آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت14

4.8 (96.36%) 11 vote[s]

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر 3 روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

_ زود باش خودت رو جمع و جور کن
با شنیدن صداش بهش خیره شدم خیلی وحشی و حریص شده بود دیشب هیچوقت تا حالا این شکلی نشده بود بلند شد شلوارش رو پوشید و از اتاق رفت بیرون معلوم بود دیشب مست کرده بود چون اصلا حالت عادی نداشت و از بوی گند الکل دهنش معلوم بود ، بلند شدم به سمت حموم رفتم.
با دیدن بهادر که داشت گونه ی رویا رو میبوسید حس بدی بهم دست داد چرا نمیتونستم با این قضیه کنار بیام سرم رو پایین انداختم که صدای بهادر بلند شد
_بهار
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم و سئوالی بهش خیره شدم و گفتم:
_بله !؟
_برو آماده شو امروز تو شرکت باید باشی یه سری از کارا رو انجام بدی
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد کار کردن تو شرکت خیلی بهتر از کار کردن تو این خونه بود که تمام وقت باید نیش و کنایه های رویا رو تحمل میکردی
سریع به سمت اتاقم رفتم و اماده شدم از اتاق خارج شدم داخل سالن منتظر نشسته بود
_من آماده ام
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد نگاهی به سر تا پام انداخت و بلند شد راه افتاد پشت سرش حرکت کردم سوار ماشین شدیم تموم مدت هیچکدوم اصلا هیچ حرفی نمیزدیم بلاخره صداش بلند شد:
_دور اطراف کارمند های مرد شرکت اصلا نمیچرخی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش با غیض بهش خیره شدم و گفتم:
_مگه من هرزه ام !؟
ماشین ایستاد به سمتم چرخید نگاه سردی بهم انداخت و گفت:
_نیستی !؟
چشمهام گرد شد توقع نداشتم اینجوری باهام برخورد بشه اون داشت بهم میگفت یه هرزه ام چجوری انقدر راحت میتونست دل من رو بشکنه! سوزش اشک رو داخل چشمهام احساس میکردم پوزخندی روی لبهام نشست
_پشیمون میشی بهادر
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چرا باید پشیمون بشم مگه کار بدی انجام دادم !؟
با شنیدن این حرفش فقط ساکت بهش خیره شده بودم اون چ میدونست با حرف هاش داره با قلب شکسته ی من چیکار میکنه هیچ جوابی بهش ندادم از ماشین پیاده شدم و به داخل شرکت رفتم صدای باز شدن ماشین اومد که نشون میداد اون هم پیاده شده سوار آسانسور که شدم بهادر هم اومد دکمه رو زد سرم رو پایین انداخته بودم
_اون موقع که داشتی هرزه گی میکردی باید فکر اینجاش رو میکردی!
_داری قلبم رو میشکنی بهادر هواست هست !؟
پوزخندی زد و گفت:
_چیه حقیقت تلخ برات درد داره!

_ یه روزی پشیمون میشی بابت تموم حرف هایی که بهم زدی اما اون روز من هیچوقت تو رو نمیبخشم مطمئن باش بابت امروز پشیمون میشی
با شنیدن این حرف من سرش رو بلند کرد نگاه عمیقی بهم انداخت و با صدای خش دار شده ای گفت:
_ لخت و پاتیل تو بغل اون بیناموس بودی داشتی بهم خیانت میکردی تا صبح زیرش بودی بهش حال دادی حالا من باید پشیمون بشم
به چشمهاش که حالا از شدت خشم قرمز شده بود خیره شدم و گفتم:
_من هیچوقت با هیچکس هیچ رابطه ای نداشتم اون کثافط هم یه عوضی مثل تو بود که اون شب بهم تجاوز کرد من هیچ رابطه ی عاشقانه ای باهاش نداشتم اگه اون شب به اون آدرس لعنتی که فرستاد رفتم فقط و فقط بخاطر این بود که اون بهم زنگ زد گفت تو حالت خوب نیست من بخاطر تو اومدم میفهمی اصلا نمیدونستم قضیه از چ قراره
با عصبانیت فریاد زد
_مثل سگ داری دروغ میگی فکر کردی من این چرندیاتت رو باور میکنم
به چشمهاش خیره شدم
_باور کنی یا نکنی اصلا مهم نیست مهم اینه من خودم میدونم هیچوقت همچین کار های کثیفی انجام ندادم تو هم بهتره دست برداری از این انتقام مسخره و من رو طلاق بدی من نمیخوام زن آدم روان پریشی مثل تو باشم
مشتش رو محکم کنارم کوبید که چون غیر منتظره بود این حرکتش جیغ خفیفی کشیدم و با چشمهای گرد شده از ترس بهش خیره شدم چشمهای قرمز شده اش رو به چشمهام دوخت و گفت:
_دیگه هیچوقت همچین مزخرفاتی رو تکرار نکن فهمیدی ؟! من هیچوقت تو رو طلاق نمیدم تا موقعی که موهات هم رنگ دندونات بشه زن من باقی میمونی باید باشی ببینی خوشبختی من رو با همسرم و زجر بکشی
_از زجر کشیدن من خوشحال میشی!؟
پوزخندی زد و گفت:
_خیلی زیاد زجر کشیدن تو باعث لذت من میشه.
_من تا آخر عمرم هم که همسرت باشم هیچوقت تو رو نمیبخشم بهادر و تو یه روزی پشیمون میشی از کار هایی که با من انجام دادی نمیزارم حتی یه آب خوش هم از گلوت پایین بره از امروز من هم مثل خودت میشم سنگدل بیرحم و دنبال انتقام گرفتن.
قهقه ی بلندی زد درست مثل دیوونه ها فقط داشت میخندید وقتی خنده اش تموم شد به چشمهام خیره شد و گفت:
_واقعا خودت رو چی فرض کردی کوچولو فکر کردی میتونی از من انتقام بگیری !؟
_ نیاز نیست من انتقام بگیرم به مرور خودت از خودت انتقام میگیری
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_زیادی رویایی داری فکر میکنی خانوم کوچولو!
_ تو هم زیادی خودت رو دست بالا گرفتی رئیس مواظب کارمند کوچولو باش همین کارمند کوچولو بدجوری بهت ضربه میزنه
با پوزخند بهم خیره شد و گفت:
_عرضه ی اینکارا رو نداری آخه جوجه!
مثل خودش پوزخندی تحویلش دادم و گفتم:
_میبینیم رئیس!
با ایستادن اسانسور بهادر از من فاصله گرفت جفتمون پیاده شدیم داخل شرکت شدم که نگاهم به آریان افتاد با تعجب بهش خیره شدم اون اینجا چیکار میکرد آخرین باری که دیده بودمش موقعی بود که بهادر پرتش کرده بود بیرون
با دیدن من لبخند مسخره ای زد و گفت:
_سلام بهار خانومممم
خانومش رو یه جوری کشیده گفت که دوست داشتم محکم یه کشیده بخوابونم تو صورتش پسره ی کثافط نگاهم به بهادر افتاد که با خونسردی داشت بهش نگاه میکرد عجیب بود که نه عصبی شده بود نه چیزی و خیلی خنثی داشت بهش نگاه میکرد

بدون توجه به صورت کریحش به سمت اتاق کار خودم رفتم و بعد از احوالپرسی ساده مشغول انجام دادن کارهایی که بهادر بهم سپرده بود شدم انقدر سرم گرم کار شده بود که اصلا خبری از اطراف خودم نداشتم
_بهار
با شنیدن صدای آریا سرم و بلند کردم و متعجب بهش خیره شدم اون اینجا چیکار داشت سئوالم رو به زبون آوردم
_تو اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن این حرف من لبخند محوی زد و گفت:
_من باید این سئوال رو بپرسم ازت
_من و بهادر آورد تا کار هایی که عقب مونده داخل شرکت رو انجام بدم
آریا سری تکون داد که صدای آریان از پشت سرش اومد:
_کیس جدید پیدا کردی انگار
با شنیدن این حرفش دستام از عصبانیت مشت شد پسره ی عوضی چی داشت میگفت دوست داشتم با مشت بکوبم دهنش اما اصلا این بشر هم لیاقت نداشت باهاش هم صحبت بشم آریا بهش خیره شد و گفت:
_کدوم احمقی هستی که به خودت اجازه میدی با این لحن صحبت کنی !؟
آریان نگاهش رو به آریا دوخت و با لحن مضحکی گفت:
_تو فک کن معشوقه ای سابقه اش!
با شنیدن این حرفش به سمتش حمله ور شدم و عصبی فریاد زدم:
_خفه شو عوضی چی داری برای خودت تلاوت میکنی.
اما قبل از اینکه حرکتی کنم آریا جلوی من رو گرفت و صدای خونسردی گفت:
_آروم باش دیگه نمیخواد به این بحث ادامه بدی
بعدش به سمت آریان برگشت بهش خیره شد و با جدیت گفت:
_زود باش تو هم بزن به چاک تا همین وسط ندادم پارت کنند احمق
آریان با خشم به آریا خیره شد و گفت:
_مثلا میخوای چ گوهی بخوری !؟
آریا به چشمهاش خیره شد و گفت:
_یه جوری حسابت رو میرسم که جدوآبادت فراموش نکنند فهمیدی عوضی یا یه جور دیگه حالیت کنم
تا خواست چیزی بگه صدای عصبی بهادر اومد:
_چخبره اینجا !؟
آریا در حالی که داشت به آریان نگاه میکرد گفت:
_این آقا پسر رو جمعش کن هر چ زودتر باید بزنه به چاک زیادی داره کسشعر تلاوت میکنه حس لات های سر چاله میدون رو داره
بهادر با اخم به سمتمون اومد به آریان خیره شد و گفت:
_برگرد سر کارت بهت هشدار داده بودم شر درست نکن
آریان نگاه پر از نفرتش رو حواله ی صورت آریا کرد و گذاشت رفت با رفتنش صدای عصبی بهادر بلند شد:
_باز چ گندی زدی هان !؟
مخاطبش من بودم سرم رو بلند کردم به چشمهای عصبیش خیره شدم اما قبل از اینکه من بخوام چیزی بگم صدای آریا بلند شد:
_بهار هیچ کار بدی انجام نداده اون پسره ی احمق خودش شروع کرد میشناسیش!؟
بهادر بهش خیره شد پوزخندی زد و گفت:
_آره خیلی خوب میشناسمش
آریا اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_غیرتت چجوری اجازه میده اون الدنگ هر کسشعری بار زنت کنه حالا هر چند زنت قراردادی باشه اما اسمش تو شناسنامه تو و زنت محسوب میشه نباید عین یه سیب زمینی برخورد کنی
بهادر با شنیدن این حرف آریا بیشتر از قبل عصبی شد اما اصلا هیچ حرفی نزد من هم انقدر حالم بد شده بود که توان حرف زدن نداشتم ، بهادر با خشم غرید:
_درست صحبت کن
_چیه خوشت نیومد !؟

بهادر با خشم بهش خیره شد و فریاد زد:
_تو مسائلی که بهت مربوط نمیشه دخالت نکن زن خودمه به خودم مربوط چجوری باهاش رفتار کنم فهمیدی !؟
آریا با تاسف بهش خیره شد نیشخندی زد و گفت:
_مگه بی کس و کاره هر جوری دلت خواست باهاش رفتار کنی نمیخوای این اخلاق گندت رو عوض کنی !؟
بهادر بدون توجه به حضور من با عصبانیت به آریا خیره شد و گفت:
_آره بیکس و کاره صنمش به تو چیه هی داری میپرسی !؟
آریا خیلی خونسرد به سمت بهادر اومد و گفت:
_دیگه حق نداری باهاش هر جوری دلت خواست صحبت کنی بهار بی کس و کار نیست من مثل یه داداش پشتش هستم و نمیزارم یکی مثل اذیتش کنه
بهادر قهقه ی بلندی زد و گفت:
_از کی تا حالا تو داداش بهار شدی نکنه دلت براش میسوزه !؟
آریا خیره به بهادر سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_تو هیچوقت قرار نیست آدم بشی تو …
_بسه
با شنیدن صدای من جفتشون ساکت شدند به چشمهای پر از اشک به بهادر خیره شدم و گفتم:
_اگه توهین و تحقیرهات تموم شد از اتاق برو بیرون.
اخماش به طرز بدی تو هم رفت اما هیچ ترسی نداشتم از این نگاهش اون هر چی از دهنش در اومد بار من کرد ، آره بی کس و کار بودم که اون اینجوری باهام رفتار میکرد اگه کس و کار داشتم اون به خودش جرئت نمیداد با این لحن با من صحبت کنه
بهادر نگاه عصبی به من انداخت و از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتنش روی زمین افتادم و اشکام روی صورتم جاری شدند به هق هق افتاده بودم آریا کنارم نشست صداش بلند شد:
_بهار
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم تو نگاهش هیچ حس ترحم و دلسوزی نبود فقط با مهربونی و آرامش داشت بهم نگاه میکرد بی اختیار خودم رو به سمتش کشیدم و محکم بغلش کردم و با گریه نالیدم:
_خیلی بی کس و کارم که اون به خودش اجازه میده اینجوری من رو تحقیر کنه ، اما منه احمق چرا هنوز مثل دیوونه ها عاشقشم
دستش رو به پشتم کشید و گفت:
_هیس آروم باش گریه نکن هیچکس ارزش نداره بخاطرش گریه کنی حتی اگه اون شخص بهادر باشه میفهمی !؟
_قلبم داره آتیش میگیره از درون دارم میسوزم
من رو از خودش جدا کرد و خیره به چشمهام شد و گفت:
_چرا بخاطر آدمی که تو رو به این حال و روز انداخت داری اشک میریزی فکر میکنی اشک ریختن تو برای اون مهمه !؟
پوزخندی زد و ادامه داد:
_اگه مهم بود اشک تو رو اینجوری درنمیاورد بهتره در مقابلش قوی باشی
_من نمیتونم قوی باشم من عاشقش هستم!
_عاشق باش اما نزار هیچکس بخاطر این ضعفت تحقیرت کنه و اشکت رو دربیاره میفهمی !؟
_بهادر همیشه با من اینجوری بود اما بخاطر اون آریان کثافط باهام بیشتر لج شد اون آریان بهم تجاوز کرد اما جوری برنامه ریخته بود که انگار من با میل خودم باهاش بودم و رابطه داشتم.
گریه نزاشت بیشتر ادامه بدم با یاد آوری اون روز خیلی عذاب میکشیدم هنوز که هنوز نگاه اون روزش تو ذهن من هست و نمیتونم فراموش کنم!
_آریان بهت تجاوز کرد همین پسره که الان اومده بود !؟
_آره
چشمهاش از عصبانیت قرمز شد و با خشم غرید:
_حرومزاده میکشمش چجوری جرئت کرده
با دیدن صورت عصبی آریا برای ثانیه متعجب شدم اون یه غریبه بود چرا تا این حد عصبی شده بود برای من! اگه زن نداشت بهش شک میکردم شاید عاشقم باشه اما میدونستم چقدر عاشقانه همسرش رو دوست داره
_آریان با بهادر مشکل داره
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد و گفت:
_از کجا میدونی اینو !؟
_همون تماسی که باهام شد گفت این تجاوز بخاطر بهادر بوده اما بهادر باور نکرد چون فکر میکنه من خودم کرم داشتم با آریان رابطه برقرار کردم
_حساب اون کثافط رو خودم میرسم به وقتش سعی کن به هیچ عنوان دوباره گولش رو نخوری و تا میتونی ازش دوری کنی فهمیدی !؟
_آره
_اشکات رو پاک کن!

به صورتش خیره شدم و گفتم:
_چرا به من کمک میکنی و سعی میکنی آرومم کنی ، میدونی که من دارم به خواهرت خیانت میکنم با شوهرش رابطه دارم چرا با وجود دونستن همه ی اینا باز هم به من کمک میکنی !؟
به چشمهام خیره شد و گفت:
_تو اگه تو این شرایط قرار نمیگرفتی هیچوقت به خواهر من خیانت نمیکردی درضمن بهادر لیاقت خواهر من رو نداره و حتما یه روزی باید خواهرم رو طلاق بده اگه آدم شد که میزارم باهاش بمونی اما اگه نشد طلاق تو رو هم ازش میگیرم.
چشمهام گرد شد بهت زده بهش خیره شدم و گفتم:
_چی داری میگی یعنی چی ….
_چخبره اینجا تو چرا هنوز اینجایی !؟
با شنیدن صدای بهادر حرفم نصفه موند نگاهم و بهش دوختم که با خشم داشت به من و آریا نگاه میکرد وضعیت زیاد مناسبی هم نداشتیم آریا بلند شد دستش رو به سمتم دراز کرد که دستم رو تو دستش گذاشتم و با کمکش بلند شدم که صدای عصبی بهادر اومد:
_ دستش رو ول کن تا جفت دستات رو خورد نکردم
با شنیدن این حرفش سریع دست آریا رو ول کردم و با ترس بهش خیره شدم چشمهاش از شدت خشم داشت برق میزد آریا خیلی خونسرد بهم خیره شد و گفت:
_بعدا میبینمت بهار
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت با رفتنش صدای عصبی بهادر که من رو مخاطب قرار داده بود بلند شد:
_کیس بعدیت آریاست آره میخوای اون رو تور کنی!؟
چشمهام رو به چشمهاش دوختم و با صدایی که سعی میکردم هیج لرزشی نداشته باشه گفتم:
_چجوری میتونی انقدر راحت به من تهمت بزنی تو فکر کردی کی هستی یه شوهر موقت هستی فوقش انقدر خودت رو دست بالانگیر که میتونی هر جوری دلت خواست با من رفتار کنی
پوزخندی زد و گفت:
_من هر جوری دلم بخواد باهات صحبت میکنم ، درضمن فکر آریا رو از سرت بنداز بیرون اون خودش زن داره و عاشق همسرش امثال تو نمیتونن اون رو تور کنن
با تنفر به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_تو واقعا مریضی باید بری خودت رو نشون روانشناس بدی فهمیدی !؟
به سمتم اومد و خیره به چشمهاش با صدای سرد و خشکی گفت:
_سعی کن سر به سر این مریض نزاری چون خیلی برات گرون تموم میشه بازی با غیرت من عواقب خیلی بدی داره
نفسم رو پر حرص بیرون دادم و خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_دیگه کاری مونده باهام نکرده باشی !؟
_آره خیلی کارا مونده!
مثل خودش پوزخندی زدم و گفتم:
_دیگه هیچ ترسی ازت ندارم حداقل الان ندارم پس فکر نکن میتونی هر کاری دلت خواست انجام بدی

به چشمهام خیره شد و گفت:
_چی بهت انقدر جرئت داده که از من هیچ ترسی نداشته باشی و با گستاخی حرف بزنی هان !؟
بهش خیره شدم و گفتم:
_من نه گستاخ هستم نه چیزی اما دیدم با سکوت کردن من میخوای هر روز هر لحظه و هر ثانیه به اذیت کردن ادامه بدی من تحمل نیش و کنایه هات تحقیرهات رو ندارم حالا که انقدر از متنفری پس چرا من رو عقد کردی طلاقم بده خودت و من رو خلاص کن!
با شنیدن این حرفم انگار دیوونه شد چشمهاش برق بدی زد به سمتم اومد محکم دستم رو تو دستش گرفت و عصبی بهم خیره شد با خشم غرید:
_مواظب حرف هایی که میزنی باش کوچولو وگرنه برات گرون تموم میشه!
نمیدونم این جرئت رو از کجا آورده بودم بهش خیره شدم و گفتم:
_جز تهدید کردن کار دیگه ای هم بلدی !؟
با شنیدن این حرف من نیشخندی زد و گفت:
_نکنه بخاطر آریا انقدر جسور شد خوب گوشت و باز کن ببین چی بهت میگم بچه جون فکر آریا رو از سرت بنداز بیرون اون هیچ غلطی نمیتونه بکنه درضمن بابت زبون درازی امروزت یه تنبیه خیلی بد در انتظارت!
بدون اینکه اعتنایی به حرفش بکنم گفتم:
_میخوام برم پیش مادرم
_فعلا اجازه نداری پیش مادرت پس دهنت رو ببند کارت رو درست انجام بده.
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت با چشمهای گشاد شده بهش خیره شده بودم لعنتی میخواست با ندیدن مادرم ازم انتقام بگیره دوست داشتم برم داد و فریاد راه بندازم اما مگه با داد و فریاد چیزی درست میشد نه پس بهتر بود مثل همیشه سکوت کنم
* * * * *
به رویا که داشت با غیض بهم نگاه میکرد خیره شدم و متعجب از طرز نگاهش گفتم:
_چیزی شده خانوم !؟
_تو با بهادر چ صنمی داری !؟
با شنیدن این حرفش برای چند لحظه مات و مبهوت بهش خیره شدم به من من افتادم
_من …
وسط حرفم پرید و گفت:
_من من نکن جواب من رو بده تو با شوهر من چ صنمی داری هان !؟
قبل از اینکه بخوام بهش جوابی بدم صدای بهادر بلند شد:
_خرج بیمارستان مادرش رو دادم و بهش کمک کردم ارتباط خاصی نداریم ، برای چی داری این سئوالات رو میپرسی !؟
با شنیدن صداش نفسم رو آسوده بیرون دادم خداروشکر اومده بود وگرنه من نمیدونستم چ جوابی بهش بدم.
_چون هم تو و هم این دختره مشکوک هستید!
بهادر به رویا خیره شد ابرویی بالا انداخت و گفت:
_میخوای بگی من با خدمتکار خونه ریختم رو هم آره !؟
رویا با پرویی بهش خیره شد و گفت:
_آره
بهادر پوزخندی کنج لبهاش نشست و گفت:
_اونوقت دلیلی داری برای این حرفت یا ساخته ی ذهن مریضته !؟
رویا به بهادر خیره شد و گفت:
_لباس زیر این دختره و لباس زیر تو!
_منظورت چیه !؟
رویا با چشمهای دریده بهش خیره شد و گفت:
_لباس زیرت تو اتاق این دختر خدمتکار بود دلیل از این واضح تر !؟
بهادر مکث کرد بعد از چند ثانیه شروع کرد به بلند خندیدن وقتی خنده اش تموم شد جدی شد به رویا خیره شد و گفت:
_با دیدن لباس زیر من مطمئن شدی با هم ارتباط داریم آره !؟
رویا بهش خیره شد و گفت:
_اگه رابطه ای بینتون وجود نداشت لباس زیرت تو اتاق این چیکار میکرد صحبت ها و نگاه های مشکوکی که بینتون رد و بدل میشه!
بهادر عصبی به سمتش رفت و با صدایی که سعی میکرد بالا نره گفت:
_خوب گوش کن رویا تا الان سر خیلی کارهات چیزی بهت نگفتم و چیزی ازت نپرسیدم در حالی که میدونی اگه همون آدم سابق بودم دهنت رو سرویس میکردم پس سعی نکن باز از من همون آدم سابق بسازی بااین کسشعراتی که داری تلاوت میکنی برای خودت فهمیدی!؟
رویا ترسیده سرش رو تکون داد و گفت:
_آره

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن