آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 45

2.8 (55%) 4 vote[s]

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_نمیدونم اما نمیتونم بعد از شنیدن اون حرف ها همچنان تو همین خونه زندگی کنم تو خونه ای که هر لحظه بعدش معلوم نیست قراره چ اتفاقی بیفته درک میکنی من رو ستایش !؟
_آره درکت میکنم اما خانواده هامون بهمون نیاز دارند نمیشه یهویی همه رو ترک کنیم
سیاوش سرش رو روی بالشت گذاشت و گفت:
_الان نمیتونم اصلا درست فکر کنم واقعا هم اعصاب و هم روان من بهم ریخته اس درکم میکنی !؟
_آره
چشمهاش رو بست و گفت:
_میخوام بخوابم ذهنم آروم بشه
_بخواب
سیاوش چشمهاش رو بست بعد از گذشت یکساعت خوابش برد بلند شدم و از اتاق خارج شدم به سمت خدمتکار رفتم و پرسیدم سامان کجاست که گفت داخل اتاقش به سمت اتاقش رفتم تقه ای زدم که صدای عصبیش بلند شد:
_نمیخوام فعلا هیچکس رو ببینم
بدون توجه بهش در اتاقش رو باز کردم و داخل شدم کنار پنجره ایستاده بود و داشت تند تند سیگار میکشید با باز شدن در اتاقش توسط من عصبی به سمتم برگشت که چیزی بگه اما با دیدن من ساکت شد و کلافه دستی تو موهاش کشید
_سیگاری شدی!
سیگارش رو خاموش کرد و گفت:
_برای چی اومدی !؟
_نباید میومدم
_نباید میومدی
_چرا !؟
عصبی پوزخندی زد و گفت:
_دیدی خواهرم و خاله ام میخواستند باهام چیکار کنند دیدی میخواست …
وسط حرفش پریدم:
_من هیچوقت داداش نداشتم از وقتی چشم باز کردم تو شدی داداش دوستم همراهم چجوری میشه حتی برای یه لحظه به ذهن کسی فکر بدی خطور کنه حتی اگه اونا همچین نقشه ی کثیفی رو عملی میکردند سیاوش باور نمیکرد میومد از خودت میپرسید میدونی چرا !؟
سئوالی بهم خیره شد که ادامه دادم:
_چون انقدر بهت اعتماد داره میدونه هیچوقت همچین اتفاقی نمیفته!
_اماخواهرم انقدر از من متنفر شده بود که همچین نقشه ای کشیده برای من برای منی که همیشه پشتش بودم و دوستش داشتم
_نمیدونم چرا اینکارو با تو کرده اما ازش بپرس حرف های اون رو هم بشنو اون خواهرته سامان!
_میدونی چی داره من رو عذاب میده !؟
با چشمهایی ک نم اشک داخلش پیدا بود بهم خیره شد و گفت:
_اینکه خواهرم همچین نقشه ای برای من کشیده برای من داره قلبم آتیش میگیره
_سامان
بهم خیره شد و گفت:
_جان
_سیاوش تو هر شرایطی بهت اعتماد کامل داره و مطمئن باش هیچوقت به چرندیات بقیه توجه نمیکنه تو هم آروم باش نمیخواد خودخوری کنی حرف های بقیه اصلا ارزش نداره
_خواهر خودم برام نقشه کشیده!
واقعا نمیتونستم چجوری آرومش کنم شهلا چرا باید همچین نقشه ی کثیفی بکشه آخه!
_باهاش صحبت کن
_چی ازش بپرسم ندیدی خودش هیچ چیزی نگفت فقط داشت میگفت دروغ حتی نمیخواست واسم توضیح بده
_سامان نمیدونم قصدش چیه اما حتما یه چیزی هست یه دلیلی داره بشین باهاش صحبت کن
_اون امروز برای من تموم شد!
_اون خواهرت
_کدوم خواهر حاضر میشه داداشش رو فدا کنه و بخواد براش همچین نقشه ی کثیفی بکشه هان!؟

من نمیتونستم از خواهرش دفاع کنم واقعا کار خیلی بدی در حق برادرش میخواست انجام بده اصلا باورم نمیشد برای انتقام گرفتن از من حاضر بشه داداشش رو فدا کنه صدای در اتاق اومد که صدای سامان بلند شد:
_بیا تو
در اتاق باز شد و مادر سامان اومد داخل از صورتش پیدا بود که اصلا حال درست و حسابی نداره با نگرانی بهش خیره شدم که صداش بلند شد:
_پسرم معذرت میخوام
سامان به سمتش برگشت و گفت:
_شما چرا معذرت خواهی میکنید آخه مگه شما کار اشتباهی انجام دادید ؟!
_نمیدونم چرا خواهرت داره همچین کارایی انجام میده جدیدا خیلی عوض شده حس میکنم میخواد از همه انتقام بگیره از همه متنفر شده این کارش رو اصلا درک نمیکنم
صدای سامان بلند شد:
_نمیدونم چی باید بگم
نمیخواستم بیشتر بمونم و به حرف های مادر و پسر گوش کنم با صدای آرومی گفتم:
_بااجازه
قبل از اینکه حرکتی کنم صدای مادرش بلند شد:
_ستایش
ایستادم به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_جان !؟
_شهلا رو ببخش
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_شهلا قبلا دوست من بود اگه کاری میکرد حتما ناراحت میشدم و نمیتونستم فراموش کنم اما الان اون حتی دوست من هم نبست پس اصلا ارزش ناراحت شدن نداره
مادرش با ناراحتی بهم خیره شد و گفت:
_شرمنده ات هستم دخترم!
_دشمنتون شرمنده شما هیچ کاری انجام ندادید پس نباید شرمنده باشید
صدای سامان بلند شد
_حق با ستایش مامان کسی باید شرمنده باشه شما نیستید اون شهلا!

مامان سری با تاسف تکون داد و گفت:
_انگار دیوونه شده
با شنیدن صدای فریاد سیاوش وحشت زده نگاهی به سامان و مامان انداختم سریع از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق مشترکم با سیاوش رفتم ، سیاوش داشت با شهلا دعوا میکرد
_گمشو بیرون
صدای گریه ی شهلا بلند شد
_من میخوام برات توضیح بدم داداش لطفا اینجوری باهام رفتار نکن قلبم داره آتیش میگیره
سیاوش عصبی بهش خیره شد و گفت:
_قلبت داره آتیش میگیره اما نمیدونی با من چیکار کردی حس میکنم هر لحظه ممکنه بمیرم دارم از درون آتیش میگیرم حتی نمیتونم بخوابم همش کابوس میبینم
_داداش من رو ببخش من جبران میکنم!
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
_چی رو میخوای دقیقا جبران کنی کاری که نباید رو انجام دادی حالا میخوای جبران کنی !؟
با شنیدن این حرفش با گریه گفت:
_خام شدم!
_خام شدی یا نقشه ی کثیفیت رو شد داری اینجوری میگی دوست ندارم ببینمت پس گمشو از جلوی چشمم‌‌‌.
به سیاوش خیره شدم واقعا عصبی بود به سختی جلوی خودش رو گرفته بود صدای مامان بلند شد:
_شهلا برو بیرون!
شهلا با گریه از اتاق رفت بیرون سیاوش فریاد بلندی کشید که صدای سامان بلند شد
_سیاوش
سیاوش بهش خیره شد و گفت:
_اگه بهت شک میکردم چی اگه ناخواسته قضاوت میکردم چی این فکرا داره من رو دیوونه میکنه!
صدای خونسرد سامان بلند شد
_آروم باش سیاوش
سیاوش به سمتش رفت محکم بغلش کرد و گفت:
_این چرا ها داره من رو دیوونه میکنه
_آروم باش نمیخواد به این چیزا فکر کنی
_مگه میشه فکر نکنم

سیاوش با دیدن خواهرش شهلا سر میز شام خواست بلند بشه که دستش رو محکم فشار دادم و آروم زمزمه کردم:
_بیتفاوت باش انگار اصلا وجود نداره
عمیق به چشمهام خیره شد نفس عمیقی کشید و بدون توجه به حضور خواهرش شروع کرد به خوردن غذا که صدای سامان بلند شد:
_سیاوش
سیاوش دست از خوردن غذا کشید بهش خیره شد و گفت:
_جان
سامان تک سرفه ای کرد و گفت:
_من میخوام برم خونه ی مجردیم زندگی از این به بعد.
سیاوش بهش خیره شد و گفت:
_من و ستایش هم قراره بریم یه ویلا بزرگ خریدم میخوام تو هم بیای با ما زندگی کنی
سامان بهش خیره شد و گفت:
_نه من میخوام …
سیاوش وسط حرفش پرید و گفت:
_اما و اگر نداره من میخوام تو با ما زندگی کنی پس انقدر بهونه نمیخواد بیاری
با شنیدن این حرف سیاوش ساکت شد که صدای پدر سیاوش بلند شد:
_چیزی لازم داشتی بهم بگو پسرم
_چشم بابا
بلاخره صدای شهلا بلند شد:
_میخوای بری !؟
مخاطبش سیاوش بود سیاوش سرد بهش خیره شد و گفت:
_مشکلی داری با رفتن من !؟
اشک تو چشمهام جمع شد
_نمیتونید من رو تنها بزارید
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
_از رفتن من و سامان ناراحتی ؟! تو که داشتی جفتمون رو به کام مرگ میفرستادی حالا چیه ناراحت شدی از رفتن من و سامان نکنه نقشه ی جدیدی داری میترسی ناکام بمونه !؟
با شنیدن این حرف سیاوش نفس عمیقی کشید و گفت:
_داری تهمت میزنی
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
_بهتره خفه خون بگیری شهلا داری اعصابم رو خورد میکنی من نمیخوام باهات همکلام بشم حتی پس سعی نکن با اعصاب و روان من بازی کنی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرف سیاوش شهلا عصبی بلند شد
_تو بخاطر این دختره داری تموم خانواده ات رو پشت سرت میزاری و اصلا حالیت نیست داری چیکار میکنی!

سیاوش هم با عصبانیت بلند شد و داد زد
_خفه شو دختره ی احمق با نادونی داشتی زندگی من و سامان رو خراب میکردی حالا طلبکار هم هستی شانس آوردی پای مامان بابا وسط وگرنه جوری آتیشت میزدم هیچوقت نتونی فراموش کنی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرف سیاوش ساکت شد هیچ حرفی انگار برای گفتن نداشت سیاوش با تاسف سری تکون داد و گذاشت رفت با رفتنش شهلا به من خیره شد و گفت:
_همش تقصیر تو!
صدای پدرش بلند شد:
_کافیه
شهلا با گریه و عصبانیت فریاد زد:
_چرا باید ساکت باشم نمیبینی بخاطر اون …
صدای فریاد سامان بلند شد:
_خفه شو!
شهلا ساکت شد با چشمهای گشاد شده از تعجب بهش خیره شد که سامان عصبی بهش خیره شد و گفت:
_دیگه پات رو بیشتر گلیمت دراز کردی داری اراجیف میبافی.
_من ..
_تو میخواستی من رو نابود کنی سیاوش رو نابود کنی فقط بخاطر خودخواهی خودت حالا هم ستایش رو بیخیال شو برو خودت رو درست کن.
من هم بلند شدم و همراه سامان از اونجا رفتم سیاوش تو حیاط بود من و سامان پیشش رفتیم اسمش رو صدا زدم:
_سیاوش!
به سمتم برگشت چشمهاش شده بود کاسه خون
_حالت خوبه ؟!
_بنظرت میتونم خوب باشم ؟!
_بهتر نیست فراموشش کنی اون خواهرت یه اشتباهی انجام داده
_اشتباه ؟!
_سیاوش
عصبی دستی لای موهاش کشید و گفت:
_فقط یه اشتباه نبود اون داشت با زندگیمون بازی میکرد من نمیتونم ببخشمش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن