آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

رمان استاد متجاوز من

4.2 (83.33%) 18 vote[s]

رمان استاد متجاوز من

قسمتی از رمان:

انگشت اشارمو فرو کردم تو موهام و محکم شروع کردم به خاروندن مغز نخودیم.

به برگه ی جلوم نگاه می کردم و حس میکردم به زبان چینی روش نوشته شده چون هیچی ازش نمی فهمیدم و برام‌گنگ بودن.

یه استاد احمق و زبون نفهم گیرمون افتاده که اولین جلسه ی کلاس و اومده گفته یه امتحان از ترم قبل میگیره تا برامون دوره شه.

ولی اخه هرچی فکر میکنم اینا رو نداشتیم ما، نکنه من اون ترم یه کتاب اشتباه خریدم.

همونطور که با مغز پوکم کلنجار می رفتم صدای نکره ی استاد بزغاله بلند شد و اعلام کرد وقت تمومه.

با قیافه ی اویزون، برگه ای رو که فقط اسمم توش نوشته شده بود و بلند کردم و با لودگی دادم دستش که چشم غره ای بهم رفت.

تاریخ! هعی، تاریخ چه بدرد ادم می خوره. خیلی زرنگین بیاین آینده رو بگین.

دستم و زدم زیرچونم که صدای عطیه بلند شد که می گفت:

_چرا مثل ارواح زل زدی به عظیمی بدبخت؟

با قیافه ی زار برگشتم سمتش و گفتم:
_چیزی نوشتی؟

شونه تکون داد و گفت: چرت و پرت. ولی نوشتم.

با حرص گفتم: پس چرا من چیزی از سوالاش نمی فهمیدم؟

با خنده نگاهم کرد که با صدای سرفه ی عظیمی اشغال برگشتیم سمتش و صاف نشستیم.

خانم عظیمی استاد تاریخمون بود و یک خانوم سخت گیر و بد اخلاقی که بخاطر سن بالاش کم کم باید دچار الزایمر حاد بشه. 

از روی صندلیش بلند شد و سرش و بلند کرد:
_با نگاه سرسری به برگه هاتون فهمیدم در چه حد هستین فقط…

مکثی کرد و برگه ای رو بالا اورد و گفت:
_آیسان دادمهر.

چشام و چرخوندم پوکر نگاهش کردم، ادامه داد:
_کدومتونین؟

اروم دستمو بردم بالا که گفت:
_چرا برگتون خالیه خانم؟

نیشم و یکم باز کردم و جواب دادم : استاد اولین روزه خواب داشتم یکم مخم هنگه شرمنده‌.

با حرص گفت: درست بایست. مگه با شما شوخی دارم؟

نیشم و بستم و جدی ایستادم : مگه سربازم خبردار ایست کنم؟ یادم نمیاد، سوالاتون سخته.

پوزخندی زد و گفت: مطمئنین ترم قبل رد نشدین؟

با جدیت گفتم: بله. با اجازه ی شما.

سرتا پام و با تحقیر نگاهی کرد:
_کسی که ترم قبل و پاس میکنه چطور ممکنه نتونه اون سوالا رو الان حل کنه.

یهو صدای یکی از بچه ها برای حمایت ازم بلند شد که گفت:
_استاد سوالاتون خیلی سخت بود. برگه مارو نبینین که پره، همش چرت و پرته.

نفسش و با صدا بیرون داد و گفت:
_خیله خب. ساکت باشید و کتاباتونو باز کنید تا درس و شروع کنم.

نشستم و برگشتم سمت حامیم که سپهر و دیدم و یه چشمکی بهم‌زد. انگشت شصتم و به معنای ایول نشونش دادم.

عظیمی هم شروع کرد به درس دادن. یک نفس تا اخر کلاس درس داد، فک من به جای اون خسته شده بود.

خیلی خواب داشتم، دلم می خواست برم‌خونه و توی تختم لم بدم و بخوابم.

بالاخره کلاس تموم شد و عظیمی هم با خسته نباشیدی از کلاس بیرون رفت. همزمان همه نفسشونو دادن بیرون.

که بااینکار به خنده افتادیم. از روی میز بلند شدم و کتابمو فرو کردم توی کوله ام و کش و قوسی به تنم دادم که عطیه گفت:

_همیشه ی خدا خسته ای.

برگشتم و با چشمای خمار از خواب بهش نگاه کردم و گفتم:
_خفه! بیا بریم ی چیز بخوریم، صبحانه نخوردم دارم غش میکنم.

با حرص نگام کرد و گفت: بریم. هم خسته ای، هم گشنه ای.

ساکت موندم و ریز ریز خندیدم و یهو عطیه گفت: عظیمی هم خوب درس میدا.

سری به معنای اره تکون دادم و جواب دادم:
_کاش اخلاقش رو هم درست می کرد. یه بار لبخند نزد تو کلاس.

از توی سالن اومدیم بیرون و رفتیم توی حیاط. تند تند رفتم‌سمت بوفه و یه شیرکاکائو و کیک خریدم و رفتم روی نیمکت نشستم و مثل خر شروع کردم‌به خوردن.

عطیه اومد نشست کنارم و با چندش نگاهم می کرد. همشو تا ته خوردم و درست نشستم توی جام.

_آخیششش. چشام وا شد، نمیتونستم از گشنگی جایی رو ببینم.

عطیه با حسرت نگاهی به هیکلم کرد و گفت:
_خوشبحالت. هرچقدر بخوری چاق نمیشی. الان اگه این شیرکاکائو رو من می خوردم ۲ کیلو اضافه می کردم.

عطیه با دیدن سپهر از جا پرید و گفت:
_آیسان سپهر اومد. من میرم چن مین دیگه میام.

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
_برو گمشو دوست پسر زلیل.

نیشش و باز کرد و بوسی برام فرستاد و تند تند رفت سمت سپهر. سپهر نگاهی بهم کرد و همونطور که لم داده بودم براش دستی تکون دادم که به احترامم خم شد.

باخنده زیرلب دیوونه ای گفتم چشام و بستم و سرم تکیه دادم به نیمکت.

آیسان دادمهر. بابام فرش فروشی داره و مادرم خانه دار. بخاطر ارثی که از پدربزرگم به بابام رسید، دستمون به دهنمون میرسه و زندگی بدی نداریم.

تک دخترشونم و رشته ی روانشناسی دارم درس میخونم. عاشق اینم مطب بزنم و دیوونه ها بیان پیشم و با هم گل بگیم و گل بشنویم.

قد بلندم و هیکلم به لطف ۵ سال باشگاه رفتنم رو فرمه. از قیافمم راضیم. فقط یکم تنبلم و دلقک.

امروز از اون روزای تنبلیمه و فقط دلم خواب میخواد. عطیه هم دوست دبیرستانیمه و حدودا ۵ ساله باهم دوستیم.

با یکی از همکلاسی هامون به نام سپهر دوسته، سپهر پسر شاد و خوبیه اما آدم ازدواج نیست بر خلاف عطیه ی ازدواجی.

با شنیدن صدای پسر چشامو وا کردم و با خماری نگاهشون کردم.

پسره فکر کنم ترم بالایی با لبخند مسخره ای گفت:
_میتونم بشینم؟

با جدیت و پرخاش گفتم: نه.

رفیقش با خنده گفت: اوه چه عصبی.

سریع دست و پامو باز کردم و کل نیمکت و پر کردم و گفتم:

_پر شد. برین یه جای دیگه.

با دیدن کارم غش غش خندیدن و پسر اولیه یکم خم شد و گفت:

_خیلی جذابی.

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
_برو عمو این حرفا به تو نیومده. برو دوغتو بنوش.

تک خنده ای کرد و گفت: این پایتخت نبود مردم می خواستن چی به زبون بیارن خداداند.

با تحقیر نگاهی به سر تاپاش کردم و گفتم:

_این دانشگاه نبود چطوری پسرای دهاتی میخواستن با دخترا رفیق بشن؟

بهش برخورد، چون با عصبانیت گفت:
_چی گفتی؟

_همین که شنفتی!

با حرص گفت: نه دوباره بگو جوجه فکلی.

دست به سینه نشستم و تو چشاش زل زدم و با جدیت و شمرده شمرده گفتم:
_د..ها..تی.

بعدم یک لبخند زدم . تا خواست یورش بیاره سمتم رفیقش دستش و گرفت و گفت:

_محسن داری چه غلطی میکنی؟ دانشگاست اینجا!

با حرص نفسش و بیرون داد و به من که با بیخیالی بهش نگاه می کردم خیره شد.

_دارم برات!

لبخند عمیقی زدم و فقط نگاهش کردم و با خوشحالی به قدم هاش که ازم دور می شدن خیره شدم.

این کل کل بهم انرژی داده بود. ازینکه نمیتونستن دربرابرم کاری کنن ذوق می کردم.

نه حریف زبونم می شدن، نه می تونستن رو ناموس مردم دست بلند کنن و این لال شدنشون انرژی می داد بهم.

دستی تو موهای لختم کشیدم و پشت گوشم گذاشتمشون. بلند شدم تا برم خونه، خیلی خواب داشتم و حوصله ی هیچ چیزی و نداشتم.

گوشیم و در اوردم و ساعتم و چک کردم. ده بود. اوف ساعت هشت صبح کلاس گذاشتن، من تازه بیدار می شدم.

از دور دیدم عطیه داره میاد. سریع اومد سمتم و نشست کنارم و گفت:

_هنوز اینجا نشسته ای؟

خمیازه ای کشیدم و گفتم: بله همینطور که می بینی.

_کوفت. بیا بریم الان کلاس شروع میشه.

با دهن کجی گفتم: کتاب روانشناسی بالینی. ای ای ای.

عطیه چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
_الان تو از همه چی بدت میاد.

با کلافگی گفتم:
_وای حس داغونی دارم. دلم میخواد با همه دعوا کنم.

عطیه با حرص نگاهم کرد و گفت:
_فقط شیطنتات و دوست دارم. ازین حال مسخرت متنفرم.

خندیدم و نگاش کردم که ادامه داد:
_وقتی بیحالی قیافت شبیه بز افغانیه.

با مسخرگی گفتم:
_اتفاقا من عاشق افغانیام. ایشالله شوهرم افغانی شه.

جلوی در کلاس بودیم و داشتم چرت و پرت می گفتم یهو یک صدایی از پشت سر منو متوجه کلاس کرد.

_خانمابرید توی کلاس، کلاس شروع شده.

من و عطیه برگشتیم سمت صدا و فهمیدیم استاده. ببخشیدی گفتیم و رفتیم سر جامون نشستیم.

سعی کردم به حرفای استاد گوش کنم و یه جورایی موفق هم بودم.

بعد از تموم شدن کلاس با اقای بزرگر ازجامون بلند شدیم.

یک کلاس دیگه داشتم ولی دیگه نمی کشیدم، سردرد بدی گرفته بودم.
این درس زیاد سخت هم نبود خودم می تونستم بخونم.

داشتیم از کلاس می رفتیم بیرون که به سمت عطیه برگشتم و گفتم:

_عطی من میرم‌خونه. سرم از درد داره می ترکه. دیشب دیر خوابیدم الان واقعا نمیتونم بمونم.

سری تکون داد و گفت: باشه. سعی کن زودتر بخوابی وقتی اخلاق خودتو میدونی.

دستی به سرم کشیدم و محکم فشارش دادم و با دردی که زده بود به چشمم گفتم:

_باید همین کارو کنم. من برم، کاری نداری؟

با نگرانی نگاهم کرد و گفت: قرص نداری با خودت؟

_نه سر خیابون یه دربست میگیرم و میرم. نگران نباش.

_باشه. مواظب خودت باش.

سری تکون دادم و تند از سالن خارج شدم. فقط دلم می خواست قرص بخورم و بخوابم.

داشتم از حیاط دانشگاه با قدم های تند به سمت در بزرگ خروجی حرکت می کردم و چشام و با درد باز و بسته می کردم که محکم خوردم به کسی.

با تعجب سرم و بلند کردم که نگاهم به دوتا گوی آبی براق گره خورد. با تعجب به برق و زیبایی دریای چشماش خیره شدم که با صدای جذاب مردونه و بمش گفت:

_بیشتر مراقب باشید.

بعد هم از کنارم رد شد. منگ به رفتنش خیره شدم و بوی عطر سرد و تلخش و استشمام کردم.

سرمو محکم‌تکون دادم و به سمت خیابون حرکت کردم تا دربست بگیرم.

کنار خیابون ایستادم که دو سه تا تاکسی زرد از کنارم گذشتن. اما دربست میخواستم.

یه پراید سفید ایستاد، خم شدم و گفتم:
_دربست تا… میرید؟

_بله خانوم بفرمایید.

سریع نشستم و سرمو تکیه دادم به صندلی. یهو یاد اون دوتا چشم آبی افتادم. نکنه لنز بود؟ چشماش خیلی عجیب و مسخ کننده بود.

بیخیال اون چشم های آبی شدم و سرم و فشردم تا از درد یکم اروم شه. بالاخره بعد ادرس دادن کوچه رسیدیم دم در.

کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. خونمون یه خونه ی دو طبقه بود که طبقه ی اول می نشستیم‌و طبقه ی دوم به نام من بود و توش مستاجر نشسته بود.

دکمه ی آیفون و فشردم که مامان ایفون و برداشت و گفت:
_آیسان؟ چقدر زود کلاست تموم شد؟

_مامان در و باز کن میام. بیام بالا هم می تونم برات توضیح بدم عشقم.

در با صدای تیکی باز شد و من سریع رفتم داخل. تند تند از پله ها رفتم بالا و در و زدم که مامان سریع در و باز کرد.

با نگرانی گفت: چیشده مادر؟

اومدم توی خونه و رو مبل نشستم و با درد گفتم: مامان سرم داره میترکه. یه قرص بده بهم.

دستش و گذاشت روی پیشونیم و گفت:
_تب نداری که.

_نه دیشب دیر خوابیدم از سردرد دارم می ترکم.

با حرص کوبید روی بازوم و گفت:
_زهرمار. چرا دیر خوابیدی؟ نمی دونستی دانشگاه داری؟

با بیحالی گفتم: وای بسه مامان. قرص میخوام!

با غرغر رفت سمت یخچال و یه قرص در اورد و یه لیوان اب ریخت و داد سمتم.

سریع قرص و آب و خوردم و روی مبل دراز کشیدم. شالم و از زیر سرم کشیدم بیرون و با بیحالی لم دادم روی مبل‌.

مامان اومد بالای سرم و گفت: برو تو اتاقت بخواب لباساتو در بیار.

بلند شدم و کیف و شالم و گرفتم دستم و بوس ارومی روی گونه ی مامان گذاشتم و رفتم سمت اتاقم.

کیف و شالم و انداختم زمین و سریع خودم و پرت کردم روی تخت و با همون مانتو و لباسم‌خوابم برد.

با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. چشامو مالیدم و با منگی سرمو بلند کردم.

گوشی تو کیفم‌بود. با دیدن سر و وضعم که با لباس بیرونی خوابیده بودم‌ محکم‌زدم تو سرم.

صدای زنگ موبایلم رو اعصابم بود،خودم و کشیدم روی زمین و کیفمو کشیدم سمت خودم.

گوشی و از تو زیپ کوچیکم در اوردم و گرفتم و بدون نگاه کردن به اسم کسی که زنگ زد جواب دادم.

با صدای خمار گفتم: بله؟

جیغ بلند عطیه توی گوشم پیچید که گوشی و از خودم دور کردم و زیر لب وحشی گفتم.

با همون صدای جیغ جیغو ادامه داد:
_ میدونی چند بار زنگ زدم عوضی؟ از نگرانی مردم؟ خبرمرگت خواب بودی. می ترسیدم به مامانت زنگ بزنم بگه نیومده خونه.

خمیازه ای کشیدم و گفتم: خواب داشتما. آخیش، چه حالی داد. سرحال شدم.

با حرص گفت: خبرمرگت میدونی ساعت چنده؟

_چنده؟

_۶ و نیم غروب.

دوتا چشام از تو کاسه در اومد و دوباره رفت سرجاش. گردنم و مثل جغد ۱۸۰ درجه چرخوندم سمت ساعت و دیدم‌راست میگه.

نیشم و باز کردم و گفتم:ولی حال داد جون تو.

با حرص گفت: خیلی گاوی. دوست دارم بکشمت.

با خنده گفتم:بیا اینجا منو بکش.

یهو انگار یه چیز یادش اومده باشه با ذوق گفت:
_ واای اره. من دارم میام اونجا یه چیز بهت بگم خیلی مهمه.

بعدم تق گوشی و قطع کرد. با تعجب به گوشیم نگاه کردم و به خودم گفتم:
_جدی جدی داره میاد؟

سرمو چرخوندم و با گیجی گفتم: یهویی؟ آخه چرا؟

شونه بالا انداختم و بلند شدم و لباسم و عوض کردم. موهاشو شونه کردم و بستم و از اتاق رفتم بیرون.

_مامان؟ ماااامان؟

سراسیمه از اشپزخونه اومد بیرون و گفت: چیه مادر؟ چیزیت شده؟

نیشم و باز کردم و گفتم: نه. عالیی استم.

چشم غره ای رفت و دوباره رفت توی اشپزخونه و گفت:
_باز دمت در اومد.

غش غش خندیدم و نگاهی به خونمون کردم. وقتی در ورودی و باز می کنی یه راهروی پهن روبروی در بود که یه فرش سه متری کرم قهوه ای انداخته بودیم روش.

سمت راست راهرو اشپزخونمون بود و روبروی اشپزخونه پذیراییمون بود.

مبل شکلاتیمون دور تا دور پذیرایی چیده بودیم و کنج سمت چپ بوفه ی ظرف بود.

سمت راست هم ال سی دی و میزش و گذاشته بودیم. کنار اشپزخونه میز ناهار خوری بود و مامان روش نشسته بود وداشت سبزی پاک می کرد.

رفتم جلو و بوسی روی لپای مامان خوشگلم گذاشتم و گفتم:
_چه خبر مامانی؟ امروز چیکاره بودی؟

همونطور که سبزی هارو پاک می کرد جواب داد:
_هیچی مادر، سبزی خریدم‌شکم پری و دلال ماستی. پاکشون کردم باید درستشون کنم.

با لب و لوچه ی اویزون گفتم: مامان گشنمه.

چشم غره ای بهم رفت و اشاره به گاز کرد و گفت:
_ماکارونی تو یخچاله بگیر گرم کن بخور.

نیشم و باز کردم و رفتم در یخچال و باز کردم و دیگ کوچیک و در اوردم گذاشتم روی شعله ی گاز تا گرم شه.

با خوشحالی بهش نگاه می کردم تا زودتر گرم شه و بزنم‌توی رگ‌. وای ماکارونی.

بعد دو سه دقیقه دیگ و با پارچه گرفتم گذاشتم روی میز و نشستم روی صندلی با چنگال افتادم به جونشون.

بعد ازینکه خوردم و سیر شدم با ذوق گفتم:
_مرسی مامان عالی بود.

یهو صدای ایفون بلند شد که مامان گفت:
_برو ببین کیه.

سری تکون دادم و جواب دادم:
_هیچی بابا عطیس اومد پیشم.

باشه ای گفت و یهو سرش و بلند کرد و دید همونجا ایستادم.
با حرص گفت:
_چرا نمیری در و باز کنی؟

محکم زدم تو سرم و گفتم:
_عههه واقعا؟ فکر کردم در خودش باز میشه الا.

بی توجه به چرت و پرتی که گفتم رفتم سمت اف اف و گوشی و گرفتم و گفتم:
_بله؟

یهو دماغ عطیه اومد روی صفحه که گفتم:
_بکش کنار اون خرطوم فیل و.

جیغی از حرص کشید و گفت:
_اشغال.

_نداریم خانوم. هنوز جمع نکردیم. ساعت نه شب بیا ببر.

دیگه از حرص قیافش شبیه لبو شده بود. نیشم باز بود و از حرص خوردنش عین خر کیف می کردم.

با حرص گفت: ازت متنفرم‌. خدافظ.

دیدم داره میره بلند گفتم:
_عه خانوم دکتر شمایید. بفرمایید بالا. بفرمایید لطفا.

بعدم دکمه رو فشردم تا در باز شه. در خونه رو باز کردم و مودب دستام و گذاشتم کنار پهلوهام و ایستادم.

بعد چند ثانیه رسید و با دیدنم چشم غره ای بهم رفت.
_سلام.

با احترام گفتم:
_سلام بر بانوی دریا و علف.

با حرص جیغی کشید و حمله کرد سمتم که سریع فرار کردم و گارد گرفتم.

با داد گفت: که من اشغال جمع کنم؟

مسخره وار زبونم و گاز گرفتم و جواب دادم:

_دور از جونش بدبخت.

دوید سمتم که رفتم پشت مبل. همینطوری دنبالم میومد و با حرص غرغر می کرد.

چشمم به مامان خورد که با خنده داره نگاهمون می کنه. با نفس نفس گفتم:

_مامان کمک. منو از دست این اورانگوتان نجات بده.

مامان با مرموزی گفت: عطیه بزنش دختر. بزن.

با حیرت ایستادم و گفتم:
_مامان؟

عطیه هم ازین فرصت استفاده کرد و موهامو کشید که جیغی زدم. پرتم کرد روی مبل و خودشم روم نشست.

یهو شروع کرد به قلقلک دادنم که با جیغ شروع کردم به خندیدن، پیچ و تاب می خوردم ک سعی می کردم خودم و از زیر دستش بکشم بیرون.

دیگه داشتم نفس کم میاوردم که کشید عقب. دستی به مانتوش کشید و رفت سمت مامان و شروع کرد به احوالپرسی.

منم بی حال روی مبل دراز کشیده بودم و شکمم درد گرفته بود. بعد چند دقیقه اومد دستم و کشید و به زور بردتم توی اتاق.

حالم یکم جا اومد و شروع کردم به فش دادن. بالاخره با فحش هام دلم خنک شد اونم نشسته بود روی زمین و یکی از لاک هامو گرفته بود و داشت می زد.

با حرص گفتم: میخواستی چی بگی؟

یهو جیغ خفه ای کشید و گفت: واااای ایسان. آیسان آیسان..

با تعجب گفتم: چته موجی؟

یهو به حالت غش خودشو انداخت روی زمین و دستای لاک زدشو گرفت بالا که پخش نشه.

چشاشو بست و گفت: کاش امروز میموندی.

با گیجی گفتم: چرا؟

_آیسان یه استاد اومد. بقران تا الان به خوشگلیش ندیده بودم. یه رگش روسه یه رگش ایرانی. خیلی نازه خیلی. چشماش آبی اقیانوسیه، وای خدا.

یهو دوتا چشم آبی یادم اومدن. دوتا چشم آبی براق. نکنه خودش بوده؟ از قیافش هیچی یادم نمیومد، فقط چشماش.

با گیجی گفتم: فکر کنم دیدمش.

یهو از جا پرید و نشست. با هیجان گفت:
_کجا؟

همونطور که به مغزم فشار میاوردم جواب دادم:
_تو حیاط مدرسه. سردرد داشتم و چشامو هی فشار میدادم که خوردم بهش.

عطیه با هیجان گفت:
_خوب؟

_همین‌. قیافش یادم نیست. فقط گفت حواستونو بیشتر جمع کنید.

یهو عطیه چشاشو بست و گفت: وای ایسان. خیلی جنتلمنه.

مردمک چشام و تو کاسه چشمم چرخوندم و گفتم:
_حالا چرا انقدر داری براش غش و ضعف می کنی؟

محکم‌زد روی بازوم و گفت:
_نمیدونی که چقدر خوشگله احمق. خیلی خوبه. اصلا به هیچکس نگاه نکرد از بس با جذبه بود، صدا ازکسی در نیومد.

چشم غره ای رفتم و گفتم: خنگ خاک برسر. هر پسری و میبینی میگی جنتلمنه.

یهو با ناراحتی گفت: ولی بخاطر این استاده من و سپهر دعوا افتادیم.

با تعجب گفتم: چی؟ چرا؟

لب و لوچش اویزون شد و قیافش و مظلوم کرد و گفت:
_رفتم پیشش از بس ازین استاده گفتم و هی ذوق کردم، عصبانی شد باهام دعوا کرد.

با قیافه ای خنثی نگاهش کردم و هیچی نگفتم. نگاهم کرد و با عجز گفت:

_اولا سپهر همینطوری نگاهم می کرد. ولی یهو مثل باروت ترکید و هرچی دهنش بود بارم کرد.

یهوحمله کردم سمتش و با حرص موهای سرش و کشیدم و با داد گفتم:

_خاک برسرت که هر پسری و میبینی وا میدی. یکم غرور نداری الاغ، ادم هرکی و دید قشنگه که عاشقش نمیشه.

با جیغ سعی می کرد موهای من و از سرش جدا کنه اما نمی تونست.

محکم زدم پس کلش و ولش کردم. سرش و با حرص بلند کرد و گفت:

_خیلی کثافتی.

با لج گفتم: خودتی. یکم مغرور باش.

با غیض گفت: مثل تو باشم هیچکس باهام دوست نشه؟ پسرا نباشن حوصله ی آدم سر میره.

_خاک برسرت.

نیشش و وا کرد و گفت:
_ولی توهم استاد دامون سرمست و ببینی کف میکنی.

با تعجب گفتم: دامون؟ چه اسم عجیبی.

لبش بیشتر کش اومد و گفت:
_اسمشم خاصه حتی.

چشم غره ای رفتم و چیزی نگفتم. بعد یکم حرف زدن راجع به درس ها عزم رفتن کرد که من و مامان نزاشتیم و گفتیم باید شام بمونه بعد بره.

شاممون و خوردیم و بعد یکم نشستیم حرف زدیم و خندیدم و عطیه آژانس گرفت و رفت.

بعد رفتن عطیه رفتم سمت اشپزخونه و شروع کردم به شستن ظرف ها. خونه داری و دسپختم خوب بود ولی حیف که تنبلم.

چهار تا دونه ظرف شستم انگار کوه کندم از بس خسته شده بودم.

با بیحالی دستمو شستم و نشستم روی صندلی و گفتم:
_وای خستم.

مامان خندید نگاهم کرد و در جواب گفت:
_تا حالا به تنبلی تو ندیده بودم.

خمیازه ای کشیدم و گفتم: من میرم بخوابم.

_بمون پدرت بیاد یکم پیشش بشین.

با بی حوصلگی گفتم: حوصلشو ندارم. میخوام بخوابم.

با تشر گفت: آیسان. اون پدرته! حالا با هر اخلاقی که داره تو باید بهش احترام کنی.

لبخندی زدم و گفتم: جلو چشمش نمیام تا احترامش حفظ بشه، پیش هم باشیم حرفایی میزنه که من نمیتونم ساکت بمونم.

چشم غره ای رفت و گفت: از دست تو چیکار کنم؟

شونه بالا انداختم و گفتم: هیچکار. فقط به شوهرت بگو به من گیر نده.

مامان سری از روی تاسف تکون داد وچیزی نگفت. بلند شدم و بوسیدمش و رفتم سمت اتاقم.

پدرمن یک مرد گیر و حساسه که کافیه آدم و ببینه تا شروع کنه.

یک ادمی که سریع صداشو بلند میکنه و خشونت نشون میده. نفس عمیقی کشیدم و خودمو روی تخت پرت کردم.

فردا کلاس نداشتم، باز سه شنبه کلاس دارم‌. کلاسم بااون استاد به قول عطیع خوشگل پنجشنبه بود.
انقدر خودم و تکون دادم و این پهلو اون پهلو شدم تا خوابم برد.

***

اروم چشمامو باز کردم و با منگی به ساعت نگاه کردم، یازده صبح بود. خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم و نشستم روی تخت.

دستی به چشمم کشیدم و سرم و خاروندم، چقدر خوابیدم،دیروز ظهرم تا غروب خواب بودم ولی باز مثل خرس خوابیدم.

این عادت خواب باید از سرم بردارم به چیکارم نمیرسم. ایش!
از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی تا یک صفایی به خودم بدم و تخلیه شم.

رفتم تو دستشویی و بعد انجام دادن عملیات و شستن صورت اومدم بیرون و رفتم سمت اشپزخونه‌.

کسی خونه نبود. رفتم سمت یخچال و پنیر و دراوردم و یه تیکه نون از توی سفره در اوردم و شروع کردم به خوردن.

نون خشک بود و داشت گلوم و پاره میکرد اما حوصله چایی ریختن نداشتم. زیاد خوابیده بودم باید یکم صبر می کردم تا روی فرم بیام

بعد از خوردن صبحانم بلند شدم و وسایل و جا به جا کردم که دیدم گوشیم زنگ می خوره.

عطیه بود. جواب دادم و گفتم:
_جان خوشگل؟

_آیسان برو دانشگاه امروز سحر کلاس داره جزوه نوشت از کلاس دامون، من ننوشتم برو ازش بگیر به منم بده.

با بیخیالی گفتم:
_اوو یه جلسه مگه جزوه میخواد؟ ولش کن.

با حرص گفت: خفه شو، نکاتش خیلی مهم بود حرفاش خیلی با مفهومه نداشته باشی گند می زنی به امتحان.

پوف بلندی کشیدم و گفتم: کوفت. خودت برو دیگه من میخوام زنگ بزنم به بچه ها بریم بیرون.

_خفه بمیر من نزدیک نیستم برو دیگه گاو.

با مرموزی گفتم: کجایی؟

خنده ای کرد و گفت: اومدم پیش سپهر اشتی کنون.

با تعجب گفتم: خونش!؟

با خنده گفت: اره عشقم.

با حیرت بلند گفتم:
_عطیه؟ رفتی خونش؟

با بیخیالی گفت: آره مگه چیه؟

با تعجب گفتم: دیوونه شدی؟ اگه باهات کاری کنه چی؟

خندید و گفت: سپهر همچین ادمی نیست.من برم صدام میزنه کاری نداری؟

_نه. مواظب خودت باش. سحر ساعت چند کلاس داره؟

_نیم ساعت دگ کلاسش شروع میشه تا ۲ کلاس داره.

_باشه من قبل شروع شدن کلاسش میرم پیشش هماهنگ کردی جزوه رو؟

_ارع گفتم همراهش میرم میگیرم ازش که نشد تو برو برا منم کپی کن.

_باشه فعلا.

_خدافظ.

گوشی و قطع کردم و رفتم سمت اتاقم تا برم دانشگاه.

روسری بنفش و مانتوی بنفش کوتاهم و همراه شلوار جین آبی پررنگ پوشیدم و کیف مشکیمو برداشتم.

رژ لب بنفش و یه خط چشم کلفت کشیدم و فرق وسط گرفتم. چه خوشگل شده بودم چشمای عسلیم برق می زد.

یه بوسی توی آینه برای خودم فرستادم و رفتم سمت در و کالج بنفشم و گرفتم و از پله ها پایین رفتم.

آژانس سر کوچمون بود و رفتم سمتش و گفتم یه ماشین میخوام سمت دانشگاه …

بهم یک پراید و نشون داد که من رفتم سوار شدم و راننده هم نشست و به سمت دانشگاه روند.

بعد چند دقیقه رسیدیم و کرایشو حساب کردم و پیاده شدم. وارد دانشگاه شدم و سرم و کردم توی کیفم تا گوشیم وبگیرم و زنگ بزنم به سحر.

همچنان که سرم پایین بود محکم خوردم به کسی. اخ بلندی گفتم و سرم و با حرص بلند کردم.

همون دوچشم آبی ولی حالا عصبانی. روی قیافش زوم کردم، پوست روشن و صاف ته ریش مشکی و لبای باریک مردونه ی صورتی کمرنگ.

دماغ قلمی و دوتا چشم آبی که برق می زدن و ابروهای کشیده ی مردونه و موهایی که روی پیشونیش ریخته بود دل ادم و می لرزوند.

یهو با صدای عصبانیش به خودم اومدم که گفت:
_شما همیشه همینطور راه میرید؟

گارد گرفتم و با لجبازی گفتم:
_مگه چطوری راه میرم؟

با تمسخر گفت: اصولا همه که راه میرند جلوشونو نگاه میکنن ولی شما الان دوبار داری میخوری به من. کجا رو نگاه می کنی راه میری؟ آسمون؟

با پوزخند جوابشو دادم:
_خوبه داری میگی جلوتو نگاه کن، من دوبار مشکل پیش اومد برام تو خودت کجا رو نگاه می کردی من به این گندگی رو ندیدی؟ تو کجا رو نگاه میکنی؟ آسمون؟

رمان فوق با پارت بندی منظم و مرتب هم اینک در کانال تلگرام شصت تیپ

جهت اتصال به کانال تلگرام شصت تیپ

1-از اتصال خود به تلگرام اطمینان حاصل فرمایید و بر روی تصویر پایین کلیک کنید

2-ایدی shasttip@ را کپی و در تلگرام جاگذاری کنید و وارد کانال شوید.

منتظرتون هستیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن