آخرین مطالبدیازپام

رمان دیازپام پارت 40

Rate this post

رمان دیازپام پارت 40

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

بودنش یه نوع قوت قلب بود برای منی که ویهان تو بدترین شرایط همیشه کنارم بود.

با تنی خسته زیر لحاف تخت خزیدم.

انگار کوهی از درد روی قلبم سنگینی می کرد.

نفس کشیدن برام سخت شده بود.

توی جنگل می دویدم و تا چشم کار می کرد درخت های سر به فلک کشیده بود.

صدای گرشا توی گوشهام زنگ می زد.

ترس و وحشت مثل ماری دور تنم تنیده بود.

با پاهای برهنه روی چمن ها می دویدم.

با حس کشیده شدن لباسم از پشت سر دیگه راه فراری برام باقی نموند.

شروع به جیغ کشیدن کردم. “بهم دست نزن …. بذار برم … خواهش می کنم …” اما هر دو دستش رو محکم دور تنم پیچیده بود و اجازه ی هیچ نوع حرکتی رو بهم نمی داد.

صدام تحلیل رفت. “ویهان میاد، میدونم”

صدای گرمش کنار لاله ی گوشم بلند شد.

-هییسس … آروم … من اینجام، اجازه نمیدم کسی اذیتت کنه.

با شنیدن صدای ویهان انگار روح به تن خستم برگشت. سرم و روی سینه ی ستبر و مردونه اش فشردم تا صدای هق هقم بلند نشه.

دستش و آروم روی کمرم نوازش گونه به حرکت درآورد. ضربان قلبش آروم و روی ریتم می تپید.

دلم می خواست بهش بگم نره، من از تنهائی می ترسم؛ اما میدونستم باید بره پیش خانواده اش!

چیزی که من حدود دو سال بود دیگه نداشتمش و فقط حسرتش همراهم بود.

نمیدونم کی به خواب رفتم اما تا لحظه ی آخر تو آغوش گرم ویهان بودم.

با سردرد چشم باز کردم و شقیقه هام و محکم فشردم، شاید کابوس دیدم! در اتاق آروم باز شد.

نرگس جون از لای در تو اتاق سرک کشید و با دیدنم لبخندی زد

کامل وارد اتاق شد.

-خورشید خانومم که بیدار شده.

-صبح بخیر. صورتم و میان هر دو دستش گرفت.

-صبحت بخیر مادر … نبینم چشمهای خوشگلت غمگین باشه!

ویهان میره اما من هستم … دخترا هستن … غصه نخوری مادر.

سرم و روی سینه ی گرمش گذاشتم.

.بوی مادر می داد مثل بوی مامان هر وقت بغلم می کرد

انگار همه ی مامانها یه بو میدن؛ پس چرا زن عمو بوی مادر نمی داد؟

چرا انقدر از من و مامان متنفر بود؟

-بریم یه صبحونه ۴نفره بخوریم.

.سری تکون دادم و همراه نرگس جون از اتاق بیرون اومدم

-به درخواست آقا مجتبی رو تخت تو حیاط صبحانه رو آماده کردم.

یه آب به دست و صورتت بزن بیا.

-چشم، شما برید منم میام.

نرگس جون سمت در سالن رفت.

آبی به دست و صورتم زدم.

نگاهم تو آینه به صورتم افتاد.

یعنی ویهان دیشب اومده اتاقم؟!

چقدر این مرد و اذیت کردم و براش دردسر درست کردم. وارد حیاط شدم.

آقا مجتبی با خوشرویی ازم استقبال کرد.

نرگس جون داشت تو لیوان های کمر باریک دور طلائی چائی میریخت.

سنگینی نگاه ویهان رو احساس می کردم اما بابت رفتار دیشبم ازش خجالت می کشیدم.

نرگس جون: بشین کنار ویهان مادر.

نمیخواستم کنار ویهان بشینم اما با این حرف نرگس جون دیگه جایی برای فرار باقی نمی موند.

با فاصله ی کمی کنار ویهان نشستم.

نرگس جون چائی ها رو کنارمون گذاشت.

نگاهی به سفره انداختم.

همه چی برای خوردن بود. نرگس جون مشغول صحبت با آقا مجتبی شد.

صدای ویهان توی گوشم طنین انداخت.

-الان خجالت کشیدنت برای چیه؟

به خدا که این مرد ذهن آدم رو می خوند.

#پارت_309

صورتم و کمی سمتش کج کردم.

نیم رخم سمتش بود.

-کی گفته من خجالت کشیدم؟

گوشه ی لبش از لبخند کم رنگی کمی کج شد.

-اگر خودت رفتار و احساست رو از هر کی بتونی پنهون کنی از من نمی تونی.

تمام رفتارت برای من مثل آینه است.

مات شدم از این حرفش.

-نیاز به خجالت نیست، تو دیشب حالت بد بود و نیاز به وجود کسی داشتی تا آرومت کنه.

یه چیز طبیعیه؛ هر کسی هم جای من بود میومد و آرومت می کرد.

نمیدونم چرا کلمه ی هر کسی جای من بود توی سرم یه خط قرمز انداخت.

دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد و بعد از صبحانه ویهان عازم بیرون رفتن شد.

جلوی در ایستاده بودم.

ویهان روی پاشنه ی پا چرخید.

-چمدونم رو برام می بندی؟

البته اگه زحمتی نیست!

-حتماً. با رفتن ویهان وارد اتاقش شدم.

اولین بار بود از وقتی که خونه ی نرگس جون اومده بودیم پا توی اتاق ویهان میذاشتم.

سبک و مدل اتاق شبیهه اتاق خودم بود فقط چیدمانش فرق می کرد.

چمدون کوچکی رو از روی کمد برداشتم.

در کمد رو باز کردم.

با دیدن کلی لباس مردونه اول تعجب کردم اما با یادآوری اینکه ویهان توی این خونه رفت و آمد داشت، دست از کنجکاوی برداشتم.

چند دست لباس اسپرت و کت و شلوار توی چمدون گذاشتم.

از داخل کشو چند دست لباس زیر برداشتم.

وقتی همه چی رو کامل چک کردم، با خیال راحت روی تخت دراز کشیدم.

با گذاشتن سرم روی بالشت عطر ویهان با یه بوی خاصی وارد مشامم شد.

به پهلو چرخیدم و سرم و توی بالشت بیشتر فرو کردم. تمام تخت بوی ویهان و میداد.

از اینکه داشت می رفت هجمی از دلتنگی توی قلبم سرازیر شد. ویهان فقط یه پسردائی نبود.

برای منی که هیچ کس و نداشتم، ویهان همه کسم بود

نمیدونم چی شد چشمهام گرم خواب شدن و نفهمیدم چطور خوابم برد.

با حس چیزی لای موهام چشمهام و باز کردم.

عطر ویهان بیشتر از هر وقتی مشامم رو پر کرد.

چشمهام بالا اومد و روی ویهانی که با فاصله کنارم، لبه ی تخت نشسته بود افتاد.

کمی هول کردم و سریع روی تخت نشستم.

طره مویی که افتاده بود روی صورتم رو پشت گوش زدم. -سلام. کی اومدی؟

-علیک سلام خوابالو! تازه.

گوشه ی لبم و به دندون کشیدم و برای توجیه کردن ویهان سریع لب باز کردم.

-چمدونت رو جمع کردم … نمیدونم چی شد یهو خوابم برد.

از لبه ی تخت بلند شد.

-عیب نداره، نمی خواستم بیدارت کنم.

از تخت پایین اومدم.

-نه دیگه، باید بلند می شدم. سمت پنجره رفت.

پشت سرش قرار گرفتم.

-خودتم یه نگاه بنداز ببین چیزی کم نیست؟

رو پاشنه ی پا سمتم چرخید.

فاصله ی بینمون به صفر رسید.

نگاهش پایین اومد و روی چشمهام قفل شد.

توی چشمهای رنگیش انگار چیزی بود اما نمیدونستم چی! بازوهامو توی دستهاش گرفت.

گرمی دستهاش رو از روی لباس هم احساس می کردم.

-یه قولی بهم میدی؟

گنگ فقط نگاهش کردم.

لبهام به هم قفل شده بودن.

-قول بده در نبود من خیلی مراقب خودت باشی … تنها از خونه بیرون نرو … هوس اینکه بخوای به ایران زنگ بزنی اصلاً به سرت نزنه! سعی می کنم هر چی زودتر بیام و بهت سر بزنم.

بدون اطلاع من کاری انجام ندی!

سرم و به معنی باشه تکون دادم.

آروم روی دماغم زد.

-زبونتو موش خورده که کله ی به این بزرگی رو تکون میدی اما زبون یه مثقالی رو نه؟

یا شاید میخوای من و از شنیدن صدات محروم کنی؟

ابروئی بالا دادم. 

-هیچکدوم!

-پس چرا ساکتی؟ 

پشت بهش کردم. 

-چون هیچ زبونی نمی تونه محبت هایی که در حقم کردی رو جبران کنه. 

سریع از اتاق بیرون اومدم. این روزها چقدر دل نازک شده بودم! با کوچکترین حرفی بغض به گلوم چنگ می زد و چشمهام بارونی می شدن. 

هوا سردتر از روزهای قبل شده بود و بارون نم نم می بارید. 

نرگس جون و آقا مجتبی توی خونه با ویهان خداحافظی کردن. 

ازم خواستن تا جلوی در همراه ویهان برم. پانچوی بافتم رو محکم دورم پیچیدم. ویهان اورکت مشکی تنش بود. 

چمدون مشکی کوچکش رو راننده توی صندوق عقب گذاشت. 

به در آهنی تکیه دادم و نگاهمو به حرکات راننده ی ویهان دوختم. 

نمیدونستم آیا دوباره ویهان و می بینم یا نه! با قرار گرفتن ویهان جلوم از در فاصله گرفتم و سرم و برای دیدنش کمی بالا آوردم. 

ویهان یه سر و گردن ازم بلند تر بود. 

-به شیرین گفتم بهت سر بزنه و گاهی با هم بیرون برید. هوا داره سرد میشه، مراقب باش و لباس گرم بپوش. 

-بچه که نیستم انقدر داری سفارش می کنی! بهتره خودت مراقب خودت باشی، ایرانم هوا داره سرد میشه. 

-نگران من نباش. 

-توام نگران من نباش، قول میدم مراقب خودم باشم. 

با صدای راننده که مشخص بود حوصله اش سر رفته، ویهان دستم و فشرد و روی صندلی جلو جای گرفت. 

دستی رو هوا براش تکون دادم و تا خارج شدن ماشین از کوچه، نگاهم و به ماشین دوختم. شدت بارون زیاد شد. 

وارد خونه شدم. از همین الان نبود ویهان توی خونه بهم دهن کجی می کرد. روی تخت توی حیاط نشستم. 

نگاهم و به درخت های توی حیاط دوختم. نرگس جون با فاصله ی کمی کنارم نشست

-شیرین و کاوه نوجوون بودن که اومدیم آلماتی. جز ما کس دیگه ای تو این کشور نبود. اولین بار که وارد این خونه شدم برام غریبه بود. در و دیوار خونه بهم دهن کجی می کردن. یادمه تا یکماه کارم فقط گریه بود. آقا مجتبی هر روز سر کار می رفت و شب ها رو با ما به تفریح می گذروند اما بازم احساس غربت همون حس غربت بود برام. اما گذر زمان باعث شد تا به غربت فقط عادت کنم. میدونم برای تو هم این حس هست و سخته اما سعی کن بهش عادت کنی تا برای خودت سخت تر از این نشه. مطمئنم ویهان حواسش به همه چی هست!

-شما ویهان و چند ساله می شناسین؟ 

لبخند دلنشینی روی لبهاش جا خوش کرد. 

-ویهان برای من مثل کاوه است … بیشتر از ده ساله که ویهان و می شناسیم، از زمانی که با کاوه کار می کنه. به خوبی این پسر تا حالا ندیده ام. 

آروم زد روی پام. 

-پاشو مادر، اینجا هوا سرده، تو حیاط می چائی. خیلی حرف زدم. 

با هم وارد خونه شدیم. یک ماهی از رفتن ویهان می گذشت و طی این مدت فقط یکبار زنگ زده بود. 

نرگس جون و شیرین سعی داشتن تا با شهر آشنام کنن تا کمتر احساس دلتنگی کنم اما نمیدونم چرا با رفتن ویهان احساس می کردم نیمی از قلبم هم باهاش رفته! 

حالا می فهمم بودنش برای منِ تنها یعنی آب حیات. نرگس جون مجبورم کرده تا تو آشپزی کمکش کنم. 

عقیده داره زن که آشپزی کنه افسرده نمیشه. طی همین مدت کم چند مدل کیک بهم آموزش داده. 

بعضی شب ها آقا مجتبی برامون شاهنامه میخونه. نرگس جون با سرد شدن هوا گوشه ی سالن برای خودش و آقا مجتبی کرسی گذاشته

آخر شب ها سه تائی زیر کرسی می خزیم و نرگس جون و آقا مجتبی از روزهای خوبی که توی ایران داشتن تعریف می کنن.

همیشه یه سؤال بی پاسخ توی ذهنم هست؛ اینکه وقتی این زن و شوهر انقدر عاشق وطنشونن، چرا اینجا موندگار شدن؟

میدونستم تا خود نرگس جون نخواد نمی تونم این سؤال رو ازش بپرسم.

پائیز داشت به روزهای آخرش می رسید و جز یک تماس هیچ خبری از ویهان نداشتم.

هم از دستش دلگیر بودم هم دلم براش تنگ شده بود. هر بار که حالش رو از آقا مجتبی می پرسیدم با لبخند میگفت حالش خوبه.

بیشتر دلم می گرفت از اینکه همه از حال ویهان خبر داشتن جز من. بارون نم نم می بارید.

برگ درخت های اطراف کوچه رنگی شده بودن و با هر وزش باد رقص کنان به زمین می افتادن.

پالتومو پوشیدم و کلاه بافت روی موهای بلندم کشیدم.

نرگس جون: کجا میری دخترم؟

-میرم یه کم قدم بزنم.

-زود برگردیا.

-چشم.

زیر نگاه نگران نرگس جون از خونه خارج شدم. هوای تازه ی پائیز و با ولع بلعیدم.

صدای ساز دوره گردی که داشت می خوند حال غریبی رو تو قلبم سرازیر کرد.

کنار حلب آتیش نشسته بود. چیزی از محتوای شعرش متوجه نمی شدم اما سازی که می زد و تن صداش حزن آهنگ رو تداعی می کرد.

همیشه آخر فصل بهار مامان برای چیدن گلهای وحشی به صحرا می رفت و مجبورم می کرد همراهیش کنم.

جز با دائی باربد با هیچکس در ارتباط نبودیم. ۹ ماه سال مجبور بودم شهر باشم کنار دائی و هاویر و ۳ ماه از سال کنار مامان.

از کنار دوره گرد رد شدم اما صدای سوز آهنگش بغض رو مهمون گلوم کرد.

از بچگی به تنها بودن عادت داشتم اما مامان بود، آرامش بود، اما حالا چی؟ نه مامان هست و نه آرامش

با حس خیس شدن لباسهام به خودم اومدم. هوا کاملاً تاریک شده بود. انگشتهای پام توی کفشم ذوق ذوق می کردن.

نمیدونستم چقدر و چند ساعت راه رفته بودم. با دیدن ساعت هوش از سرم پرید.

حتماً نرگس جون تا الان خیلی نگران شده!

راه اومده رو برگشتم و چون پیاده بودم نیم ساعت زمان برد تا پشت در خونه رسیدم.

دستم و هنوز روی زنگ نذاشته بودم که در حیاط چهارطاق باز شد.

دستم روی هوا موند. نرگس جون نگاه هراسونش رو بهم دوخت. آروم دستم و پایین آوردم.

-سلام …

-کجایی تو دختر؟ به فکر من پیرزنم باش! نمیگی زهره ترک میشم؟ فکر کردم بلایی سرت اومده مادر … دلم هزار راه رفت.

دلم برای اینهمه نگرانیش ضعف رفت. خوشحال بودم که کسی هست که بدون هیچ چشمداشتی نگران منه.

آروم بغلش کردم.

-ببخشید نرگس جون که نگرانت کردم. تا به خودم اومدم دیدم هوا تاریک شده.

با دستهاش صورتم رو قاب گرفت.

-مادرت قربونت بشه، فکر کردم گم شدی. خدا رو شکر سالمی. بیا تو که همه ی لباسهات خیسه. خدا کنه مریض نشی اونوقت کی می خواد جواب ویهان و بده!

-نگران نباش، بادمجون بم آفت نداره. بعدش کو تا آقا ویهان بخواد اینورا بیاد! معلوم نیست سرش کجا گرمه؟

نرگس جون آروم زد روی شونه ام.

-پشت سر پسرم غیبت نکن! برو لباساتو عوض کن یه لیوان شیر گرم برات بیارم کمی بدنت گرم بشه.

دستهامو روی چشمهام گذاشتم و وارد اتاقم شدم. بافت یقه شل سفید همراه با شلوار گرمی پوشیدم. موهامو یه طرف شل بافتم.

نرگس جون وارد اتاق شد. یک دفعه عطسه زدم. آروم زد روی صورتش.

-آخ آخ، دیدی سرما خوردی؟ بیا این شیر و بخور

-برم برات دمنوش دم کنم.

خنده ام گرفته بود.

-نرگس جون من حالم خوبه، این شیر و بخورم بخوابم کاملاً خوب میشم.

-مگه شام نمیخوری؟

قیافه ام و مثل دختر بچه ها کردم.

-اشتها ندارم، خیلیم خستم. باور کن گرسنه ام نیست.

-الله اکبر از دست تو! خودتو دیدی نی قلیون شدی عروسکم؟

دلم از لفظ عروسکم ضعف رفت. این زن عجیب مهربون بود.

-قول میدم از فردا خوب بخورم، باشه؟

-الان داری رنگم می کنی دیگه؟!

-اوا، چه حرفیه نرگس خوشگله؟ هزار ماشاالله شما نیاز به رنگ کردن نداری بس که خوشگلی.

لبخندی زد.

-همیشه بخندی دخترم. این مدت بس که ناراحت بودی با هر بار دیدنت دلم ریش می شد. شیرتو بخور استراحت کن تا فردا شاداب باشی.

-خبریه؟

-نه مادر چه خبری؟ همینطوری گفتم. من برم غذای آقا مجتبی رو بدم تا صداش درنیومده. شبت بخیر.

-شب بخیر.

با رفتن نرگس جون شیرمو داغ خوردم و زیر لحاف تخت خزیدم. شدت بارون هر لحظه بیشتر می شد و صدای قطرات بارون روی شیشه سمفونی جذابی ایجاد کرده بود.

چشم هامو روی هم گذاشتم و چون خسته بودم خیلی زود خوابم برد.

نیمه های شب بود که با حس گلو درد و بدن درد از خواب بیدار شدم.

گردن و بدنم عرق کرده بود و تنم درد می کرد. صدای سرفه ی خشکم توی سکوت اتاق پیچید.

دستمو با درد روی گلوم گذاشتم. توان بلند شدن نداشتم اما احساس تشنگی شدید می کردم.

گلوم خشک بود. آروم از تخت به مکافات پایین اومدم. پاهام از درد توان یاری نداشتن.

اومدم دستم و از میز توالت بگیرم که سرم گیج رفت و جلوی دیدم تار شد.

با صدای بدی هر چی روی میز بود و کشیدم و با زانو کف اتاق افتادم.

ناله ی خفه ای از گلوم خارج شد. در اتاق باز شد و نور کمی از سالن وارد اتاق شد

تنم مثل کوره ی آتیش شده بود. با برخورد به سرامیک های سرد لرز به تنم افتاد. چشمهای نیمه بازم به در اتاق بود.

تار می دیدم. کسی با چند گام بلند اومد سمتم و رو پنجه ی پا کنارم نشست. دستهای سردش روی پیشونیم نشست.

صداش که تو گوشم پیچید احساس کردم دارم خواب می بینم.

-دو روز نبودم، دوباره چه بلائی سر خودت آوردی؟

دستش و انداخت زیر زانوهام و از زمین بلندم کرد. عطر وسوسه انگیزش پیچید توی دماغم.

لعنت به این رویاها … گلوم و بغض چنگ زد. نالیدم:

-چرا نمیای؟

آروم روی تخت فرود اومدم. خواست ازم فاصله بگیره که دستش و چسبیدم.

-تنهام نذار …

-آروم باش … جایی نمیرم، من همین جام؛ تب داری.

دلم نمی خواست از خواب بیدار بشم و ببینم که رفته. دستش و محکمتر چسبیدم.

-من حالم خوبه، نرو.

دستش روی پیشونیم نشست. آروم موهای افتاده روی پیشونیم رو نوازش کرد.

-جایی نمیرم، آروم باش.

بعد از چند لحظه صداهایی توی گوشم می شنیدم اما نمیدونستم چند نفرن.

دستمال سردی روی پیشونیم نشست. زیر لب فقط اسم ویهان و صدا می کردم.

کم کم حس کردم دمای بدنم پایین اومد و چشمهای نمناکم به خواب رفت.

با حس تابش نور آفتاب چشمهام و باز کردم. گلوم درد می کرد. لحاف رو از روم کنار زدم و نگاهی به اطراف انداختم.

پوزخند تلخی زدم. چیزهای کمی از خواب دیشبم یادم مونده بود.

فقط میدونم عطر ویهان واقعی بود، اونقدر که هنوزم توی اتاقم حسش می کنم.

در اتاق باز شد و نرگس جون وارد شد. با دیدنم مثل تمام این روزها لبخند مهربونی زد و اومد سمتم.

-سلام مادر، صبحت بخیر.

-سلام.

با شنیدن صدای گرفته ام لحظه ای تعجب کردم

نرگس جون دستش و روی پیشونیم گذاشت. 

-خدا رو شکر تب نداری. دیشب که ما رو زهره ترک کردی! خدا رو شکر ویهان بود. 

لحظه ای احساس کردم اشتباه شنیدم. 

-چی گفتین؟ 

-چی بگم مادر؟ دیشب، نیمه های شب تب کردی و همه اش هذیون می گفتی و تا لحظه ای که خوابت برد دست ویهان و چسبیده بودی. 

شوقی توی دلم نشست و با همون تن صدای گرفته که از هیجان می لرزید لب زدم:

-ویهان اومده؟ 

لبخند نرگس جون وسعت یافت. 

-بله اومد اما از دیشب تا تابیدن نور آفتاب بالای سرت بود. 

یعنی خواب نبود و ویهان اومده؟ بالاخره اومد …! 

-به چی خیره شدی؟ اگر حالت خوب نیست ببرمت دکتر. 

سرم و سریع تکون دادم. 

-نه، نه، خوبم. چرا بهم نگفتین ویهان میاد؟ 

-نمی خواستم چشم انتظار بمونی. 

-دیشب حرف بدی که نزدم؟ 

-نه اما مثل این ندید بدید ها این پسره بیچاره رو چسبیده بودی ول کنم نبودی … 

از خجالت لبم رو به دندون کشیدم. 

-یه دوش آب گرم بگیر، منم میز صبحانه رو می چینم. 

نرگس جون از اتاق بیرون رفت. از تخت پایین اومدم و نگاهی تو آینه به صورت رنگ پریده ام انداختم. 

دوست داشتم تو نگاه ویهان خوب به نظر برسم نه یه دختر رنجور و افسرده. 

یه دوش یه ربعه گرفتم و موهامو سشوار کشیدم. 

پلیور بافت قرمز رنگی همراه با شلوار برمودای مشکی و پاپوش های مشکی که ربان قرمزی تزئینش کرده بود به پا کردم. 

موهام و باز دو طرف شونه هام رها کردم و رژ کالباسی به لبهام زدم. 

از اتاق بیرون اومدم. همزمان در اتاق ویهان هم باز شد. 

هیجان دیدنش بعد از چند ماه باعث شد ضربان قلبم بالا بره. 

لباس تو خونه ای سورمه ای به تن داشت

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن