آخرین مطالبرمان های حمایتی

رمان صیغه خان

5 (100%) 1 vote[s]

رمان صیغه خان

نویسنده:الف-ب

مقدمه:

زیر دامانِ دخترکـــ
پسرکی سنگدل خوابیدهـــ
زیر نمِ چشمان دخترکـــ
عشق به همان پسرک خوابیدهــــ
بر لب آن دخترکِ شمالیــــ
نامِ پسرک چه بی انکار جاریستــــ

قسمتی از رمان:

“شاناز”
دستم رو محکم گرفت و کوبوندم به درخت. سرش رو که به طرف صورتم آورد، از بوی بد دهنش تقریبا نفس کشیدن رو فراموش کردم.
به سرفه افتادم. با صدای کریهش، زمزمه وار توی گوشم نجوا کرد:
-ننه بابات بهت یاد ندادن این وقت روز توی جاهای خلوت پرسه نزنی؟
با صدایی لرزون از ترس لب زدم:
-ورناخان بزارید من برم توروخدا اگر کسی ببینه…
قبل از اینکه فرصتی برای پایان دادن حرفم داشته باشم، سیلی محکمی به صورتپ کوبیده شد.
من توی چنگ ورنا گیر افتاده بودم. پسر لااوبالی خان روستا..
شاید ورنا بزرگ ترین کابوس هر دختر توی روستا بود؛ نمی دونستم باید چیکار کنم، ذهنم اون لحظات توان تصمیم گیری و شاید کشیدن نقشه ی فرار رو نداشت.
مهم تر از همه، توی جنگل و طرفای رودخونه، ساعت ۷ شب پرنده هم پر نمی زد؛ چه برسه به آدم!
روسریم رو از سرم باز کرد و دور دهنم بستش.
با ناامیدی تمام، شروع به جیغ زدن کردن. اما جیغ های پی در پیم، تقریبا با وجود روسری روی دهنم، خنثی و بی اثر می شد.
انگشت اشاره اش رو به نشانه ی سکوت بالا آورد و با لحنی کشیده و آروم گفت:
-صدات دربیاد همین جا چالت میکنم
ضربه ی محکمی به پهلوم زد که با عجز و درد روی زمین افتادم.
اومد و روی شکمم نشست. چشمام از فرط ترس درشت شده بود. چیکار میخواست بکنه؟ سعی داشتم با دست هام پسش بزنم اما موفق نبودم.
دستش رو نوازش وار از روی گونه ام به پایین سوق داد تا به یقه ام رسید. خواستم بازم جیغ بکشم که این بار دستش رو روی دهنم گذاشت و با خشم بهم خیره شد و غرید:
-دهنتو ببند
تمام مدت متوجه ی حال خراب و مستیش بودم، اما نمی دونستم تا این حده که بخواد اینجور فکرها به سرش بزنه!
یقه ام رو پایین کشید و دست سردش رو روی سینه ام گذاشت؛ میون جیغ های پی در پی و شاید بی جونم، اشکام به پهنای صورتم ریخته می شد.
حس می کردم عاجزانه، هیچ راه فراری ندارم!
همونطور که دست هام رو سفت نگه داشته بود، دامنم رو بالا زد و با صدایی آروم لب زد:
-ببینم اینجا چیا داری..
به خودم می پیچیدم. پاهام رو سفت به هم چسبونده بودم و مانع از پایین آوردن شلوارم می شدم.
با خشم سیلی محکمی به صورتم کوبید چونه ام رو وحشیانه توی دستش گرفت و تکونی داد:
-هر چی بیشتر وحشی بازی دربیاری، به ضرر خودت میشه.
شلوارم رو با یک حرکت درآورد. دستش رو با لذت روی رون هام کشید و گفت:
-به به، رو نکرده بودی دختر “زَرمان”

بابا…
شنیدن اسم بابا بیش از پیش باعث ترس و دلهره ام می شد. اگر اتفاقی می افتاد، بابا سکته می زد. آبرویی که این همه سال با هزار زحمت جمع کرده بود، قرار بود یک شبه توسط من به بدترین شکل ممکن ریخته بشه!
تقلاهام بیشتر شد. روسریم که از جلوی دهنم کنار رفت، با جیغ و ضجه، ملتمس گفتم:
-آقا توروخدا بزارید من برم. توروخدا جان مادرتون.
دستش رو خشمگین روی دهنم گذاشت و با صدایی که سعی در بالا نرفتنش داشت غرید:
-خفه شو خفه شو.
و در پایان حرفش، بازم شروع کرد. اما این بار دیگه خبری از نوازش نبود؛ فقط وحشی گری..
همونطور که تمام وزنش رو روی تن نحیفم انداخته بود، شلوارش رو پایین کشید. چشمه ی اشکم خشک شد.
چشمام از فرط ترس و وحشت درشت شدن و جیغی کشیدم که انگشت هاش رو فرو کرد توی دهنم.
دستی وسط پام کشید و چشم هاش رو بست.
نفس نفس زنان چیزهایی زیر لب زمزمه کرد.
با احساس م*ر*د*و*ن*گ*ی*ش میون پاهام، خودم رو منقبض کردم.
از روم بلند شد و با اخم بهم زل زد و از میون دندون های کلید شده اش غرید:
-اینجوری خودت دردت میاد.
باز هم اشکام ریخت. چندبار خودش رو بهم مالید. مثل مار به خودم می پیچیدم.
دستش رو از توی دهنم بیرون آورد که نالیدم:
-ورناخان، تورو به تمام مقدساتتو…
حرفم تموم نشده بود که درد عمیقی توی تمام تنم پیچید.
نمی دونستم درده یا سوزش!
جیغی با تمام وجود کشیدم که خودش رو روم انداخت و لب های کثیفش رو روی لبام گذاشت.
خودش رو عقب برد و کوبید بهم. نفسم توی سینه ام حبس شد، از فرط درد!
ناخن هام رو توی بازوش فرو کردم. با صدایی لرزون گفت:
-وای، چی هستی تو دختر زرمان… آه..
چی بودم من؟ یه دختر که دیگه از اون لحظه به بعد دختر نبود!
زن بود! مایه ی آبروریزی پدرش بود. لکه ی ننگ خانواده اش بود…
از روم بلند شد و م*ر*د*و*ن*گ*ی*ش رو بیرون آورد.
خونی بود! این خون آبروی من بود که به همین سادگی ریخت.
این بار با شدت بیشتری مشغول جلو و عقب کردن خودش شد.
دستم رو بالا آوردم و گزیدم. نه برای اینکه صدای جیغم کل جنگل رو پر نکنه. بلکه برای تحمل دردی که تا به اون روز مثلش رو نکشیده بودم!
س*ی*نه ام رو میون دستش گرفت و فشاری داد.
درد س*ی*نه ام در برابر درد کمر و دلم هیچی نبود.
صدای هق هقم، میون آه کشیدن های پر ش*ه*و*ت*ش گم شده بود.
نمیدونم چقدر گذشته بود، که آه غلیظ تری کشید و بعد توی بدنم داغ شد…
***

دلم درد می کرد. تکیه ام رو به تنه ی درخت دادم و با صدایی آروم هق زدم. ورنا، کلافه دستی توی موهاش کشید؛ حتی یک لحظه هم نمی تونستم باور کنم ورنا با من این کارو کرده!
با صدایی گرفته به آرومی لب زد:
-گریه نکن. چیزی نشده که.
چیزی نشده؟ دیگه چطور می تونستم سرم رو توی روستا بلند کنم؟ مگه بی آبرو شدن یه دختر شونزده ساله چیز عادی بود که بشه باهاش کنار اومد؟
درد داشتم؛ این درد بزرگ، حقیقت های زندگیم رو داشت مثل پتک توی سرم می کوبوند و می گفت چی در انتظارمه!
ورنا از جاش بلند شد و به طرفم اومد. دونه های درشت عرق روی پیشونیش خودنمایی می کرد.
کنارم که نشست، خواستم جیغ بکشم، اما بلافاصله دستش رو روی دهنم گذاشت و گفت:
-هیس؛ آروم باش. بخوای جیغ بکشی و همه رو خبر کنی من میدونم و تو.
خودم رو به عقب متمایل کردم که دردی توی دلم پیچید. توی خودم مچاله شدم و بی صدا اشک ریختم. سرش رو به طرفم خم کرد و با چشم های ریز شده گفت:
-اسمت چی بود؟
بدنم مثل بید می لرزید. مچ دستم رو بین سر انگشتای سردش گرفت و این بار با تحکم بیشتری ادامه داد:
-با توام..
وحشت زده، با صدایی لرزون و گرفته از بغض لب زدم:
-شا…ناز.
سری تکون داد. لب های خشکیده اش رو با زبون تر کرد:
-ببین شاناز، کسی از این اتفاق نباید بویی ببره؛ فهمیدی؟
مگه می شد من بی آبرو شده باشم و کسی نفهمه؟ اولین کسی که متوجه می شد، مامان بود.
و بعد، یه روزی اگر ازدواج می کردم، کل روستا! با گریه و ضجه گفتم:
-نمیشه… می فهمن. آبروم رفت، بیچاره شدم.
رگ گردنش در کسری از ثانیه متورم شد. از میون دندون های کلید شده اش غرید:
– تو نری جار بزنی کسی چیزی نمی فهمه
زبونی روی لب های خشکیده اش کشید و از جاش بلند شد و به راه اشاره کرد:
-برو خونتون…
توی چشم های قرمزش خیره شدم.‌ دستم رو بالا آوردم و اشک های روی صورتم رو پاک کردم و لب زدم:
-همین جا بمونم و خودمو بکشم بهتره.
سری تکون داد؛ از بیخیالش دلم لرزید. وحشت کردم!
بدون اینکه کوچک ترین توجهی بهم داشته باشه، راهش رو کشید و رفت. خیره بهش، بغضم با صدایی بلند شکست.
دستم رو زیر شکمم گذاشت و ناله ای کردم.
با چه رویی میخواستم برم خونه؟ نه! نمی رفتم.
سرم رو به درخت تکیه دادم و به نقطه ای نامعلوم خیره شدم. نمی دونم چقدر گذشته بود.
شاید دقیقه ها، شاید ساعت ها…
فریاد چندین نفر که اسمم رو صدا می زدن، رشته ی افکار پوچم رو پاره کرد.
آب دهنم رو پر استرس فرو دادم و زیر لب صلواتی فرستادم.
هر لحظه به بی آبرویی خودم و خانواده ام نزدیک و نزدیک تر می شدم…

پارت1

پارت2

برای خوندن ادامه رمان به سایت parsroman.comمراجعه کنید

توجه:رمان فوق انلاین میباشد و کامل نیست لذا روند پارت گذاری از اختیار ما خارج میباشد به همین دلیل زمان پارت گذاری رمان فوق هرروزیک پارت بعد از انتشار آخرین پارت منتشر شده میباشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن