آخرین مطالبرمان های حمایتی

رمان دلبرونه

3.3 (65%) 4 vote[s]

رمان دلبرونه

مقدمه

فاجعه شد
وقتی که ابروی دخترک سکه #شـ‌هوت شد
و ارباب از لذت با او ارضـ‌ا شد
فاجعه شد وقتی تنها راه ممکن هـ‌رزگی شد

قسمتی از رمان:

با شنیدن صداهای آه و نا.له از خواب بیدار شدم
آخ جووون بازم همون صداها!

صداهایی که حس عجیبی بهم میداد
از گوشه در شروع به فضولی کردم

دایه طبق معمول پاهای یکی از دخترا
رو باز کرد و شروع به خوردن اونجاش کرد..

کم کم صدای آه و نا.له دختره بلند شد
دستمو روی نازم گذاشتم چرا هر وقت این چیزا رو میدم اینجام داغ میشد.

انگار یجوری میشدم…

با این حرف خودم خندیدم
دلم میخواست دایه با منم از این بازی ها کنه.اما همیشه میگفت فعلا زوده
و من هیچوقت منظورش رو نفهمیدم.

حالا که دایه باهام بازی نمیکرد پس خودم برای خودم میرم و یه هم بازی پیدا میکنم.

با این فکرم به راه افتادم.

در پرورشگاه تا خود دیوار بلند بود. به سختی دستمو به دستگیره رسوندم که توی چیز سفتی فرو رفتم.

_آخخ

سرمو بلند کردم و با دیدن یه مرد وا رفتم

_ارباب شما این موقع شب؟

متعجب سمت دایه برگشتم دایه مرد رو ارباب خطاب کرد؟

به سمتمون اومد و بازوم رو توی دست گرفت

_تو اینجا چیکار میکنی ذلیل مرده مگه نخوابیده بودی

ارباب خیلی زود دایه رو پس زد و سمت من اومد

_این دیگه کیه یه بچه!!اینجا چیکار میکنه هااااا؟؟؟؟؟

صداش به حدی بلند بود که کم مونده بود از ترس خودمو خیس کنم

مگه من اینجارو خوردم؟؟خب درسته اینجا همه بزرگن اما خب منم یتیمم و اینجام یتیم خونست…

با صدای دایه رشته افکارم پاره شد

_ارباب بچه خواهرمه فقط چن شبو اینجاست قول میدم خیلی زود…

هنوز حرفای دایه تموم نشده بود که فریاد ارباب بلند شد

_توضیح نده دایه .دیگه همچین چیزی نبینم این بچه توی سن تربیته اگه دخترا رو توی اون وضع دیده باشه چی…..

_ندیده بخدا ندیده نترسید فقط یه بچه اس شبا زود میخوابه و دیر بلند میشه

_همین که گفتم،وقتی واسه حرفای تو ندارم

با رفتن ارباب دایه به سمتم اومد و گوشمو توی دست گرفت و کشید.

و گفت:ذلیل مرده مگه نگفتم بیرون نیا

_دایه ولم کن دردم میگیره

_گمشو بیرون تا صبح حق نداری بیایی
داخل تا بفهمی حرف منو درست گوش بدی

با شنیدن حرفای دایه کل بدنم شروع به لرزیدن کرد.
یخ کردم
از فکرش توی زمستون چطور بیرون سر کنم

شروع به گریه کردن کردم،

_دایه دیگه کار اشتباهی نمیکنم ببخشید
دایه

اما با بیرحمی منو بیرون انداخت و درو قفل کرد.

از سردی هوا به سمت درختی که گوشه
حیاط بود رفتم.زیرش نشستم سعی کردم خودمو گرم کنم.
اما چطوری
همینجورکه دستمو روی دهنم گرفته بودم
تا گرم بشن نگاهم به در باز شده حیاط خورد.
از روی زمین بلند شدم و به سمت در رفتم.
با دیدن
ماشین شاسی بلندی بدون فکر به سمتش رفتم.

و در عقبو باز کردم و رفتم روی صندلی اخر خوابیدم

قلبم وحشیانه خودشو به سینم میکوبید ، سوار ماشین که شدم درو با کمترین سر و صدایی بستم ….

خودمو زیر صندلی پنهان کردم و دستامو جلوی دهنم گرفتم و ها کردم تا کمی گرم بشه .

توی ماشین گرم بود کمی که گذشت منگ شدم ، پلکهام روی هم افتاد و چشمام گرم شد و با حرکت ماشین که برام حکم یه گهواره رو داشت چشمام رو هم افتاد و نفهمیدم کی خوابم برد ..

با صدای پارس سگی از خواب پریدم ، از زیر صندلی بیرون اومدم ، گردنم خشک شده بود و تنم کوفته بود ..

نگاهی به آسمون انداختم هوا روشن شده بود !

جایی که بودم برام نا شناخته بود ، با ترس و لرز در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم ــ

پاورچین پاورچین به سمت راستم قدم برداشتم تا ببینم از کجا سر در اوردم ..

هنوز چند قدم بر نداشته بودم که با دیدن دو تا سگ بزرگ که رو به روم بودن جیغ بلندی کشیدم و شروع به دویدن کردم ..

اما هنوز خیلی ازشون دور نشدم بودم که بازوم توسط فردی کشیده شد ..

با دیدن ارباب نفس تو سینم حبس شد و با لکنت زبون گفتم : ار…ارباب..

با صدای بمی گفت : موش کوچولوی فضول ، فکر کردی نفهمیدم توی ماشینی؟ ادبت که کردم میفهمی عواقب فضولی کردن چیه .

به سمت خونه راه افتاد ومنو دنبال خودش میکشید ..تقلا کردن فایده ای نداشت زور زیادی داشت !

جلوی در اتاقی متوقف شد و پرتم کرد داخل همین که درو بست گوشیش زنگ خورد ..

نچی کرد و از اتاق رفت بیرون ، سریع از جام بلند شدم و سعی کردم راه فراری پیدا کنم ولی با ، باز شدن در کپ کردم و با ترس سر جام متوقف شدم …

اومد داخل و با لحن عجیبی گفت : خب حالا نوبت ادب کردنته .

با سوتی که زد سگ بزرگی از پشتش اومد بیرون و پارسی کرد ، چشمام گشاد شدن و جیغی از اعماق وجودم کشیدم ..

با حس خیسی شلوارم نگاه ارباب به سمت شلوارم که از ترس خودمو خیس کرده بودم کشیده شد و پوزخندی زد ..

از ترس نفسم بند اومد و دیگه چیزی نفهمیدم ، سیاهی مطلق…

با حس خیسی رو صورتم آروم چشمامو باز کردم. دوتا چشم سیاه رنگ بود که زل زده بود بهم و نفسهای گرمی که…پو..پوزه!!!

تازه هوش و حواسم اومد سر جاشو و بادیدن سگ سیاه و زشتی که داشت صورتمو لیس میزدجیغی کشیدم و به گوشه تخت پناه بردم.

با ترس همینجور داشتم جیغ میکشیدم که در باضرب باز شد

_خفه میشی یانههههه؟؟؟

باصدای داد ارباب صدام تو گلو خفه شد

بااشاره ارباب سگ زشتی که تا چند لحظه پیش صورتمو لیس میزد از اتاق بیرون رفت.

بیصدا اشک میریختم که با حس سنگینی نگاه ارباب سرمو بالا گرفتم و رد نگاهشو دنبال کردم.

با تن لختم از خجالت تو خودم جمع شدم و ملحفه رو دور خودم پیچیدم.

بااین کارم ارباب اخم میکنه میاد جلو.

ملحفه رو کنار میزنه و دست میکشه روی تنم. باحس دستای گرم ارباب رو تنم قلبم شروع به تند تند کوبیدن میکنه.

عقب میرم و دست اربابو پس میزنم.
بااین کارم عصبی میشه. بازومو میگیره و ……

پارت1

پارت2

برای خوندن ادامه رمان به سایت parsroman.comمراجعه کنید

توجه:رمان فوق انلاین میباشد و کامل نیست لذا روند پارت گذاری از اختیار ما خارج میباشد به همین دلیل زمان پارت گذاری رمان فوق هر روز یک پارت بعد از انتشار آخرین پارت منتشر شده میباشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن