آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 41

4.5 (90%) 2 vote[s]

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

پسره که مست بود با چشمهای خمار شده اش که به سختی باز بود به سیاوش خیره شد و با صدای کشیده ای گفت:
_مزاحم نشو آقا زنمه اختیارش …..
با مشت محکمی که سیاوش بهش زد چون مست بود تعادلش رو از دست داد و پرت شد روی زمین صدای جیغ چند نفر بلند شد سیاوش خواست بره به سمتش که دستش رو گرفتم با عصبانیت گفت؛
_ولم کن ستایش من امشب حال این و جا بیارم
با التماس بهش خیره شدم و گفتم:
_زشته سیاوش تو رو خدا بخاطر من!
با شنیدن این حرف من کلافه چند بار دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_باشه بخاطر تو کاریش ندارم.
با شنیدن این حرفش لبخندی زدم که صدای بابای سیاوش اومد:
_چخبره سیاوش!؟
سیاوش بهش خیره شد و گفت:
_چیزی نیست بابا حل شد!
پدرش سری تکون داد خیلی سریع جمع و جور شد همه چی دیگه سیاوش تا آخر مراسم از کنار من جم نخور انگار میترسید اتفاقی برای من بیفته و چقدر شیرین بود این حمایت کردنش.
_سیاوش
با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت و جوابم رو داد:
_جانم
_چقدر اینجا کسل کننده اس
با شنیدن این حرف من خندید و گفت:
_اینا همه چیزشون کسل کننده اس
_آره واقعا نگاهشون کن آدم اینجا خوابش میره!

بلاخره مهمونی تموم شد خداروشکر هیچکس نیش و کنایه نزد که من ناراحت بشم و خیلی زود هم تموم شد وقتی رسیدیم خونه انقدر خسته بودم که سرم به بالش نرسیده خوابم برد
_ستایش بیدار شو
چشمهام رو باز کردم و به سیاوش که داشت اسمم رو صدا میزد خیره شدم و گفتم:
_چخبرته!؟
_چرا انقدر میخوابی بیدار شو ظهر شده از صبح هیچ چیزی هم نخوردی
_گرسنه نیستم خوابم میاد سیاوش
_نمیخواد انقدر بخوابی بیدار شو شب هم مهمون داریم
کلافه سرجام نشستم و با غیض بهش خیره شدم و گفتم
_کرم داری سیاوش
خم شد گونم رو بوسید و با مهربونی گفت:
_ضعف میکنیا!
با دیدن مهربونیش نتونستم چیزی بهش بگم ناچار بلند شدم و به سمت سرویس رفتم.
سر میز نهار نشسته بودیم سیاوش تا تونست غذا به خورد من بدبخت داد
_بسه سیاوش دیگه جا ندارم
_بخور بخاطر کم خوردن غذا شدی دو تا تیکه استخون!
با دیدن خواهر سیاوش ناله وار بهش خیره شدم و گفتم
_باز این اومد
سیاوش بهم خیره شد و گفت
_بخور انقدر حرف نزن
خیلی اروم و ساکت مشغول شدم که صدای سامان بلند شد
_ستایش امشب تو هم میای تو مهمونی!؟
با شنیدن این حرفش به سیاوش خیره شدم که اون جواب داد
_ستایش همسر منه و حتما خواهد بود.
لبخندی روی لبهام نشست که با شنیدن حرف بعدی سامان پر کشید
_عمو ساشا میخواد بیاد!

پدر من بود عمو ساشای سامان اون میخواست بیاد چیکار میدونست سیاوش شوهر منه میدونست باهاش ازدواج کردم چرا با وجود دونستن همه ی اینا میخواست بیاد اینجا
میدونست تنها حسی که بهش دارم تنفره و با دیدنش حالم بد میشه بلند شدم از سر میز دیگه میلی برای غذا خوردن نداشتم به سمت اتاقمون رفتم
بعد از چند دقیقه در اتاق باز شد و سیاوش اومد داخل اتاق بهم خیره شد و گفت:
_حالت خوبه!؟
_نه
به سمتم اومد و گفت:
_گریه نکن!
_مگه میشه سیاوش من از اون مرد متنفرم دوست ندارم ببینمش
_هیچ اجباری نیست ستایش تو اتاق بمون و استراحت کن اون مرد میاد و میره
_دوست ندارم فکر کنه انقدر ضعیف هستم که بخاطر اون تو اتاق پنهون شدم!
_هیچکس حق نداره درمورد همسر من هیچ فکری بکنه!
_سیاوش
به چشمهام خیره شد و لب زد
_جانم
_ممنونم
_چرا داری از من تشکر میکنی!؟
_از اینکه کنارمی!
نگاه عمیقی بهم انداخت که لبخندی تحویلش دادم لبهاش روی پیشونیم نشست بوسه عمیقی گذاشت که صدای در اتاق اومد ازم جدا شد و گفت:
_بیا داخل
در اتاق باز شد سامان اومد داخل نگاهی ب من انداخت و گفت:
_معذرت میخوام ستایش من نمیخواستم ناراحتت کنم
_اما تو ک کاری نکردی سامان!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن