آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت 10

3.5 (70%) 2 vote[s]

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر 3 روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

هنوز نمیدونستم ماجرا چیه و آرمیتا تو چ حالیه که آقاجون اومده اینجا و دست به دامن ما شده ، به آریا خیره شدم و گفتم:
_آرمیتا تو چه وضعیتی هست آریا!؟
آریا با پوزخند بهم خیره شد و گفت:
_مثل همیشه برگشته جوری که انگار حافظه اش رو از دست داده میدونی جالبش کجاست اینجا که آرمیتا فقط یه بخشی از حافظه اش رو یادش هست که من شوهرش هستم و عاشق و معشوق هستیم!
با شنیدن این حرف آریا برای چند دقیقه بیصدا بهش خیره شدم یهو شروع کردم به بلند بلند خندیدن واقعا هم خنده دار بود
وقتی خنده ام تموم شد به سمت آریا برگشتم و گفتم:
_داری شوخی میکنی دیگه درسته!؟
_نه
به سمت آقاجون برگشتم و گفتم:
_اومدید اینجا زندگی من رو خراب کنید بااون نوه ی هرزه تون زندگی من رو کم بهم ریخت که دوباره شروع کردید!؟
_دکتر هم تائید کرده آرمیتا …
عصبی حرفش رو قطع کردم و فریاد زدم:
_به من ربطی نداره دکتر چی گفته یا نگفته من نمیزارم زندگیم رو خراب کنید بهتره به فکر یه شوهر دیگه براش باشید الانم از این خونه برید بیرون همین الان!
نگاه عمیقی به من انداخت و از خونه رفت بیرون
نفس های عمیق و پی در پی میکشیدم تا آروم باشم ، صدای خش دار آریا بلند شد:
_فکر نمیکردم تب عشقت انقدر تند باشه خوشگلم!
با شنیدن این حرفش تیز به سمتش برگشتم با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم:
_خوشت اومده مثل اینکه از این وضعیت
دستش رو دور کمرم حلقه کرد من رو به سمت خودش کشید و خیره به چشمهام شد و گفت:
_من جز زن خودم به هیچ زن دیگه ای حتی نگاه هم نمیکنم ، آرمیتا هم فعلا مجبوره این کلک هارو بزنه اما مطمئن باش دوباره دستش رو میشه و اینبار نمیتونه قصر در بره چون من میندازمش زندان باید تاوان پس بده تاوان کاری که باهات کار کرد و باعث شد اون هم شکنجه بشی!
_من دنبال انتقام نیستم آریا اما میخوام یه زندگی آروم کنار تو و بچه داشته باشم.
لبخند جذابی زد و گفت:
_همین الانش هم زندگی آرومی کنار من داری غیر از اینه!؟
_باز تو خودشیفته شدی آریا!
بدون توجه به حرفم لبهام رو شکار کرد که صدای گریه ی ساتین و سوگند اومد سریع ازش جدا شدم و به عقب برگشتم پرستار ساتین و سوگند رو آورده بود پایین
صدای حرصی آریا بلند شد
_چقدر این بچه حسوده!
_به باباش رفته
به سمتشون رفتم ساتین رو که داشن گریه میکرد محکم بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم:
_عشق مامان چطوره!؟
با شنیدن صدام دست از گریه برداشت با چشمهای درشت مظلومش بهم خیره شد و گفت:
_ماما
آریا اومد کنارم ایستاد و گفت:
_پدر سوخته رو ببین به جا اینکه اول اسم باباش رو بگه میگه مامان!
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:
_پسرا مامانین شما با دختر خانومت خوش باش
آریا سوگند رو بغل کرد و در حالی که قلقلکش میداد گفت:
_معلومه که با دختر گلم خوشم مگه نه عشق بابایی مگه نه زندگی بابایی!
با حسادت بهش خیره شدم و گفتم؛
_چقدرم دختر لوسش رو دوست داره!
بهم خیره شد و با لحن خاصی گفت:
_حسودیت شد
ازش رو برگردوندم و درحالی که همراه با ساتین به سمت سالن میرفتیم بلند گفتم:
_نخیررر!

_آریا
نگاهش رو بهم دوخت و با صدای خش دار شده ای گفت:
_جان
_مشکلت با بهادر حل شد !؟
با شنیدن این حرف من اخماش تو هم رفت و گفت:
_هنوز باهاش مشکل دارم ولی بخاطر خواهرم فعلا باهاش کنار میام
لبخند محوی روی لبهام نشست پس بلاخره سر عقل اومده بود
_رویا رو دیدی !؟
_هنوز نه قراره فردا برم دیدنش!
_منم باهات میام
سرش رو تکون داد تنها ، براش خوشحال بودم آریا خواهرش رو خیلی دوست داشت حقش بود به خواهرش برسه امیدوار بودم یه زندگی عالی و خوب داشته باشه.
* * * *
#بهار

دستام به وضوح یخ زده بود رویا همسر بهادر روبروم نشسته بود و با لبخند داشت بهم نگاه میکرد حس های مختلفی بهم دست داده بود ، ترس ، شرمندگی ، عذاب ، خیلی حس بدی بود عاشق کسی باشی که خودش زن داره
و حالا زنش روبروم نشسته بود نمیتونستم بیشتر از این اونجا بشینم ، به سختی بلند شدم و با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفتم:
_رئیس با من کاری ندارید مرخص بشم!؟
بهادر نیم نگاهی به صورت رنگ پریده من انداخت و خیلی سرد گفت:
_میتونی بری!
سریع از اتاق خارج شدم دستم رو روی قلبم که داشت تند تند میزد گذاشتم
_بهار خانوم خوب هستید!؟
با شنیدن صدای آریان شریک کاری جدید شرکت سرم و بلند کردم گیج بهش خیره شدم و سری تکون دادم اومدم از کنارش رد بشم که احساس کردم سرم داره گیج میره داشتم میفتادم که حس کردم تو بغل گرمی فرود اومدم و سیاهی مطلق.
با احساس سردرد چشمهام رو باز کردم
نگاهم به اتاق ناآشنایی افتاد کمی به مخم فشار آوردم تا فهمیدم اینجا بیمارستان بود
با یاد آوری شرکت آه تلخی کشیدم که صدای آریان اومد:
_خوبی !؟
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_ممنون ، ببخشید من شما رو تو زحمت انداختم
_این چ حرفیه!
ساکت به یه گوشه خیره شده بودم که صداش باعث شد نگاهم رو به سمتش بچرخونم و بهش خیره بشم
_ تو عاشق بهادر هستی !؟
با شنیدن این حرفش خشک شده بهش خیره شدم

قبل از اینکه بخوام جوابی بهش بدم در اتاق با صدای بدی باز شد نگاهم به بهادر افتاد که با خشم نگاهش بین من و آریان در گردش بود جوری داشت نگاه میکرد انگار مچ ما دوتا رو تو بد وضعیتی گرفته
_اینجا چخبره !؟
آریان خونسرد به بهادر خیره شد و گفت:
_بهار حالش بد شد من آوردمش بیمارستان
بهادر عصبی بهش خیره شد و گفت:
_بهار خانوم!
نگاهم به آریان افتاد که خیلی خونسرد داشت به بهادر نگاه میکرد برای اینکه بیشتر از این گند نزنه گفتم:
_بهادر!
با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت و گفت:
_ حالت خوبه !؟
_آره
به سمتم اومد که صدای آریان بلند شد
_سرمش تموم بشه مرخص میشه نیاز به اومدنت نبود بهادر.
به وضوح مشت شدن دستاش رو دیدم این حالتش رو خیلی خوب میشناختم به سختی داشت خودش رو کنترل میکرد تا هیچ حرفی نزنه که بعدا پشیمون بشه نفس عمیقی کشید و گفت:
_بهار رو خودم میبرم احتیاجی نیست ، لطف کردید الان میتونید برید
آریان به سمتم اومد و گفت:
_بیشتر مراقب خودتون باشید بانو!
با رفتن آریان بهادر با خشم به من خیره شد و غرید:
_ اون مرتیکه اینجا چ غلطی میکرد!؟
چشمهام گرد شد
_بهادر خودت که شنیدی چی گفت
_خفه شو نمیخوام صدات رو بشنوم خودم به حسابت میرسم

 

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن