آخرین مطالبرمان رها شده

رمان رها شده پارت 4

5 (100%) 1 vote[s]

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رهاشده وارد شوید

زمان انتشار رمان رها شده هر سه روز یک پارت از انتشار آخرین پارت در سایت

به گوشيم نگاه كردم سارا بود جواب دادم

جانم سارا
بيا دم در رسيدم عزيزم

سارا طبق معمول يه آهنگ شاد با صداي بلند

تو ماشين گذاشته بود سوار ماشينش شدم

سلام خوشگلم خوبي كجا بريم

بريم يه كافه نزديك عزيزم

تا به كافه اي كه سارا انتخاب كرده بود برسيم

داشتم به اين فكر ميكردم كه چه جوري براش

تعريف كنم سختم بود و حوصله حرفاي تكراري

نداشتم سارا از اول تو رابطه من و شروين بود و

ميدونست داستان از كجا شروع شده و چي شد كه

يه

شبه همه چي تغيير كرد زمان هايي كه حالم بعد

بود همه اش كنارم بود و سعي ميكرد با حرفاش

آرومم كنه ولي مگه من آروم ميشدم هيچ چيز و

هيچ كس نميتوانست من و آروم كنه به هر حال

اولين رابطه جدي من بود وقتي ياد اون روزا ميافتم

دلم به حال خودم ميسوزه كه چرا

يه شب همه چيز تغيير كرد سخته ندونستن اينكه

چرا بايد از كسي كه عاشقشي دور باشي به خودم كه

اومدم دستمال كاغذي بود كه جلوي صورتم گرفته بود

خواهر من ،عزيزم بس نيست انقدر خودتو

عذاب ميدي بيا صورتت و پاك كن

يه نگاه تو آيينه به خودم انداختم من كي صورتم

خيس شد

تصميم گرفته بودم ديگه از خودم ضعف نشون ندم

ولي مگه ميشه به هر حال منم آدمم تا يه حد

ميتوانم تحمل كنم

پارميس الان ميرسيم عزيزم گريه نكن ببينم چي

شده كه تو دوباره از ديشب بهم ريختي

به كافه كه رسيديم ماشين و پارك كرديم به سمت

كافه رفتيم خداروشكر

اين موقع از روز خلوت بود و راحت ميتوانستيم

حرف بزنيم

چي ميخوري پارميس؟

لته

به گارسون سفارش ٢ تا لته رو داديم

قبل از اينكه سارا من و سوال پيچ كنه خودم شروع

كردم حرف زدن اخلاقمو ميدونست خودم بايد

شروع ميكردم به حرف زدن. خسته شدم سارا

خستم فكر ميكردم يه

مدت كه تو جمع هامون نباشم آروم ميشم از

فكرش ميام بيرون يا حتي بهتر ميشم ولي ميبينم نه

بهتر كه نشدم هيچي ,ديشب انگار نمك رو زخمم

پاچيدن ميدونم بدش مياد من سيگار بكشم ولي

كشيدم سارا ديدم قشنگ اخماش رفت توهم

سارا : ميدونم عزيزم دركت ميكنم به هرحال ٤ سال

رابطه اي كه هر روز باهم بودين كم نيست با اون

شوكي كه به تو وارد شد هنوز يادم نميره صبح

هايي كه ٧ صبح بلند ميشدي گريه ميكردي فقط

ازش ميخواستي يه جواب بهت بده ،چرا ؟ ولي

هيچ وقت جوابي بهت نداد هميشه جوابش سكوت

بود كاش حداقل بهت ميگفت نميخوامت ولي اين

هم نگفت فقط گفت نميتوانين با هم باشين

هر روز به خاطر اينكه آروم شي از اين فالگير به اون

فالگير ميرفتي روزي نبود كه نريم فالگيري ، هيچ كدوم

هم درست نگفتن فقط بيشتر عصبيت ميكردن و

استرس ميدادن بهت ولي فقط تو ميخواستي يكي

يه حرفي بهت بزنه مهم نبود چي ميگن فقط

ميخواستي بشنوي بعدشم كه تصميم گرفتي بري

مشاوره كه خداروشكر آروم تر شدي و از اون شوكي

كه بهت وارد شده بود دراومدي

واي سارا منم از همين كلافه و عصبي ميشم درد

منم همينه كه نميگه نميخوامت ميگه نميتوانيم

باهم باشيم بعدشم كه ميگم دليلش چيه جواب

من سكوته. اخه اين انصافه .به خدا كه نيست

سارا ببين من و ،ببين شروين چيكارم كرده كه

دلم براي خودم ميسوزه براي روزايي كه خل شده

بودم و به حرف هاي يه سري فالگير گوش

ميدادم كه هم وقتم ميرفت و هم پولم

حالا اگه درست ميگفتن يه چيزي .

آخه يكي نبود به من بگه اگر

حرف اين ها درست بود كه زندگي خودشون

خوب بود ولي اون روزا دست خودم نبود فقط

ميخواستم يكي حرف بزنه شايد يكي يه دليلي بگه

بعدشم كه ١ ماه گذشت و بهتر شدم هر چي فالگير

بود و بوسيدم و گذاشتم كنار .

و رفتم مشاوره تا حالم بهتر شد آخه سارا مگه من

خواستم وارد اين رابطه شم خودش اومد جلو

خودش اومد خواستگاري كرد ازم.و قرار شد يه

مدت باهم باشيم

براي آشنايي بيشتر، كه تصميم من بود چون من بدم

مياد يه دفعه برم زير يه سقف مگه بهم نگفت

عاشقم ميمونه ،مگه اون نبود ،كه ميگفت بيا

نامزد شيم ، پس چي شد يه دفعه ؟ تازه چند شب

قبلش بود كه ازم جلوي بچه ها خواستگاري كرد.

حداقل الان كه رابطمون تموم شده از تو زندگيم

شرش و كم كنه شايد كم

كم بتوانم فراموشش كنم ميدونم اصلا راحت

نيست چون من هنوزم عاشقانه دوستش دارم ولي

وقتي نميتونه باهام باشه حداقل نباشه و من

نبينمش شايد بتوانم فراموشش كنم

ميدونم عزيزم ، توروخدا انقدر خودتو با اين

فكرا اذيت نكن ، ببين چشمات قرمز شد انقدر گريه

كردي ، من مطمئنم اون هم هنوز

دوست داره ولي نميدونم دليل اين با دست پس

زدن و با پا پيش كشيدنش چيه ،يادته يه مدتم كار زياد داشتي

ازت خبري نبود ،چه جوري داشت بال بال

ميزد ديگه آخر پانيذ بهم زنگ زد آمار داد كه شروين

چند شب پيش از علي پرسيده از پارميس چه خبر؟ كه

حتي پانيذم ميگفت من مطمئنم شروين هنوزم

پارميس و دوست داره ولي نميدونم چرا اينكارا رو

داره ميكنه

واقعا نميدونم سارا خسته شدم از كاراش ديشبم كه تو دستشويي بودم يه

دفعه اومد تو دستشويي لباش و گذاشت رو لبام

داشت ميبوسيد من و . زدمش كنار و اومدم بيرون.

سارا من آدم يه شب دوشب نيستم خسته شدم نه

به پس زدناش نه به اين كاراش .

دروغ ميگي پارميس واقعا تورو بوسيد

آره عزيزم منم اومدم بيرون

براي همين بود وقتي اومد بيرون انقدر

اخماش تو هم بود

نميدونم خودم به اندازه كافي حالم بده

فقط مطمئنم خدا هميشه بهم كمك كرده اين

دفعه هم يه راهي كه به صلاحم باشه پيش روم ميزاره

مطمئن باش عزيزم هميشه خدا اگه يه چيزيو نميده

حتما يا زمانش نيست يا به صلاحت نيست .صبر

داشته باش و ببين خدا برات چي در نظر گرفته.

چشم

حالا الان ميخواي چيكار كني پارميس ؟

فعلا كه ميخوام بيخيالي طي كنم تا فكر

كنم به بعدش كه چيكار كنم

بايد يه فكر خوب كنيم اين مدلي نميشه . تو

اين مسافرت هم خيلي زمان خوبيه ميتواني بيشتر

بهش نزديك شي تا دليلش و بفهمي شايد دليلش و

بفهمي آروم تر شي

شايد نميدونم

تو چه خبر ؟ صبر كن ، صبر كن ببينم، ديشب ديدم

چه قدر با سروش دل ميدادي قلوه ميگرفتي

نه بابا حرف درنيار خبري نيست

مطمئني ؟! با لبخندي از خوشحالي گفتم

من كه همچين فكري نميكنم

عزيزم ،خواهر گلم خبري بشه اولين نفر به تو ميگم

زير لب باشه عزيزمي گفتم ولي تو فكر اين بودم كه

سارا از موقعي كه آخرين دوست پسرش بعد از ١

سال رابطه بهش خيانت كرده بود تصميم گرفته بود يه

مدت با كسي نباشه هميشه ميگفت با پسر بودن

وقت تلف كردنه و لياقت ندارن و

هميشه هم من بهش ميگفتم يادت باشه

همه مثل هم نيستن خداروشكر حرفمم

قبول ميكرد

و الان كه

ميبينم از يكي خوشش اومده و داره با

احساسش كنار مياد خيلي براش خوشحالم مطمئنم

اون هم يه روز ميتونه به عشق واقعي اي كه

ارزشش و بدونه برسه چون واقعا لياقتش و داشت

خنديدم و گفتم ولي خيلي بهم مياين

با ناراحتي گفت پارميس بسه

لبخند زدم و گفتم باشه

لته هامونو آوردن و شروع كرديم به نوشيدن

تو فكر مسافرت بودم سارا راست ميگفت اين

مسافرت زمان خوبي بود براي نزديك شدن بهش.

زنگ گوشيم دراومد بهنام بود چه قدر حلال زاده

است جانم.

چه طوري فندق جان

خوبم تو خوبي داداشي

منم خوبم. پارميس زنگ زدم بهت بگم كه بچه ها

دارن پاساشونو ميفرستن برام .ببرم آژانس

هواپيمايي دوستم كه براي دوشنبه بريم سفارت .

بهنام من و سارا هم امروز مياريم فقط كجايي

بياريم همون جا . شعبه نياورانم .باشه داداشي

ميايم اونجا . باشه ميبينمتون خداحافظ .

چي شده ؟

هيچي بهنام بود گفت بچه ها دارن پاساشونو

ميارن شماها هم امروز برام بيارين ،كه بفرستم

آژانس . سارا اول من و لطفا ببر خونه پاسم و

بردارم ،بعد تو پاستو بردار ،بعد بريم سمت بهنام .

اكي پاشو بريم فقط گفت كجاست ؟ شعبه نياوران

من و بهنام و سارا از بچگي باهم بزرگ شديم بهنام

و مثل برادر نداشتم دوستش داشتم .

بهنام هم مدل بود و هم صاحب رستوران هاي

زنجيره اي در نقاط مختلف تهران بود و با اين سن

كمش توانسته بود تو كارش موفق باشه و به عنوان

يه مدير موفق بشناسنش و بهنام هم از طريق من با

علي و شروين دوست بود .و

پدر من با پدر علي دوست هاي قديمي بودن همين

شد كه من تو يه مهموني علي، با شروين آشنا شدم

و لعنت به اون روزي كه من باشروين آشنا شدم.

تو ماشين كه نشستيم تا برسيم به خونه يه آهنگ

ملايم انتخاب كردم و گذاشتم كه تا اونجا يكم آروم

شم بسه هرچي

به گذشته فكر كردم ولي دسته خودم نبود

ناخودآگاه ميرفتم تو گذشته .

به خونه كه رسيدم سريع از تو ماشين پياده شدم تا

برم پاسمو بردارم .پاس و كه برداشتم يادم افتاد كه من

براي دفعه اول دارم ميرم شعبه جديد بهنام. سر راه

به سارا گفتم يه جا نگه داره يه سبد گل بگيرم كه

دست خالي نرم چون موقعي كه بهنام رستوران و

افتتاح كرد من نتوانستم برم. بماند كه چه قدرم سر

اين قضيه از من ناراحت شد . داخل مغازه

گلفروشي كه شدم ياد روزي افتادم كه شروين

ميخواست برام مثل هميشه گل رز سفيد سفارش

بده و بهم گفت تو مثل گل طراوت و زيبايي

داري بايد مواظبت باشم. باز بغضم گرفت تو دلم

گفتم لعنت بهت شروين،ببين من و به كجا رسوندي

كه تو دلم دارم بهت ميگم : لعنت به روزي كه

ديدمت. سريع سبد گلم و خريدم و اومدم بيرون تا

بيشتر از اين با خاطرات آدمي كه اين مدلي يه نفر

آزار ميده خاطره بازي و بغض نكنم به سختي

توانستم خودمو جلوي سارا كنترل كنم نميخواستم

بيشتر از اين ناراحت شه بعد از

اينكه سارا هم پاسش رو برداشت به سمت رستوران

حركت كرديم .

وارد رستوران كه شديم خانمي ما را به سمت اتاق

مديريت راهنمايي كرد وارد اتاق كه شديم اول بهنام

و ديدم كه رو صندلي مقابل اميد نشسته كه داره

با آرامش قهوه اش را ميخوره به خاطر اينكه

بيشتر موقع ها به خاطر كارش تو سفر بود .فكر كنم ١،٢

باري بيشتر نديدمش دوستي اين ها هم بيشتر

برميگشت به كارشون . اميد قد بلند موهاي

مشكي چشمهايي تيله اي انصافا براي خودش تيكه

اي بود كه اگه يه روزي با شروين آشنا نميشدم حتما

مخش و ميزدم حس كردم انقدر خيره نگاهش

كردم معذب شد نگاهم و چرخوندم جوري كه من

اصلا نگاهش نميكردم (اره جون عمه ام )انقدر پرووام من آخه ،

انگار نه انگار من تا الان زل زده بودم به پسر مردم

بلند سلام كردم كه اول بهنام سلام داد بعد اميد

‫7 نظرها

  1. هر قسمت رو که میخونم بیشتر جذبش میشم الان منم مثل پارمیس دلم میخواد بدونم شروین چرا اینکار رو با خودش و پارمیس کرده😄

  2. هه باید ب جای سه روز یکبار بنویسی هفته ی یکبار اینجوری سنگین ترین با این وعده های دورغی همه مخاطبا رو از دست میدین فقط یکم ب حرفی ک میزنید عمل کنید ب جای بر نمیخوره

    1. سلام من نويسنده اين رمانم ,مقصر منم نيستم پارت ها رو فرستاديم متاسفاته اتفاقي افتاده و مسئولش قرار نداده تو سايت از اين به بعد تمام سعيمون به موقع گذاشتن پارت هاست

  3. ‎سلام من نميدونم چه طوري ميتواني ارتباط با مديريت سايت يا كسي كه پارت هاي رمان رو تو سايت ميزاره داشته باشم رماني كه من مينويسم تو سايت نصفه است و نميدونم پارت هارو به كي تحويل بدم كه بزاره تو سايت، يكي از دوستان كه بهتره اسم نبرم لطف ميكردن ميزاشتن تو سايت الان تقريبا ١ هفته است شايدم كمتر آنلاين نيستن كه پاسخگو باشن من چيكار كنم ؟ ميشه يكي به من بگه براي كي پارت هارو بفرستم كه قرار بدن تو سايت ممنون ميشم . من هر ٣ روز پارت ميفرستادم و الان دير شده چه كنم ؟
    لطفا يه پاسخي به من بدين يا به ايميلم يه username تلگرام بفرستين من به اون تلگرام پارت ها رو بفرستم تا قرار بدن تا هر وقت مسئولش آن شد چون من نگران نحوه پارت گذاري رمانم هستم

    1. با عرض سلام خدمت دوست عزیز جواهر ، متاسفانه هیچ خبری از خانوم رازقی نداریم خوب شد که به ما اطلاع دادید ،میخواستیم رمانتونو پاک کنیم که خوشبختانه خودتون پیام دادید براتون ایمیل زدیم

      1. سلام ممنونم جواب ايميلتون را دادم منتظر پيگيريتون هستم كه پارت هارا براتون ارسال كنم
        ممنون از پاسختون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن