آخرین مطالب

رمان عشق بازی پارت29

1 (20%) 1 vote[s]

رمان عشق بازی

نویسنده:رها

زمان پارت گذاری هر هفته

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق بازی وارد شوید

-خب حالا میریم داخل و خیلی آروم براش ماجرا رو توضیح میدی.
باشه عزیزم؟

نمیدونم چرا زبونم کار نمیکرد بگم که من نمیتونم برای بابا توضیح بدم…
به آرومی منو همراهی کرد تا به اتاق رسیدیم و هر سه تاشون با اضطراب و ناراحتی نگاشون ب ما بود که حرف بزنیم.

اما من نمیتونستم..با چشام به آریا فهموندم که خودش باید شروع کنه.

سرشو انداخته بود پایین..اونم نمیتونست بازگو کنه ماجراهای سختمون رو…
-حب راستش دلیل این همه بی قراریای چند روزه‌ی ماهگل و بستری شدنش چند روز تو بیمارستان به دلیل بچه بوده…
یعنی ما بچه ای نداریم دیگه. چجوری بگم.. اوممم خب…

خودمو جم و جور کردم و سعی کردم دیگه بیش از این آریا رو اذیت نکنم و خودم ادامه بدم،وسط حرفش که داشت من من میکرد پریدم..

+بابا جون من بچه ندارم ،از پله ها افتادم و بچه م رو از دست دادم.

بابا تو همون حالتی که نشسته بود،شوکه زیادی به قلبش وارد شد .دستشو گذاشت روی قلبش و چشماشو بهم فشار داد و سعی کرد حرف بزنه…

به مامان نگاه کردم که کمکش کنه و دستپاچه به آریا گفتم:

+آریا تروخدا یه کاری بکن ببریمش بیمارستان..‌‌لطفا الان از حال میره!
-عزیز من چیزی نیست خوب میشه شوک بهش وارد شده.
آریا با استرس به نغمه گفت:
-میشه ماهگلو ببری بیرون اینجا نباشه؟!

*آره چرا که نه.
دستمو گرفت و منو میخواست به سمت بیرون ببره اما مقاومت میکردم،میخواستم پیش بابا بمونم نباید بهش میگفتم الان حس عذاب وجدان دارم اگر حالش بدتر بشه چی؟

نغمه سعی داشت دلداری بده و خیلی آروم باهام حرف میزد.
*عزیز دلم خوب میشه چیزی نیست نگران نباش،تو تقصیری نداری خب اتفاقیه که افتاده دیگه.

دست نغمه رو ول کردم و رفتم سریع آشپزخونه یه لیوان آب برداشتم و رفتم پیش بابا.
مامان داشت بهش دلداری میداد و آرومش میکرد،منم کنارش زدم و بالا سرش وایسادم و یکم آب دادم خورد و یه ذره هم به صورتش پاچیدم که خنک بشه..

خیلی اذیت شد بنده خدا..فکر نمیکردم اینجوری بشه..
خیلی آروم شروع کرد به حرف زدن..

*دخترم!
+جونم بابا بگو.آروم باش کم حرف بزن…
*تا سرمو نزاشتم سینه‌ی قبرستون، یه نوه برام بیارید…
سعی کردم خودمو کنترل کنم و اشکام سرازیر نشه تا بابا بیشتر از این اذیت نشه.

بدستشو تو دستام گرفتم و بوسه ای زدم.
با بغض گفتم:
+چشم حتما..شما غصه‌ی هیچی رو نخور.
دستشو دراز کرد به سمت آریا..
اومد نزدیک و دست بابا رو گرفت. گفت:
-هر چی میخوایین انجام میدم فقط شما اذیت نشو،دخترت ناراحت نشه.

*پسرم،دخترمو اذیت نکن..من دیگه عمری برام باقی نمونده.. نمیتونم زیاد پشتش باشم..فقط آرزوم اینه نوه‌ی یکی یه دونم رو قبل مرگم ببینم و از دنیا برم.

-آرزوتون دست ماس،منو ماهگل برآورده‌ش‌ میکنیم.
بابا لبخندی از روی رضایت زد.

نزدیک دو ساعت میشد نشستیم پیش بابا و مامان و همچنین نغمه کلی گپ زدیم.
صدای در اومد،آریا گفت :
-با اجازتون من میرم درو باز کنم.
مامان بلند شد و گفت:
* نه پسرم بشین من میرم شما مهمونی بفرما‌..
هر چقدر اصرار کرد که بشینه،آخر بابا گفت:
*بابا جان اون بنده خدایی که ‌پشت دره زیره پاش علف سبز شد.
منو نغمه زدیم زیر خنده…
و به هم اشاره کردیم و‌مثل بچه هایی که ذوق دارن برای در باز کردن مسابقه گذاشتیم و مقاومت میکردیم که دیگری نتونه زود تر به در برسه‌.
خیلی حس خوبی بود…حال عجیب و انرژی زایی بهم دست داد.‌
نغمه زودتر رسید و سریع درو باز کرد.

سریع خودشو کمی به عقب کشید..
ترس به جونم افتاد؛یعنی کیه که این دختر اینجوری ترسید؟
یکم رفتم نزدیک تر و کنار نغمه وایسادم.
یه آقای قد بلند و خیلی خوشتیپ و معلوم بود از خانواده‌ی اصیل و ثروتمنده..
رو به نغمه گفتم:
+ایشونو میشناسی عزیزم؟

من من کنان شروع کرد به حرف زدن.
*اااام اره اره مگه میشه نشناسم وا !!
+خب اخه یجوری شدی ترسیدی اره؟

*نه بابا بزار معرفی کنم..

اصلا نفهمیدم معنیه ترس و اظطرابی که داشت ولی دم نمیزد چی بود؟
ولی میدونستم هرچی هست به اون آقا مربوطه.
آقائه همینجوری وایساده بود‌ و نگاه میکرد جوری که واقعا فکر کردم زبون نداره !

که نغمه رو صدا زد‌.
-نغمه!؟
معرفی نمیکنی عزیزم؟

*چرا چرا الان…
روبه من کرد و با دست آقا رو نشون داد و گفت:
*ایشون همسرمه..آقا سیاوش…
+بله متوجه شدم .
به آقا سیاوش لبخندی زدم.
این بار روبه سیاوش کرد و منو معرفی کرد به عنوان بهترین دوستش‌..و حتی خواهرش..

قیافه‌ی آقا سیاوش یه جور عجیبی شد.
-منم خوشبختم ماهگل خانوم..

-خب دیگه نغمه جان بریم عزیزم؟نمیخای بریم خونه؟مثل اینکه خیلی بهت خوش گذشته…
البته اصراری ندارم اگر دوست داری کنار دوستت بمون فردا میام دنبالت ..

*اوووممم نه راستش ماهگل میخاد بره‌.
باشه اجازه بده پس برم کیفمو بردارم یه چند دقیقه صبر کن اگر ممکنه!

-منتظرم عزیز دلم.

در ورود رو نیمه باز گذاشتیم و برگشتیم بریم تا آماده شیم و برگردیم.
همین که برگشتیم آریا جلومون سبز شد.

نمیدونم چرا ولی مثل اینکه دستپاچه شده بودم.
همش این پا اون پا میکردم که با نغمه برم داخل که سریع خدافظی کنیم و بریم.

-عزیزم؟کجا به این سرعت؟
کی بود در زد؟! یکم دیر کردید نگران شدم.

نغمه شروع کرد به حرف زدن.
*آقا آریا، همسرم اومده دنبالم من دیگه باید رفع زحمت کنم.

-نه بابا چه زحمتی خانوم !شما رحمتی مخصوصا اینکه دوست ماهگل جان هستی که خیلی بهتر!!
بازم تشریف بیارید این طرفا،مخصوصا عمارت حتما بیایید ماهگل خوشحال میشه.

*چشم حتما با اجازه دیگه من از همین جا خدافظی میکنم برم از خاله اینا هم خدافظی کنم و برم.

خیلی باهم قشنگ صحبت میکردن.شخصیت خودشون رو نشون میدادن و اعتماد من رو جلب میکردن.

با نغمه رفتیم داخل و مامانم گفت:
*کجا عزیزم؟ دارید میرید؟

انگار دلش گرفته بود و دوست نداشت از اونجا بریم.
نغمه گفت:
+ خاله جون ببخشید تروخدا زحمت دادیم دیگه از خدمتتون مرخص شیم‌. سیاوش اومده جلو در منتظره.

مامان با لبخند گفت :
*ایشالا باز میای دخترم برو اشکال نداره.

رو بوسی کردن و منم رفتم جلو و پا پیش گذاشتم برای خدافظی و رو بوسی.

رو بوسی کردم و بغلم کرد محکم و گفت:
*دخترم بازم زود زود سر بزن باشه؟

-باشه کاری نداری؟

*نه عزیزم خدا نگه دارتون مواظب خودت بیشتر باش.

-چشم فعلا.

رفتم اتاق از بابا خدافظی کردم و کیفمو برداشتم.
نغمه صدام زد که بیا بریم منتظر نزاریم.

رفتیم تو حیاط داشتیم میرفتیم سمت در که آریا گفت:
+عزیزم بزار من برم خدافظی کنم بیام.. برو سوار ماشین شو.

رفتم جلوی در با آقا سیاوش خدافظی کردم .
هنوز سوار ماشین نشده بودم که
نغمه رو صدا زدم و با آقا سیاوش وایسادن تا من رفتم بهشون برسم.

دستمو گذاشتم رو کمر نغمه و با خوش رویی رو به همسرش گفتم:

-ببخشید نتونستیم درست آشنا بشیم و بیشتر با هم وقت بگذرونیم ولی تشریف بیارید حتما حتما عمارت..
نغمه دوست خیلی خیلی خوبه منه تاکید میکنم حتما بیارینش اونطرف‌.

لبخندی زد و گفت:
*باشه اگر مشکلی نبود حتما میارم.با اجازتون ما دیرمون شده.

نغمه آروم گفت :
+خدافظ
خیلی عجیب بود.انگار من هفت پشت غریبه بودم برای نغمه.
عجله داشتن رو درک میکردم اما اینکه انگار میخواستن ازم فرار کنن.

نسبت به آشنایی با آقا سیاوش احساس خوبی نداشتم.
رفتم سمت ماشین و سوار شدم.

دقیقه ای نگذشته بود که آریا اومد و سوار ماشین شد و به راننده گفت:
+ میشه حرکت کنید!

ماشین حرکت کرد و تا دقایقی حرفی نمیزدیم باهم.

یاد این افتادم که آریا با سیاوش حرف زدن وقتی منو نغمه رفتیم داخل خدافظی کنیم؟!

-چیزه راستی!
+جان؟

بهش نگاه کردم و ازش پرسیدم:
-با همسر نغمه حرف زدی؟

+ نه عزیزم اصلا حواسم نبود برم جلوی در که آشنا بشیم اما رفتم دستشویی.‌ ببخشید اگر دلخور شدی از این موضوع..حواسم نبود.

-نه بابا چه دلخوری گفتم شاید آشنا شدید ببینم چی گفتید. عیب نداره..ایشالا دفعه بعد.

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن