارم نشست و دستشو روی بازوم گذاشت
– اون بد گفت ، من دوسال تنهایی کشیدم
اونو نباید میگفت…
اونا همش بهم میگفتن ، الان من شمارو دارم ، باید جلوشون وایستم مگه نه؟؟؟

من الان نیاز داشتم به حافظ
حافظی که هاج و واج ایستاده و به من دیوونه نگاه میکرد
زن عمو کنارشون زد و اومد نشست کنارمون..
بازومو گرفت و کشیدم تو بغلش..
نیاز داشتم به آغوش این زن که مادری برام کرده بود و بوی مامانم و میداد..
– چیشده دردت به جونم اخه..چرا اینجوری شدی؟؟؟
چی بهت گفتم مادر برات بمیره..
دستم روی لباسش مشت شد و هق هقم بالاتر رفت..
میخواستم حرف بزنم اما نمیتونستم..
انگار واقعا اونارو جوری میدیدم که دارن به یه دیوونه نگاه میکنن.
این داشت عذابم میداد..
همشون بهت زده بودن..
این نگاه پر از ترحمشون داشت دیوونم میکرد و اونقدر دندونامو روی هم فشرده بودم که داشتم میلرزیدم..
خیلی میلرزیدم
اونقدری که حافظ وحشت زده اومد سمتم و زن عمو شروع کرد به جیغ کشیدن..
بقیشون رو ندیدم اما حس کردم تموم شدم..
هیچی دیگه نبود..
اون سردرد مزخرف نبود
اون حس بده تنهایی..
اون دیوونگی که دچارش شده بودم..
هیچکدوم دیگه نبودن ، این عالی بود ، عالی

* * *

حالش خوبه عموجان؟؟
صدای باباعلی بود ، به کی میگفت باباجان؟؟
صدای نااشنایی میومد..
سعی کردم چشمامو باز کنم

با دیدن مرد جوونی که بالای سرم ایستاده و نگااهم میکرد سر کج کردم
این دیگه کی بود
– مرسی حسین جان ، دستت درد نکنه پسرم نمیدونم اگه نبودی باید دست به دامن کی میشدم..
سعی کردم بلند بشم..
پسره هنوز داشت نگاهم میکرد
– خواهش می کنم حاج بابا ، وظیفس به خدا
ایشونم جای خواهر من..
بعدم ابروهاش رو بالا انداخت..
حافظ کجا بود
– خوبی باباجان؟؟
برگشتم سمت باباعلی
چشمام سنیگن بود ، حس میکردم الانه که دوباره پس بیفتم..
– درد دارم باباعلی ، خوابم میاد..
جای باباعلی پسره جواب داد
– عادیه ، مسکنای قوی بهتون تزریق کردم
یکم دیگه استراحت کنید..
خم شد و دستشو روی شونه هام فشرد و مجبورم کرد دراز بکشم..
– بلند نشین بهتره
دستشو که عقب برد دستمو روی چشمام فشار دادم..
واقعا حس میکردم نمیتونم جایی رو ببینم
– بقیه کجان باباعلی؟؟
-هستن باباجان ، حسین اقا کمکت کردن و بقیه رفتن پایین
خیلی ناراحت بودن باباجان..
هوفی کشیدم
نمیخواست دست از سرم برداره این درد؟؟؟
نمیدونستم نگران خودم و دیوونه بازیام و حرفای نصف و نیمم باشم یا حافظ..
باباعلی چیزی به حسین گفت و بیرون رفت..
فکر میکردم اونم میره ، اما نشست کنارم

یکم خجالت میکشیدم اینطوری
باباعلی چرا ول کرد رفت ، متوجه شدم که این یارو انگار دکتری چیزیه..
گوشیش رو از جیبش در اورد و نگاهی بهش انداخت
حواسم نبود و خیره خیره نگاهش میکردم
خیلی اشنا بود
– معذبی اینجا نشستم؟؟
به خودم اومدم و نگاه ازش گرفتم..
از گوشه چشم دیدم سرش سمت من چرخید و من ابروهام بالا رفت
– نه چه معذبی؟؟فقط یکم کنجکاوم..
حس کردم نیشخند زد
– من حسینم
-اونو که متوجه شدم
خندید
– یعنی میخوای بیشتر ازم بدونی؟؟؟

چه شیطونی تو موش بخورتت
– بلاخره باید بدونم یکی که همه اطرافیانم منو باهاش تنها گذاشتن کیه و چیکارست؟؟
شونه هاش رو بالا انداخت
– من که گفتم حسینم..
کلافه شدم و پوفی کشیدم ، یه جور باحالی بود اولش جمع می بست حالا داشت خیلی نرم و خودمونی باهام حرف میزد..
انگار چندین ساله میشناستم..
– بنظرت خوبه ادم پسرعمه ی همسرشو نشناسه؟؟؟
حواسم نبود ، واقعا حواسم نبود و از دهنم پرید
– پشماااام..
صدای خنده ی بلندش و منی که لعنت کردم خودمو واسه این تیکه هایی که بلد بودم

لبم رو گزیدم و سعی کردم نگاهش نکنم
– چیزی نیست ، من مشکلی ندارم
میخواستم بگم من مشکل دارم داداچ ، چیکار به تو دارم؟؟
این دفعه اون هوف کشید
– مطالعه میکنی؟؟؟
-گاهی
سرش رو تکون دادم و لبخند زد
خوشگل میخندید
میگم چرا اشناس ، ته چهرش شبیه حافظ
جون پسرعمه ی خوبی داره
نیاز داشتم با حافظ صحبت کنم ، من واقعا عصبانی بودم و تو تصمیم قاطعیت داشتم..
-میشه بگین حافظ بیاد
دوباره سرش اتوماتیک وار پایین و روی گوشی افتاد
– نوچ
چشمام درشت شد
– چرا نوچ؟؟؟؟
دوباره هر هر خندید ، کجاش الان خنده داشت؟؟جا داشت بگم …باشه بخندی .
معلوم بود اخلاقش دقیقا قطب مخالف حافظه
حافظ اون اول یبس بود
فقط دلبری میکرد ، منم خرش شدم
شاید مست بودم اون شب
– نمیخوای جای پسر عموم با من حرف بزنی؟؟؟
یکم عصبی شدم
ینی جدیدا اینجور شده بودم ، واسه هرچیز کوچیکی از کوره در میرفتم
– واقعا نمیفمم چرا باید جای پسرعموتون با شما حرف بزنم؟؟؟
انگار نشنید حرفمو
– با من راحت باش ، بلاخره فامیلیم

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. چقد کار حافظ زشت بود.حتی اگه تقصیر آینازم بود که اینطور نبود نباید جلوی خدمتکارا نامزدشو خرد میکرد.

  2. والا اون پرستوی عضوی رو بگو زل زده تو صورت دختره میگه نامزدت ماله من 😳
    یعنی من اگه جا این از بودم پرستو با مادرشو یک جا آتیش میزنم🌋🌋
    جناب آدمیت پارت بعدی رو کی میذارین؟؟
    رمان فوق العاده قشنگی هست دوس دارم همشو بخونم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن