آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 44

5 (100%) 1 vote[s]

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_پس قضیه چیه اون چی داشت برای خودش میگفت تو واقعا باهاش قرار ازدواج داشتی یعنی با نورا !؟
کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_هیچوقت همچین چیزی نبوده من هیچ قولی به نورا نداده بودم اونا برای خودشون تصمیم اشتباه گرفتند ، خاله ام دریا بیخود خواستگاری کرده بود بدون اینکه من حتی خبر داشته باشم
_الان وضعیت نورا خیلی باید داغون باشه!
سیاوش با تاسف سری تکون داد و گفت:
_من هیچ قولی بهشون ندادم پس هیچ نگرانی بابت این موضوع ندارم
با ناراحتی بهش خیره شدم نمیدونم چرا احساس بدی بهم دست داده بود با شنیدن این موضوع که قبلا اون نامزد داشته!
_ستایش
سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و گفت:
_تو ناراحت شدی !؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_نه اصلا چرا باید ناراحت بشم موضوعی نیست که بخواد من رو ناراحت کنه!
و خواستم به سمت خونه برم که بازوم رو گرفت و من رو به سمت خودش کشید و گفت:
_تو از شنیدن اینکه من قبلا نامزد داشتم ناراحت شدی!؟
نگاهم رو ازش دزدیدم و گفتم؛
_نه
_ستایش به من نگاه کن
سرم و بلند کردم و با تردید بهش خیره شدم که دو طرف صورت من رو داخل دستاش گرفت و گفت:
_بابت این موضوع نمیخوام هیچ حس بدی داشته باشی یا ناراحت بشی من هیچ قولی به نورا هیچوقت ندادم میفهمی !؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم و گفتم:
_آره
* * * *
بلاخره چند روز گذشته بود خاله سیاوش دریا هر روز اینجا پلاس بود به بهانه های مختلف میدونستم قصدش از اومدن به اینجا فقط اینه تا یجوری زهره اش رو بریزه
با شنیدن صدای داد و بیداد با نگرانی سریع از اتاق خارج شدم و به سمت پایین رفتم با دیدن خاله سیاوش و دریا با چشمهای گرد شده بهشون خیره شدم

به سمت سیاوش رفتم و با نگرانی بهش خیره شدم و گفتم:
_سیاوش چیشده چرا صدای داد و فریادت همه ی خونه رو برداشته !؟
سیاوش بدون اینکه بهم نگاه بکنه با صدای عصبی گفت:
_میخواستی چی بشه این خانوم نشسته داره نقشه میکشه میخواد فقط من رو دیوونه کنه قصدش فقط همینه من این زنیکه رو خیلی خوب میشناسم میدونم قصدش از اینکارا چیه
_سیاوش آروم باش
به سمتم برگشت و عصبی گفت:
_چجوری باید آروم باشم میدونی این چیکار کرده !؟
_نه
پوزخندی زد و گفت:
_از کجا باید بدونی این زنیکه برات نقشه کشیده نقشه کشیده تو رو بدبخت کنه نقشه کشیده یه افطرا بهت بزنه.
با شنیدن این حرفش چشمهام گشاد شد یعنی چی قرار بود بهم افطرا بزنه به خاله اش دریا خیره شدم که رنگ از صورتش پریده بود و وحشت زده داشت به سیاوش نگاه میکرد صدای عصبی سیاوش بلند شد:
_بهتره هر چ زودتر این ماجرا تموم بشه!
_سیاوش من …
_ خفه شو نمیخوام صدات رو بشنوم
دریا با اشک بهش خیره شد و گفت:
_من نمیخواستم اینجوری بشه
سیاوش عصبی پوزخندی زد و گفت:
_همه فهمیدن قصد تو از اینکارا چیه پس نمیخواد ادا دربیاری برای من زود باش گورت رو گم کن دیگه هیچوقت نمیخوام این اطراف قیافه ی نحس تو رو ببینم
سوزش اشک رو داخل چشمهاش احساس میکرد باورش نمیشد این همه تحقیر شده باشه ، من فقط مات و مبهوت بهشون خیره شده بودم گیج شده بودم
یعنی دریا قصد داشت برعلیه من کاری بکنه که سیاوش تا این حد عصبی شده بود!
_اینجا چخبره !؟
سیاوش به سمت مادرش برگشت و گفت:
_خواهرت بخاطر خودش داشت گوه میزد به زندگی من!
_یعنی چی تو چی داری میگی سیاوش !؟
سیاوش عصبی لبخندی زد و گفت:
_میخواست کاری کنه من فکر کنم زن من با داداشم رابطه داره میفهمید!؟
با شنیدن این حرفش همه بهت زده به دریا خیره شدیم باورم نمیشد دریا همچین نقشه کثیفی ریخته باشه صدای داد سامان بلند شد:
_ چی !؟
سیاوش با خشم بهش خیره شد و گفت:
_اینبار نمیتونی قصر دربری مطمئن باش باید تاوان اینکارت رو پس بدی
دریا با گریه گفت:
_من نمیخواستم اینکارو انجام بدم من فقط
سیاوش عصبی حرفش رو قطع کرد
_داشتید با خواهر خودم نقشه میکشیدید!
صدای بهت زده و شکه سامان اومد
_ چی !!!!
صدای شهلا اومد
_داداش من نمیدونستم من ….
سیاوش با داد حرفش و قطع کرد
_ببند دهنت و حالم داره از دروغ هاتون بهم میخوره باورم نمیشه همچین کثافط هایی بوده باشین!

#رحم_اجاره

سامان به سمت شهلا خواهرش رفت بهش خیره شد و گفت:
_تو واقعا همچین نقشه ی کثیفی برای من کشیده بودی !؟
خواهرش با ترس سرش رو تکون داد و گفت:
_همش نقشه اس لطفا به حرف هاشون گوش نده من …
سیاوش عصبی فریاد کشید
_من نقشه کشیدم آره منی که با گوشای خودم حرف هاتون رو شنیدم این که داشتید برای زن من و داداش خودم نقشه میکشیدید تو خواهرم بودی چجوری راضی میشدی همچین کاری کنی چجوری دلت میومد من و سامان با هم دشمن میشدیم هان !؟
سامان با خشم عربده کشید
_حزف بزن لعنتی اینا چی دارند میگن !؟
مامان بابای سیاوش و مامان من همه با بهت به شهلا و خاله اش دریا خیره شده بودند هیچکس باورش نمیشد همچین نقشه ی کثیفی کشیده بودند چجوری میتونستند اصلا به همچین موضوعی فکر کنند
_ستایش
با شنیدن صدای شهلا بهش خیره شدم که با گریه گفت
_تو یه چیزی بگو بگو اشتباه کردم من …
سیاوش فریاد کشید
_اشتباه کردی میخواستی زندگی من رو تباه کنی میخواستی سامان رو دیوونه کنی اشتباه کردی چقدر پست شدی چقدر عوضی شدی
صدای سامان بلند شد
_باورم نمیشه میخواستی با من همچین کاری بکنی
شهلا با گریه بهش خیره شد و سرش رو تکون داد که صدای مادر سیاوش بلند شد
_دریا!
دریا به سمتش برگشت و گفت:
_همش دروغه اون ….
_چجوری میتونستی همچین نقشه ی کثیفی بکشی هان !؟
_من …
_تو برای رسیدن به خواسته های خودت حاضر شدی بچه های من رو فدا کنی و زندگیشون رو خراب کنی من دیگه هیچ نسبتی باهات ندارم از اینجا گمشو نمیخوام ببینمت.
_ابجی تو رو خدا!
اینبار با صدای بلندی داد زد
_بیرون
با بیرون رفتن دریا به سمت دخترش شهلا رفت و سیلی محکمی بهش زد و گفت:
_نمیدونم تو تربیت تو چ کوتاهی انجام دادم که الان این شکلی شدی و داری برای من زبون میکشی!
با شنیدن این حرفش شهلا فقط داشت گریه میکرد که صدای سیاوش بلند شد
_من و ستایش از این خونه میریم!
صدای بهت زده مادرش بلند شد
_چی !؟
سیاوش عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_نمیخوام همیشه با ترس زندگی کنم با ترس اینکه خواهرم میخواد چ بلایی سر زن من بیاره چ نقشه ای کشیده دوباره زن من رو تو ذهنم خراب کنه من نمیتونم اینجا زندگی کنم
صدای سامان بلند شد:
_منم از این خونه برای همیشه میرم!
با شنیدن این حرف صدای گریه ی شهلا اوج گرفت اصلا دلم براش نمیسوخت حتی ذره ای چجوری میتونست انقدر پست باشه که برای داداش خودش نقشه بکشه میدونستم الان دل سامان بیشتر از هممون شکسته این انتظار رو از خواهرش نداشت سیاوش به سمت سامان رفت محکم بغلش کرد و گفت:
_تو داداش منی من تو هر شرایطی بهت اعتماد دارم
سامان محکم عین خودش بغلش کرد

کنار سیاوش نشستم دستش رو گرفتم و اسمش رو صدا زدم
_سیاوش
با شنیدن صدام بهم خیره شد بدون اینکه هیچ حرفی بزنه وقتی چند دقیقه گذشت محکم بغلم کرد و با صدای گرفته ای کنار گوشم زمزمه کرد
_معذرت میخوام زندگیت رو نابود کردم و حالا هر لحظه داری …
دستم رو محکم دورش حلقه کردم و حرفش رو قطع کردم
_تو زندگی من رو نابود نکردی بلکه داری درستش میکنی انقدر مرد هستی که همیشه تو هر شرایطی هوای من رو داری و بهم کمک میکنی یه زن چی از شوهرش میخواد دیگه !؟
با بغض مردونه ای گفت:
_قلبم داره آتیش میگیره خواهرم خودم داشت نقشه میکشید اونم یه نقشه ی کثیف که هیچوقت حتی بهش فکر هم نکرده بود
با شنیدن این حرفش با صدای گرفته ای گفتم:
_مهم اینه تو فهمیدی و هیچ اتفاقی نیفتاد پس دیگه بهش فکر نکن و خودت رو مقصر ندون درضمن ..
ازش جدا شدم با اخم بهش خیره شدم و گفتم:
_مگه تو نورا رو دوست داشتی !؟
_نه
_اگه من نبودم و این اتفاق ها نمیفتاد باهاش ازدواج میکردی ؟!
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_معلومه که نه
_پس هی به گذشته برنگرد بگو کاش کاش کاش حالا که اتفاق افتاده و تو شوهر منی خوشم نمیاد اسمی از اون بیاد
چشمهاش گرد شد
_من اصلا اسمش رو به زبون نیاورم چی داری میگی !؟
برای اینکه ذهنش رو منحرف کنم ادامه دادم:
_یه جوری رفتار میکنی انگار دوستش داشتی
_من گوه بخورم عاشق همچین ادمایی بشم که دست پرورده کسی مثل خاله ام دریا هستند.
_میگم سیاوش
با مهربونی بهم خیره شد و گفت:
_جان
_ من و تو همراه سامان فردا بریم گردش !؟
_باشه
_سامان امشب خیلی دلش شکست بیشتر از هممون!
سیاوش با شنیدن این حرف من کلافه چنگی تو موهاش زد و گفت:
_همش تقصیر من شد
با حرص اسمش رو صدا زدم
_سیاوش
وقتی بهم خیره شد دستم رو دو طرف صورتش گذاشتم و با حرص به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_بسه دیگه هی نگو تقصیر من تقصیر من تو هیچ تقصیری نداری تقصیر خاله ات و خواهرت هست باز خداروشکر تو شنیدی
سیاوش با تاسف سرش رو تکون داد و گفت:
_باور میکنی نمیتونم باور کنم اتفاقات چند لحظه پیش رو که به چشم خودم دیدم؟!
_آره
_خیلی سخته ستایش خیلی!
_چ میشه کرد باید تحمل کنی و یه مدت بسازی تا موقعی که درست بشه.
_از اینجا میریم
_پس خانواده ات چی تنهاشون میزاری !؟
_نه
_پس چی !؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن