آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 42

Rate this post

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

پدر من بود عمو ساشای سامان اون میخواست بیاد چیکار میدونست سیاوش شوهر منه میدونست باهاش ازدواج کردم چرا با وجود دونستن همه ی اینا میخواست بیاد اینجا
میدونست تنها حسی که بهش دارم تنفره و با دیدنش حالم بد میشه بلند شدم از سر میز دیگه میلی برای غذا خوردن نداشتم به سمت اتاقمون رفتم
بعد از چند دقیقه در اتاق باز شد و سیاوش اومد داخل اتاق بهم خیره شد و گفت:
_حالت خوبه!؟
_نه
به سمتم اومد و گفت:
_گریه نکن!
_مگه میشه سیاوش من از اون مرد متنفرم دوست ندارم ببینمش
_هیچ اجباری نیست ستایش تو اتاق بمون و استراحت کن اون مرد میاد و میره
_دوست ندارم فکر کنه انقدر ضعیف هستم که بخاطر اون تو اتاق پنهون شدم!
_هیچکس حق نداره درمورد همسر من هیچ فکری بکنه!
_سیاوش
به چشمهام خیره شد و لب زد
_جانم
_ممنونم
_چرا داری از من تشکر میکنی!؟
_از اینکه کنارمی!
نگاه عمیقی بهم انداخت که لبخندی تحویلش دادم لبهاش روی پیشونیم نشست بوسه عمیقی گذاشت که صدای در اتاق اومد ازم جدا شد و گفت:
_بیا داخل
در اتاق باز شد سامان اومد داخل نگاهی ب من انداخت و گفت:
_معذرت میخوام ستایش من نمیخواستم ناراحتت کنم
_اما تو ک کاری نکردی سامان!

_نباید اسم پدرت رو میاوردم تا حالت خراب بشه!
لبخندی بهش زدم و گفتم:
_من از تو ناراحت نشدم سامان این رو مطمئن باش تنها دلیل ناراحتی من اون مرد به اصطلاح پدر
سامان لبخندی زد و گفت:
_خیالم راحت شد فکر کردم خواهرم از دست من ناراحت شده!
سیاوش اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_خوب حالا من و همسرم رو تنها بزار
سامان لبخند شیطونی زد و گفت:
_نمیشه من یه گوشه بشینم قول میدم ساکت و آروم باشم هیچ سر و صدایی نکنم
صدای حرصی سیاوش بلند شد:
_سامان
_باشه آروم باش حالا چرا عصبی میشی!
با بیرون رفتن سامان به سمت سیاوش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_چرا انقدر اذیتش میکنی آخه!؟
لبخندی زد و گفت:
_حقش بود باید یه زن و شوهر رو تنها بزاره
_چرا تنها بزاره اون وقت!؟
لبهاش سر خورد روی لبهام و خش دار گفت:
_شاید چون من میخوام عشقم رو ببوسم!
چشمهام گرد شد بهت زده بهش خیره شده بودم که لبهاش روی لبهام نشست و شروع کرد به بوسیدن!
بدون اینکه حرکتی بکنم فقط با چشمهای گشاد شده به چشمهای بسته اش خیره شده بودم وقتی سیر شد ازم جدا شد لبخند شیطونی زد و گفت:
_خوشت اومد خانومم
با شنیدن این حرفش حس کردم صورتم از شدت خجالت شبیه لبو شد بیشعوری نثارش کردم و از اتاق خارج شدم قلبم داشت تند تند خودش رو میکوبید
_هی!
بدون اینکه بهش توجهی کنم حرکت کردم که عصبی دستم رو گرفت و گفت
_مگه با تو نیستم!؟
به سمت دریا خاله ی عفریته سیاوش برگشتم و گفتم:
_چته هار شدی!؟
پوزخندی کنج لبهاش نشست
_نه خوشم اومد زبون در آوردی!؟
_من از اولش زبون داشتم تو زیاد فکر کردی همه ی آدمای اطرافت ببو گلابی هستند الانم بکش کنار حوصله ی شنیدن زر زر هات و ندارم
_ بد بلایی به سرت درمیارم پشیمون میشی دختر جون!
_هر غلطی خواستی بکن من پشیمون میشم

به سمت پایین خواستم برم که مامانم رو دیدم متعجب داشت به من و دریا نگاه میکرد وقتی صدای رفتن دریا اومد مامان بهم خیره شد و گفت:
_چیشده !؟
نفسم رو پر حرص بیرون دادم و گفتم:
_چیز خاصی نشده مامان طبق معمول این زنیکه میخواست اعصاب من رو خراب کنه داشت تهدید میکرد و کسشعر تحویل من میداد
مامان اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_خیلی بیجا کرده مگه دختر من بیکس و کاره!؟
با شنیدن این حرف مامان متعجب شدم چون مامان همیشه یه آدم آروم بود و هیچوقت خیلی زود عصبی نمیشد عصبانیت مامان کنترل داشت
_مامان
_جان
_واقعا خودتی !؟
با حرص بهم خیره شد و گفت:
_ستایش!
_آخه همیشه مدافع بقیه بودی عجیب بود اینبار
_چون تو هیچ کاری انجام ندادی و اون حق نداشت بیخود و بی جهت بهت بپره
_چیشده!؟
با شنیدن صدای سیاوش مامان ساکت شد به سمتش برگشتم که قبل از من صدای مامان بلند شد:
_چیزی نشده سیاوش!
سیاوش مشکوک نگاهی به من و مامان انداخت و گفت:
_مطمئنم یه چیزی شده شما دوتا دارید قایم میکنید اما چی خدا میدونه حالا قصد ندارید بگید چی شده!؟
_چیری نشده سیاوش

میدونستم سیاوش حرفم رو باور نکرده اما چی باید بهش میگفتم اینکه خاله اش داشت بهم طعنه میزد و بد بیراه بار من میکردم اصلا دوست نداشتم با خاله اش دعواش بشه
_سیاوش!
نگاهش رو بهم دوخت و جوابم رو داد:
_جان
_امشب شام بریم پیش مامان اینا !؟
سیاوش نگاهی به مامان انداخت و گفت:
_خودت داری خودت رو دعوت میکنی ستایش زشته!
صدای مامان بلند شد؛
_شما دوتا بچه های منید دقیقا کجاش زشته !؟
با شنیدن این حرف مامان سیاوش لبخندی زد و گفت:
_نمیدونم اما واقعا اینجوری خیلی زشت میشه!
_نه اصلا هم زشت نمیشه بریم پس
سیاوش ناچار سرش رو تکون داد خواستیم بریم که صدای خاله ی عفریته اش دریا از پشت سرمون اومد:
_سیاوش!
سیاوش با شنیدن صداش ایستاد بهش خیره شد و سرد جوابش رو داد:
_بله !؟
متعجب به سیاوش خیره شده بودم چرا انقدر باهاش داشت سرد برخورد میکرد مگه چ اتفاقی افتاده بود بینشون خاله اش دریا لبخند مصنوعی زد و گفت:
_کجا داری میری نمیخوای کنار خاله ات بمونی !؟
_دارم میرم خونه مادر زنم وقت برای دیدن شما زیاده!
از شنیدن جوابی که بهش داد کیف کردم حقش بود!

دستم رو گرفت و به سمت پایین رفتیم همراهش مامان هم گفت کارش رو انجام بده میاد به سمت سیاوش برگشتم و گفتم:
_سیاوش
_جان
_چرا انقدر با خاله ات سرد برخورد کردی !؟
ایستاد به چشمهام خیره شد و گفت:
_ من خیلی وقته باهاش رابطه خوبی ندارم دوست ندارم هم باهاش همکلام بشم درضمن حرف هایی که چند دقیقه پیش بهت زد رو همش شنیدم
چشمهام گشاد شد با بهت بهش خیره شدم و گفتم:
_همه رو شنیدی !؟
سری تکون داد و گفت:
_آره همه رو شنیدم!
اه لعنتی من مثلا نمیخواستم سیاوش چیزی از حرف ها بشنوه و ناراحت بشه اما اون که از همه چیز خبر داشت بهش خیره شدم و حق به جانب گفتم:
_نمیخواستم ناراحت بشی!
_هیچوقت بهم دروغ نگو ستایش نمیخوام هیچ پنهون کاری بین من و تو باشه
_من پنهون کاری نمیکنم سیاوش اما نمیخوام با زدن حرف های خاله زنکی حال جفتمون رو خراب کنم!
_حالمون خراب نمیشه مطمئن باش سعی کن تو هر شرایطی بهم حقیقت رو بگی باشه !؟
_باشه!
_سیاوش
_جان
_خیلی دلم تنگ میشه برای روز هایی که عصبیت میکردم و یه زندگی بدون دغ دغه داشتم برا روز هایی که تنها آرزوم دیدن بابام بود اما الان چی همش پوچ شده
_هنوزم دیر نشده دوست نداری پدرت رو داشته باشی؟!
_بعد از شنیدن اینکه چ کار هایی در حق مادرم کرده اصلا هیچ رغبتی برای دیدنش نمیکنم.
_شاید پشیمون شده باشه فرصت برای بخشیدنش هم وجود نداره !؟
_نه دیره!

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. بد نیستش.ولی خداییش من قسمتایی که واسه ستایشه رو خوشم نیومد.این که شد عین قصه مامانش!یکم خیلی ترکیه ای شده دیگه.فصل اول رو من بیشتر دوست داشتم تا دومی.یکم بهترش کن عزیزم💜موفق باشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن