آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت 11

4.3 (85.71%) 7 vote[s]

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر 3 روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

بهادر انقدر عصبی بود که نمیشد باهاش حرف زد ، اما مگه تقصیر من بود اون خودش همیشه دنبال یه بهونه برا دعوا بود با ایستادن ماشین نگاهم به آپارتمان افتاد متعجب به بهادر خیره شدم و گفتم:
_چرا اومدیم اینجا !؟
_باید تنبیه بشی!
با شنیدن این حرفش حس کردم رنگ از صورتم پرید تنبیه های بهادر خیلی ترسناک بود معلوم بود خیلی عصبیه ناچار از ماشین پیاده شدم و دنبالش به سمت خونه حرکت کردم
با ترس کنار در ایستاده بودم و به بهادر خیره شده بودم نمیدونستم چ نقشه ای تو ذهنش داره با صدای آرومی اسمش رو صدا زدم:
_بهادر
نگاهش رو به صورت رنگ پریده ام دوخت و خونسرد جوابم رو داد:
_بله
با ترس آب دهنم رو فرو بردم و گفتم:
_میخوای با من چیکار کنی !؟
بهم نزدیک شد خیره به چشمهام شد و لب زد:
_میخوام تنبیه بشی
به سختی گفتم:
_اما من کاری نکردم بهادر بخدا من ….
_هیش!
با قرار گرفتن دستش روی لبهام ساکت شدم ، دستش رو نوازش وار روی لبهام کشید و گفت:
_اون مرتیکه چی داشت بهت میگفت هوم !؟
_بهادر داری اشتب ….
ضربه آرومی روی دهنم زد و گفت:
_سئوال پرسیدم جواب میخوام!
چشمهام رو باز و بسته کردم گفتم:
_ازم پرسید عاشق تو هستم یا نه !؟
_تو چی جوابش رو دادی !؟
_بهادر این سئوال ها برای چی ….
اینبار با صدای تقریبا عصبی گفت:
_جواب میخوام!
با شنیدن صدای عصبیش با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
_قبل از اینکه من بخوام بهش جوابی بهش بدم تو اومدی !
_اگه من نمیومدم چ جوابی بهش میدادی !؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_نه
با شنیدن این حرف من عصبی شد دستم رو گرفت و به سمت اتاق برد پرتم کرد روی تخت و با خشم بهم خیره شد و گفت :
_زود باش لخت شو!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بهت زده نالیدم:
_چی !؟
عصبی شمرده شمرده گفت:
_زود باش لخت شو!
_بهادر ….
_زود باش تا خودم دست به کار نشدم
وقتی دیدم خیلی جدی و عصبی داره حرفش رو میزنه با ترس و لرز بلند شدم و لباس هام رو بیرون آوردم حالا فقط با لباس زیر جلوش بودم
_زود باش روی تخت بخواب!

نمیدونستم چی داره تو ذهنش میگذره با ترس روی تخت خوابیدم که به سمت کمد رفت دوتا دستبند آورد و اومد به سمتم با وحشت بهش خیره شدم و گفتم:
_میخوای چیکار کنی بهادر !؟
پوزخندی بهم زد و گفت:
_چیه ترسیدی !؟
با التماس بهش خیره شدم و گفتم:
_بهادر لطفا!
_خفه شو اون موقع که داشتی با اون مرتیکه خلوت میکردی انقدر نترسیده بودی الان که با منی میترسی آره ، چنان بلایی به سرت دربیارم هیچوقت امشب و یادت نره
دستام رو به تخت بست رفت یه چشم بند آورد و چشمهام رو بست دیگه داشت گریه ام میگرفت با قرار گرفتن یخ روی نافم لرزی به تنم افتاد که لبهاش روی قفسه ی سینم نشست بوسه ای گذاشت که باعث شد اختیارم رو از دست بدم و آهی بکشم
_هنوز زوده برای آه کشیدن از شدت لذت ، باید تا صبح برام آه و ناله کنی اونم از شدت درد نه لذت!
حرف هاش ترس داشت خیلی ترسناک شده بود واقعا حس بدی داشتم فقط دعا دعا میکردم که دست از سرم برداره و باهام کاری نداشته باشه اما اون کاری باهام کرد که بدترین تنبیه عمرم شد!
من رو به تخت بسته بود و هر بلایی خواست سر بدن من در آورد و آخرش رسید به رابطه دردناکی که باهام برقرار کرد.
مثل مار داشتم به خودم میپیچیدم تموم بدنم کبود و زخمی شده بود حتی اشکی برای ریختن هم نداشتم التماس کرده بودم دست از سرم برداره اما اون خیلی سنگدل شده بود حتی دلش برای گریه های من هم نسوخت!
_بهار درد داری !؟
با شنیدن صداش با چشمهای قرمز شده ام بهش خیره شدم و گفتم:
_خیلی پستی تو یه بیمار هستی چجوری تونستی به من نزدیک بشی دلت به حال من نسوخت اون همه بلا سر من آوردی!؟

_باید تنبیه میشدی تا امشب رو هیچوقت فراموش نکنی و جرئت نکنی هیچوقت به هیچکس نزدیک بشی تا موقعی که محرم من هستی!
_من نمیتونم بخاطر ذهن بیمار تو ….
هنوز حرفم کامل نشده بود که تو دهنی محکمی زد بهم ساکت شدم و با تلخی بهش خیره شدم دیگه به کتک زدن هاش و آزار و اذیت هاش عادت کرده بودم
تهدید وار بهم خیره شد و گفت:
_دفعه بعدی زنده ات نمیزارم همچین مزخرفاتی رو از بشنوم فهمیدی!؟
ساکت بهش خیره شده بودم که اینبار بلند تر از قبل فریاد کشید:
_باتوام شنیدی !؟
_آره!

نگاه های گاه و بیگاه آریان داشت اذیتم میکرد احساس خیلی بدی نسبت بهش داشتم نمیدونستم چرا جدیدا این حس مثل خوره افتاده بود به جونم سعی میکردم تا میتونم ازش دوری کنم ، هم بخاطر احساس بدی که نسبت بهش داشتم هم بخاطر بهادر وحشی که تا یه پسر کنار من میدید
میخواست گلوم رو بدره!
امروز انقدر کارم سنگین شده بود که بدون‌ نگاه کردن به ساعت داشتم کارم رو میکردم
_بهار
با شنیدن صدای آریان سرم رو بلند کردم با اخم بهش خیره شدم و گفتم:
_خانوم!
لبخند هیزی زد که دوست داشتم فکش رو جابجا کنم احمق عوضی
_زیاد سخت میگیرید
بدون توجه به حرفش با سردی بهش خیره شدم و گفتم:
_با من کاری دارید !؟
به سمت میز اومد وقتی دقیقا کنار میز ایستاد بهم خیره شد و با چشمهای خمارش بهم خیره شد و گفت:
_میخوام دعوتت کنم خونه ام
با لحن بدی بهش گفتم؛
_به چ مناسبت دارید من رو دعوت میکنید مگه شما کس و کاره ی منید !؟
نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
_قول میدم خوش بگذره
با شنیدن این حرفش با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم عصبی بلند شدم و خواستم چیزی بهش بگم که در اتاق باز شد
و بهادر اومد داخل اتاق نگاهش به من و آریان افتاد با چشمهای ریز شده به صورت عصبی من که بی شک قرمز شده بود خیره شد نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
_چیزی شده آریان !؟
آریان خونسرد نگاهش رو از من گرفت و به بهادر دوخت
_نه اومده بودم یه کاری با بهار جان داشتم!
جان! احمق میخواست بهادر عصبی کنه بندازه به جون من بهادر خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_کارتون تموم شد میتونید برید
با بیرون رفتن آریان تازه نگاهم به بهادر افتاد به سمتم اومد بهم خیره شد و پرسید:
_اون مرتیکه چی داشت زر زر میکرد !؟

بی هوا از دهنم پرید
_داشت زر مفت میزد عوضی
با دیدن نگاه بهادر فهمیدم چ گندی زدم الان باز قاطی میکرد اما برعکس تصورم خونسرد پرسید:
_چی داشت بهت میگفت !؟
میدونستم پیچوندن بهادر بی فایده است برای همین شروع کردم به تعریف کردن حرف های آریان وقتی تموم شد سرم و بلند کردم و به بهادر خیره شدم صورتش وحشتناک شده بود مشتش رو محکم کوبید روی میز و فریاد کشید؛
_گوه خورده مرتیکه بیناموس
با ترس بهش خیره شدم
_بهادر آروم باش یکی صدات رو میشنوه …
با خشم بهم خیره شد و گفت:
_ببند دهنت ساکت شو وگرنه همینجا جوری ترتیبت رو میدم هیچوقت یادت نره
وحشتناک عصبی شده بود اصلا نمیشد حتی بهش نگاه کرد خدایا از دست اینا من باید چیکار کنم یه سادیسم روانی افتاده کنارم که همیشه فکر میکنه منه بدبخت در حال خیانت کردن بهش هستم اصلا هم جواب من براش مهم نیست
همش تقصیر اون کثافط بود که هنوز چند روز نگذشته شروع کرده به گوه خوری کردن احمق چی با خودش فکر کرده

* * * *
_چیشده آریان !؟
صدای نگرانش بلند شد:
_زود باش بیا بهادر خیلی حالش بده تا خر خره مشروب خورده
نگران پرسیدم
_زود باش آدرس رو برام بفرست من همین الان میام
فقط دعا دعا میکردم حالش خوب باشه به مامان سپردم یه کار فوری تو شرکت برام پیش اومده زود میام یه تاکسی گرفتم و به آدرسی که آریان برام فرستاده بود رفتم

نگاهم به ویلا روبروم افتاد که تقریبا خارج از شهر بود اون آدرس و حالا رسیده بودم به راننده گفتم منتظر وایسته ، زنگ ویلا رو زدم که بعد از گذشت چند دقیقه با صدای تیکی باز شد داخل ویلا شدم و با عجله به سمت در ورودی حرکت کردم وقتی رسیدم در سالن باز بود داخل ویلا شدم و با صدای بلندی گفتم:
_آقا آریان آقا آری …
هنوز حرفم تموم نشده بود که دستمالی از پشت سرم روی بینیم قرار گرفت هر چی تقلا کردم فایده نداشت خیلی زود چشمهام بسته شد.

با شنیدن صدای فریادی چشمهام رو باز کردم گیج و منگ نگاهی به اتاق نااشنایی که داخلش بودم انداختم اینجا کجا بود
_هرزه ی کثافط
با شنیدن صدای فریاد بهادر نگاهم بهش افتاد با تنفر و خشم داشت بهم نگاه میکرد اما چرا ، صدای آریان از کنارم بلند شد:
_چ مرگته صدات رو انداختی رو سرت !؟
نگاهم به وضعیت خودم و آریان افتاد چشمهام گرد شد وحشت زده به بهادر خیره شدم و سرم رو به معنی اینکه من هیچ کاری نکردم تکون دادم
اما اصلا باور نمیکرد من رو لخت تو بغل اون آریان عوضی دیده بود ، اشک تو چشمهام جمع شد آریان کثافط بهم دروغ گفته بود اما چرا!
من که هیچ دشمنی باهاش نداشتم چرا اینکارو باهام کرد ، صدای بهادر که داشت از خشم میلرزید بلند شد:
_هرزه محرم من بودی صیغه من بودی اومدی زیر شریکم خوابیدی آره !؟
_داری اشتباه میکنی بهادر من هیچ کاری …
_ببر صدات و هرزه خودم دارم وضعیتت رو میبینم از همون روز اول فهمیدم داری بهش تیک میدی
_بهادر
چشمهاش سرد شد و با لحن سردی گفت:
_وسایلت رو جمع میکنی میای اون صیغه رو فسخ میکنیم و بعدش گورت رو گم میکنی.
بعدش با پوزخند نگاهی به سر تا پام انداخت و با لحن بدی گفت:
_آریان که استفاده اش رو کرد ازت فکر نمیکنم دیگه بخواد نگهت داره مثل یه تیکه اشغال پرتت میکنه بیرون
بعد تموم شدن حرفش از اتاق رفت بیرون اشکام بی وقفه روی صورتم جاری بودند بهادر فکر میکرد من بهش خیانت کردم و یه هرزه ام اما نمیدونست همش یه تله بود ، با گریه به سمت آریان عوضی برگشتم و با مشت محکم کوبیدم تو سینه اش و داد زدم:
_عوضی چرا اینکارو باهام کردی مگه من چیکاره ات کرده بودم
دستام رو گرفت و عصبی غرید
_یواش یواش خانوم کوچولو مواظب حرف هایی که از دهنت میاد بیرون باش دیگه هیچ بهادری وجود نداره بخواد ازت حمایت کنه.

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن