آخرین مطالبعشق بازی

رمان عشق بازی پارت 29

5 (100%) 1 vote[s]

رمان عشق بازی

نویسنده:رها

زمان پارت گذاری هر هفته

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق بازی وارد شوید

رفتم جلوی در با آقا سیاوش خدافظی کردم .
هنوز سوار ماشین نشده بودم که
نغمه رو صدا زدم و با آقا سیاوش وایسادن تا من رفتم بهشون برسم.

دستمو گذاشتم رو کمر نغمه و با خوش رویی رو به همسرش گفتم:
-ببخشید نتونستیم درست آشنا بشیم و بیشتر با هم وقت بگذرونیم ولی تشریف بیارید حتما حتما عمارت..
نغمه دوست خیلی خیلی خوبه منه تاکید میکنم حتما بیارینش اونطرف‌.

لبخندی زد و گفت:
*باشه اگر مشکلی نبود حتما میارم.با اجازتون ما دیرمون شده.

نغمه آروم گفت :
+خدافظ
خیلی عجیب بود.انگار من هفت پشت غریبه بودم برای نغمه.
عجله داشتن رو درک میکردم اما اینکه انگار میخواستن ازم فرار کنن.

نسبت به آشنایی با آقا سیاوش احساس خوبی نداشتم.
رفتم سمت ماشین و سوار شدم.
دقیقه ای نگذشته بود که آریا اومد و سوار ماشین شد و به راننده گفت:
+ میشه حرکت کنید!

ماشین حرکت کرد و تا دقایقی حرفی نمیزدیم باهم.
یاد این افتادم که آریا با سیاوش حرف زدن وقتی منو نغمه رفتیم داخل خدافظی کنیم؟!

-چیزه راستی!
+جان؟
بهش نگاه کردم و ازش پرسیدم:
-با همسر نغمه حرف زدی؟

+ نه عزیزم اصلا حواسم نبود برم جلوی در که آشنا بشیم اما رفتم دستشویی.‌ ببخشید اگر دلخور شدی از این موضوع..حواسم نبود.
-نه بابا چه دلخوری گفتم شاید آشنا شدید ببینم چی گفتید. عیب نداره..ایشالا دفعه بعد.

بعد از چن دقیقه رسیدیم به یه رستوران شیک تقریبا محلی با سرامیک های رنگی و طرح های سنتی روی دیواراش..

آریا پیاده شد و راننده درو برام باز کرد.
دستمو گرفت و رفتیم داخل.
در چوبی داشت،دیواراش بوم نقاشی کاملا زیبا و خیلی برجسته بود.

به نقش های دیوار کمی دقت کردم…
دونه های برف میبارید و پایین دیوار برف نشسته بود و دختر و پسری که گوله‌ی برف تو دستشون بود و همدیگه رو نشون گرفته بودن.

انگار یه داستانو روی دیوار نقاشی کرده بودن.
آریا با مهربونی ازم پرسید:

+قشنگه نه؟!
-خیلی.

دستمو آروم فشرد و رفتیم سمت میزی که ردیف چپ و رو به روی پنجره بود نشستیم.

جای خاصی رو انتخاب کرده بود.

تقریبا آخر شب بود و ما داشتیم تازه شام میخوردیم.

یکی از خدمتکارهای رستوران اومد و سفارش گرفت.

دستاشو آروم اورد سمت دستام و به هم دیگه قفلشون کرد.

با لبخند و مارموزانه نگاش کردم گفتم:
– خبریه؟!

+آره عزیزم..همین ک هرروز دارمت خودش کلی خبره..
نیم خنده ای زدم.

صورتمو کردم سمت پنجره ولی قشنگ احساس میکردم که زل زده بهم و داره عمیق نگام میکنه.

ناخودآگاه همش لبخند میومد رو لبم ولی کنترل میکردم که هنوز بعد ماجرای اون دختره‌ی لجن بتونم جدی باشم.

با حس چیزی که داشت ب سمتم میومد،به خودم اومدم و سریع رومو برگردوندم سمت آریا.
به صورتش مهلت نکردم نگاه بندازم ولی چیزی که با دستاش اونو نگه داشته بود و میورد سمتم ،منو مبهوت خودش کرد.

خیلیییی ناز بود..دهن باز مونده بودم..
حتی اینکه زبونم بچرخه برام سخت شده بود.

دستشو برد پشت گردنم، گردنبندی که خیییلی ناز بود رو قفل کرد.
با همون حالت عادی و لبخند منصفانه‌ای نشست سرجاش و زل زل تو چشام قفل کرده بود.

منم زل زل تو چشای آریا نگاه میکردم.
سعی کردم بحث بندازم وسط.
با چشمکی ک گوشه چشمم زدم و لبخند از ته دلم گفتم:

+چرا؟!
اونوقت اگه من بگم هدیه رو نمیخام چی؟

سرشو انداخت پایین و مثل بچه ۲ساله ها بغضش کرد و گفت:

+هیچی ولی قبول کن !

منم از فرصت سو استفاده کردم و گفتم:
-به یه شرط!
+قبوله.
-عه خب من ک هنو نگفتم شاید قبول نکنی.
+قبول میکنم.
-مطمئنی دیگه؟
+آره خب.

-خب پس آقا آریا شروع به توضیح دادن درباره‌ی اون دختر بکن و راجب تک تک حرفایی که بهت زد برام بگو…

در حالی که آستین پیرهنشو با دستش مرتب میکرد گفت:
+خب نه !من میگم که اصلا از این بحث خارج شیم…یکم وقت بده بهم من اون دخترو باهات رو به رو میکنم.

-آها خب میتونم بدونم ک ی ایشالا؟
+وقت گل نی.
ادامه‌ی حرفشو خندید و منم کوتاهی نکردم زدم تو ذوقش.
-خنده نداشتا..آقای بد قول.

من من کنان و با خجالت گفت:
+من…من… ک ی قول دادم؟
-مگه داشتیم میومدیم نگفتی بریم بیرون شام بخوریم و بعدش حرف میزنیم باهم ؟هان؟
+اوووممم خب آره ولی خب اینجوری که تو جدی میگیری نمیتونم زبونمو بچرخونم.
-واه واه انتظارم داری جدی نگیرم ؟چقد تو درکت بالاس عزیزم تو زندگیمون!!!

حالت جدی به خودش گرفت ک گفت :
+ماهگل جان باشه !
همه کار میکنم تا رضایت کامل بدی ولی الان وقتش نیست،اگر دوست داری خودتو اذیت کنی میتونی باور نکنی که من با اون خانوم هیچ نسبتی ندارم و موضوعی که داشت راجبش باهام حرف میزد راجب کسه دیگه ای بود.

-جای من بودی باور میکردی ?
+نه ولی سعی میکردم فکرای منفی نکنم.

فکرم خیلی مشغول بود نباید زیاد سفت و سخت میگرفتم تا راهو برای آریا باز بزارم بتونه راحت باهام حرف بزنه و از حرف زدن باهام نترسه.
کاش میتونستم خودم جواب سوالامو پیدا کنم.
کاش…
آره خودشه…جرقه ای به ذهنم زد.
باید با خود دختره حرف میزدم ،باید میدیدمش.
حالا از کجا باید پیداش کنم.

اول باید با یکی مشورت کنم.
مگه من کیو دارم آخه که باهاش مشورت کنم ؟!
یاد نغمه افتادم و میدونستم اون دختر قابل اعتمادیه.میتونم باهاش راحت باشم.
صدای بِشکنی که تو گوشم پیچید منو به خودم آورد.
مثل اینکه آریا خیلی منتظر مونده بود تا از فکر در بیام.
+به چی فکر میکردی ?
-هیچی.

+میشه اصلا بهش فکر نکنی؟به فکر خودمون باشیم یه شب؟
-آره چرا نمیشه باشه…
+آخه میگی باشه ولی باز میری تو فکر اینقد حرص میدیا…
-ای بابا آریا گفتم باشه فکر نمیکنم فعلا به هیچی.
+غذاتو بخور...

به میز نگاه کردم دیدم غذاهای خوشمزه که داشتن بهم چشمک میزدن منتظر بودن من بخورمشون..اما اینا خیلی زیاد بودن.

سالاد بزرگ تزئین شده داخل دیس خیلی ظاهر زیبایی داشت.
همه چی خیلی عالی بود و نمیشد ایراد گرفت.

همیشه تدارکاتی که آریا برام میدید بی نظیر بوده و هست.
قاشق و چنگال رو به دست گرفتم و بدون فکر کردن به هیچی شروع به خوردن غذا کردم.
هر از گاهی سنگینی نگاهشو روم احساس میکردم.
در حال غذا خوردنم این بشر خیره میشد بهم.از این عادتش خوشم نمیومد.

سرمو اوردم بالا و بهش گفتم:

– عزیزم اصلا خوشم نمیاد در حال غذا خوردن یکی زل بزنه بهم.

+اها حالا که به من رسید خوشت نمیاد دیگه اره؟

-مگه من تا حالا پیش چند نفر غذا خوردم که زل بزنن بهم منم اینو بگم؟ که میگی حالا ک به من رسید؟
اصلا حوصله بحث ندارم بخوریم بریم خوابم میاد.

زیر لب زمزمه کرد:
+بشین تا بزارم بخوابی…

با تعجب چشامو گنده کردم و قاشق غذایی که گذاشته بودم دهنم همون مدلی موند.
غذا رو به زور تند تند جوییدم و گفتم:
-چی گفتی نشنیدم؟یه بار دیگه تکرار کن لطفا !

+چیزی نگفتم که من!

-آها باشه.
میدونستم آقای مارموز یه چی گفت اما کاش میفهمیدم تا جوابشو میدادم.
بعد از یه زمان کوتاهی که برای صرف شام طول کشید،دستمال کاغذی از روی میز برداشتم و دور لبمو آروم پاک کردم.

به آریا نگاه کردم و گفتم:

-بریم؟

همینجوری فقط نگام میکرد.
مات مونده بود روی لبام…

اوهومممی گفتم و کیفمو برداشتم و گفتم:
بیرون منتظرم حساب کن بیا..

میدونستم دردش چیه اما کور خونده عمرا بتونه به هدفش برسه.
پرو پرو زل زده به لبام عه..
دوست داشتم همینجوری فوش بارش کنم مرتیکه‌ی هیزه بی ادبو.

خیلی داغ کرده بودم.منتظر بودم فقط بیاد سوار ماشین شیم.
راننده جلوی در منتظر بود منم همینکه رسیدم به ماشین،سوار شدم و کیفمو کوبیدم روی پام.

راننده از تو آیینه نگاهی انداخت بهم و گفت:
*خانوم مشکلی پیش اومده ؟
آقا تشریف نمیارن؟
چپ چپ نگاش کردم وگفتم:
-الان آقاتون تشریف میارن.

زیر لب گفتم:
-نمرده که الان میاد دیگه.

*خانوم چیزی فرمودین؟چیزی لازم دارید ؟

– نه.
همون یه دونه نه که گفتم براش کافی بود حوصله توضیح نداشتم.اینقدر که سوال میکنن اه.
حالا منو نگاه کن چه غیرتی ام شدم که قفل کرده بود رو لبام..انگار نه انگار همسرمه..
داشتم فکر میکردم که کاش نغمه فردا میومد عمارت یکم باهال حرف میزدم.باهم به فکر چاره باشیم.

در ماشین ک یه صدا در اومد نگاه کردم دیدم آریا نشست داخل ماشین و راننده اه افتاد.

+تو چته؟ چرا اینجوری میکنی یه دفعه گذاشتی رفتی !
شاید میخواستم یه چیزی بهت بگم!
-شما قفل کردن رو لبو حرف زدن میبینی؟؟
انگشت اشاره‌شو گذاشت رو لبم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن