آخرین مطالباستاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت 21

4.6 (92%) 5 vote[s]

رمان استاد خلافکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خلافکار از همینجا وارد شوید

 زمان پارت گذاری هر دو تا سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت شصت تیپ حمایت شما دلگرمی ماست

اشک از هر دو چشمم بارید و گفتم
_چرا انقدر بهم بی اعتمادی که با دو تا حرف امیر این کارو باهام میکنی؟
پوزخندی زد و گفت
_حرف؟
موهام و با قدرت رها کرد. روی زمین افتادم. به سمت اتاق رفت و به لحظه نکشید با چند تا عکس برگشت و عکس ‌ها رو توی صورتم کوبید.
حیرت زده به عکس های خودم توی بغل امیر نگاه کردم.عکسی که اون خم شده بود روم…عکسی که توی بغلش خوابیده بودم اون هم برهنه.
نگاهم و از روی عکسا برداشتم و لب گزیدم.با نفرت گفت
_چرا چشماتو بستی؟باز کن ببین هرزگی‌هاتو…
هر حرفی الان میزدم آتیشش تند تر میشد. اصلا حرف میزدم چی می گفتم؟
می گفتم هیچی یادم نیست؟
اسلحه رو پرت کرد طرف دیوار و گفت
_گورتو گم کن!
هق زدم
_آرش من…
عربده زد
_اسم منو به دهن نجست نیار… گورت و گم کن گفتم…میدونی که مجازات خیانت چیه؟با این عکسا میدونی چی کارت میکنن؟
نگاهش کردم و گفتم
_برای من هیچ مجازاتی سخت تر از، از دست دادن تو نیست.میدونم باور نمیکنی اما من هیچی یادم نمیاد آرش.نمی دونم چه طوری سر از اون خونه در آوردم. به این عکسا نگاه کن ببین تو کدوم عکس…

با لگد محکمی به پهلوم حرفم و قطع کرد و با خشم شمرده شمرده گفت
_نه گول اشکاتو میخورم نه گول حرفاتو… گریه نکن…فکر می‌کنم برای یکی دو شبم پول دادم و یه جنده رو خریدم.به همین راحتی فراموشت میکنم.
ناباور دستمو روی پهلوم گذاشتم و نگاهش کردم.
به سختی بلند شدم،اشکامو با پشت دست پاک کردم و گفتم
_باشه…حالا که حاضر نیستی به حرفام گوش بدی برم بهتره.
پشتم و بهش کردم که با اون صدای لعنتیش گفت
_لیلی؟
برنگشتم،یه قدم بهم نزدیک شد و با صدای آروم تری گفت
_تا وقتی اسمم روته… دوباره… نکن این کارو…
لبم و محکم گاز گرفتم تا صدام در نیاد.
_طلاق که گرفتیم…
برگشتم و دستمو روی لب هاش گذاشتم و با اشک هق زدم
_ساکت شو… تو رو خدا ساکت شو!
دستشو بالا آورد. کنج لبم کشید.. سرش و عقب برد و گفت
_چه حسی داشتی وقتی بوسیدت؟
دستش و پایین برد و ادامه داد
_چه حسی داشتی وقتی لمست کرد؟
داشت با حرفاش آتیشم می زد.
با حرص گفت
_چرا بهش نگفتی مال منی؟همه ی تن لعنتیت مال منه
تا خواستم جواب بدم دستم و گرفت و دنبال خود‌ش کشوند.
در حموم و باز کرد و هلم داد داخل.سکوت کرده بودم و فقط منتظر بودم تا ببینم چی کار میخواد بکنه!
دوش حموم و باز کرد و هلم داد زیر دوش.
نفسم از سردی آب بند اومد.روبه روم ایستاد و دکمه های مانتوم رو یکی یکی از تنم در آورد. با این که آب سرد بود هیچی نگفتم.
تنم شروع به لرزیدن کرد.تاپم رو از تنم در آورد و نگاهی به تنم انداخت.
دستشو دور کمرم انداخت و بند لباس زیرم و باز کرد.
چشماش قرمز شده بود.با اینکه قطره های آب روی صورتمون می ریخت اما می تونم قسم بخورم اونم مثل من داشت اشک می‌ریخت.
صابون و برداشت و روی تنم مالید…. شست… شست… شست…شست و شونه هاش لرزید. درست مثل تن من.
با دستش تمام بدنم و شست در آخر بی طاقت زانو زد.
با هق هق جلوی پاش زانو زدم و توی آغوشش فرو رفتم.
دستاش حریصانه دور تنم پیچیده شد. این بار بغلش بوی وداع میداد… بوی خداحافظی…!
در حالی که نفس نفس میزد گفت
_برای آخرین بار میخوام حس کنم مال منی… فقط مال من.

تا بخوام منظورش و بفهمم لب های داغش روی لب های سرد و لرزونم نشست.
دست زیر کمر و پاهام انداخت و بلندم کرد لحظه ی آخر دوش و بست و به سمت اتاق خوابمون رفت.

قبل از این که بذارتم روی تخت با صدای گرفته ای گفت
_واسه چی میلرزی؟
لال شده بودم انگاری…
پرتم کرد روی تخت،لباس های خیسش و از تنش در آورد و به سمتم خم شد.
توی نگاهش نیاز نبود،بیشتر حرص بود.
سر جلو آورد و زخم لبم و بوسید.چشمام بسته شد ولی با کاری که کرد جیغ بلندی کشیدم.
دستش و روی دهنم گذاشت و گفت
_هر کاری کردم صدات در نیاد خب؟
با اشک سر تکون دادم.اگه این طوری دلت خنک میشه باشه آرش خان..
سرش و توی گردنم برد. برعکس همیشه هیچ خبری از بوسیدن نبود.
حتی نوازش دستاش هم از روی خشم بود.
کنار گوشم گفت
_واسم از دیشبت بگو…
نالیدم:
_به خدا هیچی یادم نمیاد
_دورغ نگو… به من دروغ نگو کثافت !
غرید
_خشن بود باهات؟اون جوری دوست داشتی؟
نالیدم
_نکن آرش…!
از روم بلند شد،برم گردوند و گفت
_نکنم؟هنوز کاری نکردم.فقط میخوام تصور کنم چه حسی داشتی وقتی باهاش خوابیده بودی.
دراز کشید روم و کنار گوشم پچ زد
_لذت بردی؟من لذت نمی‌دادم بهت؟ بگو چه جوری لذت می‌بری؟
تا خواستم جواب بدم از روم کنار رفت و گفت
_بلند شو یه چیزی تنت کن. هنوز اون قدر بی ارزش نشدم که شب مو با یه هرزه بگذرونم.
* * * *
یک ماه بعد
نگاهم زوم روی اسلحه م بود و چهره ی امیر جلوم رژه می رفت.
من این بازی و شروع کرده بودم،با وجود مخالفت های آرمین و آرش… با وجود اینکه همه خواستن منصرفم کنن اما باز هم من این بازی و شروع کردم.
حالا آتیش انتقامم شعله ور شده بود. حالا علاوه بر لاله اون عوضی شوهرمم ازم گرفت.شرفم رو ازم گرفت.حالا دیگه مصمم که زندگیش رو جهنم کنم.
من، قسم میخورم امیر کیان فرهمند و نابود میکنم.
اسلحه رو توی داشبورد گذاشتم و پیاده شدم.
نگاهی به سر در دانشگاه انداختم و با نفس عمیق در ماشین رو بستم.
هر قدمم با یه هدف برداشته میشد. نابودی امیر کیان فرهمند استاد خلافکار…
درست مثل روز اولی که با نقشه وارد این دانشگاه شدم امروزم کلی نقشه توی ذهنم داشتم اما این بار،آتویی دست امیر نمیدم.
جلوی کلاسش ایستادم و چند تقه به در زدم و وارد شدم داشت تدریس می‌کرد.
با دیدن من رشته ی کلام از دستش در رفت و متعجب بهم زل زد.
با لبخند محوی گفتم
_میتونم بشینم استاد؟

یک تای ابروش بالا پرید و بعد از یه نگاه طولانی بهم بر خلاف تصورم گفت
_خیر بفرمایید بیرون.
لعنتی ضایعه‌م کرد.اما منم کم نمی آوردم.
با لحن معناداری که فقط خودش منظورم و ميفهميد گفتم
_چرا استاد؟مگه دلیل غیبت این مدتم و نمیدونید؟
اخمی کرد و سر تکون داد.
لبخند زدم و یه جا برای نشستن پیدا کردم.
دوباره شروع به تدریس کرد. اگه این دانشجو ها میفهمیدن چه جور آدمی داره براشون تدریس میکنه یه لحظه هم توی کلاس نمیموندن.
برام عجیب بود امیر این تسلط رو از کجا آورده!
تدریسش بیست دقیقه زودتر تموم شد و گفت
_اگه سوالی دارید می تونید بپرسید اگه هم نه روز خوبی داشته باشید.
یکی از دخترای کلاس دست بلند کرد و با صدای پر عشوه ای گفت
_استاد ببخشید میشه این بیست دقیقه رو بحث آزاد داشته باشیم باهاتون؟
امیر در حالی که وسایلاشو جمع می‌کرد گفت
_خیر بنده کار دارم، خانوم سماوات…
سر بلند کردم و گفتم
_بله؟
کاملا جدی گفت
_تشریف بیارید اتاق اساتید بابت غیبت این مدت تون.
سر تکون دادم. دلم به حال اون دختره سوخت که بدجور کنف شد.از کلاس بیرون رفت. کوله‌مو برداشتم و پشت سرش رفتم.
به اتاق اساتید که رسیدم چند تقه به در زدمو وارد شدم.
متاسفانه فقط خودش توی اتاق بود.
کتش و از تنش در آورد و روی میز گذاشت.
به سمتم اومد و درو بست. چند لحظه ای خیره نگاهم کرد و بعد پرسید
_باز که با اومدنت به دانشگاه طوفان به پا کردی.
یک قدم جلو رفتم و با سری بالا گرفته گفتم
_چیه؟انتظارشو نداشتی؟
با اون نگاه طمع کارش سر تاپامو رصد کرد و بعد گفت
_از روزی که طلاق گرفتی جذاب تر شدی!
پوزخند زدم. یک قدم اون جلو اومد و ادامه داد
_اومدی که علاوه بر لاله انتقام آرشو هم ازم بگیری آره؟
سکوت کردم. یه قدم دیگه جلو اومد که عقب رفتم و چسبیدم به در…
هر دو دستش رو کناره های سرم گذاشت و انگار که با نگاهش داشت ذهنمو میخوند گفت
_تو آرش و دوست نداشتی!
اخمام و در هم کشیدم و خواستم حرف بزنم که انگشتش و روی لبم گذاشت و گفت
_هیش لازم نیست باهام دعوا کنی!میبینی که یه ماهه پی تو نگرفتم،راستش و بخوای… از چشمم افتادی.
با مکث ادامه داد
_بعد از اون شب و الم شنگه ی فردا صبحت دلمو زدی! اون دختری نبودی که فکر میکردم.بکر نبودی…تو هم مثل بقیه نتونستی…در حالی که سه بار به ارگ***اسم رسوندمت اما تو صبحش به جای عشق بازی توی تخت خواب کل شب قبل و نابود کردی و رفتی!

دست روی نقطه ضعفم گذاشته بود و داشت اون شب لعنتی و یادم می آورد.
چشمام و بستم و با حرص گفتم
_با من بازی نکن
با خنده ای از سر زرنگی گفت
_چرا؟بازی کردن بلد نیستی خانوم پلیسه؟
نفسای داغش که به پوست صورتم می‌خورد دستپاچه م می‌کرد.
از زیر دستش فرار کردم و گفتم
_دیگه پلیس نیستم.
اصلا تعجب نکرد! با خونسردی گفت
_میدونم شرط سنگسار نشدنت این بود که دیگه پلیس نباشی!
فکر کنم این بشر آمار دستشویی رفتنمم داشت.چه برسه به شرطی که آرش جلوی پام گذاشت.
به سمتم اومد و لب باز کرد تا حرف بزنه که در اتاق باز شد.

نوشته های مشابه

‫16 نظرها

  1. میشه بگید شخصیت مقابل لیلی که عاشق هم میشن کیه؟امیرکیان یا ارش ؟یعنی بعد از طلاق دیگه ارش تموم شد.شخصیت ارش رو بیشتر دوست داشتم کاش تموم نشه

    1. از نظرم کیان خودش عاشق لاله هستش
      چون گفت اون براش متفاوته
      و ارش هم مثل عروس استاد دوباره برمیگرده پیش لیلی

  2. من الان یه پارتش روخوندم یکم ازاین پارت جلوتربود.کیان ازلیلی خواست صیغه اش بشه.شاید تواین مدت عاشق هم بشن ولی خب من که ازخدامه چیزی بینشون نباشه اصلا نمیتونم کیان ولیلی روباهم فرض کنم

  3. لطفا از آرمین هانا بیشتر بنویسید به نظر من داستان اونا خیلی جزاب بود مخصوصا کاری که هانا با آرمین که که باعث افسرده شدن آرمین شد

  4. لیلی قبول نمیکنه صیغه امیرکیان شه چون خواهرش زن کیان هستش…من فکر میکنم بازم بر میگرده پیش ارش یا شاید لاله میمیره و عاشق امیرکیان میشه ولی با وجود لاله و تازمانی که لاله هست نمیتونن باهم ازدواج کنن

  5. به نظر من با امیر کیان عاشق هم میشن. شخصیت امیر کیان خیلی بهتر از آرشته درسته عوضیه ولی به نظر من بهتر از آرشه شاید لیلی مجبور بشه زنش شه بعدش عاشقش میشه

  6. اره انگار باتوجه به اسم رمانم باید لیلی عاشق استاد خلافکار که همون کیانه بشه.ولی خب باید جوری بشه که لاله از رمان حذف شه.چون باوجود لاله نمیشه عاشق هم شن.ولی من باز ارش روترجیح میدم شخصیت کیان تا حالاش که خیلی عوضی بوده.نویسنده خیلی شخصیتش رو سیاه کرده.ولی خب شاید بعد درست شه

  7. خیلی بدقول هستین مثلا قرار بود هر سه روزی یک پارت بزارید میدونم تقصیر شما نیس لطف کنید به نویسنده بگید سریع بنویسه همه ما روتو خماری این رمان گذاشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن