آخرین مطالبصفحه اصلیفصل دوم رمان رئیس مغرور منلیست کامل رمان ها

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

4.7 (93.33%) 3 vote[s]

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

قسمتی از رمان:

دستم و دنبال خودش کشوند و به سمت دستشویی برد.
با حیرت گفتم:
_آخه اینجا؟
در دستشویی و قفل کرد. کوبوندم به دیوار و لب هاش و روی لب هام قفل کرد و با مستی مشغول بوسیدنم شد.
عقب زدمش و گفتم:
_نکن یکی میاد.
خمار نگاهم کرد و پچ زد
_خوب بیاد فوقش همه می فهمن دوست دخترمی.
خواست دوباره صورتش و جلو بیاره که گفتم:
_قرار شد کسی نفهمه.
کلافه عقب رفت و گفت:
_دردت چیه تو؟چرا نباید کسی بفهمه؟ هنوز تو فکر اون مرتیکه ای منم لابد زاپاسم برات آره؟
هول کردم و گفتم:
_چه ربطی داره؟من فقط نمی خوام کسی از همکارا بفهمه.
با طعنه گفت:
_درد تو همکارا نیست اون مردکه که مثل سگ باهات رفتار میکنه و تو بازم بهش وفاداری.
خواستم جوابش و بدم که در و باز کرد و گفت:
_برو…
سر تکون دادم و از در بیرون رفتم که سینه به سینه ی بهادر شدم.
با اخم های در هم نگاهی به لب هام انداخت و رگ گردنش بیرون پرید.
طاها از دستشویی بیرون اومد و با دیدن
بهادرنگاه معناداری بهم انداخت و خواست بره که بهادر با خشم غرید:
_شما تو دستشویی زنونه چی کار داشتی؟مگه با این سن سواد خوندن نداری؟
طاها پوزخندی زد و گفت:
_چرا اتفاقا دارم ولی از اون جایی که شما توی شرکت به این بزرگی تون اتاق خالی ندارین دستشویی زنونه میشه مکان من و عشقم.
نفسم برید. چشمکی بهم زد و من و با بهادری که از خشم داشت می ترکید تنها گذاشت.
دستش و دور گردنم انداخت و با خشونت من و به سمت دستشویی برد.
ترسیده گفتم:
_چی کار داری می کنی تو بهادر؟
شیر آب و بار کرد و با خشونت روی لبهام آب زد و محکم با دست روی لبم کشید و گفت:
_چیزی که یه زمانی مال من بوده نباید مال کس دیگه بشه قبلا بهت گفته بودم حق لاس زدن با کسی و نداری

وقتی عصبانیتش رو روی لبهام خالی کرد دستش رو برداشت و با خشم بهم خیره شد توپید
_دفعه ی بعدی نزدیک اون مرتیکه ببینمت قسم میخورم جفتتون رو میشکم
با شنیدن این حرفش رنگ از صورتم پرید با وحشت بهش خیره شدم میدونستم بهادر هر کاری که بگه انجامش میده ، اما مثل همیشه نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و با جسارتی که نمیدونم از کجا آوردم بهش خیره شدم و گفتم:
_تو هیچ غلطی نمیتونی بکن ….

با خوردن تو دهنی محکمی که بهادر بهم زد شوری طعم خون رو داخل دهنم احساس کردم دستم رو جلوی دهنم گرفتم و با بهت بهش خیره شدم اون بدون توجه به دهن خونی من دستش رو روی گلوم گذاشت و محکم فشار داد و با خشم کنار گوشم غرید:
_میتونم بدون اینکه آب از آب تکون بخوره همینجا دخلت رو بیارم بعدش اون مرتیکه ی پدر سگ و جرش بدم که به خودش اجازه داد لبهای کسی که من صاحبش هستم رو لمس کنه …
به اینجا که رسید سکوت کرد نگاهش رو بین لبها و چشمهام چرخوند و با خشونت لبهاش رو روی لبهام گذاشت با شدت داشت لبهام رو میبوسید و گاز میگرفت انگار قصدش از بوسیدن لبهای من فقط خالی کردن عصبانیتش روی لبهام بود میخواست به خودش و من ثابت کنه صاحب منه!

اما من یه وسیله شخصی نبودم که اون با پولش بخواد من و بخره هنوز یادم نرفته باهام چیکار کرد من عاشقش بودم فکر میکردم اونم عاشقمه درست روز تولدم که منتظر سوپرایزش بودم بدترین اتفاق زندگیم افتاد بهادر با دختر خاله اش نامزد کرد و من رو به بدترین شکل ممکن خورد کرد
بعد از گذشت چند سال دوباره تو شرکتی که حتی نمیدونستم برای بهادر به عنوان کارمند مشغول به کار شدم
با یاد آوری روزی های تلخ گذشته بی اختیار قطره اشکی روی گونم چکید که بهادر دست از بوسیدن من برداشت صدای خش دار و گرفته اش بلند شد
_بخاطر اینکه بوسیدمت داری گریه میکنی آره؟!

سرم رو بلند کردم و به چشمهای قرمز شده اش که جذاب تر از قبل شده بود خیره شدم من چرا هنوز عاشقش بودم آخه لعنتی اون من و دوست نداشت اصلا چرا باید دختر فقیری مثل من که از سطح پایین جامعه بودم رو دوست داشته باشه وقتی بهترینا رو داشت!
با فکر کردن به اینا عصبی شدم با صدایی که حالا از شدت خشم داشت میلرزید گفتم
_برو کنار عوضی!

_دهنت و ببند تا پر خونش نکردم بهار
پوزخندی عصبی زدم
_مگه تا حالا داشتی چیکار میکردی پر خون اش کردی دیگه مگه بس نبود!؟
نگاهش سرد شد
_ دیگه هشداری بهت نمیدم کافیه بازم کنار اون پسره ببینمت تا زن …
از کوره در رفتم و با خشم تقریبا فریاد زدم:
_بسه من با اون پسر دیگه هیچ کاری ندارم اما اینم بدون تو هم جایی تو زندگی من نداری ، من عروسک خیمه شب بازی تو نمیشم

تا خواست چیزی بگه صدای نیلوفر از بیرون دستشویی اومد:
_بهار خوبی چرا داد میزنی!؟
با شنیدن صداش رنگ از صورتم پرید نیلوفر یکی از کارمند های دهن لق شرکت بود با ترس به بهادر خیره شدم و با من من گفتم:
_چیزی نیست نیلوفر با تلفن داشتم حرف میزدم الان میام!

_داخل دستشویی اخه با تلفن حرف میزنند ، زود باش بیا تا رئیس نیومده
_باشه تو برو منم میام
صدای پا اومد که نشون از رفتن نیلوفر میداد نفس راحتی کشیدم و با حرص به بهادر خیره شدم و گفتم:
_میخوای تو شرکت آبروم بره و همه منو به عنوان ج*ن*ده بشناسن که داره تو دستشویی به رئیس روانیش حال میده!؟

_گوه میخوره کسی که بخواد زر اضافه بزنه!
کلافه از بحث و کل کل کردن با بهادر گفتم
_برو کنار من برم
دستش رو دو طرف صورتم گذاشت
_دیگه چی میخوای از جون من!؟
با نگاه خاصی به چشمهام خیره شد و شمرده شمرده گفت:
_من صاحب تو هستم!

پارت1

پارت2

پارت3

پارت4

پارت5

پارت6

پارت7

پارت8

پارت9

پارت10

پارت11

پارت12

پارت13

پارت14به زودی…

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر 3 روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن