آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 43

4.3 (85.71%) 7 vote[s]

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

سیاوش دیگه هیچ حرفی نزد واقعا سخت بود بخشیدن کسی که به بدترین شکل ممکن به مادرم و من بد کرده بود من تموم بچگیم تو حسرت پدر داشتن بودم همیشه موقع مدرسه وقتی میدیدم بقیه با مامان و باباشون اومدند بغض میکردم تو دلم دعا میکردم خدایا بابام رو بهم برسون اما چیشد نه بابام اومد نه چیزی بعد گذشت چند سال طولانی شنیدم بابام برای چی از من و مامانم گذشته دیگه هیچ حسی نسبت بهش نداشتم فقط با دیدنش قلبم میسوخت!
_ستایش
به سمت سیاوش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_جان !؟
_ناراحت شدی !؟
_نه فقط با یاد آوری یخورده اذیت میشم اما مهم نیست باید بهش عادت کنم.
با لبخند تلخی بهش خیره شدم که کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_من نمیخواستم تو اذیت بشی ستایش!
_میدونم
قبل از اینکه بخواد چیزی بگه گفتم؛
_سیاوش یادت میاد قبلا چقدر من رو اذیت میکردی موهام و میکشیدی !؟
سیاوش با یاد آوری گذشته لبخند تلخی زد و گفت:
_آره یادم میاد
_چقدر اون موقع ها بدجنس بودی یادم میاد همیشه ازت نفرت داشتم برعکس تو سامان باهام خیلی خوب بود هوام رو داشت!
آروم گفت:
_منم همیشه هوات رو داشتم.
_چی !؟
_هیچی
فکر میکرد من نشنیدم صداش رو اما کاملا واضح بود حرفش نفسم رو بیصدا بیرون فرستادم با رسیدن به خونه دیگه هیچ حرفی زده نشد در خونه رو باز کردم سیاوش رفت داخل اول بعدش من پشت سرش سیاوش نگاهی به خونه کوچیک سرایداری انداخت و گفت:
_اینجا خیلی باصفاس!
لبخندی بهش زدم و گفتم:
_آره منم خیلی اینجارو دوست دارم
سیاوش روی زمین نشست و تکیه داد که گفتم:
_چیزی نمیخوای برات بیارم !؟
_نه
اشاره ای کرد به سمت خودش و گفت:
_بیا اینجا بشین!
رفتم کنارش نشستم که دستش رو دور من حلقه کرد و گفت:
_دوست داری یه جا مستقل زندگی کنیم!؟
_نمیخوام از پدر و مادرمون دور باشیم من طاقت دوری مامانم رو ندارم
بهم خیره شد و گفت:
_اما تو الان یه زن متاهل هستی!
_میدونم اما هم من میدونم هم تو این ازدواج یه ازدواج صوری!
سیاوش با شنیدن این حرف من عصبی شد کاملا از صورتش مشخص بود با خشم غرید:
_صدبار باید بهت بگم تا آویزه ی گوشت کنی !؟
_سیاوش
_این ازدواج صوری نیست یه ازدواج واقعیه و تو هم زن منی دیگه نمیخوام به هیچ عنوان این رو ازت بشنوم فهمیدی!؟
سری تکون دادم و گفتم:
_آره
دستش رو محکمتر از قبل دورم حلقه کرد و من رو به خودش فشار داد انگار فکر میکرد من میخوام فرار کنم.

یه شب خیلی عالی همراه مامان و خاله ستاره داشتیم تقریبا ساعت دوازده شب بود که قصد رفتن کردیم.
_خیلی شب خوبی نه !؟
سیاوش با مهربونی بهم خیره شد و گفت:
_آره
_کاش بشه یه برنامه بچینیم من تو مامانم خاله ستاره و مامان بابات بریم مسافرت
سیاوش با صدای خش دار شده اش گفت:
_کارام رو سر و سامون بدم حتما تو اولین فرصت براش یه برنامه میچینم
به در خونه نزدیک شدیم که دریا خاله سیاوش داشت میومد با دیدن من و سیاوش پوزخندی زد و رو به سیاوش گفت:
_خاله ات برات انقدر بی ارزش شده که حتی حاضر نشدی باهاش سر میز شام بیای !؟
سیاوش اخماش رو تو هم کشید و ساکت بهش خیره شد که خاله اش به سمت من برگشت و گفت:
_همش تقصیر تو
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم الان چ ربطی به من داشت داشت من رو قاطی میکرد !
_دقیقا چ ربطی به من داشت داری من رو دخالت میدی !؟
پوزخندی زد و با وقاحت بهم خیره شد و گفت:
_اتفاقا همش تقصیر تو ، تو باعث شدی رابطه ما بهم بخوره و خواهرزاده ام باهام …
سیاوش وسط حرفش پرید و عصبی گفت:
_بهتر نیست دست برداری از حرفات همیشه دنبال مقصر میگردی یکبار هم که شده برگرد به خودت نگاه کن!
_من میخوای بگی من مقصرم که تو نورا رو ترک کردی و نامزدی رو بهم زدی !؟
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
_تا جایی که یادم میاد به هیچکس قول ازدواج نداده بودم و با کسی نامزد نشده بودم اینکه شما سر خود برای من دنبال زن بودید و خواستگاری رفتید یه اشتباه محض بوده
خاله اش عصبی خندید و گفت؛
_سر خود !؟ یادت نیست عاشق نورا بود و بخاطرش چ کارایی میکردی هان
_من هیچوقت عاشق نورا نبودم و نیستم این ساخته ی ذهن بیمار تو میدونی چرا !؟ چون تو عاشق عمو نورا بودی محمد اما اون حتی یه گوشه چشم هم بهت نمیندازه برای همین با خودشیرینی میخواستی خودی نشون بدی که من ریدم به کاسه کوزت!
چشمهاش گرد شده بود انگار واقعا همچین قصدی داشته دهنش عین ماهی باز و بسته شد اما هیچ حرفی نزد که صدای سیاوش باز بلند شد:
_بهتره بری دو اطراف من و زنم هم آفتابی نشو!
_سیاوش خیلی بد کردی مطمئن باش هیچوقت نمیبخشمت
_هیچ احتیاجی به بخشش تو یکی ندارم بهتره از من و زندگیم فاصله بگیری!
با رفتن خاله اش دریا به سیاوش خیره شدم و گفتم:
_تو واقعا نامزد بودی !؟
_نه داشت اراجیف میگفت

_پس قضیه چیه اون چی داشت برای خودش میگفت تو واقعا باهاش قرار ازدواج داشتی یعنی با نورا !؟
کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_هیچوقت همچین چیزی نبوده من هیچ قولی به نورا نداده بودم اونا برای خودشون تصمیم اشتباه گرفتند ، خاله ام دریا بیخود خواستگاری کرده بود بدون اینکه من حتی خبر داشته باشم
_الان وضعیت نورا خیلی باید داغون باشه!
سیاوش با تاسف سری تکون داد و گفت:
_من هیچ قولی بهشون ندادم پس هیچ نگرانی بابت این موضوع ندارم
با ناراحتی بهش خیره شدم نمیدونم چرا احساس بدی بهم دست داده بود با شنیدن این موضوع که قبلا اون نامزد داشته!
_ستایش
سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و گفت:
_تو ناراحت شدی !؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_نه اصلا چرا باید ناراحت بشم موضوعی نیست که بخواد من رو ناراحت کنه!
و خواستم به سمت خونه برم که بازوم رو گرفت و من رو به سمت خودش کشید و گفت:
_تو از شنیدن اینکه من قبلا نامزد داشتم ناراحت شدی!؟
نگاهم رو ازش دزدیدم و گفتم؛
_نه
_ستایش به من نگاه کن
سرم و بلند کردم و با تردید بهش خیره شدم که دو طرف صورت من رو داخل دستاش گرفت و گفت:
_بابت این موضوع نمیخوام هیچ حس بدی داشته باشی یا ناراحت بشی من هیچ قولی به نورا هیچوقت ندادم میفهمی !؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم و گفتم:
_آره
* * * *
بلاخره چند روز گذشته بود خاله سیاوش دریا هر روز اینجا پلاس بود به بهانه های مختلف میدونستم قصدش از اومدن به اینجا فقط اینه تا یجوری زهره اش رو بریزه
با شنیدن صدای داد و بیداد با نگرانی سریع از اتاق خارج شدم و به سمت پایین رفتم با دیدن خاله سیاوش و دریا با چشمهای گرد شده بهشون خیره شدم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن