آخرین مطالبرمان استاد اشتباهیرمان های حمایتیصفحه اصلیلیست کامل رمان ها

پارت اول تا اخر رمان استاد اشتباهی

4.2 (83.16%) 19 vote[s]

رمان استاد اشتباهی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد اشتباهی وارد شوید

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 17

نویسنده:محوب.ت

قسمتی از رمان:

نمیدونستم شب رو کجا بمونم، سکوت کوچه و خیابون بدتر من رو میترسوند.

لعنتی! ضربه ای به بطری پلاستیکی جلوی پام زم که بطری توسط پایی متوقف شد.

نگام روی کفش های مردونه ثابت موند و آروم آروم بالا اومد. با دیدن پسر جوونی که به طرز عجیبی نگام میکرد، ترس تموم وجودم رو فرا گرفت.

نکنه میخواست من رو بدزده؟ تو همین افکار بودم که حواسم پرت شد و وقتی به خودم اومدم، دیدم رو زمین و هوا معقلم!

جیغ کشیدم و دستو پا میزدم که جلوی دهنم رو گرفت و گفت: بسه دیگه مثل الاغ جفتک میندازی! نمیخوام بکن…
به من میگفت الاغ؟؟؟؟ خودشو نمیگه مثل یه حیوون نجیب من رو بلند کرد! حرفشو کامل نکرد و دوباره گفت: نمیخوام اوقاتتو تلخ کنم که کوچولو فقط میخوام بیای خونه ی ما و یه مدت نقش نامزدم رو بازی کنی، همین!

با تعجب بهش خیره شدم که…

من رو انداخت تو یه ماشین شاسی بلند. خواستم در رو باز کنم و فرار کنم که درارو قفل کرد و کامل به سمتم برگشت:

ببین بچه، من از خیلی وقت پیشه دنبالتم. سراغتو از هم محله ایات گرفتم و فهمیدم شرایط زندگیت خوب نیست، همین امشبم که از خونتون فرار کردی! کجارو داری بری؟

به نفعته که با من راه بیای، چون من همه چی بهت میدم. سرپناه و لباس و…
کلا تامینت میکنم خرجشم راه اومدن با منه!

شروع کردم به فکر کردن. من جایی برای موندن نداشتم و این یه فرصت خوب محسوب میشد. لااقل از بی پناهی بهتر بود.

همه چیو راست میگفت اما یه سوال ذهنم رو بدجور ذهنم رو درگیر کرده بود. چرا من؟

سوالم رو به زبونم آوردم: چرا من؟

در حالی که ماشینش رو روشن میکرد، گفت: میدونستم الان اینو میپرسی، گفتم که خیلی وقته دنبالتم و یهو چشمم رو گرفتی، چون کاملا به قیافت میخوره یه دختر اروپایی و لاکچری باشی و من برای نقشه م به یه دختر اروپایی نیاز دارم، فقط برای یه مدت طولانی!

حرفی نزدم و خیره شدم به رو به روم. راست میگفت، از بچگی مامانم بهم میگفت دخترخارجی. از سرخستگی، خمیازه ای طولانی کشیدم و گفتم: الان باید چی کار کنم؟

نیم نگاهی به من انداخت و دوباره به رو به رو خیره شد.
-امشب که هیچی، مثل یه بچه ی خوب تشریف میبری تو اتاقی که برات آماده کردم و فردا باهم حرف میزنیم!

یا امام زمان! یا اسطوخدوس! من باید با این گوریل احمق تو یه خونه خالی اونم ساعت 1 نصف شب درست شب جمعه تنها میبودم؟ از کجا معلوم تو فکرش نقشه ی دیگه ای نداشته باشه و ایناهمش یه بازی باشه؟

-نترس، من تو خونه ی کوچیک روبه روی
باغ میخوابم و باهات هیچ کاری ندارم!

لامصب! از کجا فکرمو خوند؟ با دهنی باز و چشای مبهم نگاش کردم که گفت: مثل احمقا نگام نکن، فردا عصر مامانم میاد و تو باید بدونی چی کار کنی! امشب بخاطر شوکی که بهت وارد شده کاریت ندارم اما فردا صبح زود بلند میشی و کارارو انجام میدیم!

چشم غره ای رفتم و خواستم جواب بی نزاکتیشو بدم، اما همون موقع دری بزرگ و چوبی باز شد و همونطور که دهنم رو برای حرف باز کرده بودم، با دیدن عمارت رو به روم، فکم رسید به زمین!

پارت1

پارت2

پارت3

پارت4

پارت5

پارت6

پارت7

پارت8

پارت9

پارت10

پارت11

پارت12

پارت13

پارت14

پارت15

پارت16

پارت17

پارت18

پارت19

پارت20

پارت21

پارت22

پارت23

پارت24

پارت25

پارت26

پارت27

پارت28

پارت29

پارت30

پارت31

پارت آخر

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن