آخرین مطالباستاد خلافکارصفحه اصلی

رمان استاد خلافکار پارت۲

رمان استاد خلافکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خلافکار از همینجا وارد شوید

 

زمان پارت گذاری هر ۳ روز یک پارت جدید.از زمان انتشار آخرین پارت.

در و با کلید باز کرد و منتظر موند من اول وارد بشم. لبخند اجباری زدم. من بی خبر از گروه پاشدم اومدم خونه ی آدمی که…
صداش رشته ی افکارم و پاره کرد
_می تونی راحت باشی.
معذب گفتم
_ببخشید استاد نمی خواستم…
وسط حرفم پرید
_از تعارف خوشم نمیاد.ببینم گرسنته؟
سری به طرفین تکون دادم.
در یه اتاقی و باز کرد و گفت
_برو داخل.
وارد شدم و نگاهی به اطراف انداختم. ظاهرا این جا اتاق خودش بود. با صدای آرومی گفتم
_خانومتون نیستن؟
ابرو بالا انداخت
_کی گفته من ازدواج کردم؟
توی دلم گفتم :بله… تو دخترای بیچاره رو برای چیز دیگه لازم داری.
آروم گفتم
_حدس زدم. آخه گفتم خانومتون ناراحت نشه یه وقت…
معنادار نگام کرد و گفت
_مگه دوست دخترمی که زنم باید ناراحت بشه؟
می دونستم داره سر بحث رو باز می کنه تا مزه ی دهنم رو بفهمه… من تک تک رفتارای این آدم رو بلد بودم.
جز یه سکوت به ظاهر شرمگین جوابی بهش ندادم.
نزدیکم شد،خیلی نزدیک… و پرسید
_لباساتو در نمیاری؟
برای یه لحظه یادم رفت کجام و اون کیه؟
سرم با شدت به سمتش برگشت و نگاه تندی بهش انداختم. لبخندی کنج لبش نشست و گفت
_با این لباسا خوابیدن سخته.
نگاهم و ازش گرفتم تا شک نکنه چه قدر ازش بیزارم.
خودش به سمت کمد رفت و یک تیشرت کشید بیرون. به سمتم گرفتش و گفت
_یه کم برات بزرگه اما راحت میخوابی.
ته دلم پوزخندی زدم. به خواب ببینی من لباسهایی که به تن کثیفت خورده رو بپوشم.
رو به روم ایستاد و نگاهش سر خورد پایین به همون دکمه ای که امروز عمدا براش باز گذاشته بودم.
نفساش تند شد،چهره ش لحظه لحظه رنگ عوض کرد. با ترس یک قدم عقب رفتم. یاد حرف آرش افتادم
_می‌خوای بری و نزدیک مردی بشی که جنون جنسی داری؟ هیچ می فهمی اگه دستش بهت بخوره چه بلایی سرت میاد؟ می دونی چه بلایی سر من میاد؟
میخوای تو هم مثل لاله بشی؟
چسبیدم به دیوار… روبه روم ایستاد و نگاهی به سر تا پام انداخت. حتی صداشم عوض شد
_سینه هایی که امروز با سخاوت مندی نشونم دادی عالی بودن.می تونم لخت تصورت کنم که…
دستم برای سیلی زدن بهش بالا رفت اما مچ هر دو دستم رو گرفت.
از مردمک چشمش معلوم بود هیچی حالیش نیست.انگار کور شده.
با زور زیادش چرخوندم و از فاصله ی خیلی زیاد پرتم کرد روی تخت.
با ترس نگاهش کردم که لحظه به لحظه نزدیک تر می شد.

چشماش… حالت نگاهش… حتی حرکاتش هم نرمال نبود.
آرش راست می گفت این آدم بیماره.
کمربند شلوارش و باز کرد.
با ترس عقب رفتم که با صدای غرق در شهوتی گفت
_کاری با بکارتت ندارم.
خم شد و دستش به سمت شلوارم رفت… باید یه کاری می کردم.
هر چه قدر هم که این ماموریت برام مهم بود اما نباید اجازه میدادم دست کثیفش بهم بخوره.
تنش رو که روی تنم انداخت تمام حس بد دنیا به دلم سرازیر شد.
ضربه ی محکمی بین پاش زدم که حرکت دستش روی تنم متوقف شد و صورتش از درد در هم رفت.
هلش دادم که پرت شد روی تخت.
بلند شدم و بدون معطلی به کیفم چنگ زدم و بدون لحظه ای اتلاف وقت از خونه بیرون زدم و راه پله رو در پیش گرفتم.
مرتیکه ی عوضی… لاشخور لعنتی.با لاله هم همین طوری رفتار کردی!اون مظلوم بود نمی تونست از خودش دفاع کنه. خدا میدونه چه حالی شده وقتی باهاش مثل حیوون رفتار کردی.
به محض اینکه پام و از ساختمون گذاشتم بیرون آرش و دیدم که داشت از ماشینش پیاده میشد.
به سمتش پرواز کردم. با دیدن حال روزم چشماش نگران شد.
سوار ماشین شدم و با وحشت گفتم
_برو آرش.
نگاهی به صورتم انداخت و گفت
_چت شده لیلی؟
بغضم ترکید و خودم و توی بغلش انداختم و هق زدم
_حق با تو بود. اون یه مریض روانیه آرش خواست به من…
حیرت زده منو از خودش جدا کرد و گفت
_چیکار کرد باهات؟
سکوت کردم. چه احمقی بودم که چنین حرفی و به آرش زدم.
غرید
_میگی باهات چی کار کرد یا برم از خودش بپرسم؟
تند گفتم
_نه لطفا… ببین از دستش فرار کردم. ما این همه برای اجرای نقشه مون زحمت کشیدیم آرش بهمش نزن.
کلافه دستی لای موهاش کشید
_نمیشه لیلی پات و بکش بیرون. من تحمل ندارم یه آدم مریض و روانی نزدیکت باشه. تو می‌دونی اگه بلایی سرت بیاره من به چه روزی میوفتم؟
اشکام و پاک کردم و گفتم
_مواظب خودم هستم.
_اون قویه… سال هاست آموزش دیده.
تند گفتم
_منم آموزش دیدم.
_اما خودتم خوب میدونی که زورش ازت بیشتره.اون آدم جنون داره لیلی.وقتی اراده کنه باید با یکی س*ک*س داشته باشه بخوای دم پرش بشی بالاخره یه بلایی سرت میاره.
ترس به دلم افتاد… اما به روی خودم نیاوردم و گفتم
_من تا تهش میرم.

* * * *
مقنعه م و روی سرم مرتب کردم و خیره به آینه موندم
چه جون سختی بودم که با وجود کاری که دیشب باهام کرد باز امروز می خواستم باهاش چشم تو چشم بشم.
صدای غرق در خواب آرش از پشتم اومد
_هنوز مسممی که بری؟
برگشتم و گفتم
_من آره ولی انگار تو تصمیم داری گند بزنی به نقشه مون میدونی که اون روی طعمه ش زوم میکنه. اگه تو رو اطراف این خونه ببینه چی؟
بلند شد و در حالی که دنبال پیرهنش میگشت گفت
_نترس من بلدم خودم و محو کنم.
بهم نزدیک شد و از پشت بغلم کرد و گونه م رو بوسید و گفت
_دو نفر و میذارم مواظبت باشن. اون جی پی اس وصل شده بهت خیالم و راحت نمیکنه.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_من می تونم مواظب خودم باشم آرش انقدر نگران من نباش. تا چند ماه دیگه وقتی لاله رو پیدا کردم همه ی اینا تموم میشه.
پی در پی گونم رو بوسید و با اکراه رهام کرد و به سمت پیراهن چروکش رفت و گفت
_دو ساله که در انتظار اینم بریم سر خونه زندگیمون. این چند ماهم روش.
لبخندی زدم. کوله م رو برداشتم و گفتم
_من میرم. تو هم صبحونه تو خوردی برو لطفا احتیاط کن کسی نبینتت.
سری تکون داد. بعد از خداحافظی ازش از خونه بیرون زدم.
از کوچه ی تنگ و باریکمون که بیرون اومدم چشمم به ماشین امیر کیان افتاد و خودش که تکیه زده به ماشینش داشت نگاهم می‌کرد.
تمام زنای محل از خونه هاشون بیرون اومده بودن و پچ پچ میکردن.
دلم نمیخواست ریختش رو ببینم اخم ریزی کردم و به سمتش رفتم.
خواستم بی اعتنا از کنارش رد بشم که سد راهم شد و گفت
_حداقل وایسا یه سلام بکن.
اخمی کردم و گفتم
_از سر راهم برید کنار.
در حالی که نگاهم می‌کرد گفت
_سوار شو با هم میریم.
_سوار شم؟ مثل اینکه شما یادتون رفته دیشب…
وسط حرفم پرید
_دیشب و با گندی که زدم برات توضیح میدم. سوار شو لطفا.

بعد از نگاه خیره و طولانی که بهش انداختم سوار شدم و گفتم
_فقط اگه میشه سریع تر از اینجا برید جلوی همسایه هام بد میشه.
سری تکون داد و ماشین و روشن کرد. از محله که خارج شد بالاخره سکوت بینمون رو شکست و گفت
_حالت خوبه؟
پوزخندی زدم و گفتم
_از این بهتر نمیشه.
نفس عمیقی کشید و گفت
_می دونم حیوون بازی در آوردم. اما میخوام برات قسم بخورم که دست خودم نبود.
با ترش رویی گفتم
_مگه میشه؟شما داشتین به من…
وسط حرفم پرید
_ببین گوش کن… نباید اینا رو بهت بگم چون دانشجومی ممکنه بری و به همه بگی اما چون برام مهمی میگم… من بیماری جنسی دارم… وقتی به اون جنون برسم فکرم از کار میوفته و باید اون لحظه…
این بار من وسط حرفش پریدم
_پس با این وضعیت باید به خیلیا تجاوز کرده باشین.
_نه… قسم میخورم که نه… من هیچ دختر باکره ای رو نمیارم توی خونم. تو رو به خاطر وضعیت بردم و اون لحظه نمیدونم چه مرگیم زد که… ازت میخوام منو ببخشی…
اگه زود قبول میکردم ممکن بود شک برانگیز باشه برای همین گفتم
_کاری که شما باهام کردین وحشتناک بود.
_و حاضرم همه جوره جبرانش کنم.
دست به سینه زدم و به بیرون خیره شدم.
مرتیکه ی زبون باز لاشی… لابد فکر کردی منم مثل اون دخترای ساده خر حرف ها و تیپ و قیافت میشم. خبر نداری که من مامور شب اول قبرتم.
ماشین رو که پارک کرد چشمم به آرمین افتاد نگاه معناداری بهمون انداخت و با چشماش بهم گفت دارم اشتباه میکنم… مثل بقیه…
پیاده شدم!کیان به سمت آرمین رفت و من بدون منتظر موندن به سمت دانشگاه رفتم.
به درک که آرمین مخالف بود… آرش مخالف بود… مامان بابا مخالف بودن…من این راه و انتخاب کردم و تا تهش می رفتم.
ته راهی که ختم میشد به نابود کردن استاد خلافکار

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن