آخرین مطالبدیازپام

رمان دیازپام پارت 39

Rate this post

رمان دیازپام پارت 39

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

بعد از گذشت ساعتی، با اعلام مهماندار، هواپیما تو شهر الماتی به زمین نشست.

از هواپیما پیاده شدیم.

اواخر شهریور بود اما این شهر عجیب سرد بود.

با نشستن تو ماشین از سردی هوا کاسته شد.

ویهان به زبان غلیظ قزاقستانی آدرسی رو به راننده گفت. تا چشم کار می کرد درخت های سر به فلک کشیده سر تا سر خیابون بزرگ و پهن رو پوشونده بود.

خونه ها به سبک زیبایی طراحی شده بود.

میشه گفت باید به چنین مهندسین خلاقی آفرین گفت. ماشین پیچید تو کوچه ای پهن و پر از درخت و جلوی در چوبی زیبائی نگهداشت.

از ماشین پیاده شدیم. دیواره های بزرگ خشتی، یاس ها و اقاقی های سرکش که از دیوار خونه به بیرون سرک می کشیدن.

ویهان زنگ و زد.

در با صدای آرومی باز شد.

سرگردان بودم مثل یه آدمی که داره خواب می بینه.

وارد حیاط شدیم. حیاطی کوچک اما پر از درخت. ساختمون یه طبقه ای رو به در حیاط قرار داشت که با دو تا پله از کف حیاط فاصله داده شده بود.

مردی میانسال با موهای جوگندمی جلوی در سالن عصا به دست ایستاده بود.

ویهان رفت سمتش و به زبان فارسی گفت: -سلام آقای محبی.

-سلام پسرم، خوش اومدی.

کمی دلم آروم گرفت از اینکه قراره مدتی رو کنار هم زبون های خودم باشم.

آقای محبی نگاهی بهم انداخت.

-خوش اومدی دخترم.

بفرمائید داخل، حاج خانوم داخله. با هم وارد سالن شدیم

زنی با قد کوتاه و تپل اومد سمتمون و ویهان و به آغوش کشید.

-چه عجب ما تو رو دیدیم! خیلی خوش اومدی پسرم. ویهان بوسه ای روی دست زن زد.

نگاه زن بهم افتاد.

لبخند گرمش عریض تر شد و اومد سمتم.

نگاهی به سر تا پام انداخت.

-هزار الله اکبر، چه فرشته ای! خوبی مادر؟ خیلی خوش اومدی.

با هم سمت سالن اصلی رفتیم.

خدمتکار مشغول پذیرایی شد.

آقای محبی با ویهان صحبت می کردن.

خانوم محبی که اسمش نرگس بود، از بچه ها و نوه های شیرینش تعریف می کرد.

چندین سال بود که همه مقیم شهر الماتی قزاقستان بودن. بعد از صرف شام اتاقی رو بهم نشون داد تا مدتی که اینجا هستم توش ساکن باشم.

آقای محبی و نرگس جون برای استراحت رفتن.

ویهان هم گوشیش زنگ خورد و به حیاط رفت.

لباسهام رو با تی شرت و شلوار راحتی عوض کردم. موهامو کج یه طرف سرم شل بافتم و از اتاق بیرون اومدم.

از پنجره ی بزرگ سرتاسری سالن نگاهی تو حیاط انداختم. ویهان هنوز داشت با گوشیش صحبت می کرد. در سالن و باز کردم و بیرون رفتم.

ویهان پشت بهم بود. -چشم عمو جون، نگران نباش. گوشی رو قطع کرد و چرخید سمت در.

با دیدنم نگاهی به سر تا پام انداخت. -از کی اینجائی؟ -تازه اومدم.

با دائی صحبت می کردی؟ -آره. -کاش میدادی منم صحبت می کردم.

دلم برای هاویر تنگ شده.

اومد سمتم. -به زودی می بینیشون.

-یه چیزی خیلی ذهنم و درگیر خودش کرده.

-چی؟

-اینکه گرشا چرا فقط تهدید می کرد می تونست بلائی سر هاویر بیاره اما این کار و نکرد!

ویهان نگاهش و توی چشمهام دوخت.

-چون هاویری وجود نداشت که گرشا بخواد بلائی سرش بیاره!

متعجب با ایروهای بالا پریده پرسیدم: -منظورت چیه

؟ #پارت_302

دو روز بعد از اینکه از خونه رفتی برگشتم اما تو نبودی. اولین جائی که رفتم خونه ی عمو بود.

هاویر گفت بهش زنگ زدی اما نگفتی کجا میری؛ فهمیدم رفتی روستا.

با عمو هماهنگ کردم تا برای مدتی از تهران دور بشن و خودم اومدم روستا اما هیچ اثری ازت نبود.

خونه ی خان اومدم اما اونجا هم ندیدمت! دیگه نمی دونستم کجا باید دنبالت بگردم تا اینکه فهمیدم تو اتاقک ته باغی.

-من هنوز ارتباط تو رو با خونه ی خان نفهمیدم!

-به زودی متوجه میشی. آهی کشیدم.

-اما از دست مامان خیلی دلخورم … باید از گذشته باهام حرف می زد.

فکر می کنم این حقم بود تا راجب گذشته بدونم!

-عمه فقط نمی خواست به تو آسیبی برسه؛ الانم خسته ای، برو یکم استراحت کن.

چرخیدم برم اما منصرف شدم و به عقب برگشتم.

-ممنونم که نجاتم دادی! نایستادم تا عکس العملش رو ببینم و سریع وارد خونه شدم.

دو روزی می شد که به شهر الماتی اومده بودیم.

خانوم و آقای محبی خیلی آدمهای خوبی بودن و سعی می کردن تا احساس غریبی نکنم اما با وجود تمام تلاششون بازم احساس غریبی دست از سرم بر نمی داشت.

دو روز دیگه قرار بود ویهان به ایران برگرده.

از الان برای رفتنش غصه ام گرفته بود.

تو حیاط نشسته بودم که ویهان وارد خونه شد.

-برو آماده شو میخوام ببرمت بیرون.

از خدا خواسته سریع بلند شدم.

-هوا سرده، یه چیز گرم بپوش.

از اینهمه توجه اش لبخند روی لبهام نشست.

کت پائیزی رو همراه کلاه بافت قرمز خوش رنگ ست کردم.

هیچی لوازم آرایش نداشتم.

کیف کوچیکم رو برداشتم و از نرگس جون خداحافظی کردم و از خونه بیرون اومدم.

روی صندلی جلو کنار ویهان قرار گرفتم.

ماشین و روشن کرد

نگاهم و به شلوغی شهر دوختم.

مردها و زن ها در حال تکاپو بودن.

ویهان ماشین و کنار پاساژ بزرگی نگهداشت.

متعجب نگاهی به پاساژ بزرگ رو به روم انداختم. فکر کردم قراره یه جای تفریحی بریم.

سرم و برگردوندم سمت ویهان.

-اینجا برای چی اومدیم؟

همونطور که کمربند ایمنیش رو باز می کرد، رو کرد بهم.

-دو روز دیگه میرم و معلوم نیست کی میام.

گفتم بیارمت بازار کمی خرید کنی به سلیقه ی خودت. فکر همه جا رو می کرد.

دوباره با یادآوری اینکه دو روز دیگه میره و تنها میشم چهره ام تو هم رفت و سکوت کردم.

-قول میدم زود برگردم و با خودم به ایران ببرمت.

-اینجا با ایران برام فرقی نداره … آدم تنها هر جای دنیا که بره تنهاست.

هر دو از ماشین پیاده شدیم.

-حالا کی گفته تو تنهائی؟!

-نباید کسی یادآوری کنه؛ نه پدری، نه مادری، اون از پدربزرگم که چشم دیدنم رو نداره اونم از عموم که برای چندرغاز برادرزاده ی خودش و نابود می کنه. دیدی؟ برای آدم تنها هر کجای دنیا که بره همونجا خونه اش میشه؟

-اما من باز می گم تو تنها نیستی.

نگاهم و به مغازه های رنگی جلوی روم دوختم.

ویهان هیچ وقت این حال تنهائیم رو درک نمی کرد.

تمام خانواده اش کنارش بودن.

پدربزرگی که همه جوره هواش و داشت.

اما من جز ویهان کی رو داشتم؟

حتی فکر کردن به این که روزی اینهمه حمایت مال من نباشه حالم رو بد می کرد.

با نشستن دستش روی شونه ام به خودم اومدم.

-به چی داری فکر می کنی یکساعته به ویترین زل زدی؟ -مهم نیست.

نگاهش و به چشمهام دوخت.

-شاید برای من مهم باشه اینکه بدونم چی ذهن دختر کوچولومو درگیر کرده!

اخم تصنعی کردم

-الان من با این قد و هیکل کوچولوئم؟

-مگه کوچولو بودن به قد و هیکله؟

گاهی قلب آدمها از هر قد و سنی کوچولو و نازک تره … این قلب ها رو خیلی باید هواشونو داشت.

قلب توام از همون قلب هاست.

گرمی مطبوعی توی قلبم حس کردم.

اونقدر گرم که گرمیش از قلب به گونه هامذسرازیر شدن و گونه هام گل انداختن.

ویهان با تمام مردهایی که می شناختم فرق داشت، یه فرق عجیب.

انگار آفریده شده بود تا بهت این باور و بده که من هستم، نگران چیزی نباش!

-بریم که دیر شد. با هم وارد مغازه ای شدیم.

با انتخاب هم چند دست لباس خریدیم.

نگاهم به مغازه لباس زیر فروشی افتاد اما خجالت کشیدم.

خودم پولی نداشتم تا برم خرید.

نگاهم به مغازه بود که ویهان کارتی سمتم گرفت.

-من اینجا می ایستم، برو بخر بیا.

این پا و اون پا کردم.

هم دوست داشتم برم هم استرس اینو داشتم که زبونشون رو نمی فهمیدم.

انگار ویهان دلیل دو دل بودنم رو فهمید که گفت: -اینجا شهر توریستیه و بعضی هاشون کمی از زبان فارسی سر درمیارن.

بازم اگه متوجه نشدن، انتخابت رو بکن خودم میام برای حساب.

نمیدونستم برای اینهمه محبت و توجه چه جوابی بدم. -همین که خوشحال باشی کافیه!

-ممنون که هستی. سریع سمت مغازه رفتم.

خدا رو شکر کم و بیش فارسی می فهمیدن و همین باعث شد خرید کردن برام کمی راحت تر باشه.

همراه ویهان به رستورانی رفتیم. شب خوبی بود. هر دو خسته به خونه برگشتیم.

چیزهایی که خریده بودم توی کمد چیدم و خسته روی تخت دراز کشیدم.

نگاهم و به سقف اتاق دوختم.

نمیدونستم این مدتی که ویهان نیست چطور سر کنم.

به پهلو چرخیدم و چشمهام و رو هم گذاشتم.

خیلی زود خوابم برد.

صبح با تابش نور آفتاب بیدار شدم

نرگس جون در حال تکاپو برای شب بود.

خوشحال دور خودش می چرخید و قربون صدقه ی نوه های عزیزش که هنوز ندیده بودمشون می رفت.

شوق و هیجان عجیبی داشت.

ویهان برای کاری از خونه بیرون رفته بود.

کمی تو کارها به نرگس جون کمک کردم.

بعد از خوردن نهار به اصرار نرگس جون برای استراحت به اتاقم رفتم.

عقیده داشت خواب بعدازظهر آدم رو شاداب می کنه و بای خوابید.

از نرگس جون پیروی کردم و برای کمی چرت زدن وارد اتاقم شدم. نیم ساعتی می شد توی تخت غلت میزدم اما خواب به چشمهام نمی اومد.

کلافه روی تخت نشستم.

چند ضربه به در اتاق خورد.

بی حوصله لب زدم: -بفرما.

در اتاق آروم باز شد و قامت بلند ویهان تو چهارچوب در نمایان شد.

با دیدنش ناخواسته لبخندی روی لبهام نشست.

-اجازه هست؟

-خوب شد اومدی … حوصله ام خیلی سر رفته بود.

کامل وارد اتاق شد.

نگاهم به دستهاش افتاد.

چند کتاب کوچک و بزرگ توی دستش بود.

اومد و با فاصله کنارم روی تخت نشست.

-برات چند تا کتاب گرفتم، گفتم شاید اینجا حوصله ات سر بره!

با ذوق کتابها رو از دستش چنگ زدم.

-واای ممنونم … خودمم به فکر خرید کتاب بودم اما نمیدونستم از کجا!

-خب خدا رو شکر خوشت اومد.

-خیییییلی ….. گوشه ی لبش از خنده کمی کج شد. نگاهمو به چشمهاش دوختم.

-روز اول که دیدمت فکر نمی کردم یه روزی برسه که تنها مرد زندگیم و حامیم باشی!

-اما من تو رو از خیلی وقت پیش می شناختم. عمه بارها راجبت باهام صحبت کرده بود.

دورادور دیده بودمت اما اون شب کنار برکه اولین بار بود از نزدیک می دیدمت.

-هنوز راجب گذشته چیزی بهم نگفتی!

به وقتش همه چی رو بهت می گم، فقط کمی صبر کن! سرم و به معنی باشه تکون دادم.

#پارت_306

-حالام مثل یه دختر خوب آماده شو بیا بیرون.

کم کم مهمون ها میان. بلند شد تا از اتاق بیرون بره.

-ویهان؟

-جانم؟

چیزی توی دلم تکون خورد.

فقط یه جانم بود، پس چرا احساس کردم انقدر زیباست این کلمه؟

از کی بود این کلمه رو نشنیده بودم؟

-چیزی می خواستی بگی؟

چقدر این روزها بی جنبه شده بودم.

با شنیدن یه جانم یادم رفت چی می خواستم بگم!

-فکر کنم یادت رفت چی می خواستی بگی!

هر وقت یادت اومد من بیرونم.

با رفتن ویهان نگاهی به کتابها انداختم.

بلند شدم و پیراهن ساحلی رو از داخل کمد بیرون آوردم. صندل های مشکی باهاش ست کردم.

موهای بلندم و با گیره ی کوچیکی پشت سرم جمع کردم. از اتاق بیرون اومدم.

همزمان در سالن باز شد و چند نفر با هم پر سر و صدا وارد سالن شدن.

نرگس جون با ذوق سمتشون رفت.

بچه ها با اشتیاق به دور پاهای نرگس جون می چرخیدن

.

دو زن و دو مرد اومدن سمتمون و با ویهان دست دادن. یکی از خانوم ها که از اون یکی جوون تر بود نگاهی بهم انداخت.

-نمیخواین معرفی کنین؟

با لبخند دستم و سمتش دراز کردم.

-سلام، اسپاکو هستم، دختر عمه ی ویهان.

با لبخندی گرم دستم و فشرد.

-منم شیرینم، دختر نرگس جون.

-خوشبختم. -منم آیدام، عروس نرگس جون.

با بقیه احوالپرسی کردم و سمت سالن اصلی رفتیم. آدم های خونگرم و مهربونی بودن.

تا پاسی از شب به خنده و خوشی گذشت.

پاسی از شب بود که مهمون ها بلند شدن.

قرار شد تا اینجا هستم شیرین و آیدا بیشتر سر بزنن و با هم بیرون بریم.

بعد از خداحافظی از مهمون ها وارد اتاق شدم. فردا قرار بود ویهان بره.

با یادآوری این قضیه، قلبم از ناراحتی فشرده شد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن