آخرین مطالباستاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت 22

5 (100%) 1 vote[s]

رمان استاد خلافکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خلافکار از همینجا وارد شوید

 زمان پارت گذاری هر دو تا سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت شصت تیپ حمایت شما دلگرمی ماست

سریع یک قدم عقب رفتم استاد آریا فر اومد داخل و با دیدن من مشکوک نگاهم کرد.
برای فرار از اون جو تند گفتم
_من با اجازه برم استاد.
و زیر سنگینی نگاه جفتشون از اتاق بیرون زدم.
دو قدم نرفته بودم که صدای استاد آریا فر رو از پشت سرم شنیدم
_خانوم سماوات یه لحظه.!
برگشتم و گفتم
_بله استاد؟
نگاهی به صورتم انداخت و گفت
_برام آشنایید.شما نسبتی با استاد تهرانی دارید؟
جا خوردم و گفتم
_نه چه طور مگه؟
_آخه قبلا شما رو با آرمین دیده بودم.
جا داشت یکی بکوبم توی سر خودم.قبل از اینکه دروغی سر هم کنم پرسید
_آرمین کجاست؟یعنی…به این جهت می پرسم که بدونم حالش خوبه یا…
وسط حرفش پریدم و گفتم
_خوب نیست،بیمارستانه!
چشماش گرد شد و گفت
_بیمارستان؟چرا؟
با من و من جواب دادم
_اممم خوب راستش…چیزه…انگار معدش بهم ریخته.
سرش و جلو آورد و آروم گفت
_به من راستشو بگو…چش شده؟
نفسم و فوت کردم و گفتم
_هفته ی قبل ایست قلبی کرد…نگران نشید… راستش زیاد خورده بود تنش گرم بود پرید توی آب یخ و….
یکی به پیشونیش کوبید و گفت
_الان حالش چه طوره؟کدوم بیمارستانه؟
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم
_اگه کلاسی ندارید الان باهم بریم…
سر تکون داد
_بریم،کلاسی ندارم.
* * * *
پشت در اتاقش ایستادم و گفتم
_این جاست!
تند درو باز کرد و رفت تو…پشت سرش رفتم داخل و نگاهم روی آرمین موند.
استاد آریا برعکس چند دقیقه ی قبل که از نگرانی داشت سکته می‌کرد با صدای سرد و خشکی گفت
_‌ وضعیتت وخیم تر از اونیه که فکر میکردم.
آرمین نگاهی با اون چشمای یخش بهم انداخت و گفت
_اینو واسه چی آوردی اینجا؟
سر پایین انداختم و چیزی نگفتم.
استاد آریا با طعنه گفت
_روی نگاه کردن توی چشامو نداری نه؟ تحمل شنیدن حرفامو نداری نه؟
فک آرمین قفل کرد و چیزی نگفت استاد ادامه داد
_نگام کن من برادر همون دختریم که به خاطر تو الان سینه ی قبرستون…
آرمین چنان عربده ای زد که تکون شدیدی خوردم و یه قدم عقب رفتم
_خفه شوووو ببند دهنتوووو
ترسیده به سمتش رفتم و گفتم
_آرمین آروم باش.
کبود شدم سرم و از دستش کشید و بلند شد.
همون لحظه در اتاق باز شد و آرش با نگرانی اومد داخل و با دیدن من صورتش مثل سنگ شد.
دلتنگ نگاهش کردم،از بعد طلاق دیگه ندیده بودمش.نگاهش و از من گرفت و سرد رو به آرمین گفت
_چته عربده میکشی؟
آرمین بدون جواب دادن منو کنار زد و خواست بره که استاد آریا مانع شد و غرید
_هنوز کمه برات….هنوز تقاص ظلم هایی که به هانا کردیو ندادی.هنوز باید بکشی آرمین تهرانی.

* * * * *
کلید انداختم و هنوز درو باز نکرده بودم بازوم کشیده شد.
برگشتم و با دیدن امیر کیان فقط نگاهش کردم.با اخم ریزی روی صورتش دستور داد
_سوار شو!
بدون مخالفت سر تکون دادم و گفتم
_باشه دستمو ول کن اینجا منو می‌شناسن. به گوش بابام برسه تو اطرافم بودی سکته ی دومشم به خاطر تو میزنه.
پوزخند زد. دستش از روی بازوم سر خورد و دستمو توی دستش گرفت و بی توجه به قیافه ی حیرت زدم منو دنبال خودش کشوند.
لبم و گاز گرفتم و ترسیده به اطراف نگاه کردم.
شانس آوردم که کسی توی کوچه نبود اما باید شانس هم بیارم که کسی از پنجره ندیده باشه.
در ماشین لامبورگینی قرمزشو باز کرد و نگاهم کرد.
سوار شدم….خودشم سوار شد و ماشین و روشن کرد. طاقت نیاوردم و گفتم
_با من چی کار داری؟
از گوشه ی چشم نگام کرد و گفت
_می‌ترسی؟بالاخره می‌دونی چه کارایی می‌تونم با یه دختر بکنم. دیگه اون شوهر عاشق پیشه‌تم نیست که بخواد بیاد دنبالت.
اخمام در هم رفت و گفتم
_اومدی دنبالم که زخم زبون بزنی بهم؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_نه… سوپرایز دارم واست.
چشمام برق زد و گفتم
_می‌خوای منو ببری پیش لاله؟
با لحن معناداری گفت
_اونم به وقتش عزیزم…میخوایم بریم یه جایی که دلخوری‌های بینمون و رفع کنیم. میدونی من خیلی ازت ناراحت بودم به خاطر اون شب…
وسط حرفش پریدم
_اسم اون شبو نیار…
_چرا؟من مثل تو خاطره‌های خوشم و به صبح نکشیده فراموش نمی‌کنم. دیگه قبول کن لیلی… ما اون شب یکی شدیم…

دستم مشت شد گفت
_حالا دیگه یه زن مطلقه ای بدون هیچ مرز و محدودیتی!
با صدای آرومی گفتم
_از من چی می‌خوای؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت
_خودتو…
_یعنی چی؟
با لبخند موذیانه ای گفت
_دیگه فکر کنم منو خوب شناختی نفس…کاریو که بخوام میکنم…پس ازت میخوام سخت نگیری…
منتظر نگاهش کردم. ماشین و نگه داشت و نگام کرد و بی پروا و بی مقدمه گفت
_صیغه‌م شو.
تمام تنم لرزید. فهمید و گفت
_بعد از اون شب فهمیدم حدسم درست بود.تو تنها دختری هستی که میتونی منو از این عذاب نجات بدی…
به سختی جلوی خودم و گرفتم.
به سمتم برگشت.دستم و گرفت و گفت
_تو نمیفهمی چه سخته که از اون غریزه ی لعنتی رو به انفجار باشی و نتونی… نشه…اون شبم نشد اما لذتی که تو بهم دادی خارق‌العاده‌ بود.
تنم می‌لرزید.دست چپش و بالا آورد و روی گونه‌م گذاشت و گفت
_تنها راه نجات لاله همینه وگرنه هر اتفاقی افتاد تقصیر من نیست تقصیر توعه… لازمم نیست زیاد قضیه رو بزرگش کنی… صیغه م میشی تو خونه ی من میمونی منم تا وقتی اوکی بشی بهت زمان میدم بعدشم…
نذاشتم حرفش و تموم کنه و گفتم
_بسه دیگه!

ابرو بالا داد و گفت
_فکر میکردم به خاطر لاله هر کاری میکنی.
لعنتی خوب بلد بود چه طوری حرف بزنه.
با خشم گفتم
_من بازیچه ی دست تو نمیشم.
خواستم پیاده بشم که مچ دستمو گرفت و گفت
_گفتم تا وقتی نخوای کاریت ندارم.فقط میخوام مطمئن بشم مال منی!
دستمو از دستش کشیدم و گفتم
_من هیچ وقت نمیتونم با یه خلافکار عوضی کنار بیام.
دستگیره رو باز کردم که لحظه ی آخر با صداش متوقف شدم
_نمیخوای لاله رو ببینی؟
قفل کردم…صدای بم و اطمینان بخشش رو کنار گوشم شنیدم
_درو ببند میخوام ببرمت پیش خواهرت.
درو بستم و بی تاب نگاهش کردم…
به سمتم خم شد و از توی داشبورد دستمال سیاهی رو بیرون کشید و گفت
_چشماتو می‌بندم خوب؟
سر تکون دادم. خودشو روی صندلی کشید و کامل بهم نزدیک شد.
نفسی کشید و گفت
_کاش یه جای دیگه،یه شکل دیگه آشنا می‌شدیم…اون وقت راحت تر میتونستم تو رو تمام و کمال مال خودم کنم.
پوزخندی زدم.گوشه ی شالمو گرفت و به بینی‌ش نزدیک کرد. نفس عمیقی کشید و گفت
_عطرتو دوست دارم.
دلم میخواست بگم من از عطر میلیونی که روی تنت زدی متنفرم اما سکوت کردم.
پارچه ی سیاه رو بالا آورد و روی چشمام بست…
عقب نرفت. با وجود چشمای بستم خیلی نزدیک به خودم احساسش میکردم.اون قدری که صدای نفساش رو هم می‌شنیدم. حتی صدای کوبش قلبشو. حس میکردم اگه یه میلیمتر برم جلو منم با هرم تنش میسوزم.
نمیدونم چه قدر گذشت که عقب کشید. نفسشو فوت کرد و ماشین و راه انداخت.
سرم و به صندلی تکیه دادم و به حرفای آخرش فکر کردم.

* * * *
یک دستش و دور شکمم حلقه کرد و اون یکی دستشو جلوی دهنم گرفت و کنار گوشم پچ زد
_فقط از همین جا میتونی تماشاش کنی.
اشک از چشمام سرازیر شد و دلتنگ به لاله نگاه کردم. چه قدر لاغر شده بود، اصلا اون لاله ی شاد و سرزنده ی قدیم نبود…با غم روی تخت نشسته بود و زل زده بود به سفیدی دیوار.
دلزده از تنی که از پشت چسبیده بود بهم تقلا کردم که محکم تر گرفتتم و باز کنار گوشم گفت
_هر کاری اینجا بکنی فایده نداره.پس دوتامونو خسته نکن.
منو دنبال خودش کشوند. از اتاق لاله که دور شدیم ولم کرد. با نفس نفس گفتم
_چه بلایی سرش آوردی؟
دستاشو توی جیبش کرد و گفت
_دیر رسیدی و مقصر تمام بلاهایی هستی که تا حالا سرش اومده.از اینجا به بعدش میتونی از بلاهایی که قراره سرش بیاد نجاتش بدی.
با مشت به سینه ش کوبیدم و گفتم
_عوضی… تو پست ترین آدمی هستی که توی عمرم دیدم.
مچ دستام و گرفتو با لبخند گفت
_خب؟جوابت اینه؟
درمونده عقب کشیدم….برگشتم و نگاهم پر از نفرت شد.
به این راحتی ها هم نیست.امیر کیان فرهمند…من اون دختر ضعیفی که تو فکر میکنی نیستم… نیستم…
نفسمو فوت کردم و نالیدم
_قبوله…
با بدجنسی گفت
_چی قبوله؟با صدای ضعیفی گفتم
_پیشنهادت قبوله..
متفکر گفت
_کدوم پیشنهاد؟
لبمو محکم گاز گرفتم و گفتم
_زنت میشم. موقت

* * * *
در اتاقیو باز کرد و گفت
_برو تو…
جلو رفتم و وارد اتاق شدم.پشت سرم اومد و درو بست.
گفت
_این جا اتاقته…
نگاهش کردم و گفتم
_تو چند تا خونه داری؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_اون قدری دارم که تو رو تبدیل به ملکه‌ی ایران کنم.
پوزخندی زدم و گفتم
_نه که درد من خیلیم پوله!
روبه روم ایستاد و گفت
_هیچ آدمی نیست که در مقابل ثروت دووم بیاره بشین رو تخت.
ترسیده گفتم
_چرا؟
به قیافم خندید و گفت
_می‌خوام اون خطبه ی مسخره رو که تو رو محرم من میکنه بخونم.
متعجب گفتم
_تو مگه نباید…
وسط حرفم پرید
_خودمونم میتونیم انجامش بدیم عزیزم.بشین روی تخت قبلا پیدا کردم روششو
دستامو مشت کردم تا لرزیدنشو نبینه. روی تخت نشستم. موبایل بزرگ و گرون قیمتش و در آورد. کنارم نشست و بعد از خوندن یه سری آیه ی آشنا که قبلا برای محرمیتم با آرش خونده شده بود این بار محرم امیر شدم…. بزرگترین خلافکار ایران…
اشکم روی گونه م سر خورد و سرمو پایین انداختم.
خودشو روی تخت به سمتم کشید.دستشو زیر چونه‌م گذاشت و سرمو به سمت خودش برگردوند و گفت
_دیگه نمیخوام اشک بریزی.ملکه ‌ی خونه‌ی من فقط باید بخنده.
نگاهش کردم.میگن خلافکارا شاخ و دم ندارن که قابل شناسایی باشن راست میگن…
وقتی به صورت مردونه ش نگاه کنی هیچی نیست،انگار واقعا تمام حرفاش راسته…انگار که…
دستشو روی گونه م گذاشت و گفت
_خوشحالم که مال من شدی.نلرز… گوش بده به حرفام.نمی دونم چرا انقدر سر تو کوتاه میام ولی دلم نمیخواد تا وقتی یه گوشه از ذهنت مال آرشه کاری باهات داشته باشم. نمیخوام مجبورت کنم…اما میخوام تو هم تلاش کنی واسه رابطه مون…امشبه رو تنهات میذارم از فرداشب نمیخوام جدا ازم بخوابی اوکی؟
لب هام و روی هم فشار دادم و گفتم
_باشه.
موهام و از صورتم کنار زد. سر خم کرد و بوسه ای روی گونه م زد. بلند شد و زیر سنگینی نگاه اشکیم از اتاق بیرون رفت.

لینک رمان های نوشته شده توسط نویسنده رمان استادخلافکار ویا ترنم

1-رمان استاد مغرور من یا فصل اول رمان عروس استاد به صورت کامل جهت خواندن رمان فوق وارد شوید

2رمان استاد خلافکار به صورت آنلاین با پارت بندی منظم در روز های تعیین شده جهت خواندن رمان فوق وارد شوید

3-رمان تدریس عاشقانه به صورت آنلاین با پارت بندی منظم در روزهای تعسسن شده جهت خواندن رمان فوق وارد شوید

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

  1. لطفا زود تر استاد خلافکار و تموم کنید داستان هانا و آرمینو بنویسید
    من خیلی داستان آرمین و هانا رو دوست دارم لطفا از آرمین و هانا زیاد بنویسید
    ممنون ❤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن