آخرین مطالبعشق بازی

رمان عشق بازی پارت 27

Rate this post

رمان عشق بازی

نویسنده:رها

زمان پارت گذاری هر هفته

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق بازی وارد شوید

آریا بدون توجه به اینک من حالم بده و درد زیادی دارم،از زیر کمرم بلندم کرد.

من رو گذاشت روی کاناپه‌ی کنار تخت.
چشام به تخت افتاد که ملافه‌ی سفید پر از خون شده بود.

با صدای بلند یکی ای خدمتکار ها رو صدا زد.
با عصبانیت و عجله شروع کرد به دستور دادن…
+سریع این ملافه رو بردار بنداز آشغالی…خیلی سریع انجام بدید حال ماهگل خوب نیست.

اومد سمتم.
خیلی خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم.
نمیدونم از این بود که این افتضاح به خاطر من به بار اومده؟
یا از اینکه شاید داشتم واقعا قضاوتش میکردم؟!

نیم نگاهی بهش انداختم.
پیشو نیش پر شده بود از قطره های عرقی که داشت به سمت چونش میریخت.

دلم سوخت براش..خیلی بهم توجه میکرد اصلا انگار احساسی رو داشت که تا حالا درون هیچ انسانی ندیده بودم.

+ماهگل منو ببین!
عزیزم یه کوچولو دیگه تحمل کن تا آمبولانس برسه باشه؟؟
فقط یذره دیگه تحمل کن!

خیلی درد داشتم، با ناله گفتم :
-آریا نمیتووونم تروخدا یه کاری کن!

مثل دردی بود که گوشتتو قیچی کرده باشن و تو به هوش باشی.

اصلا نمیتونستم تکون بخورم فقط خم میشدم و زیر دلم رو میگرفتم.

آریا که این حال منو میدید.با داد خفیفی که گفت :
+پس این آمبولانس چیشد؟

دست آریا که روی دستام بود رو فشردم و چنگ زدم.
دست خودم نبود.
چشام جون نداشت که باز بمونن.

چشامو باز کردم دیدم داخل بیمارستانم.
اون دردی که کشیده بودم هیچ وقت از یادم نمیرفت.
بازم تنها کسی که کنارم بود و از حالم خبر داشت آریا بود…
چشام نیمه باز بود دوست داشتم فقط بخوابم اما درد عمیقی داشتم.

آریا سرش روی دستم بود و دستم توی دستش.
میدونستم خیلی ناز نازو شدم.ولی واقعا درد فجیهی داشتم.

چشامو بستم و سعی کردم خوابم ببره،خیالم راحت بود که آریا کنارمه.

با تکون خوردن دستم از خواب پریدم.
نور اتاق خیلی زیاد بود چشام درست نمیدید.دستمو روی چشام گذاشتم.

خانومی با صدای نازک گفت:
*دستتو اگه میشه از رو صورتت بردار ببینمت حالت چطوره.

همون پرستاری بود که دفعه پیش اومده بود سرم وصل کنه ایندفعه هم اومدع بود همین کارو کنه.
صدام از ته چاه در میومد.
-آریا ؟؟

پس کجا رفت؟قبل اینکه بخوابم پیشم بود.
*همسرتون رفتن چیزی بگیرن بخورین.

هیچی نمیخاستم دوست داشتم فقط کنارم باشه تا احساس غریبی نکنم.

زیر دلم تیر میکشید.چقدر درد به جونم افتاده بود نمیدونم والا چه گناهی کرده بودم.

با صدای آریا سرمو خم کردم.پشت پرستار ایستاد و گفت:
+ببخشید میشه یکم برید اون طرف؟
پرستار با قیافه به خودش یه تکونی داد و من اصلا ازش خوشم نمیومد.
مثل اینکه کارش تموم شده بود از اتاق خارج شد.

آریا با مهربونی دستمو گرفت تو دستش.
+بهتری؟

با تکون دادن سرم بهش فهموندم که بهترم.
سرشو آورد نزدیک گوشم.
+ببخشید عزیزم تقصیر من بود…
با دستی که سرم بهش وصل بود آروم زدم تو گوشش.
-حرف نباشه من خودم خواستم.

سری به معنی تاسف تکون داد و رفت عقب تا راحت باشم.
با مهربونی ازم پرسید:
+بریم عمارت یا اینجا ازت مراقبت کنن؟
-آره واقعا دوست دارم بریم عمارت،از اینجا حالم بهم میخوره.
+باشه عزیزم صبر ‌کن چند ساعت دیگه دکترت بیاد باهاش صحبت کنم…حلش کنم بعد میریم.

من خودمو درک نمیکردم چرا دارم اینقدر با خوبی باهاش رفتار میکنم؟!
یعنی خدایی بوده که همه‌ی کاراشو نادیده گرفتم؟
واقعا شاید به گفته‌ی خودش کاری نکرده بود که من بد رفتاری کنم باهاش…شاید حقش این نیست که کنارش نمونم!

احساس کمبود یه چی رو داشتم ؛اونم پدر و مادرم بودن…
با مادرم که قهرم،پدرم اصلا نمیدونم سراغی گرفته یا نه؟
با تکونی که آریا به بدنم داد به خودم اومدم!
+ماهگل؟
عزیزم؟!
-هوم؟چیه
+چرا تو فکری دختر!؟؟

بغض تو گلوم بود گفتم:
-بابام…
اجازه نداد حرفم کامل بشه وسطش پرید.
+نگران بابا اینا نباش حالت بهتر بشه میبرمت سر میزنی بهشون.

روزای خیلی سخت و درد آوری داشتم و آریا رو مقصر میدیدم.

در طول ۳ روز که بیمارستان بودم آریا خیلی بهم توجه داشت و اهمیت میداد،اصلا چشم ازم برنمیداشت که مبادا احساس بی کسی و تنهایی کنم.
بعد از اون ۳ روز برگشتیم عمارت، رفتارم عجیب شده بود‌.
از طرفی به آریا محبت میکردم و بهش عاشقانه نگاه میکردم، از طرفی باهاش سرد میشدم و گاه و بیگاه بهش گیر میدادم.

ساعت نزدیکای ۶ غروب بود به سمت خونه‌ی بابا میرفتیم.
خیلی دلم براش تنگ شده بود.لحظه شماری میکردم برسیم خونشون.

البته ناگفته نمونه با اینکه با مامان حرف نمیزنم و ارتباطی ندارم،ولی دلم لک زده بود برای بوی عطر مادرونش…

آریا دستمو گرفت تو دستش و رو پاش گذاشت،نگاش کردم ولی نگاهامون بهم قفل شد.
+یه کم پیش بابا بمون بعدش شام بریم بیرون و من باید خیلی چیزا رو برات روشن کنم.
با مهربونی لبخند ملیحی زدم.
-باشه.

رسیدیم به خونه‌ی بابا…
هرچی زنگ درو زدم، کسی باز نمیکرد و صدایی هم در نمیومد.
آریا قدم زنون دور خودش میچرخید.
-ععع آریا یه جا وایسا دیگه توام…

وایساد و با تعجب بهم نگاه کرد.

+عزیزم مگع دارم چیکار میکنم،خیلی اذیت میشی بیا بریم داخل ماشین یکم منتظر بمون شاید رفتن جایی کار براشون پیش اومده…

-آریا جان میشه لطفا به من بگی کدوم روزو دیدی که این خونه خالی باشه..
همیشه یه کدومشون میمونن خونه.

پوفی کشید و رفت سمت ماشین.

ترس به جونم افتاده بود، نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه !
یا خدا خودت کمک کن..توان زیادی ندارن خودت یاریشون کن…
همش خدا خدا میکردم که یکی از راه برسه بهم بگه یا خونه نیستن، یا که هیچی دیگه اگه خونه ان پس چرا باز نمیکنن…
هوووف….
رومو کردم سمت ماشین که برم سوار شم منتظر بمونم….

صدای باز شدن درو که شنیدم،بدون اینکه بفهمم کی درو باز کرده، بلند گفتم :
– بابا؟؟؟
برگشتم چشمم که به نغمه افتاد شوکه شدم،آب دهنمو قورت دادم.
آریا اومد کنارم و گفت :

+ماهگل؟
بدون توجه به صدا زدنای آریا،دویدم سمت نغمه…
مثل خواهره نداشتم دوسش داشتم .
محکم بغلش کردم و گفتم:
-خدایا شکرت

دستشو گذاشت رو کمرم و گفت:
*کجایی بی معرفت؟!
نمیگی یه زمانی یه دوستی داشتیم؟!
نمیگی دلمون تنگ میشه؟!

در گوشش زمزمه وار گفتم:
-ببخشید..
خودشو ازم جدا کرد و دستاشو گذاشت دور شونه هام.
*نمیخای بیای تو؟
پدر و مادرت چشم انتظارن…

برگشتم به عقب نگاه کردم دیدم آریا سرش پایینه و داره با کلید توی دستش ور میره..
رفتم سمتش و دستشو گرفتم آوردمش نزدیک تر با نغمه آشناشون‌ کنم.

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. سلام چرا این قدر دیر به دیر پارت میزارید آدم فراموش می‌کنه موضوع چی بود.اگه هفته ای لااقل دو پارت بزارید بهتره.ممنون

    1. سلام من لی تقصیرم واقعا پارت باید بده بیرون نویسنده تا ماهم منتشر کنیم ولی سعی میکنم هر 4 روز یک بار آپدیت کنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن