آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت 49

3 (60%) 2 vote[s]

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

قطع میکنه و خوشحال و خندان میاد سمتم
– چیه باز شارژ شدی توله
از صب که نمیشد با عسل و نقل و نباتم خوردت که
ایشی میگه و خیار و برمیداره
– با شوهرم حرف زدما ، میخوای چی بشه حالم
شونه بالا میندازم و میخندم
– وای ایناز نمیدونی چقدر ذوق دارم ، لیلا ام هست دیگه نه؟؟ انقدر میخوام ببینمش
با لبخند دراز میشم لپشو میکشم
– ای خدااااا دوست جونیم ، ذوقتو قربون که تپلی
زهر ماری میگه
چاقورو از رو سینی برمیدارم و مشغول خورد کردن گوجه ها میشم
– نمیخواد خودم درست میکنم ایناز
– …نخور کارتو بکن
– بی ادب
زبونمو واسش در میارم که باز میخنده ، خیلی خوش خندست یعنی
– چقدر تیزه این چاقو ها ، خیلی دوست دارم
– چیشد قضیه اون دختره و مادرش؟؟؟
شونه بالا میندازم و دوباره یه پوست خیار برمیدارم و خرچ خرچ میجوم
– نمیدونم ، حافظ میگفت وضعیت درستی ندارن فعلا
منم گفتم کاریشون ندارم اگه میخوان بزاز باشن
– خو چیشد ، میمونن؟؟
شونه میندازم بالا دوباره
– نمیدونم که ، فعلا که رفتن مرخصی
عجوزه رو میخواستم بکشمشا نذاشتم
قش فش میخنده و منم از خندیدنش خندم میگیره
خدایی خوشگل میخنده
– امشب کجا میریم؟ صادق میگفت بگو برنامه ریزی کنیم یکم
– نمیدونم شاید بریم ساحل ، شایدم جنگل فعلا تصمیم نگرفتیم
– باشه مشکلی نیست من چیزی اماده کنم؟؟
چشم غره میرم براش
– نه بابا ، یه زیر انداز و چنتا پتو و متکاست که گفتم پسرا اماده کنن
واسه غذا ام شاید اماده بگیرن
فعلا که معلوم نیست
ولی قربون دستت چنتا سیب زمینی و نمک بردار اتیش درست کنیم
– جون به جونت کنن شکمویی ، خدا نکشه تورو ایناز مگه من مردم گفتی پسرا بیارن اخه؟؟
اخم میکنم
– وا خدا نکنه ، چیکار میکنن مگه؟؟یه این کاره اونم نکنن؟؟
پروشون نکن از من میشنوی دختر
تازه لیلام یکم وسیله میاره
دوباره خوشگل میخنده و من دلم میره براش

خیلی زود شب میشه
انقدر زود میگذره که انگشت به دهن موندن..
عمو کلی غر میزنه که تو این اوضاع نباید بریم و پسرا همه به صف میشن و اعلام امادگی میکنن که اره مواظبمن..
انقده خوشم میاد حافظ دستشو دور کمرم حلقه میکنه و به عمو نشونم میده مواظبمهه..
ولی خب با واکنش جالبی از سمت عمو رو به رو نمیشه و میدونم عمو هنوزم ناراحته از این که ناراحتم کرده..
خوشحال بودم باباعلی و عمو هردو حقو به من دادن..
البته یکمم گوشمو پیچوندن ولی باز برخوردشون با حافظ بیشتر بود
– آیناز جان با بهزاد اینا تماس گرفتی؟؟؟
نگاهی به ساعتم میندازم و جواب میدم
– اره گفتن خودشون از اون طرف میرن
– گفتم یه جا ببینیم همو که طول نکشه پیدا کردنشون..
میرم جلو و بازوشو میگیرم و میکشم
– تو بیا زود حرکت کنیم انقد حرف نزن پیداشون میکنیم..
لیلا خودش انقد جیغ و ویغ داره که میشه پیداش کرد..
میخنده و همه سوار میشیم..
بچه ها میخواستن همه باهم با دوتا ماشین بریم و منم قبول کردم..
سمیرا و صادق سوار ماشین حافظ میشن و جلو میشینن..
البته کلی اصرار کرد سمیرا که حافظ جلو بشینه من نذاشتم..
دوتایی میخواستیم پیش هم باشیم اخه
عباسم کشیدم تو ماشین خودمون و اینطوری اری و حسین تنها شدن…
کلی ام ذوق کردم..
میخواستم عباسم بشوتم تو ماشین اونا چون عذب بود که خودشم خواست پیش ما باشه
– اقا صادق یه اهنگ خوب بزار
– نخیر نمیخواد باز تورو جو میگیره
عباس به جلو خم میشه تا حافظو ببینه
– هنوزم جو گیره؟؟
– اره بابا ، اصلا نمیشه کنترلش کرد تو ماشین وقتی اهنگ پخش میشه..
سمیرا و صادق میخندن و من جفتشونم نیشگون میگیرم
– چرا جو میدین چیکار کردم مگه؟؟

هردوشون پرو پرو میخندن و عباس یادم میاره قدیمارو
– الان که بزرگتر شدی ولی اون موقع ها یادمه پاهاتم از شیشه مینداختی بیرون میرقصیدی
حافظ چشماش گرد میشه
– خب باید خوش میگذشت دیگه
بعدم اونو یه بار انجام دادم فقطم واسه عروسی اون دوست اری بود
– همونم سوژه بود
کوفتی میگم که میخندن..
صادق بلاخره یه اهنگی پلی میکنه و دهنمونو میبنده..
میبینم دست سمیرا رو میگیره و میذاره زیر دستش..
ذوق زده میشم و حافظم از شونه هام میگیره و میچسبونتم به خودش
– خوشت میاد اونطوری؟؟؟
– اوهوم ، ببین چقدر بهم میان اخه
– منو تو ام بهم میایم
لبخند بزرگی میزنم
سرمو تکیه ی سینش میدم و اهنگب که پلی شده اروم و عاشقانست…
از همون اول از اهنگاب احمدوند خوشم میومد…
صداش قشنگ بود و ارامش بخش..
چقدر من با این اهنگای قدیمیش خاطره داشتم..
چقدر سه تایی با اری و عباس با همین اهنگا تو ماشین دیوونه بازی در اوردیم..
لبخندم محو نمیشه و حافظ با انگشتام بازی میکنه..
باید با اهنگای جدیدم خاطره بسازم..
با حافظ خاطره بسازم..
باید خودمو جدا کنم از این جو مزخرف و به قول حسین تلاش کنم واسه خوب شدنم..
خوب شدنمون

پسرا نزدیک ساحل و کنار یه قهوه خونه نگه میدارن..
از شیشه ماشین میبینم اری و حسین از ماشین پیاده میشن و از اینطرفم بقیه پسرا
سمیرا برمیگرده سمتم
– زنگ بزن به لیلا بپرس کجان دیگه
– کشتی منو تو ، صبر کن
گوشیمو از تو جیبم در میارم که همون موقع زنگ میزنه
– حلال زادس خودشم
سمیرا میخنده و من جواب میدم
– کجایید آیناز؟؟؟
نگاهی به همون قهوه خونه میکنم و یه لحظه ، فقط یه لحظه برق نگاه اشنایی از پشت شیشه…
اخم میکنم
خودمو میکشم سمت پنجره و با دقت تر نگاه میکنم..
خبری نیست سمیرام برگشته نگاه میکنه
– چیشدی آیناز؟؟
– هیچی هیچی ، ما نزدیک این قهوه خونه ایم شما کجایید؟؟
– همون وراییم الا میایم پیشتون اونی که نزدیک جنگله؟؟
برمیگردم و پشتمو نگاه میکنم
– اره دقیقا همونجاست ، زود بیاید
– باشه چش ، راستی ایناز
-جونم؟
صداشو یکم میاره پایین
– ما دوتا مهمون با خودمون میاریما ، اشکال که نداره؟؟
– نه بابا خریا چه اشکالی
میخنده و قطع میکنه
– چی میگه؟؟
– هیچ نزدیکن الان میان
سمیرا دوباره به قهوه خونه نگاه میکنه
– چیشد اون موقع؟؟
گوشه پیشونیم و میخارونم و خیره میشم به پنجره قهوه خونه..
جای شیکی بود
– حس کردم یه نگاه اشنا دیدم..
دستشو تو هوا تکون میده
– برو بابا توام گفتم قاتلرو دیده حتما ، بیا بریم حتما بچه ها بودن رفتن تو..
شونه بالا میندازم و پیاده میشم..
به کمک بقیه زیر اندازارو پهن میکنم و بعد از گذاشتن وسایل روشون سریع میشینم که میخندن
– یه وقت پا نشی کمک کنیا
– برو بابا خانوما بیرون دست به سیاه و سفیدم نمیزنن
ارسلان نیشخند میزنه
– نه که تو خونه کد بانویی..
زبونم و واسش در میارم و به سمیرا اشاره میکنم بیاد بشینه…
یکم سرخ و سفید میشه و به صادق نگاه میکنه که اونم میگه برو بشین..
شوهر ذلیل و ببینا

میشنه کنارم که ازش نیشگون میگیرم
– بدبخت شوهر ذلیل
– چیه خو باید اجازه بگیرم دیگه..
فقط نگاهش میکنم که میخنده
ماشینی همون موقع کنار ماشینا نگه داشت و لیلا عین جت پرید بیرون..
میخندم
– از اون یاد بگیر لیلا
سمیرا برمیگرده و با دیدن لیلا که دستاشو باز کرده بود و بدو بدو میومد سمتمون میخنده
– سلام عشقم
میشینه و بغلم میکنه
– چطوری خره ؟؟
سمیرا با تعجب نگاهم میکنه که چشمک میزنم براش
– سمیرا ، لیلا ، لیلا اینم سمیرا خانوم گل ما
لیلا با خوشحالی دستاشو باز میکنه و همدیگرو بغل میکنن..
میشینه کنارش و تند تند شروع میکنه به حرف زدنم و سمیرام پا به پاش پیش میره..
لامصبا کِر همدیگن..
– دوستات کوشن پس؟؟؟
ایشی میگه و دست سمیرارو فشار میده
– الا پیاده میشن ، زیاد محلشون ندینا خب؟؟
با کنجکاوی اونطرفو نگاه میکنم
– چرا؟؟؟
سرشو جلو میاره
– فک و فامیل شوهرن دیگه ، انقده بدم میاد ازشون
دختره افاده ای انگار از دماغ فیل افتاده
آیی جونم به دل نگیری اگه چیزی گفتا..
دستمو رو هوا تکون دادم
– نه بابا به هیچ جام نیست..
همون موقع یه دختر خوشپوش و تقریبا خوشگل از ماشین پیاده شدن..
پشت سرشم یه پسر قد بلند و تقریبا لاغر
هیکل خوبی داشت ولی یکم لاغر میزد..
ابروهام بالا پرید..
دختره صورتش عادی بود..
اروم اروم اومد و به بقیه سلام کرد..بعدشم اومد پیش ما
– لیلا جون صبر نکنی یه وقتا..
لیلا از من و سمیرا اویزون شد..
– دلم واسه دوستام تنگ شده بود پرستو جون ، نمیبینی؟؟
ریز میخندم
دستشو جلو میاره و ما باهاش دست میدیدم

حافظ و حسین وایمیستن کنار منقل و هرچیم به صادق میگن بیاد پیش ما نمیاد
بهزاد میشینه رو به روی لیلا و میبینم که خودشم انگاری از اون پسره و دختره دل خوشی نداره..
عباس و اری میشینن کنار منو سمیرا و اون پسره که هنوز اسمشو نمیدونم میشینه رو به روی من..
– گل یا پوچ بزنیم؟؟
– اره من پایه ام ، گروهارو مشخص کنید فقط..
اری به بهزاد اشاره میکنه
– داداش برو پیش فامیلاتون بشین شروع کنیم..
بهزاد و لیلا غر میزنن ولی ما کوتاه بیا نیستیم..
دو تا گروه چهار نفره میشیم
من و عباس و اری و سمیرا..
اون پسره و پرستو و لیلا و بهزاد
– خب من خودمو معرفی کنم ، پرهام هستم برادر این پرستو خانوم و دوست خانوادگی بهزاد جان..
من الکی میخندم خوشبختمی میگم..
بازی رو شروع میکنیم..
گل دست من بود و اونا داشتن حدس میزدن..
پرستو دست عباسو تو دستش میگیره و تکون میده..
چشمامون درشت میشه و داداشش انگار نه انگار
– عباس جون بده بیاد گلو..
من نیشخند میزنم که پرهام نگاهم میکنه..
عباسم میخنده و دستشو باز میکنه..
با دیدن دست خالیش پرستو اهی میگه و ما میخندیم..
برمیگردم و به حافظ نگاه میکنم که حسابی سر گرم جوجه هاست..
پرستو و سمیرا باهم حرف میزنن..
دوباره دستامونو جلو میبریم
– پرستو بزار من بگم ایندفعه رو..
پرستو باشه ای میگه و دوباره با سمیرا مشغول میشه..
کل دوباره دست منه..
پرهام اروم اروم داره همرو باز میکنه و فقط دست من و سمیرا مونده..
– سمیرا خانوم شمام باز کن دستاتو..
– جفتشم؟؟
اره ای میگه..

سمیرا دستاشو باز میکنه
و حالا فقط من موندم..
سمیرا هنوزم داره با پرستو حرف میزنه..
– آیناز
برمیگردم سمت پرهام
خواهر برادر چه زود پسر خاله میشن..
– دست راستتو باز کن..
گل دقیقا توهمون دستم بود..
الکی نیشخندی میزنم و میخوام بازش کنم که یهو میگه
– نه صبر کن
– گل تو دست چپته..
ابروهام بالا میپره..
لبخندی میزنم و دست چپمو باز میکنم..
عباس یوهویی میگه و بالا میپره..
پرهام خیره نگاهم میکنم و لبخندی میزنه…
با شنیدن صدای پرستو یهو هممون برمیگردیم سمت اون دوتا..
– جدا؟؟؟ خدمتکارشونی؟؟؟
اخم میکنم ، با سمیراست؟؟؟
بهزاد و لیلا برمیگردن سمتش و چیزی بهش میگن که محل نمیده..
امیدوارم این دفعه سگ نشم..
از شنیدن صدای بلند پرستو حافظ و حسینم برمیگردن سمتمون..
پرستو نیشخند میزنه و برمیگرده سمتم..
– منو بگو دو ساعت دارم با کی حرف میزنم ، خدمتکار خونشون‌.
آیناز جون شنیده بودم خانواده حافظ زیادی تو این شهر شهرت دارن..
با خدمتکاراشونم میپرین شما؟؟
سمیرا سرخ میشه و حس میکنم بغض کرده..
عصبی میشم دوباره
– چی گفتی؟؟؟
انگار همه این روزا تصمیم دارن اون روی منو ببینن..
– ناراحت نشیا فکر نمیکردم با همچین ادمایی بگردین..
یکم خودشو از سمیرا دور میکنه و انگار سمیرا جزام داره..
بلند میشم وایمسیتم..
اری و عباس پشتم بلند میشن و انگار میخوان ارومم کنن..
– اروم باش آیناز ، محلش نده..
برمیگردم و عباسو چپ چپ نگاه میکنم..
با دست به سمیرا اشاره میکنم و صادقی که دستش مشت شده و نمیتونه جلو بیاد
– دوستام دارن اذیت میشن اون وقت انتظار داری ساکت باشم؟؟؟
– نه عزیزم من…
لیلا میاد سمتم و میدونم که شرمندس..
– ابجی شرمندم به خدا..تقصیر ما شد..
– وا چی گفتم مگه؟؟
یهو میپرم سمتش و دستمو بالا میبرم..
– بهتره خفه بشی قبل این که بکوبونم تو صورتت..
چشماش گرد میشه..
– اونا دوستای منن فارق از شغلی که دارن و این به تو هیچ ربطی نداره..
خیلی احساس با کلاسی و خوب بودن داری همین حالا گورت و گم کن..
پشت چشم ناز میکنه
– چی میگی بابا ، چی گفتم مگه؟؟بده دارم راهو نشونت میدم؟؟
حافظ میاد سمتم و پشتم می ایسته..
– بهتره حرف دهنتو بفهمی خانوم ،

از این که پشتمونو میگیره لبخند ریزی میزنم..
پرهام جلو میاد و دست خواهرش و میگیره..
– معذرت میخوام ایناز جان امیدوارم ناراحت نشده باشین..
چه پرو
– اونی که باید ازش معذرت بخواین من نیستم و سمیرا و همسرشن..
برمیگردم سمت سمیرا و از بازوش میگیرم و بلندش میکنم..
– چته توام بغض کردی اینجوری..
ارزش داره حرف یه ادم دوهزاری؟؟
با چشمایی خیس نگاهم میکنم و من چشمم میره سمت صادقی که میدونم نمیتونه جلو حافظ حرفی بزنه..
اما جلو میاد..
– خانوم خدمتکار و پادو بودن شرف داره
ما کار میکنیم ، شرافتمندانه..
مثل شما و امثال شما نیستیم که چشممون دنبال پول ننه بابامون باشه..
شخصیت مهم تر از پول و مقامه و انگاری شما جدای شخصیت ، غرورم نداری..
دختره چشماشو گرد میکنه و میاد حرفی بزنه که من جلو میکشم و کنار صادق می ایستم
– بهتره همین حالا گورتو گم کنی و بری تا اون روی من و نبینی..
بهزاد و لیلا همراهیشون نمیکنن..
لیلا سمیرارو بغل میکنه و من از شدت عصبانیت هنوزم میلرزم..
حافظ سمتم میاد و بغلم میکنه اما هنوز اروم نشدم…
– میخوای بگم حسین بیاد؟؟؟
سرمو تکون میدم..
کنار میکشه و حسین و صدا میزنه..
از بازوم میگیره و میبرتم سمت صخره هایی که یکم جلو تر و نزدیک ساحلن
– حالت خوبه دختر؟؟
دست به سینه میشم و یه جورایی خودمو بغل میکنم..
– خیلی عصبانی شدم ، نتونستم خودمو کنترل کنم..
نگاهم میکنه ،
– خوب تونستی ، خوب تونستی کوچولو

لبخندی میزنم و سعی میکنم از لرزیدنم جلو گیری کنم..
– میخوای حافظ و صدا کنم؟؟
– نه ، اگه تونستم میخوام فعلا تنها باشم ، میخوام یکم فکر کنم..
بلند میشه
– به یه درمان درست حسابی هم فکر کن وسط همه ی اون فکرات..
لبخند میزنم
– واسه شام صدات میکنم..
باشه ای میگم..
وقتی میره منم بلند میشم..
این اطراف به خاطر نور قهوه خونه های دکه های اطرافش روشن تره‌.
خیره به موج هایی که حالا سیاه شدت به رنگ اسمون و بر خلاف جایی که بچه ها نشستن حرکت میکنم..
– چیشد که اینجوری شدی ایناز خانوم؟؟؟
چیشد که این بلا ها سرت اومد؟
دلم واسه سمیرا سوخت..
نمیخواستم بهش ترحم کنم وگرنه خوب میدونم نباید تو اون حال تنهاش میزاشتم..
دندونام و روی هم فشار میدم و دوباره از به یاد اوردن حرفاش عصبی میشم‌.
چطور میتونه شخصیت مردم و بر اساس شغلی که دارن بسنجه؟؟
یاد اون روزای خودم میفتم و دوباره عصبی میشم..
اونا ام همینکارو میکردن..
منی که بین پر غو بزرگ شده بودمو مسخره میکردن و هر حرفی و بارم میکردن..
کاش اون موقع یه آینازی هم بود که منو نجات بده..
اشکامو پاک کنه و بهم بگه تو بد نیستی..
تو ارزشمندی..
تو…

اهی میکشم و میخوام برگردم که صدایی میشنوم..
با تعجب برمیگردم و میرم سمت اون سنگ بزرگی که صدا ازش اومد…
جلو تر میرم و قلبم تو سینم محکم میکوبه..
دستم و روش میزارم و فشار میدم..
نباید برم..
عقب میکشم و برمیگردم..
باید برگردم پیش بچه ها ، اینجا خطرناکه ، نباید برم…
برمیگردم و پا تند میکنم سمت بچه ها..
چرا اینقدر دور شدم؟
چرا ازشون دور شدم..
میخوام بدو ام که دستی دور بازوم حلقه میشه..
با چشمایی درشت شده بدون این که برگردم سعی میکنم دستمو از دستش در بیارم..
بلند میخنده..
اینا توهمه ، اره اینا توهمه
میترسم و دوباره شروع میکنم به لرزیدن..
حتی نمیتونم جیغ بکشم
دوباره صدای خندش میاد ، دوباره سعی میکنم جیغ بزنم..
بدنم میلرزه و تقلا میکنم دور بشم..
حتی جرئت ندارن برگردم سمتش..
بازومو ولی مکنه و از کمرم میگیره..
سرش جلو میاد و نزدیک گوشم نفساشو حس میکنم…
میخنده
دوباره و دوباره میخنده..
صدای خندش واسم مثله ناقوصه مرگه..
بدنم لرزشش تموم نمیشه و دهنش تکون میخوره..
– برمیگردم کوچولو..
اینو میگه..
اینو میگه و بعد دیگه نیست..
میلرزم..
چشمام درشت شده و منتظر آغوش گرم حافظم..
یهو شروع میکنم به جیغ کشیدن..
با تموم وجودم جیغ میکشم..

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن