آخرین مطالباستاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت15

4 (80%) 4 vote[s]

رمان استاد خلافکار

***پارت ها به ترتیب انتهای صفحه***

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خلافکار از همینجا وارد شوید

 زمان پارت گذاری هر دو تا سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت شصت تیپ حمایت شما دلگرمی ماست

دلیل کوتاه بودن پارت ها آپدیت پارت جدید همگام با نویسنده میباشد  بدیهی است درصورت قرار دادن پارت بلند حتما زمان آپدیت پارت جدید زمان برتر خواهد بود….

نالیدم
_آرش من…
خیره به چشمام گفت
_دوستم داری؟ مثل سابق؟
سر تکون دادم که گفت
_پس بگو بله.بهم اعتماد کن.
لبم و گاز گرفتم،خدایا هر چه باداباد…
با صدای آرومی گفتم
_بله
و صدای دست زدن توی گوشم پیچید و دستم توی دست بزرگ و مردونه ی آرش حبس شد.

* * * * *
هیکلش بهترین هیکلی بود که توی عمرم دیدم.وقتی لباس فرمش و می پوشید تبدیل میشد به یه پلیس اخمو و با جذبه.
با لذت نگاهش کردم که داشت با تلفنش صحبت می‌کرد. لنزام و از چشمم در آوردم و توی آینه به چشمای آبی دریاییم نگاه کردم.
مامانم به خاطر لاله سکته کرد و تا مرز مرگ رفت و بابام انگار صد سال پیر شد. به هر راهی زدم تا پیداش کنم اما نشد،این آخرین راهی بود که برام مونده بود که اونم…
با دستایی که دور شکمم حلقه شد تکونی خوردم و برگشتم.
توی بغل ورزشکاریش تقریبا گم شدم. دستش و زیر چونم زد و سرم و بلند کرد.
به چشمای سیاه و خشنش نگاه کردم و خجالت زده سرم و انداختم پایین…
سرش و توی گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید و گفت
_اگه انقدر منو تشنه ی خودت نمی کردی شاید می تونستم امشب یه کم بهت رحم کنم.
تا بخوام معنی حرفش و بفهمم با قدرت هلم داد سمت تخت.
خندیدم و گفتم
_وحشی شدی!
خم شد روم و حریصانه لبم و به بازی گرفت.
هلش دادم عقب و گفتم
_آرش نمیخوای یه مهلت به جفتمون…
پیرهنم و تقریبا توی تنم پاره کرد و گفت
_تو بگو ی دقیقه…
کمربندش و باز کرد و تمام حرص این مدتش رو با خشونت رفتارش خالی کرد.

* * * *
همچنان زیر شکمم و ماساژ می‌داد که کلافه گفتم
_به خدا درد ندارم ول کن دیگه…
بدون این‌که چشم ازم برداره گفت
_پس چرا انقدر کج خلقی قندم؟
تند نگاهش کردم و گفتم
_خیلی بیشعوری نگاه کن گردنم و…تنم و… خوب یکی ببینه من چی بگم؟
بوسه ای روی جای کبودی گردنم زد و گفت
_یکی گه زیادی میخوره گردن و سینه ی خانوم منو ببینه.
باز چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_وحشی…
تن بزرگش و خم کرد روم و گفت
_وحشی بازی ندیدی.
با چشمای گرد شده گفتم
_نکنه دوباره…
با شیطنت گفت
_میدونی که من قدرت ده بارشم دارم تو هم که دردی نداری…
خواست سرش و جلو بیاره که صدای گوشیش توی اتاق پخش شد. اخم در هم کشید و گفت
_ کیه این وقت شب؟
از روم بلند شد و موبایلش و برداشت.با دیدن شماره گفت
_خیر باشه،آرمینه!
مثل برق سر جام نشستم که زیر دلم تیر کشید اما اعتنایی نکردم…آرمین چی کار می تونست داشته باشه اونم سه نصفه شب؟

مکالمه ی آرش که تموم شد موبایلش و به طرفی پرت کرد و کلافه و گفت
_آخر از دست این پسر میمیرم من…
نگران گفتم
_چی شده آرمین؟
در کمدش و باز کرد، پیراهنی در آورد و گفت
_احمق خودش و خفه کرده با مشروب!
بلند شدم و گفتم
_منم میام.
با جدیت گفت
_لازم نکرده بشین سر جات.
بی اعتنا دنبال شلوار جینم گشتم و گفتم
_میام آرش منم نگرانشم.
با سرزنش نگاهم کرد و گفت
_شد یه بار یه چیزی بگم و بگی باشه
دو دقیقه ای حاضر شدم و گفتم
_کی بود بله رو سر سفره ی عقد داد؟من آمادم بریم.
چپ چپ نگاهم کرد و دست سالمم و گرفت و دنبال خودش کشوند.
* * * * *
نگران نگاهش کردم.وضعیتش از اونی هم که فکر میکردم بدتر بود.
برای بار پنجم توی این ده دقیقه تمام محتویات معده شو توی سطل بالا آورد.
آرش با خشم گفت
_به اندازه ی ظرفیتت میخوردی احمق… حال و روزش و نگاه…پوکوندی خودتو…
آرمین در حالی که لباس زنونه ای رو توی دست داشت،کشدار و هذیون وار گفت
_تو چه میفهمی… دست زنت و گرفتی پیشته چه میفهمی من…
نتونست حرفش و ادامه بده،دلم سوخت… تا حالا آرمین و با این شکل ندیده بودم. سکسکه ای کرد و گفت
_مث سگ می‌خواستمش و بهش شک کردم.به گلم شک کردم من قاتلم،قاتل زنم،قاتل بچم…
چشمام گرد شد و گفتم
_مگه بچه داشتی؟
آرش نگاه تندی بهم انداخت که خفه خون گرفتم.
آرمین لباس و روی صورتش انداخت و چند تا نفس عمیق کشید و جنون وار داد رد
_لعنتی بوش رفته،رفت…بوی تنشم رفت…خودشم رفت…
آرش لباس و از صورتش کنار زد و گفت
_پاشو پسر تا تو یه دوش نگیری حالت جا نمیاد پاشو…
داشت آرمین و بلند می‌کرد که صدای بسته شدن در حیاط و پارک شدن ماشینی اومد.
سریع به سمت پنجره رفتم و از لای پرده نگاه کردم و با دیدن امیر کیان در حالی که سیگاری کنج لبش بود و با تلفن حرف می‌زد خشکم زد.
آرش با جدیت پرسید
_کیه؟
ترسیده پرده رو انداختم و گفتم
_بدبخت شدم!کیانه…
چنان اخم در هم کشید که یه لحظه شک کردم حرف بدی زده باشم.
با لحن تندی گفت
_بهت گفت اسمش و تو دهنت نچرخون… لازمم نیست بترسی،تو دیگه زن منی کور خوندی اگه فکر کردی بعد عقدم می‌ذارم دور اون یارو بپلکی.
ناباور گفتم
_چی میگی آرش؟ من باید قائم بشم اگه منو با تو ببینه همه چی خراب میشه.
خواستم برم که بازوم و گرفت و کنار گوشم خشن و محکم گفت
_اون حرومی که سهله، کل دنیا تو رو با من میبینن لیلی اینو تو کله ی پوکت فرو کن

ترسیده نگاهش کردم. زده بود به سرش؟ این همه تلاش کردیم که الان…نمیشد،خواهرم و فدای غیرت بیخودی آرش نمیکردم.
دستم و از دستش کشیدم و تند بیرون رفتم صدای عصبیش از پشت سرم اومد :
_روی سگم و بالا نیار بیا اینجا.
اعتنایی نکردم و خواستم از پله ها برم پایین که در خونه باز شد و کیان اومد داخل. همچنان داشت با تلفن حرف می‌زد. نگاهی به اطراف انداختم و سریع توی یکی از اتاقا پریدم.
صدای قدمای محکم کیان و شنیدم که از پله ها بالا اومد و بعد صدای خشک و محکم خودشو:
_من اون دختر و تا فردا صبح میخوام ماکان زیر سنگم رفته بود پیداش کن…من هیچ وقت طعمه مو از دست نمیدم.
قلبم تند می‌کوبید.منظورش من بودم؟
خندید و گفت
_پس دندون تیز کرده بودی براش پدرسگ…البته یه حسی بهم میگه جای دوری نیست،همین نزدیکیاست،خیلی نزدیک…
ترسیده یک قدم عقب رفتم که نمیدونم پام به چی گیر کرد و صدا داد.
چشمام و بستم.صدای خنده ی کیان اومد و گفت
_حواست به اوضاع باشه،من حالا حالاها اینجا سرگرمم.
نگاهی دور تا دور اتاق تاریک انداختم و دنبال جایی برای قائم شدن بودم که در اتاق باز شد و با نوری که از بیرون اومد چشم تو چشم امیر شدم.
خشکم زد.برعکس من اون خیلی خونسرد لبخند کجی زد و چراغ و روشن کرد.
اومد داخل و درو بست و با کلید روی در قفلش کرد و با خنده ی بدجنسی گفت
_اینجا بودی خانوم پلیسه همه جا رو دنبالت گشتم؟
نفسم بند اومد.. میدونست، می دونست… اون عوضی همه چیو میدونست.
یک قدم جلو اومد و با زیرکی گفت
_نگفته بودی چشمات آبی دریاییه.البته باید حدس میزدم به خواهرت رفته باشی.

مثل یه چوب خشک ایستاده بودم. روبه روم ایستاد و با همون لبخندش گفت
_وقتی تعجب میکنی خوشگل تر میشی عروسکم.
دقیقا روبه روم ایستاد هیکلش انقدر بزرگ بود که آدم در مقابلش احساس ضعف می‌کرد.
نفس عمیقی کشید و گفت
_از روز اول برام سؤال بود،یه دختر فقیر و بی کس چطور میتونه چنین عطر گرون قیمتی بزنه؟
ازش ترسیدم،از زیرکیش، از چشماش…
یک قدم عقب رفتم که جلو اومد و متفکر گفت
_گفتم شاید از کسی هدیه گرفتی ولی دیدم نه،هیکلتم یه جوری ساختی که از صد فرسخی داد میزنه کلی پول خرج این هیکل کردی.
زبون باز کردم و گفتم
_داری اشتباه میکنی.
یک تای ابروش بالا پرید و گفت
_من هیچ وقت اشتباه نمیکنم و تو اینو نمیدونستی و برام نقشه ریختی خانوم پلیس.
زبونم عین چوب خشک شده بود. با لذت نگاهم کرد و از توی جیبش جعبه ی گرون قیمت سیگارش رو در آورد.
سیگاری کنج لبش گذاشت و با فندک طلاش آتیشش زد.
پک عمیقی به سیگار زد.دودش و درست توی صورتم بیرون داد و گفت
_تو نفهمیدی که من شکارچیم،یه شکارچی بی گدار تیر پرت نمیکنه لیلا خانوم،اوه ببخشید لیلی.
و باز خندید و جلو اومد و گفت
_پلیس وظیفه شناسی بودی…
سرش و نزدیک آورد و کنار گوشم پچ زد
_اما حیف توی فالت یه استاد خلافکار افتاده که بد از بازی دزد و پلیس باهات لذت میبره.

نوشته های مشابه

‫7 نظرها

  1. ببخشید شما که گفتین این فصلش به هانا و آرمین مرتبطه
    پس چرا چیز خاصی درباره ی هانا و آرمین نیست؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن