آخرین مطالبعشق بازی

رمان عشق بازی پارت 30

5 (100%) 2 vote[s]

رمان عشق بازی

نویسنده:رها

زمان پارت گذاری هر هفته

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق بازی وارد شوید

 

خیلی داغ کرده بودم.منتظر بودم فقط بیاد سوار ماشین شیم.
راننده جلوی در منتظر بود منم همینکه رسیدم به ماشین،سوار شدم و کیفمو کوبیدم روی پام.

راننده از تو آیینه نگاهی انداخت بهم و گفت:
*خانوم مشکلی پیش اومده ؟
آقا تشریف نمیارن؟
چپ چپ نگاش کردم وگفتم:
-الان آقاتون تشریف میارن.

زیر لب گفتم:
-نمرده که الان میاد دیگه.

*خانوم چیزی فرمودین؟چیزی لازم دارید ؟

– نه.
همون یه دونه نه که گفتم براش کافی بود حوصله توضیح نداشتم.اینقدر که سوال میکنن اه.
حالا منو نگاه کن چه غیرتی ام شدم که قفل کرده بود رو لبام..انگار نه انگار همسرمه..
داشتم فکر میکردم که کاش نغمه فردا میومد عمارت یکم باهال حرف میزدم.باهم به فکر چاره باشیم.

در ماشین ک یه صدا در اومد نگاه کردم دیدم آریا نشست داخل ماشین و راننده اه افتاد.

+تو چته؟ چرا اینجوری میکنی یه دفعه گذاشتی رفتی !
شاید میخواستم یه چیزی بهت بگم!
-شما قفل کردن رو لبو حرف زدن میبینی؟؟
انگشت اشاره‌شو گذاشت رو لبم.

چشام تو چشاش قفل شد؛نمیتونستم از مردمک چشماش که برق میزدن دل بکنم با اینکه دیوونه بود اما حس خوبی بهش داشتم.

دستشو اروم برداشت و اومد در گوشم گفت :
+دارم برات خانومه زبون دراز..
حولش دادم گفتم :
-باشه دوبار.

بیخیال حرف زدن شد و از شیشه به بیرون خیره شد.
بادی که لای موهاش موج میزد ،تکونشون میداد و خیلی جذاب میشد.
دلم میخواست امشب آخرین شبی باشه، که استرس و فکر کردن به دردسرای زندگی تموم شه.
این آقا آریای ما هرچی که بگه رو انجام میده و مطمئنم امشب شبه سختی در پیش دارم.نمیدونم مقاومت کنم یا نه؟

رسیدم به عمارت و خاتون هنوز بیدار بود و داخل پذیرایی نشسته بود.
طبق معمول داشتن چای مینوشیدن خااانوووم.
الان باز میاد تیکه و کنایه میندازه وای خدا منو نبینه فقط.
با سرعت رفتم برسم به پله ها که اومد گفت:
*کجا حالا با این عجله عروس گلم؟

از تیکه و کنایه هاش حااالم بهم میخورد.
آریا اومد داخل و گفت :
+چیزی شده؟ ماهگل چرا وایسادی ؟
-هیچی.
به مامانش گفت :
+شب بخیر.
دست منو گرفت و از پله ها رفتیم بالا.

وسط پله ها دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم:

+میشه خاتون خانوم دیگه به من تیکه نندازن؟

-چیزی گفت مگه بهت عزیزم؟ چرا سر من خالی میکنی؟

+چیزی نگفت اما اینکه الکی الکی فقط دوست داره یه چی بگه بهم خیلی حرصه..از قصد داشتم با سرعت میومدم برسم به پله ها که خانوم اومده میگه کجا حالا با این عجله!!

رفتیم داخل اتاق و لباسامو عوض کردم بدون اینکه بهش نگاهی کنم بالشتمو مرتب کردم و روی تخت درازیدم.

پتو رو تا نوک سرم کشیدم.
خیلی خسته بودم واقعا چشام میسوخت.
وقتی تخت تکون خورد متوجه شدم اومد دیگه باید فاتحه‌مو میخوندم.

چشامو که روهم گذاشتم به خواب رفتم.
نمیدونم چند دقه به خواب رفته بودم که
احساس کردم رو کمرم دستی کشیده شد اما تکونی به خودم ندادم.
دستشو دور کمرم قفل کرده بود.

خیالم راحت شد از اینکه شیطنت نمیکنه راحت چشامو رو هم گذاشتم و دوباره بیهوش شدم.

#آریا
با صدای در اتاق از خواب بلند شدم و گفتم :
+بله؟
خدمتکار از پشت در گفت:
* سلام صبح بخیر آقا میشه تشریف بیارید پایین؟
+اتفاقی افتاده؟
-نه .مهمونای ماهگل خانوم اومدن.
+باشه مرسی الان بیدارش میکنم میاییم.

دیشب دلم نیومد اصلا بهش دست بزنم و شیطونی کنم.خیلی زود خوابش برده بود. مشخص بود خستس و دوس نداره نزدیکش شم.
آروم دستمو گذاشتم رو کمرش و تکونش دادم.

برگشت طرفم و چشم بسته یه دفعه دستش خورد توی صورتم.
چشامو بستم و زدم زیر خنده.
گفتم :
+دختر بلند شو مهمونات اومدن منم ناقص کردی.
از جاش پرید و با موهای ژولیده ودر هم نشست.
وقتی بهش نگاه میکردم و میخندیدم حرص میخورد و دندوناشو به هم میسابید و میگفت:
-مسخرم نکککن اه.
این وقته صبح مهمونه چییی آخه ?

لبامو گذاشتم رو ‌لباش و محکم میک میزدم .
نمیتونستم دل بکنم ازش.
دستامو دور گردنش حلقه کردم و رفتم سمت گردنش و یه بوسه‌ی ریز زدم.

دستشو گذاشت رو سینم و چشاش همونجوری گرد مونده بود.
گفت:
-خیلی وحشییی اه… چه کاااریه آخه!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن