رمان دانشجوی شیطون بلاصفحه اصلیلیست کامل رمان ها

پارت اخر رمان دانشجوی شیطون بلا

4.6 (92%) 40 vote[s]

پارت آخر رمان دانشجوی شیطون بلا

پارت اخر رمان دانشجوی شیطون بلا هم اکنون در کانال تلگرام شصت تیپ

توجه توجه: پارت ها بعد از انتشار تا 48 ساعت از کانال پاک خواهند شد پس وقت تلف نکنید 

جهت اتصال به کانال تلگرام شصت تیپ از طریق زیر عمل کنید

1-ایدی shasttip@ را کپی کرده و در تلگرامتون جای گذاری کنید و وارد کانال شید

2-از اتصال خود به تلگرام اطمینان داشته باشید و بر روی بنر زیر کلیک کنید

دوستان رمان دانشجوی شیطون بلا بخ صورت کامل در کانال قرار داده شده و دیگه داخل سایت پارت نمیزاریم از این رمان

قسمتی از رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا

امروز اولین روز رفتنم به دانشگاه بود و به شدت استرس داشتم ، هیچ کس رو توی لندن نداشتم و تک و تنها نمیدونستم چیکار کنم !

هرچند پدر من رو مستقل بار آورده بود ولی همیشه عقایدش رو به من تحمیل میکرد !

آخه مگه دانشگاهای کشور خودمون چشه که من رو به اجبار فرستاده اینجا ،کلافه شروع کردم به لباس پوشیدن یه تاپ مشکی پوشیدم که تضاد جالبی با بدن سفیدم ایجاد کرده بود و بدنم از بس سفید و صاف بود اینجوری توی دید همه میفتاد همیشه سعی میکردم لباس باز مشکی یا رنگایی که باعث جلب توجه میشن رو بپوشم و همه از هیکل بی نقصم تعریف کنن یه جورایی خوشم میومد…

شلوار لی آبی رنگی ، که کمرش مدل داشت و کمر باریکم رو قشنگ نشون میداد رو همراه با کت ستش پوشیدم و با برداشتن کیفم و سویچ ماشین از خونه خارج شدم و به طرف دانشگاه روندم
امیدوار بودم همه چی خوب پیش بره
به مقصد که رسیدیم با دیدن دانشگاه پزشکی با لذت خیره زیباییش شدم بعد از پارک کردن ماشین نگاهی به ساعت مچیم انداختم که با دیدن ساعت چشمام گرد شد وااای دیر شد ! با عجله کیفم رو برداشتم و بدون اینکه نگاهی به اطراف بکنم دنبال کلاسم گشتم

با دیدن شماره کلاس نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و موهام رو کنار زدم و بدون اینکه در بزنم وارد شدم !

ولی با دیدن کلاس پر از دانشجو که با کنجکاوی خیره من بودن برای یه لحظه ماتم برد ولی زود به خودم اومدم و در رو بستم ،خواستم برم بشینم که با صدای تمسخر آمیز کسی سرجام خشکم زد ولی سعی کردم بروز ندم که استرس دارم

_احیانا چیزی یادتون نرفته لیدی؟

به عقب برگشتم که با دیدن پسر جووونی که بی شباهت به مانکن ها نبود و عجیب جذاب بود شیطون نگاهم رو به اطراف چرخوندم و درحالی که لبام رو جلو میدادم گفتم:

_نه چی؟

 

نوشته های مشابه

‫11 نظرها

  1. مگر نمیگین هر روز ساعت ۱۶
    پس چرا نمیزارین هر روز ?
    لطفاً زود به زود بزارید
    خیلی سایت خوبی دارین عالیهههههه

  2. سلام خسته نباشین.ببخشید شما نوشتین توی سایت که دانشجوی شیطون بلا کاملشو گذاشتین ولی چیزی نبود که!

  3. ببینید خیلی مسا هستن که تلگرام رو ندارن اگه میشه لطف کنید ادامه رمان رو تو سایت بزارید ممنون میشم😍❤😊😁💖
    درضمن سایت تون خیلییییی خوبه😊😇

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن