آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

رمان حکم دل فصل دوم دانشجوی ترشیده

Rate this post

رمان حکم دل فصل دوم دانشجوی ترشیده

مقدمه:

دختری از تبار عشق، از تبار مهربانی و دوست داشتن…

مردی از تبار سرما، از تبار یخ و یخبندان…

آیا دختر قصه ما میتونه با گرماش سردی رو از مرد قصه دور کنه ؟!!

قسمتی از رمان:

با صدای زنگ گوشی سریع صدای اهنگو قطع کردم، مامانم اگه میفهمید پشت فرمون باز صدای اهنگو زیاد کردم منو میکشت
تماسو وصل کردم و گفتم:

_وااای سلام بر مامان جون جونی خودم

_پدر سوخته شک ندارم داشتی اهنگ با صدای بلند گوش میدادی الان بلبل زبونی میکنی تا چیزی نگم

با خنده گفتم:

_پدر من میشه شوهر خودت چرا به شوهرت فحش میدی خو
تازه از تو خونه از کجا فهمیدی دارم اهنگ گوش میدم

_من تو رو از بابات هم بیشتر میشناسم

_اا پس به بابا بگم خوب نمیشناسیش

_باز تو شروع کردی
کجا رفتی باز

_اومدم خرید برای سفرم چندتا وسیله بگیرم

_یه ماهه داری هر روز میری بیرون میگی برای سفرم وسیله بگیرم مگه اونجا قحطیه
زود بیا خونه نیهان

_چشم مامان جون

ماشینو پارک کردم و پیاده شدم به سمت پاساژ رفتم
با دیدن مغازه مورد نظرم لبخندی زدم و رفتم داخل و گفتم:

_سلام سلام تو رو خدا پا نشید

اقا مجید که مرد میانسال خوشتیپی بود و‌ معلوم بود تو ‌جوونی خیلی جیگر بوده گفت:

_باز تو اومدی دختر

به لباس مورد علاقم دستی کشیدم و گفتم:

_اخه چی میشه منو به این عشقم برسونی ببینی خدا هم میخواد مال من بشه تو این مدتی که هی
من رفتم و اومدم این لباس هنوز فروش نرفته

موهای جوگندیمیشو بالا داد و گفت:

_چون تو رو لج افتادی همیشه خدا هر چی میخوای میخری حالا رو این لباش گیر دادی دقیقا نصف قیمت بدم بهت
تازه این فروش رفته باز شارژ شده

همونطور که از مغازه بیرون میرفتم چشمکی زدم و گفتم:

_اخر به عشقم میرسم با همون قیمتی که من گفتم من از شرط دوستام نمیبازم

از مغازه که بیرون اومدم رفتم جلوتر باز سرمو چرخوندم و به لباس تو ویترین نگاه کردم اگه با بچه ها شرط نبسته بودم همون موقع با اون قیمت خوشگلش میخریدمش مخصوص هوای لندنه
اونجا هم که سرد، این پالتوی بلند با این کمر باریکم خیلی خوب میشه والا ما که کسی رو نداریم بغلمون کنه باید خودمون رو گرم کنیم دیگه

سرم پایین بود و همونجور با خودم حرف میزدم که یهو با گرم شدن پوستم جیغی کشیدم و خواستم بیوفتم که دستی محکم منو نگه داشت

با جیغ چشممو بسته بودم که دیدم یه مرد بغلم کرده داشتم فکر میکردم که این داغی برای چیه که با دیدن لیوان نسکافه تو دستش و لباسم که روش پر از نسکافه بود جیغی کشیدم و از بغلش بیرون اومدم و گفتم:

_وای وای سوختم وای خدا
تمام پوست تنم داره کنده میشه وای خیلی داغه

پسره گفت:

_خانم حالت خوبه چی داری میگی خیلی داغ نیست که

با حرص تو چشمای ابیش نگاه کردم و گفتم:

_واا تو چرا چشات نازه

پسره خندید و گفت:

_ببخشید دیگه قبل بدنیا اومدنم نیومدم ازت بپرسم چشام چجوری باشه

_خوب حالا
اها تو از کجا میتونی داغ نیست من بدبخت سوختم نه تو
وااای خیلی میسوزه

پسره دستشو رو دهنم گذاشت و گفت:

_جان خودت اینقدر جیغ نزن ابرومو بردی بیا ببرمت دکتر

دستشو گاز گرفتم که دادی زد و گفتم:

_پس چرا خودت داد زدی چون درد کرد منم درد دارم پوست نازنینم داره میسوزه، دکتر برای خودت خوبه
تازه جون خودت از جون من چرا مایه میزاری

_اگه دکتر نمیری پس چکار کنم اینقدر جیغ جیغ نکنی تازه تو حواست نبود

با این حرفش خبیث نگاش کردم و گفتم:

_میخوای جبران کنی دیگه درسته

_چاره ای جز این ندارم

لبخندی زدم و یقه کتشو گرفتم و دنبال خودم کشیدمش و بردم داخل مغازه که مجید اقا گفت:

_چه بلایی سرش اوردی

خودمو مظلوم کردم و گفتم:

_من کاری نکردم اون منو سوزوند

با دست لباسو به پسره نشون دادم که سرشو تکون داد گفت و چیه

_اونو برام میخری تا ببخشمت

_تو پوستت میسوخت چکار به لباس داری

_با این لباس که پر از نسکافس نمیتونم برم بیرون که
زود وگرنه اینقدر جیغ میزنم تا خودت کر بشی

پوفی کرد و گفت باشه و رو به مجید اقا گفت لطفا این لباسو برای خانم بیارید

مجید اقا همونطور که لباسو میاورد گفت:

_بالاخره کار خودتو کردی

_ما اینیم دیگه

وقتی پسره خواست کارت بکشه با شنیدن قیمت لباس که گفت سه ملیون گفت:

_چییی برای یه لباس این همه

دهنمو باز کردم تا جیغ بزنم که گفت:

_خیلی خوب جیغ نزن با اون صدات

_از صدای تو بهتره

وقتی کارتو کشید گفت:

_ایشالا دیگه هیچ وقت نبینمت

منم مثل خودش گفتم:

_ایشالا آمین

ولی کی از اینده خبر داشت اینده ایی که خیلی تصمیما برای ما دوتا داشت

از پله ها اومدم پایین که دیدم بابا داره مامانو میبوسه با شیطنت اهم اهمی گفتم که مامان مثل جن دیده ها از بابا جدا شد
زدم زیر خنده که بابا گفت:

_یعنی بی وقت ترین ادم تو دنیایی الان وقت اومدن بود زد حال زدی رفت

مامان بابا رو نیشگون گرفت و گفت خجالت بکش مرد
با دیدم سر وضعم مامان گفت:

_کجا کجا به سلامتی باز شال و ‌کلاه کردی مگه نگفتم خونه بمون قبل رفتنت ببینیمت همش بیرونی

سرمو کج کردم و قیافمو مظلوم کردم و گفتم این اخرین باره زودی میام تازه شام مجانیه مهمون شیدا هستم
تازه نمیبینی بابا نیشش بازه که دارم میرم بیرون فکرای شیطانی تو سرشه

بابا گفت:

_افرین دخترم برو برو زود باش شام مجانی هم تا جایی که میتونی بخور

مامان نوچ نوچی کرد و گفت:

_تو رو خدا پدر و دخترو ببین انگار از قحطی در اومدن

به رستورانی که شیدا ادرسش رو داده بود رسیدم این رستوران تازه افتحاح شده بود منم عاشق جاهای جدید بودم

از ماشین پیاده شدم به سمت رستوران رفتم درو باز کردم و رفتم داخل با چشم دنبال بچه ها گشتم که پیداشون کردم خواستم برم سمتشون که با دیدن میز کناریش که همون مرد تو پاساژ بود با یه دختر جوون با تعجب سرجام وایسادم با خودم گفتم خدایا بازم اینو دیدم

با فکری که تو سرم اومد با شیطنت لبخندی زدم و از رستوران بیرون اومدم و سمت ماشینم رفتم

پارت1

پارت2

برای خوندن ادامه رمان به سایت parsroman.comمراجعه کنید

توجه:رمان فوق انلاین میباشد و کامل نیست لذا روند پارت گذاری از اختیار ما خارج میباشد به همین دلیل زمان پارت گذاری رمان فوق هر روز یک پارت بعد از انتشار آخرین پارت منتشر شده میباشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن