آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت ۴۸

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

هیچی نمیگم ، نمیدونم باید چی بگم
– خیلی خب ، بلاخره که باید باهاش صحبت کنم؟؟مطمئنم بازم خرش میشم‌.
میخنده و موهامو بهم میریزه
– عباس تو نمیخوای ازدواج کنی؟؟ عذب موندی که چی؟؟؟
– کی زن به من میده اخه؟؟؟
چشم غره ای بهش میرم و اویزون بازوش میشم
– خیلیم دلشون بخواد ، عباس میدونستی تو عشق اولمی؟؟؟
قهقه خندش هوا میره ، لبخند میزنم و خیره میشم بهش
– کی عاشقم شدی شیطون؟؟
– اوممم فک کنم هفت سالم بود ، با مامان اومده بودیم خونه عمو پیش امیر یکی زده بود دستشو شکسته بود..
میخندم
– من تا اون موقع تورو ندیده بودمت ، میدونستم ارسلان دوتا دوست صمیمی داره که جونشم براشون میده..
دوباره میخندم و دستشو میحکم فشار میدم
– نمیدونستم یه روزی یکیش میشه بهترین رفیقم و اون یکی میشه عشق زندگیم..
– خو چطوری عاشقم شدی ؟ اینو بگو..
دقت کردی هرچی میگی اخرش میرسی به حافظ و عشقی که نسبت بهش داری؟؟
لب ور میچینم و اون میخنده
– اره دیگه ، اینجوری به فنا رفتیم
– نمیخوای بگی چجوری عاشقم شدی؟؟میتونم فکر کنم الان راجبش و جوابتو بدمااا..
محکم میزنمش
– گازت میگیرما ،
دستشو از دستم در میاره شبیه خودم گارد میگیره
– اع گمشو چخه..
قهقه میزنم
– وای که چقدر دلم تنگ بود واسه این کنار هم بودنامون..
– منم همینطور عزیز دلم
– اره داشتم میگفتم عباس ، اون روز من نشسته بودم پیش امیر ارسلان خاکی و با توپش اومد تو..
دماغشم خونی بود
– یادم اومد ، اون روز عاشقم شدی؟؟
– اوهوم ، هرچی زن عمو گفت چیشده بچه ، کی زده؟؟ ارسلان نگفت که نگفت..
بعدش تو اومدی ، مامانت اومده بود حال ارسلانو بپرسه ، تو پشت مامانت قایم شده بودی ولی معلوم بود نگرانی
انگاری با چشماتون حرف میزدین باهم..
اون روزی حسودی نصبت بهتو فراموش کردم و شدی عشق اولم..
تازه یه بارم لاک زدم تو ببینی بهم بگی خوشگل شدم..
قش میکنه از خنده

– عاشق چیه منه کله کچل شدی تو؟؟؟؟
شونه بالا میندازم که پا میشه
– پاشو بریم که من حسابی الان خر ذوق شدم..
وقتی یادم میفته توئه تپلی با اون صورت سفیدت و اون لپای اویزون عاشق من شدی قش میکنم از خوشی اخه
میخندم و با کمک دستش از جا پا میشم
– بیا بریم خونه که دارم از گشنگی میمیرم ، عباس لاغر نشدم؟؟
این چند وقت تا اومدم غذا بخورم یه بلایی سرم اومده ، اصلا طلسم شده به خدا
میخنده ولی حس میکنم تو صدای خندش یه غمی هست.
– خیلی لاغر شدی ، استخونی شدی بچه
لبخند میزنم
****

– زن عمو نمیخوای واسه این ارسلان و عباس استین بالا بزنی؟؟دارن پیر میشنا..
زن عمو از گوشه چشم نگاشون میکنه
– تازه اون پسره حسین هم هست ، فامیل حافظ اینا
نظرت چیه من فردا که میخوام برم کلاس باهام بیای یه نظر بندازی به این هم دانشگاهیای من؟؟
میره تو فکر
– اره مادر راست میگی ، باید با مادراشونم یه جلسه بزارم
– اره زن عمو ، ببین اصا موهاشونو ، دارن پیر میشنا
موهاشون سفید شدن کلا
دوباره میره تو فکر خبیث میخندم
نفس گرم کسی رو کنار گوشم حس میکنم ،
– چیشده داری اینجوری خبیث میخندی دختر جون؟!
یادم میره باهاش قهرم
– نیگاه کن ، دارم بچه مچه هارو میندازم تو هچل..
صدامو پایین تر میارم
– میخوام واس همشون زن بستونم..
ریز میخنده
سرم و میچرخونم سمتش که کاملا رو در رو میشیم..
خیلی نزدیکه
نگاهش ، چشماش..

یکم عقب میکشم و سرفه ای میکنم
حس میکنم بقیه دارن نگاهمون میکنن
– میشه حرف بزنیم؟؟
بلاخره که باید باهاش حرف میزدم ، بلاخره که باید خر میشدم با حرفاش
عباس میگه این بلد نیست ، اگه بلد نیست پس من چرا خرش میشم هی؟؟
انگاری شیطونی زیادی کرده ، شایدم من زیادی عاشقشم که هب میبخشم و هی یادم میره و انگاری واقعنی همه چیز و به مسخره گرفتم..
– باشه ، زن عمو یه لحظه منو ببخشید
پشت بند حرفم صداشو بالا میبره
– بیشتر از یه لحظه زن عمو جان لطفا
زن عمو میخنده و من نگاه خبیث اون سه تارو حس میکنم..
اره باشه خبیث نگاه کنید
پشتش راه میفتم بازم داریم میریم طبقه بالا ، قش نکنم صلوات
– تا حالا باهم در مورد بچه هامون حرف زدیم؟؟؟
جااااان؟؟
– بچه هامون؟؟
میپره رو تخت و دستشو زیر سرش میذاره
– خب بلاخره باید به اینده فکر کنیم یا نه؟؟؟
– حس میکنم پرو شدی
معلوم نیست چی دم گوشش خوندن سه تایی
شیطون نگاهم میکنه
– پرو دوست نداری؟؟؟؟
– تورو دوست ندارم
– قبلا که داشتی
دست به کمرم میشم و اخم میکنم..
– قبلا خر بودم ، نمیدونستم اینجوری رفتار میکنی
– من بدونم دلیل این رفتارت چیه ، منطقی باشه گوهم میخورم..
خندم میگیره اما جلو خودم و میگیرم نیم خیز میشه و دستشو میگیره سمتم
– خندیدی؟
– پرو نشو حافظ ، هردفعه میخوام توضیح بدم یه جوری میپیچونی بعدم میگی
اداشو در اوردم و ادامه دادم
– تو نمیگی بهم چی تو سرت میگذرهههه
خندشو فرو میخوره و نزدیکم میشه

– من کی اینطوری گفتم؟؟
– دقیقا همینطوری گفتی
– نخیر نگفتم
حواسم بود داشت اروم اروم نزدیکم میشد ، دلم میخواست محکم بکوبم تو پاش که اینکارو هم کردم
– حواسم هست
اخ و اوخ کنان برگشت و پرید رو تخت
– خب بگو ، چرا میزنی؟؟
– حقته
با دستش رو تخت میکوبه
– بیا بشین ، بیا بشین اروم صحبت کنیم
قیافه ای میگیرم و جلو میرم..
– تو چرا از اونا معذرت خواهی کردی؟؟
– باز رفت سر حرف اولش ، عزیز دلم خب حق..
– میزنم تو دهنت بگی حق با اونا بود..
حق به جانب نگاهم میکنه
– تو داشتی میزدیش
– اینو میگی دیوونه میشم ، اخه مگه دیوونم ، مگه وحشیم؟؟؟ هستم؟؟
– خیر نیستی ، ولی چه ربطی داره؟؟
– حافظ خری؟؟یا خودتو زدی به خریت؟؟چرا نمیخوای بفهمی؟؟
من وحشی نیستم که الکی بپرم رو یه نفر و بزنمش ، اصلا پرسیدی چرا زدی؟
یهو پریدی مچ دستم و گرفتی معذرت خواستی فکر کردی کار درست و انجام دادی؟؟
کلافه میشه
– چی گفت بهت که اونجوری زدیش؟؟
– من نزدمش هم فقط تحدید کردم که میزنمش
حتی حسین هم که من نمیشناسمش اینو فهمید ، تو نمیخوای بفهمی؟
– این چیزی بود که تو به خاطرش به عموت بگی میخوای بهم بزنی؟؟
اخم میکنم و جدی میشم
– هنوزم میگم
– ایناز

– نگو ایناز ، انگار واقعا نمیفمی چی میگم
تو منو جلو اونا خورد کردی
این بار اولت نبود که منو بچه فرض کردی و خودتو بزرگ
اولین بارت نبود که کوچیکم کردی میفهمی؟
– عزیزم من قصدم این نبود
گریم میگیره
– الان که فهمیدی حق با من بود چرا چیزی نمیگی؟چرا معذرت نمیخوای؟؟
خیره نگاهم میکنه
– چی گفت بهت..
سرم و پایین میندازم و خیره انگشتام میشم
– گفت یتیمی ، گفت بی صاحابی
– واسه اون زدیش؟؟
-نزدیم ، میخواستم بزنم بفهم
– باشه باشه
حسین یه چیزایی میگفت
– گفت نمیتونم بخوابم؟
– دلیلش؟؟
شونه بالا میندازم
– خودمم نمیدونم ، شاید خیلی داغونم ، ولی خوب میدونم به درمان نیاز دارم
– پس چرا بهم نگفتی؟؟
– نتونستم ، وقت نشد
نمیدونم ، اصلا حالم خوب نبود
– چی کشیدی وقتی تو زندگیت نبودم؟؟؟
لبخند تلخی میزنم
– سختی
اهی میکشه و دستشو باز میکنه
– دیگه نگو منو نمیخوای ، معذرت میخوام
احتمالا عموتم بدونه چیشده و چرا همچین کردی حق و میده به تو و من بدبخت میشم
میخندم و خودمو جلو میکشم
– دیگه نمیگم

– الان چیکار کنم خوب بشی؟؟؟
سرمو فشار میدم تو سینش
– همینجوری بغلم کن فعلا تا من یکم رویا بافی کنم
– فقط رویا بافی؟؟
– اوهوم ، میخوام خونمون و تصور کنم
همون بچه هایی که گفتی رو تصور کنم
میخنده و محکم فشارم میده
– من بچه زیاد میخوام
– منم همینطور
– اسمشونو چی بذاریم؟؟؟
چشمام قلب قلب شده حس میکنم
با دکمه لباسش یکم ور میرم
– اگه پسر شد من میخوام بزارم اسمشو ها
– دختر شدم من
– نه دیگه؟؟
سرش کج میشه و با تعجب نگاهم میکنه
– پس کی بذاره؟؟؟
نیشم و براش باز میکنم که از خندم میخنده
– اونم من انتخاب کنم
قهقه میزنه و لپمو میکشه
– پس یه چیزی انتخاب کن با سلیقم جور باشه ، خب؟؟
-سلیقت چجوریه؟؟؟؟
موهامو نوازش میکنه
– مثه من دو اسمی نباشن، خیلی سر درگرمی داره
لب ور میچینم
-اع چرا من خیلییی دوست دارم

– خب من دوست ندارم ، قول دادی با سلیقم جور باشه ها
دستمو تو هوا تکون میدم و بی حال باشه ای میگم
– ولی دخترم و من باید انتخاب کنم به سلیقه خودمم
-چشم اینم قبوله
دستمو بالا میبرم و رو ته ریشش میذارم ، با لبخند نگاهم میکنه
انقده خوشم میاد وقتی لبخند میزنه ، مثله فرشته ها میشه
– مثله فرشته ها شدی
قهقه میزنه
– اینو من باید بگم دیوونه
– الان من کجام شبیه فرشته هاست
دستشو زیر چونش میزنه و یکم فکر میکنه ، بعد خم میشه رو صورتم و لبخند بزرگی میزنه
– چشمات ، گونه هات ، این ابروهای خوشگلت ، این دماغت ، لپات ، موهات
یکم مکث میکنه
دستش بالا میاد و روی لبم میشینه
– این لبات
نیشم که باز میشه قربون صدقم میره و خم میشه رو صورتم
دوست دارم وقتی اینجوری باهاش یکی میشم..
تقه ای به در میخوره و من از جا میپرم
سرم به سرش برخورد میکنه و اخم در میاد
– بفرمایید
در باز میشه و سمیرا و سرکی میشه
– ببخشید مزاحم شدم؟؟
جیغی میکشم و حافظ و هول میدم ، هنوز داره میخنده
میپرم بغل سمیرا و ماچش میکنم
چشماش اشکی شده
– الهی دورت بگردم آیناز ، تو کجا ؟؟اینجا کجا؟؟وقتی اقا حافظ گفتن اینجایی داشتم شاخ در میاوردم
لبخند میزنم و گونشو میکشم
– مثلا گفتم مواظبش باش در نبود من ، اینجوریه؟؟
– درگیر بودم اونور به خدا
چشم غره ای بهش میرم که خودشو لوس میکنه و من دوباره ماچش میکنم
– دلم برات تنگ شده بود دوستم
باهم میریم پایین
– منم همینطور ، وقتی فهمیدم اینجایی نمیدونستم چیکار کنم
وقتیم که رسیدیم بیدار نبودی
میخواستم بیام گوشتو بپیچونم
من باید میفهمیدم تو اونجوری شاد بودی پشت تلفنا
چشم و ابرویی اومد و نیشگونی گرفت ازم
– نگو اومده پیش یار خانوم خانوما
-دیدم تو خیلی داری لاو میترکونی دلم خواست به خدا

حافظ با عمو و باباعلی صحبت کرده بود
اونام هم منو هم حافظ و بخشیدن
البته کلی گوش حافظو پیچوندن جلو جمع که من کلی ذوق کردم
دو هفته گذشت ، خوشحال تر بودم و وقتمو با سمیرا میگذروندم
کلاسای دانشگاهمم خیلی خوب بودن
اسون بودن و میتونستم باهاشون کنار بیام ، البته بهزاد و لیلا خیلی بهم کمک میکردن
خداروشکر خبری از قاتله نبود
رابطم با اون استاده وحشیم تقریبا خوب شده بود و دیگه حداقل فوشش نمیدادم
انقد از سمیرا پیش لیلا و از لیلا پیش سمیرا تعریف کرده بودم که هردو شیفته هم شده بودن دورادور
برا همین تصمیم داشتیم امشبو همگیی باهم جوونا بریم بیرون..
نگاه بی حوصله ای به کتاب انداختم و اصلا تموم نمیشد
– مثلا داری درس میخونی؟؟
سرم چرخید سمت حسینی که این روزا بیشتر اینجا میومد
– اره ولی مثلا دارم میخونم ، انقدر سخته که دیوونم کرده
اخه چرا باید این درسو پاس کنیم؟؟؟
به قیافه نالم میخنده و گوشمو میپیچونه
– مگه به تو نگفتیم تنهایی نیای تو باغ ، اینجاام جائه؟حداقل با سمیرا خانوم میومدی

چشم غره ای میرم براش
– چغلی کنی دیگه نه من نه تو ، ببین چقدر خوشگله اینجا..
هوفی میکشه و میشینه کنارم
– نمیفهمی یا نمیخوای بخونی؟؟؟
– میخواما ، ولی نمیشه ، درواقع تمرکز ندارم
کتابو از دستم میکشه و کمی نگاهش میکنه
– اسونه
– واسه تویی که دکتراتم گرفتی اره
– جای باباتم من دختر ، تو چیه؟؟
نیشم و باز میکنم که لپمو میکشه ، کلا دوست داره با این لپ و گوش من ور بره..
انقد کشیدتشون قرمز شدن
– پسر خاله ی شوهرمی ، تو نگم چی بگم؟؟؟

– برنامه ی امشبو خبر داری؟؟؟میای توام؟؟؟دوست دخترتم بیار
میخنده
– دوست دختر ندارم ، تو خودت یکی واسم جور کن
– ای به چشمممم ، تازه این که چیزی نیست به زن عمو جون گفتم یه جلسه با مادرا بزاره همرو زن بده
توام گفتم یه فکری کنه برات
حس میکنم ناراحت میشه ، چوبی برمیداره و روی خاک نقشی میکشه
– کی به من زن میده؟؟؟
لبخند میزنم
– چته مگه؟؟ حالا چون شبیه اقای مایی میگمااا، جای برادری خوش برو رویی ، درسم خوندی ، شغلم داری
دوتا خونه داری
جون عجب کیسی هستی لعنتی
کوفتی میگه و باز لپمو میکشه که حمله میکنم بهش
– اع چخه نیا جلو
چشم غره ای بهش میرم و دندونامو نشونش میدم
– راست میگم حسین ، بیا برات زن بستونم
– باشه حالا فکر میکنم راجبش
ایش چه نازی ام داره
– تا تو فکر کنی همه دخترا شوهر میکنن
شونه بالا میندازه و یهو جدی میشه
– دوهفته گذشته و فکر نمیکنی باید ادامه بدیم؟؟؟
با تعجب نگاهش میکنم
– چیو؟؟
– حرفای اون روز تو اتاقت ، خوابایی که میبینی ، این افسردگی پنهانی که داری
فکر می‌کنی اینا همش الکیه؟
میدونی اگه جلوشو نگیری چه عواقبی داره؟به حاملگیت فکر کردی؟؟
اگه بعد از زایمان افسردگی بگیری میدونی چقدر سخت میتونی خودتو کنترل کنی؟
با گوشه کتاب ور میرم
حواسم به حرفاشه و نمیدونم باید چی بگم؟چجوری جلوی خودم و بگیرم؟؟
چجوری درمان و شروع کنم؟
– چیکار باید کنم؟

میخنده ، دقیقا شبیه حافظه ، حتما باید دختر خوبی براش پیدا کنم وگرنه حیف میشه
البته حافظ شبیه اینه
هوفی میکشم
– اصلا سخت نیست
– نمیدونم چیکار کنم ، این میترسونه منو
نمیدونم چقدر مشکلم حاده
نمیدونم بقیه چطور میخوان رفتار کنن ، نمیدونم چطوری باید از شر اون خوابا ، از شر اون بغض و اون جنون راحت بشم..
این افکار تو مغذم دیوونم میکنن ، میفهمی؟؟
– چرا باید نفهمم دختر جان؟؟ من شغلم همینه ، شغلم دقیقا اینه که کمک کنم به تو به بقیه
– منم میخوام به خودم کمک کنم ، اما چیزی که آزارم میده جلومو میگیره و من حتی نمیدونم چرا و چی داره اینکارو میکنه
لبخند میزنه
– میفهمم عزیزم ، من میدونم از کجا باید شروع کنم
تو فقط باید قول بدی همکاری کنی
باشه؟؟ باید قول بدی وسطش ولم نکنی بری
من میتونم کمکت کنم به شرط این که خودت کمکم کنی..
ناراحتم ، سردرگمم ، میخوام به خودم کمک کنم
به خاطر خودم ، به خاطر خانوادم ، به خاطر حافظ
باهاش دست میدم و اون امید ته نگاهش دلگرمم میکنه..
با شنیدم اسم خودم توسط حافظ میچرخم
داره میاد این سمتی و توپش پره
نیشم باز میشه و اماده میشم واسه دلبری و لوس شدن..
حسین به حالتی که گرفتم میخنده

– ایناز؟؟؟؟؟؟؟
صداش بلنده ، اهمی میگم و بلند میشم ، لبخند میزنم و میپرم تو بغلش
-جون ایناز؟؟
سعی میکنه نخنده
– شما اینجا چیکار میکنی؟؟؟
حق به جانب نگاهش میکنم ، یکم میچرخم و کتابمو نشونش میدم
– داشتم درس میخوندم ، تنهاام نبودم ، این حسین جونتم بود
تازه اومدش نذاشت من درسمم بخونم دعواش کن..
حسین چشماش گرد میشه و حافظ میخنده
– یعنی قبلش تنها بودی دیگه نه؟؟
اوه اوه سوتی
– ااممم نههه ، تنها نبودم که
– چرا اتفاقا بود
با همون نگاه معروفم میچرخم سمت حسین و دندونامو نشونش میدم که یه قدم میره عقب
– اع ترسیدم
چشم غره ای میرم بهش
– فضولی؟؟
انگشت اشارش و جلو چشمم تکون میده و ابرو بالا میندازه
– نگفتم باهام در نیفت؟؟؟
پوزخندی میزنم و برمیگردم سمت حافظ
چرا اصلا از اول خودمو خسته کردم؟؟
-‌حافظییی تو دعوام میکنی اومدم اینجا؟؟؟
خم میشه و جلو حسین لبمو میبوسه
– نه قربونت برم
نیشم باز میشه
پرو پرو برمیگردم سمتش و پیروز شده ابرو بالا میندازم
جفتشون بهم میخندن
– الا تو خرم کردی؟؟؟
الکی لبمو گاز میگیرم
– هین ، خدا نکنه واسه چی؟؟؟؟

سرشو تکون میده و خم میشه کتابمو برمیداره
– بیا بریم انقد لوس نکن خودتو
پشتم و میکنم به حسین
– اره بیا بریم ، راستی بهت گفتم امشب برنام۶ داریم با بچه ها؟؟؟
میزنه پشتم و من چشم غره میرم بهش
– چه برنامه ای؟؟الان میگی بچه؟؟
خودمو از دستش در میارم
– چیه همتون هی میزنید منو شماهااا
الان گفتم دیگه ، تازه عباس فقط امشب و فردا هست ، بعدش میره
میخوای همینجوری بره؟؟؟
بعدم من بهش گفتم از اونجا انتقالی بگیره بیاد اینجا
دستامو میکوبم بهم ، عباس گفت نه ولی غلط کرد
– چی‌گفت حالا
با خنده میگم
– کلی غر زدم اخرشم گفت نه نمیشه ، بچه پرو بهونه میاره
منم گفتم غلط کردی ، باید بیای اینجا دور هم باشیم
فعلا داره فکر میکنه
البته دوهفته شده داره فکر میکنه ، انگار عروسه
باز لپم و میکشه که میزنم پشت دستش
– بابا کبود شدم انقد نکشید این بی صاحابو
میخنده
– خوش میگذره
– خیرسرت شوهرمی نباید بزاری بقیه بکشن ، بعد تشویقشونم میکنی؟؟
این دفعه خم میشه و گازم میگیره
جیغی میکشم
– نمیدونی که چقدر حال میده اخه
دستشو پس میزنم و تند تند راه میرم ، بچه پرو ها
صدای دادشو میشنوم
– قهر نکنیا
میچرخم و میبینم که وایمیسته حسین برسه بهش ، یادمون رفت بیاریمش بچرو

وارد خونه میشم و بلند سلام میده
ارسلان و عباس از جا میپرن که قهقه ای میزنم
– زهرمار دختره ی لوس
اداشو در میارم و میرم پیش زن عمو
– چطوری عشق من؟؟
دستمو بوس میکنه که منم خم میشم و گونه گوشتی و خوشمزشو میبوسم
– خوبم دخترم ، حالت خوبه امروز مامان جان؟؟
میام جوابشو بدم که صدای ارسلان و میشنوم
– باز تو رفتی پیش مامان من دختره ی ورپریده؟؟؟
زبونمو در میارم براش
– زن عمو جون خودمه ، به تو چه
زن عمو ام پشتمو میگیره
– ارسلان چیکاره بچم داری؟؟؟
صدای تق برخورد تاس با تخته میاد و بعد سرش که بلند میشه
– مامان مطمئنی من پسرتم؟؟؟
زن عمو میخنده
– نه از تو لپ لپ در اوردیمت..
قهقه من و عباس همزمان میشه با وارد شدن حسین‌و حافظ
چشم غره میرم بهشون که میخندن و به عباس و اری میپیوندن
جون بابا چه بادیگاردایی دارم
باورش سخته ولی همشون جمع شدن واسه محافظت از من..
هوفی میکشم و میرم سمت اشپرخونه
احتمالا سمیرا اونجاست
– سمیرااااااا
طبق معمول لاو میترکونه
– اره فداتشم ، نه خسته نیسم
باشه توام با اقا صحبت کن شبو بهش بگو
ناراحت نشه یه وقت ما ام هستیم..
من چشم غره میرم بهش
– نه خانوم که راضیه..
پوست خیار و بر میدارم و اداشو در میارم وقتی بهم میگه خانوم
میخنده
– باشه عشقم زود بیا ، منتظرتما

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن