آخرین مطالباستاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت7

4.8 (95.33%) 60 vote[s]

رمان استاد خلافکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خلافکار از همینجا وارد شوید

 

زمان پارت گذاری هر 3 روز یک پارت جدید.از زمان انتشار آخرین پارت.

* * * *
وارد کلاس که شدم حس کردم اوضاع مثل همیشه نیست.
هر چند نفر یه گوشه پچ میزدن.
داشتم می رفتم بشینم که اسم استاد تهرانی و بین صحبت های دو تا دختری که داشتن حرف میزدن شنیدم.
یک هفته ای بود که آرمین و ندیده بودم اما انقدر سرم گرم بود که وقت نکردم بهش زنگ بزنم.
کنجکاو به سمتشون برگشتم و گفتم
_استاد تهرانی چی شده؟
یکی شون با آب و تاب گفت
_دیگه نمیاد دانشگاه امروز یه استاد جدید و میذارن به جاش.
چشمام گرد شد. آرمین عاشق تدریس بود!محال بود ول کنه
متعجب پرسیدم
_آخه چی شده؟
دختره شونه بالا انداخت و گفت
_معلوم نیست… یکی میگه زنش و طلاق داده، یکی میگه زنش ولش کرده،یکی میگه زنش مرده… در کل کسی اطلاعات درستی نداره ولی زنشم ترم آخرش و ول کرده نصفه چند هفته ای هست نمیاد.

با یه ببخشید ازشون فاصله گرفتم و موبایلم و از جیبم بیرون کشیدم و شماره ی آرمین و گرفتم اما خاموش بود.
نگرانی به دلم سرازیر شد. اگه انقدر درگیر ماموریت کوفتی نمیشدم الان می دونستم چی شده!
چشمم به استاد آریا فر افتاد.چشمام ریز شد. کت شلوار تماما مشکی پوشیده بود. اگه اشتباه نکنم هانا خواهرش بود پس یعنی…
یکی محکم توی سرم کوبیدم.اگه آرمین زنش و از دست داده باشه الان توی وضعیت بدیه و من باید پیشش باشم.
به سمت در دانشگاه دویدم اما از شانس خوبم رخ به رخ امیر کیان شدم.
چند تا دانشجوی دختر دورش و گرفته بودن.
با گوشه ی چشم اشاره کرد که چی شده. تند گفتم
_ببخشید استاد عجله دارم.
خواستم از کنارش بگذرم که صدام زد
_خانوم سماوات یه لحظه…
متوقف شدم و به سمتش برگشتم. با یه لحن مودبانه و زیرکانه تمام دانشجو ها رو فرستاد پی کارشون.نزدیکم اومد و آروم پرسید
_چیزی شده عزیزم؟ خوب به نظر نمیای؟
در حالی که چشمم روی استاد آریا بود گفتم
_خوبم فقط… اممم کلاس دارم با خودت میخواستم تا بیای برم هوا بخورم استرس امتحانیه که میخوای بگیری..

لبخند محوی زد و گفت
_خانوم من واسه این چیزا استرس گرفته؟
_هممم آخه یه خورده سخته!
سرش و نزدیک تر آورد و آروم کنار گوشم گفت
_عشق من تمام درساش و پاسه… حالا برو سر کلاس دانشجوی شیطون من.
با لبخند سر تکون دادم و زیر سنگینی نگاهش به سمت کلاس برگشتم

* * *
بالای سرم ایستاد.بهم گفته بود آخر کلاس بشینم…دوباره از نو باید پشت میز دانشگاه می شستم و درس می خوندم. بدبخت تر از من هم آدمی بود؟
چشمم به برگم بود که یه برگه ی دیگه روی میزم گذاشته شد.
حیرت زده به جواب سؤالا نگاه کردم و بعد سرم و بلند کردم و به کیان زل زدم که چشمکی حوالم کرد .
چرا اون موقعی که واقعا دانشجو بودم از این استادا گیرم نیومد؟
زودتر از بقیه برگه مو تحویل دادم و بیرون زدم. باید به آرش زنگ میزدم تا بفهمم آرمین کجاست.
شمارش و که گرفتم بعد از کلی بوق بالاخره جواب داد
_جانم عزیزم زود بگو کار دارم.
نگاهی به اطراف انداختم و گفتم
_آرش تو می‌دونستی آرمین دیگه تدریس نمیکنه؟
با لحن متاسفی گفت
_آره منم امروز فهمیدم منتهی بعد از اتفاقی که برای زنش افتاده آرمینم کلا غیب شده فقط امیدوارم بلایی سر خودش نیاورده باشه ..
متعجب گفتم
_مگه زنش چی شده…
_زنش هفته ی پیش… لیلی من باید قطع کنم شب صحبت میکنیم.
و تا بخوام حرفی بزنم تماس و روم قطع کرد.
* * * * *
ماشین و توی یه کوچه بن بست پارک کرد. متعجب گفتم
_این جا کجاست؟ در ماشین و باز کرد و گفت
_پیاده شو می فهمی نفسم.
خودش پیاده شد و قبل از اینکه من مهلت آنالیز اطراف و داشته باشم در سمت منو باز کرد و دستش و به سمتم گرفت
دستم و توی دستش گذاشتم و پیاده شدم.دروغ چرا یه کم از این آدم می ترسیدم..
کلید انداخت و اول صبر کرد من وارد بشم در که پشت سرمون بسته شد تکونی خوردم.
بی توجه دست دور کمرم انداخت و به سمت آسانسور برد. سوار شدیم دکمه ی طبقه ی هفتم رو زد.
نگاه خیره ش رو بهم انداخت. انقدر دستپاچه شدم که کیفم از دستم افتاد.
خم شدم که برش دارم اما دستش درست جای ممنوعم نشست. تند صاف شدم و تا بخوام به خودم بیام هلم داد جلو و از پشت چسبید بهم و دکمه ی توقف آسانسور رو زد که تند گفتم
_چی کار داری می کنی؟
از کمر به پایین بیشتر بهم چسبید و کنار گوشم پچ زد
_یه عشق بازی ساده

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن