آخرین مطالباستاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت20

3.9 (78.57%) 14 vote[s]

رمان استاد خلافکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خلافکار از همینجا وارد شوید

 زمان پارت گذاری هر دو تا سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت شصت تیپ حمایت شما دلگرمی ماست

#لیلی
اسلحه مو بیرون کشیدم و با نفرت تمام به سمت در نشونه گرفتم.
صدای محکم آرش از پشت سرم اومد:
_اطراف و محاصره کنین نمیخوام حتی یک نفر از اینجا بیرون بیاد.
با فکی قفل شده زل زدم به در… کم مونده لاله رسیدم،با دستای خودم امیر و می کشم.
در باغ که باز شد زودتر از همه آرش رفت داخل و در حالی که اسلحه‌ش و نشونه گرفته بود گفت
_همه جا رو بگردین. اون مرتیکه نباید در بره.
شوک زده شدم…خبری از نگهبانای دیشب نبود،ناباور گفتن
_هیچ کس این جا نیست آرش… رفتن.
کنار گوشم گفت
_هیس، تحت نظر بوده اینجا جایی نمیتونن رفته باشن.
با این امید جلو رفتم اما داخل هم کسی نبود،نه لاله… نه امیر… نه هیچ کس دیگه!
دیوانه وار در تک تک اتاق ها رو باز کردم اما هیچ اثری نبود.

با خشم لگدی به در زدم و با صدای بلندی فریاد زدم
_اطراف و بگردین!تمام دوربین ها رو چک کنین. اون عوضی و امروز واسه من میارین.
آرش با عصبانیت اومد توی اتاق و داد زد
_بازم از دستم در رفت… بازم..
کلمه ی آخرش و عربده زد و با خشم طوری داد زد که یه لحظه ازش ترسیدم
_حروم زاده پیدات می کنم.آخرش پیدات میکنم و خودم جون تو می گیرم.
خودمو فراموش کردم. بازوی آرش و گرفتم و گفتم
_آروم باش آرش.پیداش میکنیم. اینجا که زیر نظر بوده پس حتما یه سوراخی برای فرار دارن.
با چشمای به خون نشسته نگاهم کرد و غرید
_قسم میخورم لیلی. این دیوارا شاهدم باشن قسم میخورم که اون مرتیکه ی حروم زاده برای مردن التماسم میکنه. با دستای خودم می‌کشمش یه روز…

چنان مصمم گفت که مطمئن شدم این کارو میکنه تا خواستم حرفی بزنم از اتاق بیرون رفت و قبل از اینکه بخوام دنبالش برم تلفنم زنگ زد. شماره ی ناشناس بود. ریجکت کردم و به ثانیه نکشید دوباره زنگ خورد.
با حرص جواب دادم
_بله؟
با صدای امیر خون توی رگ هام خشک شد
_میبینم که بدجوری عصبی شدی عزیزم.
چند لحظه ای مات موندم…با تک خنده ای گفت
_کل دیشب با خیال اینکه امروز دستگیرم میکنی نخوابیدی نه؟تو هیج وقت منو نمیشناسی بشناس دیگه.. آدم باید شوهر آیندشو بشناسه.

با فکی قفل شده غریدم
_می‌کشمت امیر… خواهرم و کجا بردی؟
با همون خونسردی کلامش که اعصابم و بهم می‌ریخت گفت
_بدون کشتن منم می تونی بفهمی مهربونم.
چند تا نفس عمیق کشیدم تا کاری دست خودم ندم.صدای بمش توی گوشم پیچید
_بیا دیدن خواهرت اما تنها، بدون اینکه به کسی بگی.
سکوت کردم. ادامه داد
_ببین آخرین شانسیه که بهت میدم. نه اون یارو نه هیچ کس دیگه ای رو دنبال خودت نمی کشونی اگه میخوای لاله رو ببینی بی سر و صدا میای به این آدرسی که بهت میدم.

مکث کردم و با تردید گفتم
_از کجا معلوم راست میگی؟از کجا بدونم اینم نقشه ت نیست هان؟
صدای محکمش اومد
_بفهم دیگه شیرینم.هشت ماهه دنبالمی نتونستی یه مدرک علیه م پیدا کنی. این آخرین شانسته. ریسکم که باشه به خاطر خواهرت این ریسک و میکنی.

سکوت کردم. درست بود اعتماد کردن به امیر؟اون برای هر قدمش یه نقشه داشت. لب گزیدم،فقط به خاطر لاله… ترس و کنار گذاشتم و با اطمینان گفتم
_آدرس و برام بفرست، میام

* * * *
ماشین و پارک کردم و پیاده شدم. خوف برم داشت یه جورایی… اینجا زیادی ساکت بود.
اسلحه مو از توی داشبورد برداشتم و پیاده شدم.
ماشین و قفل کردم و نگاهی به خونه باغ انداختم. هوا تقریبا رو به تاریکی بود و همین یه کم باعث ترسم شده بود اما خودمم می دونستم ترس اصلیم امیرکیانه!
نفس عمیقی کشیدم و قبل از اینکه زنگ و بزنم در باز شد.
قلبم گومب گومب می زد. از کجا معلوم لاله اینجا باشه؟ از کجا معلوم اینا یه نقشه ی کثیف از امیر کیان نباشه؟
برگشتم،کاش حداقل به آرش می گفتم.
خر نشو لیلی…اگه یک درصد لاله اون تو باشه چی؟
دلو به دریا زدم و وارد شدم یه باغ خیلی خیلی بزرگ روبه روم بود با یه ساختمون ته باغ.

درو بستم و آروم به سمت ساختمون رفتم. اسلحه رو نشونه گرفتم تا اگه کسی جلوم سبز شد یه تیر حرومش کنم اما هیچ صدایی جز پارس سگ نمیومد.
جلوی ساختمون هم هیچ نگهبانی نبود.
در ساختمون و باز کردم و یک قدم جلو رفتم و گفتم
_لاله؟
هیچ صدایی نیومد. آب دهنم و قورت دادم و بلند تر گفتم
_امیر لاله رو…
با حس تیزی سرنگ توی گردنم تکون شدیدی خوردم، حرفم قطع شد و دیگه چیزی نفهمیدم.
* * * *
کش و قوسی به بدنم دادم و خواستم غلتی بزنم که نتونستم.
چشم که باز کردم، سینه ی ستبر برنزه ای جلوی چشمم دیدم.
لبخند محوی زدم و سرمو روی سینه ‌ش گذاشتم و دوباره چشمامو بستم.
لبخند یواش یواش از روی لبم محو شد. این عطر تلخ مال آرش نبود که…
آرش برنزه نبود که.. آرش که…
مثل برق نشستم و با دیدن امیر کنارم اونم با بالا تنه ی برهنه نفسم قطع شد.
به خودم که نگاه کردم و با دیدن تن بدون لباسم دنیا روی سرم خراب شد.
چی شده بود؟من اینجا چی کار می کردم خدایا؟ من با این وضع کنار امیر چیکار می کردم؟
چرا هیچی توی سر لعنتیم نبود که یادم بیاد کجام؟
با نفسی بریده گفتم
_ا… امکان نداره… نمیشه. ننن نمیشه…
نگاهم و به امیر که آش و لاش و بیخیال خوابیده بود انداختم و مثل برق بلند شدم و قبل از اینکه بیدار بشه درحالی که دستام می لرزید لباسامو پوشیدم.
فکم مدام بهم می خورد و تمام تنم مثل درخت بید شده بود.
دستم و روی بازوش گذاشتم و لرزون گفتم
_بلند شو.
حتی تکونم نخورد. باصدای بلند و هیستیریکی عربده زدم
_با توعم عوضی بلند شو.

چشماش و باز کرد و با دیدن من کش و قوسی به بدنش داد و گفت
_صبحت بخیر عروسکم!
بلند شدم و داد زدم
_خفه شو… خفه شو… چی کار کردی با من عوضی؟خدا لعنتت کنه امیر چی کار کردی با من؟
آغوشش و برام باز کرد و خواب آلود گفت
_خودت میدونی به خاطر دیشب نایی نمونده واسم،یه دل سیر استراحت کنیم حرف می‌زنیم بعدش.
خون توی رگام جوشید. گلدون و به دیوار کوبیدم و جیغ زدم
_لعنتی…می کشمت بهم بگو… بگو من توی تخت تو چی کار می کنم؟
نیم خیز شد و متعجب چشم نیمه بازش و باز کرد
_حالت خوبه؟چرا مزخرف میگی؟
داد زدم
_باید بهم بگی چه بلایی سرم آوردی!
تن بزرگش و روی تخت رها کرد و کشدار گفت
_نمیدونم این اداها چیه اگه میخوای رابطه ی دیشب و زهرمارم کنی راهت اشتباست. طعم عسلی تنت حالا حالا ها تلخ نمیشه.
ناباور نگاهش کردم، چی داشت می گفت؟این عوضی چی داشت می گفت؟
با چشم بسته گفت
_هر چند تو هم ارضام نکردی،شیرمو کشیدی نمی‌بینی لش و لوش افتادم.اگه دلم میومد میدونستم چی کار کنم باهات.
دستام و روی گوشام گذاشتم و جیغ زدم
_خفه شو!خفه شو… خفه شو…
نفسش و خسته و کلافه فوت کرد و بلند شد
به سمتم اومد تند عقب رفتم تا اینکه کمرم گیر کرد به دیوار.
دستاشو روی مچ دستام گذاشت و از روی گوشام برداشت و گفت
_نمیدونم هدفت چیه از این کارات من که مجبورت نکردم خودت ح*ش*ر*ت زد بالا.حالا این ادا اطوارا چیه؟
با گریه داد زدم
_دروغ میگی… داری دروغ میگی…من هیچی یادم نمیاد.
یکی از دستامو ول کرد و با پشت دست گونه مو نوازش کرد و گفت
_میدونم پشیمون شدی اما خاطره مونو خراب نکن لیلی…تلخ نباش!
با نفرت نگاهش کردم و هلش دادم عقب و داد زدم
_من هیچ خاطره ای با تو ندارم مرتیکه…داری دروغ میگی… مثل سگ دروغ میگی.
انگار اعصابش و بهم ریختم که قیافش در هم رفت و غرید
_لوس بازی بسه دیگه…خودت خواستی خودت کردی…الانم این مسخره بازیا رو تموم من باکره ی آفتاب مهتاب ندیده که نبودی.

با گریه صدامو بالا بردم
_من شوهر دارم، می فهمی؟
با نگاه معناداری گفت
_دیشب توی بغلم همین و بهت گفتم،گفتی مهم نیست برام!
دستام و روی سرم گذاشتم و سر خوردم کنار دیوار و صدای هق هقم بلند شد.
هیچی یادم نمیومد…
حضورش و کنارم حس کردم.
سرش و نزدیک گوشم آورد و پچ زد
_چطور چیزی یادت نیست وقتی من ثانیه به ثانیه ش مدام جلوی چشممه.
با سر پایین افتاده هق زدم
_خفه شو…
ادامه داد
_نمیتونم درکت لیلی نمی تونم بفهمم چرا این کار و میکنی اما هستم پات…حالا که طعم تو چشیدم میمونم باهات هر جور که تو بخوای.

* * * * *
با چشمایی که از فرط اشک قرمز شده بود از ماشین پیاده شدم و با دستای لرزون کلید خونه رو در آوردم.
حالا به آرش چی بگم؟بگم شب و کجا گذروندم؟باور می‌کرد که هیچی یادم نمیاد؟ حتی یک کلمه از مزخرفات امیر کیان و یادم نبود… هیچی یادم نبود.

کلید انداختم و با قدم های سست حیاط و طی کردم.
در خونه رو باز کردم… همه جا تاریک بود.
کلید برقو که زدم یک لحظه از اوضاع خونه وحشت کردم.
همه چی بهم ریخته شده بود… تلویزیون،میزها، مبل ها، پرده ها…
مات و مبهوت موندم و نگران گفتم
_آرش خونه ای؟
صدایی نیومد. یه قدم جلو برداشتم که اسلحه ای رو روی سرم احساس کردم.
برگشتم و با دیدن آرش که اسلحه به سمتم گرفته به تته پته افتادم
_آ… آرش چ.. چیکار داری میکنی؟
با چشمای ملتهب و به خون نشسته نگاهم و کرد و در حالی که از خشم می لرزید غرید
_چی کار میکنم؟
چشمام از نفرت کلامش گرد شد و با عربده ش یک قدم به عقب پریدم
_می‌خوام بکشمت زنیکه ی هرزه.
رمق از دست و پام رفت.باورم نمیشد این آرشه که با این لحن باهام حرف میزنه.
صدام لرزید و گفتم
_آرش من…
هنوز حرف از دهنم در نیومده بود دردناک ترین سیلی عمرم و خوردم. چنان محکم زد که پرت شدم روی زمین و دستم روی خرده شیشه ها فرود اومد. با صدای فریادش چهار ستون خونه هم لرزید تن من که چیزی نبود
_لعنت به اون روزی که قلب بی صاحابم واسه تو تپید.. واسه به هرجایی…لعنت به اون روزی که ازت خواستگاری کردم. لعنت به اون روزی که چشمم بهت افتاد… بلند شو!
دستم و روی صورتم و خونی که از لبم جاری شده بود گذاشتم. از موهام گرفت و بلندم کرد و توی صورتم با خشم غرید
_تو که اهل هرزگی بودی گه خوردی با من موندی.حالا که موندی گه میخوری خیانت کنی!
لب هام لرزید و گفتم
_آرش به خدا من…
وسط حرفم پرید
_به خدا تو چی هان؟قسم بخور و بگو با پای خودم نرفتم پیش اون مرتیکه… قسم بخور که دیشب تو بغل اون نبودی! قسم بخور که هیچ رابطه ای باهاش نداشتی د یالا قسم بخور…
جمله ی آخرشو فریاد زد و سیلی دوم و محکم تر به صورتم کوبید. این بار قبل از اینکه بیوفتم به کمرم چنگ انداخت.
لال شدم.
اسلحه رو درست روی پیشونیم گذاشت و ادامه داد
_تاوان هرزگی و با خون پاک می‌کنم من… می کشمت لیلی… اول تو رو بعد اون مرتیکه ی حروم زاده رو…
ترسیده به لحن محکم و چهره ی جدیش نگاه کردم و نالیدم
_تو این کارو نمیکنی آرش… منو نمیکشی
با جدیت گفت
_منم فکر میکردم هیچ وقت بهم خیانت نمیکنی اما کردی… بدم خیانت کردی.
لب هام و روی هم فشردم و با ناراحتی به چشمای قرمز و اشکیش نگاه کردم.
اسلحه رو بیشتر روی پیشونیم فشار داد و با نفرت گفت
_جسد تو بیشتر میخوام تا این که تنت توی بغل این و اون باشه.

نوشته های مشابه

‫7 نظرها

  1. چرا کاملشو نمیزارید ؟؟! واقعا بی انصافیه ذهن همرو درگیر میکنید بعدم تو خماریش میزاریدو طولش میدید تا پارت بعدی !!! خیلی رمان قشنگیه
    جز معدود رمانایی هست که واقعا دوسشون دارم … خواهش میکنم سریع کاملش کنید بزارید … ممنون و خسته نباشید

      1. به تو می گن یه ادمین ماه مراقب خودت بااااااااااااااااش اوکی زودتر پارت بعدیم بزار
        توروخدا نزارمون تو خماری باشه :((( جواب منم بدی بد نیست خسته نمی شی زیاد
        خداحافظظظظظظظظظظظظظظظ رفتم بخوابم بامرام اومدی قاطیه باورام :))))))))))))

        1. خیلییییییییییییییییی بی ادبی چرا برای من جواب نم نمی ویسی
          خودخخخخخخخخخخخخخخواه بی لیاقت نکه نفهمی حالیت
          نمیشه آدم بووووووووووووووووووووووق***********

  2. خیلییییییییییییییییی بی ادبی چرا برای من جواب نم نمی ویسی
    خودخخخخخخخخخخخخخخواه بی لیاقت نکه نفهمی حالیت
    نمیشه آدم بووووووووووووووووووووووق***********

  3. به تو می گن یه ادمین ماه مراقب خودت بااااااااااااااااش اوکی زودتر پارت بعدیم بزار
    توروخدا نزارمون تو خماری باشه :((( جواب منم بدی بد نیست خسته نمی شی زیاد
    خداحافظظظظظظظظظظظظظظظ رفتم بخوابم بامرام اومدی قاطیه باورام :))))))))))))

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن