آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت 51

3.8 (75.38%) 13 vote[s]

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

– اما من حسش نمی کنم ، هیچ کدومو
حس نمیکنم که شبا میپرم از خواب و تاحالا برام پیش نیومده..
حس میکنم خندش گرفته
– باورم نمیشه
جدی جدی ام ، من واقعا اونجوری نبودم..
شاید خیلی سخت میخابیدم و با قرص و یا حتی درد..
ولی هیچ وقت یادم نمیاد اینطوری شده باشم..
– جدی میگم واقعا ، هیچ وقت تو این نه سال همچین چیزی رو حس نکردم..
– وقتی کنار حافظ خوابیدی چی؟؟اون چیزی نگفته بهت؟؟؟
تو ذهنم یادم میاد وقتایی که پیش هم بودیم و سرمو به دو طرف تکون میدم..
از جا میپره و شروع میکنه به تند تند راه رفتن
– چطور ممکنه ، من مطمئنم تو خوب نمیخوابیدی..
من دوبار در طول خواب کنارت بودم و تو هردفعه این و تکرار کردی..
– اما من حسش نکردم ، جدی میگم..
بلند میشه و چند باز طول اتاق و طی میکنه
– باید با حافظ حرف بزنم..
تو باید امشب تخلیه انرژی داشته باشی..
هرجور که خودت دوست داری اما نباید امشب با اون ترس و اضطرابی که تو وجودته بخوابی..
نمیدونم چرا اینطوری شدی ..
مواردی بوده که کسی مدت زمان طولانی خواب خوبی نداشته اما این که بد خوابی رو حس نکنه….
نباید با اضطراب و غم بخوابی آیناز
خوابیدن تو این حالت باعث میشه اون حس همیشه تو ذهنت موندگار باشه و حس میکنم این اتفاق واسه همین برات می افته…
برای اینه که تو تموم اون مدت با تنهاییات و ترسا و غمی که تو وجودته خوابیدی و اون حسا تو وجودت موندگار شدن..

سرمو تکون میدم و حرفاش زیادی عصبیم کرده حس میکنه اینو
– با حافظ حرف میزنم پس سعی کن امشب یه کاری انجام بدی که حداقل با شادی بخوابی..
– بازی کنیم؟؟
میخنده
– نمیدونم ..میتونی بری یه جا جیغ بزنی ، میتونی بری یه کاری کنی که ارومت کنه..طوری که به اتفاقا و ترسات فکر نکنی و با ارامش بخوابی
– باشه سعیمو میکنم..
لبخند میزنه و برمیگرده سمت در
– حسین..
میچرخه و سوالی نگاهم میکنه
– اسمش چی بود؟؟؟
لبخند میزنه و دستشو بالا میاره
با دیدن گلی که روی نبض دست راستش تتو شده ابروهام دوباره بالا میپره.‌
چرا تاحالا ندیده بودمشون
– لاله
لبخند کمرنگی میزنه و اروم روی تتو دست میکشه..
– خوب بخوابی
تشکر میکنم و به رفتنش خیره میشم
خیلی بده تو باشی و اونایی که دوستشون داری نباشن..
من درکش میکنم..
و الان خوب فهمیدم که اونم منو درک میکنه
از جا بلند میشیم و میرم سمت در
باید بفهمم چی میخواد بهش بگه
گوشمو میچسبونم به در
صداشون اروم ارومه میاد و زیاد نمیشنوم
هوفی میکشم و سعی میکنم حتی نفس نکشم
ببین فضولی چه بلاهایی سرمون میاره
یکم صداشونو میشنوم
– بهش گفتم امشبو سعی کن با آرامش بخوابه ، کمکش کن
– چیکار کنم اخه؟؟ هرچی میگم میترسم یهو عصبانی بشه و دعوا کنیم
– نترس چیزی نمیشه فقط سعی کن ارومش کنی
امشب شب سختی براش میشه

سرمو پایین تر میارم و از قفل در نگاه میکنم دستشو روی شونه ی حافظ میزاره و چیزی در گوشش میگه..
حافظم چشماش یکم درشت میشه و محکم میکوبه پشتش..
حسین میخنده و برمیگرده سمت پله ها ولی باز برمیگرده چیزی بگه..
دوباره سرمو بالاتر میبرم تا بشنوم حرفاشونو
اما خبری نیست..
لب برمیچینم و می خوام دوباره سرمو ببرم سمت قفل که یهو در باز میشه..
پیشونی داغون شدمو میگیرم و اخ اخ کنان عقب میرم..
جفتشونم عین شمر وایستادن بالا سرم
– ها چیه؟؟
– نگفتن بهت فالگوش واینستی؟؟
اداشو در میارم
– گفتن ولی بهشون گوش نکردم همینه که هست
بچه پرویی میگه و دوباره چیزی تو گوش حافظ خندان زمزمه میکنه..
– نگفتن بهت درگوشی تو جمع زشته؟؟؟
ابرو بالا میندازه
– گفتن ولی گوش نکردم ، همینه که هست
بلافاصله هم میره بیرون و در و میبنده
حافظ میخنده و من بهش چشم غره میرم
– مطمئنی چهل سالشه؟؟؟
شونه بالا میندازه
– زبونتو موش خورده؟؟؟
دوباره شونه بالا میندازه و خودشو پرت میکنه روی تخت
– حسین بهت نگفت ارومم کنی؟؟اینجوری حرف نمیزنی بدتر عصبانی میشم بیشعور
– اع جدا؟؟؟
جلو میرم و دست به کمر میشم
دهن باز می کنم حرفی بزنم که یهو از جا میپره‌ و از کمرم میگیره
تعادلم و از دست میدم و با جیغ تقریبا بلندی پرت میشم رو بدنش
چشمام و درشت میکنم براش که قهقه میزنه
– شبیه غورباقه های ترسو شدی الان

دست مشت شدمو میکوبم رو شونش و کوفتی میگم
– راست میگم دیگه عزیزم
– خودت شبیه غورباقه ای ، وای حافظ دلم میخواد بزنم لهت کنم
– اع جدا؟؟ بزن ببینم
مثل قلدرا میام بلند بشم که نمیزاره
دستاش محکم حلقه میشه دور کمرم و فشارم میده به خودش
– جرئت داری دلم کن
– نوچ ، جات اینجاست
سعی می کنم لبخند نزنم و سرمو محکم میکوبم تو سینش
اخی میگه
– الان که ولم میکنی؟؟؟
باز نوچی میگه که اینباز و در کمال بی رحمی با زانو میزنم بین پاهاش..
فریادش زیادی بلنده و من خندمو فرو میخورم واقعا انگار بد زدم که ناله میکنه
– خوبی؟؟
زل میزنه تو چشمام
– بنظرت خوبه؟؟ بچه دوست نداری تو؟؟؟
دوباره با مشت تو سینش میکوبم
– کوفت کثافط
– دروغ نمیگم که عزیزم زدی ناکار کردی بچه هامو
– میکشمت امشب من تورو حافظ
– نه تورو خدا بهم رحم کن
زهرمار ببینش بیشعور و مسخرم میکنه
– فکر کردی نمیتونم؟
– نه بابا شما تو داشتن زور روی هالکم سیاه کردی عزیزدلم.
– برو عمتو مسخره کن
باز میخنده
– کدومشون؟؟؟
– جفتشون ، نمیخوای کمرمو ول کنی بلندبشم؟؟ درد گرفت حافظ
اروم دستشو شل میکنه
خودمو عقب میکشم و میرم تکیه میدم به تخت
– پاشو دیگه
– شما میزاری مگه؟؟ ناتوانم عزیزم ناتوان

ریز میخندم که به سختی از جا بلند میشه و خودشو میکشه رو تخت..
میشینه رو به روم و زل میزنه به چشمام
– اینجوری تا صبح نگات کنم؟؟
– عمرا
– نگاه میکنما
– میگیرم میخوابم
– خب وقتی خوابی نگات میکنم
بالشتمو از کنارم برمیداره و زیر دستاش میزاره
چونشو تکیه میده به کف دستش و خیره خیره نگاهم می کنه یکم معذب میشم
– بنظرم چشات و درویش کن
– نوچ
یکم نیم خیز میشم تا بلند بشم که همونطوری نگاهم میکنه
– کجا؟
– برم لباسامو عوض کنم اینطوری میتونم بخوابم؟؟
– در بیار همینجا دیگه زحمت چیه میدی به خودت
نیشخندی میزنم
– اره اونم جلو توعه هیز
– منه هیز نه ، شوهرت تکرار کن عسلم ، شوووهرت
میخندج و برو بابایی میگم بهش
این دفعه برگشته سمتم و باز داره خیره خیره نگاهم میکنه
هوفی میکشم و مطمئنا من از اون پرو ترم
لباس گشادی برمیدار و بعد از در اوردن مانتو و تاپم با آرامش میپوشمش
زیر چشمی میبینم نگاهش خیره ی بدنمه و نیشخند میزنه
شلوار راحتی هم برمیدارم و زیپ شلوارمو باز میکنم..
کامل ازش رو میگیرم و پشتمو میکنم بهش
– نکن آیناز
– دارم لباس عوض میکنم خو چشماتو ببند..
صدای قورت دادن آب دهنش تا اینجام میاد و من صدا دار میخندم..
شلوارمم عوض میکنم و میچرخم و با دیدن چشمای بستش تو دلم قربون صدقش میرم
– طاقت نداشتی شما؟؟
– دارم سعی میکنم روی قولم بمونم خانوم
میپرم رو تخت و یقشو میگیرم و میکشمش پایین
– اگه تحریکت کنمم باز روی قولت میمونی؟؟
میخنده و زل میزنه به لبام
– قول نمیدم
– خب پس

دستم و تحریک وار و اروم جلو میبرم و روی سینش میزارم
– بنظرم یه چیزایی این وسط اضافیه نه؟؟؟
میخنده و دستمو بین دستاش میگیره و بالا میبره
– شلوغ نکن کوچولو
– اع دستم ول کن درد میکنه
– محکم نگرفتم
شونه بالا میندازم که سرشو کج میکنه و زل میزنه دوباره تو چشمام
– این روزای بد که تموم بشه من میمونم و تو
اون موقع چیزای اضافی رو مشخص می کنیم

با خنده خودمو تکون میدم
– نمیشه الان مشخص کنیم؟؟؟؟
چشماشو یکم ریز میکنه
– خب چیشد مثلا؟؟؟؟؟چرا امروز شما انقدر شیطون شدی؟؟؟
دست دیگم و روی سینش میزارم و لبمو بین دندونم میگیرم
– شیطون دوست نداری؟؟؟؟
قهقه ای میزنه که قیافم و کج میکنم ، چرا خر نمیشه پس؟؟؟
– انقدر خودتو کج نکن فسقلی همون وحشی باشی بیشتر دوست دارم..
محکم میکوبم رو دستش
– بیشور کج چیه؟؟ به ناز کردنم میگی کج شدن؟؟؟؟
دوباره میخنده و خیره ی صورتم میشه
– امشب چیکار کنم آروم بشی؟؟
لبخند میزنم و جدی میشم ، میچرخم و سرمو تکیه میدم به سینش
– همین الانشم آروم شدم
– بعد این ماجرا ها باید حسابی به خودت برسی ، نمیخوام انقدر آشفته باشی
وقتی اتفاقی میفته و اونقدر گیج میشی که نمیتونی درست و از غلط تشخیص بدی و کلی حرف میمونه تو سینت که نمیزنی رو دوست ندارم
– دست خودم نیست
دستاشو دورم حلقه میکنه و نفس عمیقی میکشه
بوی خوبی میده
– میدونم عزیزم ، من هرکاری میکنم که حالت خوب بشه و هیچ وقت دیگه اون حسای بد و تجربه نکنی

لبخند میزنم و من دلم به حضور این پسر خنگی گرمه که گاهی خودش از منم بدتر میشه تو تصمیم گرفتن..
– دیوونه شدی تاحالا؟؟؟؟
اوهوم ارومی میگه
– کی؟؟
– یه روزی تو قدیما خیلی دیوونه شدم ، در حد مرگ اون موقع بود که ارسلان نجاتم داد خیلیی بهش مدیون بودم واسه همین‌نتونستم جلوی خودمو بگیرم
– چرا نمیگی چیشد پس؟؟؟
– اونم باشه به وقتش
– ارسلان‌ و خیلی دوست داری حافظ؟؟
– اونو اندازه برادر نداشتم دوست دارم آیناز ، من خیلی بیشتر از ارسلان دنبال تو گشتم آیناز
ارسلان از نبود دختر عموش داشت دیوونه میشد و خودشو مقصر میدونست..
میدونستم یه حسایی ام بهت داره
وقتی اون شب اونطوری ترسیده دیدمت فکر نمیکردم یه روزی بفهمم تو همون دختری هستی که دوسال شب و روز تو فکر پیدا کردنت بودم تا داداشمو آروم کنم..
– این سرنوشته؟؟؟؟
بیشتر تو بغلش فشرده میشم
– قطعا این میتونه سرنوشت باشه ، این که من اونجوری سخت بودم و نفوذ ناپذیر در مقابل دخترایی که هر روز خودشونو میچسبوندم بهم و این که تو تونستی با یه بار لمس دستام منو متعجب کنی…
این تو بودی که معجزه ی زندگی من شدی
ریز میخندم
– میدونی چقدر بدبختی داریم؟؟
اونم میخنده
– الان کجای بدبختیامون خنده داره بچه؟
-تعداد بی شمارش جدا خنده داره فردا عباس برمیگرده؟؟؟؟
– اره بخواب که زود بیدار بشیم ، فردا ام کلاس داری مگه نه؟؟
اوهومی میگم

تکونی به خودم میدم و با چشم بسته غر میزنم
– این پنجره رو چرا من شب نبستم آخه؟؟
چشمام و باز میکنم و زل میزنم به افتابی که مستقیم میخوره تو چشمام
هوفی میکشم و زیر لب یه فوشم میدم به جد و آباد سازنده ی این عمارت که یهو لبمو گاز میگیرم..
حافظ گفته بود اینجارو خود اقاجونش ساخته..
ریز میخندم و میچرخم
حافظ اروم خوابیده
نگاه به دستش که هنوز زیر سرم بود میکنم و از قرمزیش متعجب میشم..
بنده خدا چجوری خوابیده با این وضعیت؟
اروم بلند میشم و دستشو طوری میزارم کنارش که راحت باشه
بلند میشم و پرده رو میکشم تا نور اذیتش نکنه و سمت سرویس میرم..
ساعت هشت بود و ساعت ده عباس میرفت یه ساعت واسه خواب وقت داشت هنوز
لباس خوبی میپوشم و بعد از درست کردن موهام و انداختن یه ادامس تو دهنم میرم بیرون
از پایین صدای خنده ی بچه ها میاد که باعث خندیدنم میشه
سرکی میکشم
– صبحونه میخورین بدون حضور گل سرسبدتون؟؟
ارسلان نیشخند میزنه
– تو اگه گلی پس بیچاره گل
یه تیکه نون سمتش پرت میکنم که بقیه میخندن و خودش خوشحال از نخوردن نون بهش زبون در میاره برام
– عباس اقا باز سر بزنید بمون
عباس لیوانشو رو میز میزاره و لبخند میزنه
– ای به چشم ، دفعه بعد با ایال میرسم خدمتتون..
یهو جیغ میکشم که چاقو از دست ارسلان میفته و فوشم میده
– راست میگی؟؟؟میخوای زن بستونی؟؟اخ جووون
عباس از خنده سرخ شده
– اینم نونیه که تو چسبوندی ته دیگم
نیشم و باز میکنم براش
– سمیرا بیا بشین خودم میریزم چایی
ادامو در میاره و زیر لب میگه بتمرگ سر جات بابا

میشینم و میخندم
حسین داره نگاهم میکنه و از نگاهش میفهمم میخواد بدونه در ارامش خوابیدم یا وحشی بودم
– خوب خوابیدم
ارسلان باز میپره وسط
– کی از تو پرسید الان خوب خوابیدی یا چی اخه؟؟؟اعتماد به نفس از کجا میخری تو اخه
چشم غره ای بهش میرم
– عصابت خورده به من نپر گوسفند
نوچی میگه و ابرو بالا میندازه
– به کی بپرم پس؟؟؟ یعنی یه اشی بپزم برات که هف هشت وجب فقط روغن باشه روش
دختره ی ور پریده
مظلوم میشم
– چیکار کردم خو مگه؟؟؟
این دفعه اون نون پرت کرد سمتم که جاخالی دادم ، نشونه گیریش حرف نداشت
– تو به مامان منم گفتی عزب موندم دارم خراب میشم نه؟؟؟خدا لعنتت کنه دختر ببین یچه بساطی جور کرده واسه منا
نیشم و تا ته باز میکنم و میبینم بقیه ام دارن ریز ریز میخندن..
بنده خداها جرئت ندارن صداشونو ببرن بالا
حسینم ابرو بالا میندازه
– اون وقت من که زن میخوام و گزاشتین کنار؟؟؟
مهربون‌ نگاهش میکنم
– صبر کن یه جفتی واست جور کنم که دهن همه باز بمونه فامیله شوهر..
سرشو‌تکون میده و میخنده
– انگار کفتره میخواد واسش جفت پیدا کنه ، دهنتو ببندی اخه کی میخواد بگه لالی؟؟
ریز میخندم و لبمو رو هم فشار میدم
– اقا حافظ خوابه هنوز؟؟؟
– اوهوم خوابیده بود منم دیگه بیدارش نکردم

سمیرا باشه ای میگه و اب میوه و لیوان چایی رو برام رو میز میزاره
ارسلان سوت زنان چشم غره ای بهم میره
– سمیرا خانوم خیلی دختر خوبیه براش آب پرتقالم میاری ما اینجا بوقیم؟؟؟
سمیرا به جای من برای ارسلان چشم غره میره و دستشو میزاره رو شونم
– بلا نسبت بوق آقا اری ، برای دوستم نیارم واسه کی بیارم؟؟؟؟شمام میتونید برید بردارید پاکتش تو یخچاله
این دست سازه مخصوص رفیقم درست شده..
نیشم اونقدر بازه که هر آن ممکنه لبام جر بخورن..
نیم خیز میشم گونشو میبوسم که جوابمو میده
ارسلان دهنش باز مونده و من براش زبون بیرون میارم
عباس که از خنده سرخ شده محکم میزنه پشتش
– خوردی اقا اری؟؟؟هستشو تف کن
هممون میخوریم و من مشغول خوردن میشم
چندوقتی میشه زیادی میخورم و این یکم عجیبه
من قبلا خیلی غذا نمیخوردم
شاید یه وعده در روز..
حافظ که از پله ها میاد پایین سمیرا سریع بهم خبر میده که رفته حموم
میخندم و بنظرم جاسوس خوبی میشه
برا حافظم چایی میریزه و اب پرتقال و فقط من دارم روی میز.‌
نیشم واقعا واقعا بسته نمیشه
رفیق یعنی همین دیگه ، یه بغل طلبش
– امروز باید زود برم دانشگاه حافظ تو منو میبری یا اری؟؟؟
لپمو میکشه و یه تیکه نون میزاره دهنش
– من و اری جونت بیرون کار داریم امروز باید با صادق بری
نگاهی به سمیرا میندازم و چشمامون برق میزنه..
چقدر هم عالی
سعی میکنم زیاد بروز ندم خوشحالیمو
– باشه مشکلی نیست پس من میرم حاظربشم
باشه ای میگه و من از جا میپرم
دور از چشم بقیه به سمیرا اشاره میکنم و میبینم که سریع جیم میشه میاد بیرون اونم
هردو با ذوق دست همو میگیریم و بالا پایین میپریم
– هیششش زیاد شلوغش نکن
– چرا؟؟
– بفهمن توام میای که بد میشه دیوونه ، شاید تحریممون کنن
تازه اگه صادق بیاد میتونید وقتی من تو کلاسم باهم برید یه دوریم بزنید
گونش سرخ میشه

دستاشم بهم میکوبه
– خیلی هم عالی تو برو حاظر‌شو منم تا اون موقع وسیله هارو جمع و جور کنم سریع اماده بشم
– باشه فقط زیاد ضایع بازی در نیاریا نفهمن اینا که بفهمن کنسله همه برنامه ها
– اوکی اوکی حواسم هست
خوبه ای میگم و سریع برمیگردم بالا
خیلی هم عالی ، امروز جمعمون جمعه خداروشکر
برعکس همیشه که تیپ رسمی میزنم این دفعه یه تیپ خفن و دخترونه دارم
مغنعه رو روی سرم مرتب میکنم و بعد از برداشتن رژ و محکم روی لبم کشیدنش میندازمش تو کولم
– اینم از این
میپرم سمت پنجره و چک میکنم ببینم حافظ و اری رفتن یا نه
با دیدنشون تو حیاط لبخند میزنم
برمیگردم و یکم بیشتر آرایش میکنم و سعی میکنم با کشیدن مغنعم رو یه جلو یکم از ضایع و غلیظ بودنش جلوگیری کنم
شماره لیلا رو میگیرم که سریع جواب میده
– رو گوشی خابیده بودی احیانا؟؟
– قطع کن بابا فکر کردم اقامونه
– یعنی میدونستی منم انقدر سریع جواب نمیدادی؟؟
– اره
– کوفته اره
– والا خو مصلا من جواب ندم تو نگران میشی؟؟؟عزیزم من و اقامون قرار گزاشتیم با اولین بوق جواب همو بدیم تا نگران هم نشیم دیگه
تفی میگم که این بار اون بهم میگه کوفت و من میخندم
– این خل و چل بازیا چیه حالا گوسفند؟
خوشگل کردی یا چی؟؟؟بهزاد که شک نکرد؟
– نه بابا اصکل تو منو نمیشناسی؟؟؟؟
– اتفاقا چون میشناسمت میپرسم
قهقه ای میزنه
– نه دیگه قول داده بودم ضایع بازی درنیارم
شما کی میاید؟؟ حافظ و ارسلان و چجوری میپیچونید؟؟
– نفهمیدی خر ذوقم؟ اون دوتا کار داشتن با صادق میایم
اونو پیچوندش مثله ابه خوردنه
میرم سمت پنجره و دوباره نگاهی میندازم
حافظ داره با تاکیید چیزی به صادق میگه
– امیدوارم همینطور باشه
قبلا پیچوندیش؟؟
– نه بابا اولین بارمونه
پوفی میکشه
– پس از کجا میدونی راحت میشه پیچوندش؟؟؟
– خو از قیافش ملومه ساده ام نباشه من میپیچونم تو نگران نباش
یهو در باز شد که هینی کشیدم و عقب پریدم
– کیو میخوای بپیچونی ورپریده؟؟
– عباس زهرپ ترکید باو تو مگه نمیخواستی بری؟؟
میخنده

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن