آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت 52

3 (60%) 3 vote[s]

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

میکوبه پشتم
– هولی سریع برما ، فعلا قصد رفتن ندارم نگران نباش
چشم غره ای بهش میرم
– بلاخره که میری ، بعدم اون من نبودم هی التماس میکردم نری؟؟
الکی خودشو مشغول فکر کردن میکنه و اخرم میگه نه
میکوبم به زانوش که اخی میگه و زانوهاشو با دست میگیره
برمیگردم و میخوام برم که مچمو میگیره
– وایستا ببینم
لب میگزم نکنه ارایشم و دیده؟؟
برمیگردم و سعی میکنم نگاهش نکنم
– کجا به سلامتی؟؟
دست میکشم به مغنعه و مرتبش میکنم
– یعنی چی کجا به سلامتی؟؟کلاس دارم دیگه بنده ی خدا
– اون وقت تو کلاستون تولده یا عروسی؟؟
اییی خدا چه توقعی داشتم؟؟
عباس با اون تیزیش نفهمه؟؟
– چیشده مگه حالا؟؟
زیر چشمی نگاهش میکنم که ابرو بالا میندازه و خیره خیره نگاهم میکنه
اصولا وقتی این کارو میکنه یعنی میتونه یه شری راه بندازه
اما منم نگاهای خودم و دارم دیگه..
نگاه چپی بهش میندازم سعی میکنم لحنم سرد باشه
– وااالا ، چیه مگه؟؟یه ذره آرایشم نکنم؟؟؟
– میگم چرا هی داشتی میپاییدی حافظو ، نگو خوشکل موشگل کردی
– دلم خواست میزنم این دفعه لت و پارت میکنما
اصا چرا اومدی اتاقم؟؟
لبخند میزنه
– میخوام قبل رفتن با پسرا برم سر اون پروژشون..
میخندم
– یعنی الا خدافظی؟؟
– اوهوم

لب ورمیچینم و هوفی میکشم
– زود میام عزیزم دوباره
– باشه ولی نیاد روزی که هی زنگ بزنم گله کنم ازتا
با اولین گله خودتو مرده بدون
دست میزاره رو چشماش و مهربون میخنده
– چشم
خم میشه بغلم میکنه
گونش و میبوسم و بعد از برداشتن کولم همراهش میرم پایین
– دیگه نیا بیرون ما داریم میریم ، مواظب خودت باشیا
– چشم
افرینی میگه از سمیرا که با نیش باز واستاده تا پشت سرش اب بریزه هم خداحافظی میکنه و میره تو حیاط پیش عمو و باباعلی و بقیه
– زیاد نزدیک نشو قیافتو ببیننا
– دیدت؟چیزی نگفت
صدامو پایین میارم و سعی میکنم طوری حرف بزنم که کسی مثلا نشنوه
– چرا دید و گفت ولی سریع جمش کردم
حالا کاریم نکرده بودما نمیدونم چرا گیر نداد فقط
چشماش و ریز میکنه
– دردسر نشه؟؟
منم خیره میشم به خوش و بش کردنش با بقیه
– نه فکر نکنم به نظر عادی میاد
– خوبه پس بزا رفتن بیروت دودر کنیم..
همون موقع همشون سوار ماشین میشن و در باز میشه
زن عمو میاد سمت خونه ک جفتمون یه گوشه قایم میشیم..
در باز میشه و میاد تو
ببینه گیر میده اینو مطمئنم
میره سمت اشپزخونه و تو فکره
تا وارد میشه سریع با داد خداحافطی میکنیم و میزنیم بیرون..
صادق منتطره و سر به زیر ایستاده

سمیرا جلوی من قربون صدقش میره که از خجالت سرخ میشه و با چشم و ابرو به من اشاره میکنه
سمیرا پرو پرو میخنده
– عشقم بشین این از خودمونه چیزی نی که
منم با صدا میخندم و سوار میشم
گوشیم و روی سایلنت میزارم تا کسی مزاحممون نشه.
تموم راه تو سکوت حرکت میکنه
حس میکنم یه جورایی فهمیده که هرازگاهیی برمیگرده به سمیرا و بعد به من از اینه نگاه میکنه..
گوشیم و تو دستم میگیرم که همون موقع پیام میاد
سمیرا
با ابروهای بالا رفته نگاهش میکنم ک چشم و ابرو میاد ضایع بازی در نیارم
– فکر کنم صادق شک کرده آیناز چیکار کنیم؟؟؟
تند تایپ میکنم
– تو ریلکس باش گاف ندی من خودم درستش میکنم.
– باشه حله اگه نزاره من بیام تو چی؟؟
– بهش میگم تا کلاس ما مونده تو برو بچرخ بیا بد ما رفتیم کلاس تو باهاش میری
– باشه
گوشیو خاموش میکنم و یه بار دیگه چشم غره ای واسش میرم که ضایع بازی درنیاره
گوشیو پرت میکنم ته کولم و تا پارک میکنه در ماشین و باز میکنم
– اقا صادق شما برید به خریدا و کاراتون برسید ما تا شروع کلاسمون خیلی مونده پس سمیرارو هم میبریم
تعجب میکنه
– سمیرا برای چی؟؟کجا میرید مگه؟
منم الا گفتم بهت
تک خنده ای میکنم
– نمیخوام بخورمش که اخه تا شما کاراتونو انجام بدین برگشتیم
میریم تو خود محوطه
اخماش درهم میره
– خانوم شمارو به من سپردن من نمیتونم جایی برم تا شمارو صحیح و سالم نرسونم خونه

نگاهی به سمیرا که نگران نگاهم میکنه میندازم
– اقا صادق برده نیستم که بفهمم حافظ گفته این حرفو ناراحت میشم
من خودم بهتون میگم برید به کارتون برسید
دو دیقه ام بزارید ما دخترا تنها باشیم خو
عواقبشم پای من
– اخه
نگاهیی به دستاش که دور فرمون محکم قفل کرده و فشار میده میندازم
– اخه نداره ، سمیرا بیا پایین بدو
سمیرا سریع پیاده میشه و با نیش باز واسه صادقی که چشاش درشت شده دست تکون میده
لبمو روی هم فشار میدم و از بازوش میکشم و میبرمش
– اوف چه گیر شده بود
– مطمئنی میره؟؟
– اونجوری که گفتم ناراحت میشم فکر کنم بره ، نره دهن حافظ صافه
تند تند راه میریم و میخندیم
– میگم واقعا یه چیزی نشه آبجی؟؟اون موقع اقا حافظ بد از دست صادق عصبانی میشه ها
بیخیال دستمو تو هوا تکون میدم
– برو بابا غلط کرده حافظ
شاید تو خطر باشم ولی اسیرش که نیستم
یه بار قهر کنیم درست میشه
میخنده
یهو یه دستی محکم جفتمونم هول میده که هردو جیغی میزنیم و میپریم یه گوشه
برمیگردم و با ریدن لیلای خندان جیغی میکشم
– وحشی ترسیدیمممم
به سمیرا که نمیدونه بخنده یا ترسشو بروز بده نگاه میکنم و میکوبم تو سرش
– وحشی شدی واقعا ، چه کرده با تو بهزاد
پشت چشمی نازک میکنه
– کارای خوووووب
میخندم و دستاشونو میگیرم ، سه تایی میریم شیطونی
– حامله نشی صلوات

جفتشونم میخندن و پشتم راه میفتن
سرکی میکشم و بعد از این که مطمئن میشم صادق رفته بهشون اشاره میکنم بیان
– ماشین گرفتی لیلا؟؟
با انگشت به اون طرف خیابون اشاره میکنه و اره ای میگه
به تاکسی زرد رنگ نگاه میکنم
– خوبه عادی باشید فقط یه ساعت و خورده ای وقت داریم
راه میفتیم سمت ماشین و سریع سوار میشیم
– اقا لطفا برید خیابون….
– تو اینجاهارو از کجا میشناسی؟؟؟؟
برمیگردم سمتش و نیشم و باز میکنم
– باو نمیدونی که کلی گشتم تا یه جای خوب پیدا کردم
لعنتی ترینه لیلا پشت کافهه جنگله اصا همش سبزززززز
– توام که کشتی مارو با این جنگلت
سمیرا ام میخنده
– با این قاتلیم که دنبالشه حقشه یه بار بندازیمش تو جنگل گیر بیفته دیه از هرچی درخته بدش بیاد
به هردوشون چپ چپ نگاه میکنم و نیشگون میگیرم
– به منظره نگاه کنید چقدر حرف میزنید
ولی من یه نقشه ای دارم براش ، فقط کافیه یکم روحیم خوب بشه
– میخوای چیکار کنی؟؟
زل میزنم به ماشینایی که به سرعت دارن از کنارمون رد میشن و میرم تو فکر
– کار درستیه؟؟؟
لیلا میکوبه به بازوم که زل میزنم به چشمای نگرانش
– دیوونه نشی آیناز ، طرف خطرناکه ها
بگو میخوای چیکار کنی
دستمو مالش میدم
– وحشی درد گرفت ، یه کار مناسب و خوب ، به کمکتونم احتیاج دارم
– خطری باشه من نیستم
اداشو در میارم که لیلا میخنده

میشینیم و به اطراف نگاهی میندازیم
– وای چقدر خوشگلههه هواشم خیلی خوبه
– خنگ هوای کجاش خوبه
– بابا احساس میکنم واقعا وسط جنگلم
قیافه میگیرم
– گفتم که جای بد نمیبرمتون
دقیقا رو به روی اون چندتا پسر نشستم و نگاهشونو حس میکنم اخمام درهم میشه
– یعنی اون سه تا ما سه تارو اینجا ببینن میکشنمون
– قلیونم بگم بیارن؟؟
میخندم به لیلا که اصلا به هیچ جاش نیست سمیرا اما نگران بنظر میرسه..
لبخند میزنم بهش
– هرچی گفتن پای منه دیوونه تازه اونم اگه بفهمن که نمیفهمن
– خداکنه ، اصا نگران خودمم نیستما
بیشتر از تو میترسم
اگه اون یارو اینجا پیداش بشه؟
دستشو فشار میدم
– چیزی نمیشه
– من بستنی میخوام
میخندم
– سلیقتو بخورم ، منم بستنی میخوام
سمیرا تو چی؟؟
– یه چیز گرم میخوام من
جفتی فقط نگاهش میکنیم
– ابمیوه بگیرین خو برام
– منو رو ببین اخه بچه ابمیوه چیه..
زیرچشمی نگاهیی به منو میندازه
– قهوه و کیک
میخندم باز
– باشه عشقم تازه اونم داغه

به گارسونی که میاد سفارش بگیره چغولی پسرایی که نشستن رو میکنم که میره و بهشون میگه یکم آروم تر باشن..
اونام اروم میشن و هیز
هوفی میکشم و به غلط کردن میفتم
– بنظرتون اگه پسرا تو این موقعیت ببیننمون چی میشه
– هیچی نمیشه یکم فقط شاید سرمونو ببرن
لیلا پقی میزنه زیر خنده و سمیرا ام لبخند میزنه
– صادق خیلی دوستم داره شاید دعوام کنه ولی اینکارو نمیکنه..
-‌جونننن بابا عاشقا..
نیشش و باز میکنه
اول سفارش اونو میارن و بعد از کلی تعارف من یکم از کیک برمیدارم
لیلا سر حرف و باز میکنه و شروع میکنیم به غیبت کردن
صدای خنده هامون که بالاتر میره حس میکنم پسرا کاملا دارن نگاهمون میکنن
سعی میکنیم اروم باشیم
یکم استرس میگیرم و به ساعت نگاه میکنم
– اووو چه زود یه ساعت شد
بخورید بریم بچه ها
یکی از پسرا بلند میشه که همزمان منم باهاش بلند میشم..
لب میگزم
خیلی دلشوره گرفتم
مغنعم که میدونم کم کم داره میفته از سرم و کمی جلو میکشم و میرم سمت پیشخون
پشتم حرکت میکنه
– مهمون ما باشید
اخم میکنم
– خیلی ممنون لازم نکرده
اوهی میگه و میخنده
نگاه هیزشو حس میکنم
– بنظرم خیلی اشنا میای شما
ابروهام بالا میپره
از اون موقع اصلا تو صورتشون نگاه نکردم
نفسی میکشم و برمیگردم سمتش
چشماش
روز اولی که فرار کردم
عمارت نرگس خانوم
دستام شروع میکنه به لرزیدن
هنوز نگاهش کثیفه
ولی خودشه
بیشتر نزدیک میشه
دستش میاد سمت صورتم
– تو آسمونا دنبالت میگشتم فرشته کوچولو
همون موقع صدای زنگوله در بلند میشه
بهت زده میچرخم اون سمت و با دیدن حافظی که بدتر از من مبهوت ایستاده و به دستای کثیف این یارو نگاه میکنه چشمام درشت میشه

دقیقا حس ادمی رو دارم که تو مرز سکته و مرگه
خودمو عقب میکشم و خیره میشم تو چشمای ناباورش
این که چطور پیدامون کرده رو نمیدونم ولی اصلا دلم نمیخواد حالا جلو بیاد
نفسام داره تند میشن
پسره دستو میندازه و میخنده
– قبلا بیشتر راه میومدی باهام پیشی کوچولو
این بار دستش سمت مچ دستم میاد که نگاهم برمیگرده و گیج زل میزنم بهش
– کجایی؟؟ نیستی؟
میخنده
قبل این که بدونم چه خبر شده دستایی رو میبینم که از کنارم میگذرن و محکم گره میخورن دور گردنش
چشمام درشت شده
– بی ناموس دست میزنی به زن من ، روزگارت سیاهه
اینارو جوری میگفت که من بی حرکت مونده بودم و از ترس نمیتونستم تکون بخورم
چشمای محسن پر از ترش شده بود و منم بودم میترسیدم
حافظ وحشتناک شده بود
رگای گردن و شقیقش به طور واضحی برامده شده بودن و صورتش سرخ بود..
اونقدر بد میلرزیدم که حتی نمیتونستم برم جلو..
دخترا با دیدن وضعیت اومدن جلو و من و جمع و جور کردن
حافظ داشت محسن و میزد و من فقط صدای اخ و نالشو میشنیدم
در باز شد و نگاه هممون برگشت اون سمت
بهزاد و عباس
چشماپ و محکم روی هم بستم و اشکم پایین چکید
نگاه عباس اونقدر ترسیده بود که حتی نتونستم صداش کنم..
فقط دوید سمت حافظ و اونو ازش جدا کرد..
سمیرا از بازوم گرفته بود و فشار دستشو حس میکردم
-حالت خوبه آیناز؟؟
فقط تونستم پوزخند بزنم ، شانس تقسیم میکردی من کجا بودم خدا؟؟

بهزاد بعد از جدا کردن اون دوتا اومد سمت ما..
نگاهش پر از گله بود
– این بود کلاس اضافه ای که من ازش بی خبر بودم؟؟؟
لیلا بغض کرد..
سعی کردم صاف وایستم
– تقصیر من شد بهزاد ، فقط میخواستیم سه تایی یکم خوش بگذرونیم …
نمیدونستیم اینجوری میشه
– حداقل وقتی میخواین کاری کنین بگین به ادم ، میدونین چه حالی شدم وقتی حافظ زنگ زد و گفت هیچ‌کدومتون جواب نمیدین؟؟؟؟
عباس چیزایی بهش گفته بود و اون داشت دیوونه میشد ، هیچ میفهمید؟؟
پوزخند زد
– به خدا اگه یکم درک داشته باشین..
لیلا دستاش مشت شده بود
از کنار دست بهزاد دیدم عباس محسن و جمع کرد و هولش داد بغل دیوار
صاحب کافه داشت با حافظ حرف میزد و نگاه حافظ به زمین بود..
فین فینی کردم
نمیخواستم باهاش برخورد داشته باشم
یکم ازش میترسیدم و یکمم میخواستم از دعوا جلوگیری کنم..
– صادق کجاست بهزاد؟؟؟
با دست به بیرون اشاره کرد
دست سمیرارو کشیدم
– بیا برو پیشش ارومش کن ، بگو همش و من گفتم
چیزیم بهت گفت میای بهم میگی
ماست باشی من میدونم و تو سمیرا
بهزاد دوباره پوزخندی زد که من چپ‌ چپ نگاهش کردم
– چیه اونجوری نگاه میکنی خب؟؟میفهمی مردم و زنده شدم از نگرانی؟؟همین دیشب نبود اون یارو اونقدر بهتون نزدیک شد؟؟؟
میخواستین این دفعه سه تایی بیفتین گیرش؟؟
میفهمیدم چی میگه ولی واقعا خسته بودیم از این همه محدودیت..
حرفامون شبیه هم بود..
بهزاد از اون موقع که اتفاقایی واسه من افتاد لیلارو به بهانه نگرانی بدجوری محدود کرده بود

نفسی از حرص کشیدم و نگاه خسته و عصبیم و پرت کردم سمتش
– شما جوری ما چندتا ادم گنده رو محدود کردین که مجبور شدیم اینجوری بپیچونیمتون..
تازه گله هم دارین
هرجا میگیم بریم میگید نه ، میخوایم بشینیم فقط یکم دور تر از خونه تو باغ میگید نه
میگیم بریم لب ساحل میگید نه
دو دیقه تو اتاق تنهاییم سریع میریزد سرمون
میفهمیم
میفهمیم نگرانمونید ولی به خدا سختمونه ، این همه محدودیت سختمونه
بهزاد دست به کمر میچرخه و من نگاه حافظ و حس میکنم..
نگاهش میکنم
تو نگاهش گلگی هس ، یکم حق میدم بهش ک اشتباه کردم
ولی اونم باید بفهمه زیاده روی کرده
نفس عمیقی میکشم
صادق و سمیرا میان تو
از قیافش چیزی مشخص نی
نگاهی به ساعتم میندازم
– لیلا یه ساعت دیگه کلاس داریم
– یادم نرفته ، ولی نمیبینی اوضاعو؟؟
شونه بالا میندازم
میرم سمت در ورودی اونم دنبالم
میایم بیرون و من نفس عمیقی میکشم
نیاز داشتم به این نفس عمیق
سمیرا پشتمون میاد
– چیشد پس؟؟؟؟
نگاهی به در میندازه
– چیزی نگفت بهم ، فقط گفت من بهت اعتماد دارم عزیزم میدونم سخت گیری کردم ولی همش واسه خودت بوده
از ذوق خندم میگیره
– ای جونمممم
سمیرا ریز میخنده و لیلا میکوبه به بازوش
– خوش به حالت یعنی ، این بهزاد امشب چالم میکنه
پشت چشم نازک کنان میگم غلط کرده که همون موقع همشون میان بیرون
عباس دستای محسن و گرفته بود و میاورد سمت ما
انداختش جلوپاهامون
– از خانوما عذرخواهی کن گمشو
محسن اخم میکنه
دستاشو که عباس گرفته بود مالش میده
– من …من معذرت میخوام

نیشخند بلندی میزنم
نگاهمو ازش میگیرم و میچرخم سمت حافظ
سرد نگاهش میکنم
– ممنون
چیزی نمیگه
عباس اونو بلند میکنه و چند دقیقه بعد نه اثری از خودش هست نه دوستاش
فقط موندم چطوری بدون دعوا اینکارو کردن..
یکم تو فکر میرم
– کجا به سلامتی
– کلاس داریم
با دست به کافه اشاره میکنه
– امروز خیلی کلاس داشتین مثل این که
میخندم
– برناممون یکم شلوغه دیگه ، شرمنده خبر ندادیم..
جلو میاد و هوفی میکشه.از بازوم میگیره که چشمام درشت میشه
هول میشم
میبرتم پشت کافه و من چشمام درشت شده
– چیکار میکنی ؟؟؟
– معلوم نیست؟؟؟میخوام باهات صحبت کنم ، با شما ، با همسرم
شریک زندگیم
چشم غره ای بهش میرم و دست به سینه میشم
– خب بفرمایید
-‌ چرا بهم نگفتی
– میزاشتی ؟؟
نگاه خیره ای میندازه
– نه
میخندم و با دستم میزنم به سینش
– همش اذیتم میکنی همسر ، شریک زندگی
دستاشو تو موهاش میبره
– به خاطر توئه ، به کی قسم بخورم همش واسه خاطر توئه
میترسم من دختر میفهمی؟؟
من میترسم از دستت بدم
لبامو جمع میکنم و سعی میکنم بغض نکنم
– من خودمم میترسم ، میترسم نداشته باشمت
ولی اذیت میشم
انقدر محدودیت سختمه
یادته اوایل حتی خودم میخواستم برم و بیام؟؟؟
این همه تو تنگنا بودن و بهش عادت ندارم منی که دوسال هیچکسو نداشتم
– حق نداشتی آیناز ، هرچی ام بگی قابل قبول نیست کارت ، اون یارو کی بود؟؟کی بود که میدونست چیکار میکنی ، اسمت چیه ، به چی علاقه داری
سر به زیر میشم
– حق نداشتم دیگه ، حق نداشتم خوش بگزرونم
پس لازم نیست بدونی

نفس عمیقی میکشه و من برمیگردم میرم
دنبالم نمیاد
این یعنی قهریم
من بیشتر قهرم ولی
صادق کنار ماشین ایستاده
میرم سوار میشم که سمیرا و لیلا هم میان و حرکت میکنیم
نمیخوام بهشون فکر کنم
– چی بهت گفت؟؟
شونه بالا میندازم ، گاهی لازم نیست اشتباهاتو قبول کنی حتی اگه واقعا به طرفت ضربه بزنن
میدونم اشتباه کردم اما اینم میدونم که حافظ خیلی تلخ کرده بود زندگی رو
مگه میشه کسی به تنهایی نیاز نداشته باشه حتی با وجود متاهل بودن
من که قرار نبود کار بدی بکنم و نکردم…
– هیچی حق و داد به خودش و همه چی رو سرم خورد شد و به اسم‌ نگرانی گفت حق داشتم محدودت کردم
صادق از آیینه نگاهم میکنه
– شما منم تو دردسر انداختینا
– ننداختیم ، کاری نکردیم
اگه حافظ بهت چیزی گفت به خودم بگو
تو کاری نکردی ما بودیم که پیچوندیمت
من بیشتر به خاطر سمیرا و لیلا این کارو کردم
من و یه قاتل زنجیره ای دیوونه دنبال میکنه خانومای شما چرا باید اینجوری حبس بشن؟؟
دنده رو عوض میکنه و سرشو به دو طرف تکون میده
– چی بگم والا ، ما هرچی بگیم نگرانیم این قضیه شوخی بردار نیست..
شما خانوما حرف خودتونو میزنید
منم مثل خودش شونه بالا میندازم
سمیرا نیشش بازه چون آقاشون دعواش نکرده
من و لیلا ام دپیم
جلوی در دانشگاه توقف میکنه
– عشقم‌ امروز خوش گذشت ، مرسی اومدی پیشم
سمیرا گونم و میبوسه و صادق از دست شما گویان میخنده..

پا تند میکنیم سمت کلاسی که روی برد مشخص شده و امیدواریم وحشی خان تشریفشو نبرده باشه
در و باز میکنم و سرکی میکشم
– خبری نیست بیا بریم
وارد کلاس میشیم
با دیدن سکوتی که تو کل کلاسه جفتمون تعجب میکنیم
– چه خبره؟؟
کولشو در میاره و یه گوشه میشینه منم کنارش
از بغل دستیش میپرسه
– چه خبره اینجا صبا؟؟
نگاهی به کتابش میندازه
– امتحان داریم دیگه دختر ، مگه نمیدونین؟؟؟چیکار میکردین پس این سه روز فرجه رو
چشمام درشت میشن
با بهت بهم نگاه میکنیم و لیلا گفته بود حتی یه نمره کمم تو کلاس ممکنه باعث مشروطی بشه
– تو میدونستی؟؟؟
میخنده
– منم همین سوالو داشتم ازت ، بنظرت اگه میدونستم میومدم اونجا باهات؟؟؟
سرمو تکیه میدم به کف دستم
– چیکار کنیم الان؟؟؟
– میفتیم دیگه
– با این وضعیت بیفتم دیگه عمرا بتونم تموم کنم این ترمو
تا اخرش لج میمونه باهام
میخنده
– خودمونو بزنیم به مریضی بریم؟؟
چپ‌چپ نگاهش میکنم
– غیبت سر جلسه امتحان اون؟؟؟؟واقعا؟؟؟
میره تو فکر
تو بد دردسری افتادیم‌ واقعا
نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم فکر کنم
-‌نظرت در مورد اشتی چیه؟؟
با تعجب میچرخه سمتم
– آشتی؟؟؟با کی؟ اون وحشی؟
میزنم به بازوش
– نه دیوونه ، اشتی با آقایون محترم
فکر میکنه و انگار نمیفهمه چی‌ میگم چون گنگ نگاهم میکنه
– چی میگی دختر؟؟؟
کامل میچرخم سمتش
– ببین ، من پیام میدم به حافظ و تو به بهزاد و در مقابل آشتی باهاشون ازشون میخوایم بیان ببرنمون
قیافش توهم میشه
– احمق ، بنظرت میذاره؟؟
– مجبوره
و خبیث میخندم

همون موقع صدای پیام گوشیم بلند شد
چشم و ابرویی اومدم
– بفرما حلال زادس
نگاهی به صفحه انداختم
– رسیدین ؟؟ نمیخوای لجبازیتو کنار بزاری؟؟؟نمیخوای درک‌ کنی نگرانتم؟
لبخند عمیقی میزنم و تند تایپ میکنم
– من میدونم تو نگرانمی عزیزم ولی راه درستیه حبسم کنی تو خونه؟؟؟؟
اشتی نمیکنم باهات مگه این که امروز نجاتم بدی
سریع شمارش روی گوشیم افتاد
لیلا فقط با دهن باز نگاهم میکرد
– الو
– چیشده آیناز؟ کجایی؟؟؟کسی اذیتت کرده؟
– نوچ ولی اگه نیای اذیتم میکنن
– باشه باشه میام فقط بگو کجایی؟
– تو کلاسم ، امتحان داری و درس نخوندم اگه بیای ببریم اشتی می کنم وگرنه که هیچ
صدای خنده ی آرومش تو گوشم میپیچه و لبخند میزنم
– از دست تو چیکار کنم من؟
– بیا نجاتم بده
– چشمم ، دارم میامم
قطع میکنم
مثل ادمی ام که لاتاری برده
نیشم و تا ته باز میکنم و با چشمایی پر غرور برمیگردم سمت لیلا
– دختر تو شیطونم درس میدی
نیشم باز میشه
– منم میبره؟؟
سریع دوباره گوشی رو بلند میکنم
– ضایع میشه بزار بگم بهزادم بیاره
– باشه

از در که وارد شد نگاه اجمالی همیشگیش رو روی تک‌تک مون چرخوند..
سعی کردم باهاش چشم تو چشم نشم اما انگار خیلی نگاهم میکرد که لیلا متوجه شد
– چرا زوم کرده رو تو؟؟
نفس عمیقی میکشم
– نمیدونم شاید حس کرده میخوایم دوباره وحشیش کنیم ، بویایی هاپوها اینجور مواقع خوبه
از خنده سرخ شد
کوبوندم به پهلوش که صاف نشست و سعی کرد جلب توجه نکنه با اون خنده هاش
– نکته ای اگر هست بفرمایید قبل از شروع امتحان رفعش کنیم
صدای همهمه بلند شد
با اون چشمای تیزش دونه دونه بچه هارو نگاه میکرد و خیلی واضح جواب سوالشونو میداد
از فرصت استفاده کردم و نگاهیی به گوشیم انداختم
حافظ پیام داده بود
یه رب دیگه میرسن
نفس عمیقی کشیدم
پس به موقع می اومد
نگاهی به جمعیت انداختم و انگاری حالا حالاها وقت بود و اینا نمیخواستن دست از سوال کردن بردارن
– لیلا یه رب دیگه میرسن
نیشش باز شد
– خداکنه به خیر بگذره
اوهومی گفت و نگاهی به کتاب صبا که ازش گرفته بود کرد
– نخون بابا الان میان میریم
نگاه عاقل اندسفیهش پشیمونم کرد و ریز خندیدم
دست به سینه زل زده بودم به رفتاراشون
میدیدم گاهی که داره برای بقیه توضیحی میده حواسش پرت میشه و نگاهی این‌ سمت میندازه
انگار تیک عصبی‌ گرفته بود چون دفعه اخری که نگاه کرد اخماش حسابی درهم بودن و دیدم که چشماش قرمز شده
واقعا ادم عجیب و جذابی بود
شبیه پلیسا
ازش میترسیدم ولی نه اونقدری که ادم حسابش کنم
دیگه ببین از چی میخوام بترسم

بلاخره وقت امتحان شد
خبری از حافظ و بهزاد نبود
قلنج انگشتامو پشت هم میشکونم و با استرس زل میزنم به دستاش که برگه هارو بین بچه ها پخش میکنه
بیا دیگه لعنتی
لیلا از من بدتر داره صلوات میفرسته و صدای پچ پچ کردنش واقعا خنده داره
سمت ما که میاد یهو در باز میشه
نفسمو محکم بیرون میفرستم و مطمئنم رنگم پریده
همه‌ نگاه ها میچرخه اون سمت
حافظه
دلم میخواد از ذوق زیاد جیغ بکشم
لبامو جمع میکنم تو دهنم
وحشی داره نگاهشون میکنه ،
انگار شناخته
– بفرمایید آقایون
– ببخشید مزاحم کلاستون میشم ، اما یه مشکل خانوادگی پیش اومده
میشه لطفا خانومم رو ببرم
حال یکی از اقوامون…
دیگه ادامه نمیده
من که دارم جلوگیری میکنم از پخش شدنم
لیلا از جاش بلند میشه
– چیشده حافظ؟؟مادرجون چیزیش شده؟؟؟
حافظ سرشو پایین میندازه
دارم منفجر میشم
وحشی میچرخه سمت من
– خانوم حال شما خوبه؟؟
نفس عمیقی میکشم
– آره آره ، باید خوب باشم ، میتونیم بریم؟
نگاهی به برگه هاش میندازه
میاد جواب‌ بده که صدای حافظ بلند میشه
– وقت زیادی نداریم آیناز
مثلا بغض کرده
لبمو گاز میگیرم و از جا میپرم ، لیلا ام پشتم
از بین بچه ها میگذریم
احساس میکنم از مسابقه دو بیرون اومدم
نفس نفس میزنم
در و که میبندم سه تایی پخش میشیم
یعنی مردم از خنده

بهزاد سرشو برمیگردونه و لیلا لبخند غمگینی میزنه
– انصراف داد
چشمام اندازه یه قابلمه درشت میشه
این همون پسری نبود که لیلا میگفت آرزوی تموم زندگیش پزشکی بوده؟؟؟؟
– چی دارین میگین؟؟واسه چی؟؟؟
حس میکنم خیلی فازشون غمگین میشه
– قراره بره پیش بابای من تو شرکت کار کنه
نفسمو محکم بیرون میفرستم
حافظ در سکوت نشسته و به حرفامون گوش میده
خودمو میکشم جلو
– بهزاد راست میگه؟؟میخوای بری اونجا؟؟مگه دوست داری اون کارو؟
سرشو به دو طرف تکون میده
– پزشکی اونقدرام مهم نیست که به خاطرش از اونی که دوستش دارم بگذرم
من اخم میکنم
دستی به لبم میکشم و میچرخم سمت لیلا
– مشکلش چیه؟؟؟ واقعا چرا اینکارو میکنه؟؟؟
– بابام
ابروهام بالا میپره
حافظم حالا کنجکاو شده ، اونطور که به نظر میرسید فکر کردم نمیخواد دخالتی کنه
اما حالا انگار واسش مهم شد
– بابات چی خب؟
– بابام شرط کرده خیلی سریع ازدواج کنیم و گفته بهزاد باید تا قبل از عروسی همه چیزش تکمیل باشه
خانواده بهزادم باهاش صحبت کردن و گفتن کارخیلی سختیه و اونم گفته من خودم میتونم کمکش کنم ولی باید بیاد پیش خودم
من نمیخواستم بزارم قبول کنه اما بابا گفت اگه قبول نکنیم دیگه خبری از ازدواج نیست…
اخمام درهم شد و اهی کشیدم
– راه دیگه ای نیست؟؟
– بابا گفته اگه تا قبل از ازدواج بتونه همه چیز و اماده کنه کلا کاری نداره
اما اگه نتونه باید پیش خودش کار کنه
وگرنه..
بغض تو صداشو حس کردم
منم بغض کردم
عقب کشیدم و چرخیدم سمت حافظ
با تموم مظلومیتم نگاهش کردم
-چیکار میکنی؟؟کاری نمیخوای کنی؟؟اونا دوستامونن!!حافظ؟

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن